1 413
订阅者
无数据24 小时
-37 天
-630 天
帖子存档
1 413
اگر میهنِ دومام را در چشمانِ تو ندیده بودم...
این دنیا دروغی بیش نبود...
ﻟﻮ ﻟﻢ ﺃﺑﺼﺮ ﻭطنیﺍﻟﺜﺎنی فی ﻋﻴﻨک...
ﻟﻜﺎﻧﺖ ﻫﺬی ﺍﻟﺪﻧﻴﺎ ﻛَﺬِﺑﺎ...
نزار قبانی@academicdark
1 413
سراب نیست
زنی که از نهایتِ ممنوع
نظر به تشنگیِ من دارد
هلالِ بازویش از ماه
و چین دامناش از کهکشان
و گیسواناش
آن سحابی نوزاد
که نوادههایم، بیتردید
سیارههای شادباش را
میعادگاهی جانانه باز خواهند یافت
حباب نیست
زنی که از زمانه ممنوع میگذرد
تنی که از قرق گزمه بال میگشاید
و با شراب و شورِ جوانی
در بسترِ شبانهی من عود و آه میساید
کتاب نیست
ترانهیی که در اندامِ شب تب افکنده است
منوچهر آتشی@academicdark
1 413
تو را گریزی از آن نه که بیهوده
دوستام بداری
من گرفتنِ خورشیدم رؤیای شبام
پردههای بلورینام را از یاد ببر
من در برگهای خودم میمانم
من در آیینهی خودم میمانم
برف و آتش به هم میآمیزم
سنگریزههایم سبُکای مرا دارند
فصلِ من ابدیست
پل الوار@academicdark
1 413
يک صبح با صدای بارانی که تند میبارد
بارانی که نمیبارد بر چتر،
بيدار میشويم
و میبينيم باران قطرهقطره میريزد
بر دکهی روزنامهفروشی
و کلمات خون و خونريزی
با هر قطرهی باران از روزنامه
قطرهقطره میچکد
قطرهقطره میريزد...
بیژن نجدی@academicdark
1 413
و پاییز لبخند میزند
به بهارِ ما.
زندگی آغوش گشوده است،
اما با این همه
دريغا، روزهای طلايى!
چه دورند از ما، خدایا!
خدايا، چه دورند!
مارینا تسوتایوا@academicdark
1 413
او با یک سؤال مشهور شد:
«آیا عشق
ششمین حس از حواسِ پنجگانه است؟»
بعد هم فریادزنان پرسید:
«عشق چیست؟
معاشقه کدام است؟»
هر صبح که از خواب برمیخاست
دستوری صادر میشد:
«همهچیز را مابینِ خود تقسیم کنید
که چنین کاری خوشبختیست»
وقتی که خوشبختیاش را میدزدیدند
کسی نبود که وی دردِ خود را با او تقسیم کند.
با دستهیی از روشنایی
با قطرههایی از رنگ
و با خردهریزهای ترانه پرورش یافت.
او از روشنایی
از رنگ
و از موسیقی
پیلهیی درست کرد
برای پرواز آماده شد
اما نتوانست پیله را سوراخ کند.
او با یک سؤال مشهور شد.
و در هزاران سؤال مدفون گردید.
سننور سزر@academicdark
1 413
قدم میزدیم
بین آنچه هست و آنچه نیست
زن شکارچی تیری رها کرد.
ما آنجا بودیم
قبل و بعد از تیر
که تنها در نسیمِ خنیاگر نفوذ کرد.
محبوبِ من!
سراسر هنر بود
این که با هم بودیم و جدا از هم
ولی شفاف و بیهراس.
ما چه بودیم
به جز نسیمِ خنیاگر؟
تیو دورگان
شاعر ایرلندی@academicdark
1 413
نمیدانم که عشق چگونه زاده میشود
و چگونه دو آدمِِ متفاوت را روی خورشید واحدی مینهد
یا شب را ستاره ستاره بینشان تقسيم میکند
و نمیدانم چرا قلبِ من همهی همسایههای تو و آن فروشنده و آن پیشخدمت را گذاشت
و فقط تو را انتخاب کرد
ولی میدانم
که فقط تو را دوست میدارم...
عادل ضرغام@academicdark
1 413
اگر سرد و بیرحم باشی، به دیگران آسیب میزنی، اگر روحی حساس داشته باشی، دیگران به تو آسیب میزنند.
داستایوفسکی@academicdark
1 413
در فرانکنشتاین، موجودِ ساختهشده از همان ابتدا فقط یک «هیولا» نیست؛ موجودیست که سازندهاش از او روی برمیگرداند.
داستان، سؤال ناراحتکنندهای پیش میکشد: اگر چیزی بسازیم و بعد مسئولیتش را نپذیریم، هیولا دقیقاً کدامیک از ماست؟
فرانکنشتاین
مری شلی@academicdark
