ch
Feedback
سوتی های زنونه 😅😉❤❤

سوتی های زنونه 😅😉❤❤

前往频道在 Telegram

خاطرات و سوتی های جالب خودتونو (نامزدی، متاهلی، هر چیزه جالب) برامون بفرستین تا توی کانال بزنیم @mehrbanQ تعرفه تبلیغات👇👇 @zaannoon 🥰💄کانال #جالبب چالشششمون عضو بشین 👇👇 @zaanoone کانال مشاوره درهم رو عضو بشیین 👇👇 @zaannonne

显示更多

📈 Telegram 频道 سوتی های زنونه 😅😉❤❤ 的分析概览

频道 سوتی های زنونه 😅😉❤❤ (@zaanone) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 31 273 名订阅者,在 幽默与娱乐 类别中位列第 1 472,并在 伊朗 地区排名第 10 870

📊 受众指标与增长动态

невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 31 273 名订阅者。

根据 12 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -128,过去 24 小时变化为 1,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 7.52%。内容发布后 24 小时内通常能获得 4.15% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 2 351 次浏览,首日通常累积 1 299 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 108
  • 主题关注点: 内容集中在 روغن, شوهر, مرد, سوت, بابا 等核心主题上。

📝 描述与内容策略

作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
خاطرات و سوتی های جالب خودتونو (نامزدی، متاهلی، هر چیزه جالب) برامون بفرستین تا توی کانال بزنیم @mehrbanQ تعرفه تبلیغات👇👇 @zaannoon 🥰💄کانال #جالبب چالشششمون عضو بشین 👇👇 @zaanoone کانال مشاوره درهم رو عضو بشیین 👇👇 @zaannonne

凭借高频更新(最新数据采集于 13 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 幽默与娱乐 类别中的关键影响点。

31 273
订阅者
+124 小时
-427
-12830
吸引订阅者
七月 '26
七月 '26
+13
在3个频道中
六月 '26
+36
在3个频道中
Get PRO
五月 '26
+13
在2个频道中
Get PRO
四月 '26
+5
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+2
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+13
在4个频道中
Get PRO
一月 '26
+7
在5个频道中
Get PRO
十二月 '25
+15
在5个频道中
Get PRO
十一月 '25
+13
在4个频道中
Get PRO
十月 '25
+13
在4个频道中
Get PRO
九月 '25
+16
在4个频道中
Get PRO
八月 '25
+24
在5个频道中
Get PRO
七月 '25
+48
在5个频道中
Get PRO
六月 '25
+7
在3个频道中
Get PRO
五月 '25
+9
在3个频道中
Get PRO
四月 '25
+18
在5个频道中
Get PRO
三月 '25
+22
在5个频道中
Get PRO
二月 '25
+12
在6个频道中
Get PRO
一月 '25
+20
在3个频道中
Get PRO
十二月 '24
+21
在4个频道中
Get PRO
十一月 '24
+5
在4个频道中
Get PRO
十月 '24
+3
在3个频道中
Get PRO
九月 '240
在4个频道中
Get PRO
八月 '24
+4
在4个频道中
Get PRO
七月 '24
+3
在5个频道中
Get PRO
六月 '240
在5个频道中
Get PRO
五月 '24
+581
在70个频道中
Get PRO
四月 '24
+51
在3个频道中
Get PRO
三月 '24
+69
在5个频道中
Get PRO
二月 '24
+59
在4个频道中
Get PRO
一月 '24
+37
在4个频道中
Get PRO
十二月 '23
+15
在3个频道中
Get PRO
十一月 '23
+1
在4个频道中
Get PRO
十月 '23
+21 273
在4个频道中
Get PRO
九月 '23
+39
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+21
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+33
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+13
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+15
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+17
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+8
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+8
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+7
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+4
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+22 032
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+10
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+4
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+17
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+2
在0个频道中
Get PRO
六月 '220
在0个频道中
Get PRO
五月 '220
在0个频道中
Get PRO
四月 '220
在0个频道中
Get PRO
三月 '220
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+92 166
在0个频道中
Get PRO
一月 '220
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+2 372
在0个频道中
Get PRO
十一月 '210
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+101 649
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+1
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+26 528
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+74 727
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+46 423
在0个频道中
Get PRO
五月 '210
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+2
在0个频道中
Get PRO
三月 '210
在0个频道中
Get PRO
二月 '210
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+31 246
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+362 495
在0个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
13 七月+3
12 七月+4
11 七月0
10 七月0
09 七月0
08 七月+4
07 七月0
06 七月0
05 七月0
04 七月0
03 七月+2
02 七月0
01 七月0
频道帖子
امروز هم‌گذشت و تو هنوز دو دلی که بخرم یا نخرم🧐 نکنه اینم الکی باشه!!! نکنه نکنه نکنه.....🤯🤯🤯 نه عزیزم نگران نباش مطمئن ب
امروز هم‌گذشت و تو هنوز دو دلی که بخرم یا نخرم🧐 نکنه اینم الکی باشه!!! نکنه نکنه نکنه.....🤯🤯🤯 نه عزیزم نگران نباش مطمئن باش هییییچ وقت از خرید از محصولات ما پشیمون نمیشین و مثل همه عزیزان مشتری ثابت خودم میشین و کلی مشتری هم‌میارین...🤩 هر روز که میگذره یک روز دورترمیشی😟 از اونچه در رویاهات میبینی..😻 برای دریافت مشاوره تخصصی رایگان به لینک زیر مراجعه کنید 👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇👇 https://t.me/+UaqxK3LvHdxpSENG

