کانال اکسیر دانش
前往频道在 Telegram
مجله آموزشی "اکسیر دانش" پکیجی برای بالا بردن اطلاعات عمومی آرشیو بحث های گروه 👈 @arshiveED ارسال مطلب،انتقاد،پیشنهاد 👈 @MonshiED
显示更多379
订阅者
-124 小时
-17 天
-230 天
帖子存档
خاموشم اما
دارم به آواز ِ غم خود می دهم گوش
وقتی کسی آواز می خواند
خاموش باید بود
غم داستانی تازه سر کرده ست
👤هوشنگ ابتهاج(سایه)
شب خوش
@Elixir_knowledge
.
بعد از جنگ با چوبدستم
انجیرهای تازه را برای تو خواهم چید
با تو خواهم ماند
با تو خواهم خواند
و تو را در بهت آفتابات خواهم بوسید
اگر ابرها بگذارند!
#محمدابراهیم_جعفری
@Elixir_knowledge
چرا #اورانیوم رو غنی میکنن؟
➕ اصلاً اورانیوم غنیشده به چه دردی میخوره؟
توی این ویدیو خیلی خلاصه و ساده همه چیز رو درباره غنیسازی اورانیوم توضیح دادیم؛ از درصدهای مختلف و کاربردهاش تا مقدار موردنیاز برای ساخت بمب یا تولید برق!
@Elixir_knowledge
⚫️بازیگر سریال «سه دونگ سه دونک» درگذشت
فرشاد حسینی موحد بازیگر سینما و تلویزیون، دار فانی را وداع گفت.
این بازیگر در سریالهای «خانه اجارهای» و «چرخ گردون» ایفای نقش کرده بود.
رضا آنت، بازیگر و دوبلور و یکی از نزدیکان این بازیگر گفت که حسینی موحد شب گذشته در خانه خود واقع در مهرشهرکرج جان خود را از دست داده است.
📢@Elixir_knowledge
کوردها یه تعبیر مهرآگین دارند به اسم باوان
ترجمه سادهاش میشه جگرگوشه
اما در اصل از بابان و بابا میاد،
یعنی خانهپدری.
چیزی فراتر از جگرگوشه.
وقتی میگه «باوانِم» یعنی چنان با دل و جانم آمیختی که گویی ریشه منی.
@Elixir_knowledge
یک ضرب، یک چرخش - و همه چشمها به او دوخته میشود.
یکی از قشنگترین رقصهایی بود که دیدم 👌
@Elixir_knowledge
میدونم باورش سخته
اما واقعیت داره، مفهوم #انتگرال در تمام لحظات زندگی ما جاریه!
@Elixir_knowledge
#تقاص
داستانی واقعی و عبرت انگیز از یک قاضی مصری
یک قاضی با ایمان مصری به نام محمد عریف در کتابی که خودش نوشته بود یک رویداد واقعی از خودش را تعریف میکند:
15 سال پیش وقتی وکیل دادگستری بودم یک روز صبح میرفتم سر کار و تا شب به خانه برنمی گشتم. جلو درب محل کارم یادم افتاد که چند برگه مهم را خانه جا گذاشتم و فورا سوار ماشینم شدم و به خانه برگشتم تا برگه ها را بردارم.
وقتی وارد خانه شدم دیدم یک مرد غریبه با زنم .......
و نمیدانستم چکار کنم. خودم وکیل بودم و قوانین را خوب میدانستم و اگر آن مرد را میکشتم هیچ شاهدی نداشتم.
تصمیم گرفتم با مرد هیچ کاری نکنم و به او گفتم: از خانه من برو بیرون و من این کار را به خدا می سپارم.
آن مرد هم رفت بیرون و کمی به من خندید. یعنی به عقل من میخندید که باهاش هیچ کاری نکردم.
او رفت و به زنم گفتم: وسایلت را جمع کن تا تو را به خانه ی پدرت ببرم و از هم جدا می شویم. سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم.
خانه پدر زنم تو یک شهر دیگر بود و تو راه فقط به آن موضوع فکر می کردم و بغض گلویم را گرفته بود تا به آنجا رسیدیم.
من کار خودم را به خدا سپرده بودم و نخواستم آبروی زنم را ببرم و به خانواده ی زنم گفتم: ما دیگر به درد هم نمیخوریم و میخواهیم از هم جدا شویم.
خانواده ی زنم میگفتن: شما تا حالا با هم مشکل نداشتید و از این حرفها. و من هم تاکید میکردم که به درد هم نمیخوریم و باید از هم جدا بشویم.
وقتی از خانه می آمدم بیرون زنم به من گفت: واقعا درود بر شرفت تو خیلی بزرگی که آبرویم را نبردی. من هم بهش گفتم: برو و توبه کن از کاری که کردی.
خلاصه از هم جدا شدیم و مدتها فکرم درگیر آن قضیه بود و همیشه وقتی توی تلویزیون یا خیابان یا محل کارم کسی را می دیدم که میخندید یاد آن مرد می افتادم که موقع رفتن به من میخندید.
بعد از مدتی دوباره ازدواج کردم و یک زن با تقوا، با ایمان نصیبم شد. سالها گذشت و بعد از 15 سال من قاضی دادگستری شدم.
یک روز یک پرونده ی قتل آمد جلو دستم و مرد قاتل را داخل آوردند.
به نظرم میرسید که آن مرد را جایی دیده ام و بعد از کلی فکر کردن یادم افتاد که همان مرد است که با زن قبلیم..........
ولی او مرا نشناخت.
بهش گفتم: ماجرا را برایم تعریف کن که چرا مرتکب قتل شدی.
گفت: جناب قاضی رفتم خانه دیدم یک مرد غریبه با همسرم........
و نتوانستم جلو خودم را بگیرم و با چاقو کشتمش.
گفتم: شاهد داری؟
گفت: نه
گفتم: اگر راست میگویی پس چرا زنت را هم نکشتی؟
گفت: زنم زود از خانه فرار کرد.
گفتم: نباید می کشتیش چون قانون میگوید که باید ۴ شاهد ماجرا را می دیدند.
گفت: جناب قاضی اگر این اتفاق برای شما می افتاد آن مرد را نمی کشتی؟
گفتم: نه، در زمان خودش قاضی هم بوده که این اتفاق برایش افتاده و با مرد هیچ کاری نداشته.
آن موقع بود که یادش افتاد من آن وکیل 15 سال پیش هستم که با زنم......... ..
و باهاش کاری نکردم.
گفتم: من آن روز کار خودم را به خدا سپردم و من الان با نوک خودکارم حکم اعدامت را صادر میکنم.
و طبق قانون باید آن مرد اعدام میشد و من حکم اعدامش را صادر کردم.
"به در هر خانه ای بزنی فردا در خانه ات را میزنند"
@Elixir_knowledge
وقتی جامعه ثروتمند میشه؛طرز فکرمردم هم به طرز عجیبی تغییرمیکنه!
➕در مقالهای که به بررسی نوشته های دانش آموزان تو یک برهه کوتاهی دوره ۱۸۹۰ تا ۱۹۱۵ میپردازه، پژوهشگر متوجه یه اتفاق عجیب شد: متن کتابهای درسی، انشاهای مدرسه، و پیامهای اخلاقی توی مدت خیلی کوتاهی تغییر کردن.
🪧قبلتر: «در مذمت دارا بودن»، «قناعت پیشه کن»، «رشک نورز»
🪧بعدتر: «تو هم میتونی داشته باشی»، «مثبت فکر کن»، «شکرگزار باش تا بیشتر بگیری»
📌اما چرا؟
روانشناسی اجتماعی میگه ذهن ما با شرایط اقتصادی تنظیم میشه. تو دورههای رکود، ارزشها به سمت برابری، مراقبت از احساسات دیگران و احتیاط میرن. ولی وقتی وارد عصر رشد و وفور میشیم، ذهن جمعی روی "امکان موفقیت فردی" و "حق داشتن بیشتر" تنظیم میشه.
📌 اینجا جاییه که باید حواست باشه:
ذهنیت تو، ممکنه بیشتر از اینکه مال خودت باشه، محصول شرایط اجتماعی اطرافت باشه.اگه مسیر رشد شخصی و خودشناسی رو جدی میگیری، لازمه بفهمی چه باورهایی واقعاً از تو هستن و کدومها از جامعه و افراد دیگه بهت منتقل شدن.
➕دکتر آذرخش مکری
@Elixir_knowledge
توضیحات کامل و بسیار جالب این هموطن راجع به معنای پدر و مادر، فرزند، خواهر و برادر ... که شاید بسیاری از ما تا کنون نمیدانستیم!
@Elixir_knowledge
این ویدیو از نزدیک فرایند بارورسازی ابرها در امارات رو نشان میده !🌧
در امارات، با توجه به اقلیم خشک و محدودیت منابع آبی، از فناوریهای نوین مانند باورسازی ابرها برای افزایش بارش و تأمین آب استفاده می شود.
@Elixir_knowledge
🔴 پاول دورف مالک تلگرام : موبایل وقت و حریم خصوصی رو نابود میکنه، واسه همین استفاده نمیکنم!
@Elixir_knowledge