2
سلام به همگی بحث هوو شد من یاد یه بنده خدایی افتادم که اول زنداداش زنموم بود با برادر زنمو نساختن ازهم جدا شدن از زبون خودش میگم  بعداز طلاقم یه مردی که  زنش بچه دارنمیشد اومد خواستگاریم که زن دومش بشم من بخاطر اینکه شرایطش خوب بود ناچارن قبول کردم ازدواج کردم بعداز ازدواج هم سریع حامله🤰 شدم یه روز بعدازاینکه بچه ام تازه به دنیا اومده بود🤱 شنیدم صدای هووم که به همسرم گفت مگه نگفتی بچه اش به دنیا بیاد طلاقش میدم پس چرا طلاقش نمیدی؟ 😳😳😳خداخواست شنیدم که نیتشون چی بوده همسرم گفت بذار یه کم بچه اش بزرگ بشه چشم طلاقش میدم منم گفتم دارم براتون اصلا جلوگیری نکردم دوبار حامله🤰 شدم بچه دوم که به دنیا اومد سومی رو حامله🤰 شدم بعدش چهارمی🤰 رو آوردم تا بخودشون جنبیدن تو چهار سال چهار تا بچه 👼👼👼👼براشون آوردم بچه هامم هر کدوموشون به تنهایی یه زلزله جدا گونه هستن  وخیلی هم به خودم وابسته اند اگه خودم نباشم هیچکس حریف شان نیس دیگه هووم و همسرم جرات گفتن کلمه طلاق رو نداره😂😂😂 والا چه معنی میده مگه دختر مردم مسخره شماست ان شاالله همگی خوش باشید وسلامت ازکرمانشاه F.S #سوتی_های_زنونه @zaanone @zaanone
686
3
سلام به دوستای خوبم. اطلسی بانو هستم❤️ حال و احوال این روزای گرررررمتون🤒😮‍💨😵‍💫چطوره؟؟ ما ک هلاکیم حالا روستاییم و پر دار و درخت ولی بازم گررررررمهه🥵🥵 بریم سر اصل مطلب.. درمورد زن دوم مطلب داشتیم.. راستش الان این رفت و آمد با دوست و رفیق و آزادیای زیادی که زن و مرد بهمدیگه میدن بنظرم خودش مهمترین عامله خیانته.. چندوقت پیش ما مهمان داشتیم که یکی از اقوام اینارو همراه خودش اورده بود وگرنه ما آشنایی و رفت و آمد نداشتیم باهاشون.. خلاصه اینا اومدن توی روستای کوچیک با تیشرت و موی باز و شلوار کوتاه و سر و صدا😢😢همه همسایه ها پچ پچ میکردن.تااینجا مشکلی نبود. نشستن پای مشروب خوری زن و مرد باهم😐😐😐حالا پسر مجردغریبه با زن شوهردار سگ مست شدن و دیگه حالشون رفتارشون دست خودشون نبود😐باهم مسابقه نوشیدن گذاشته بودن🫠🫠🫠 چقدم از خاطراتشون تعریف میکردن که رفتیم شمال و زن و شوهر دوتایی باهم مست کردیم حالمون بدشد یکیمون مونده بود توالت رستوران و یکیمونم ولو روی صندلی و نمیتونسته شوهره بره ببینه زنش در چه حاله کجاست چرا نمیاد؟؟ حالااونشب  یکی حالش بدشد فرداش یادش نبود چی شده چی نشده😢😢حالا فکر کن چیا ممکنه سر آدم بیاد😞خوشی به چه قیمتی؟؟اینا چیه مد شده😒😒خیلیم پرمدعا که ما امروزی هستیم و باید خوش باشی و زندگی کنی و مشروب ک چیزی نیست و .... خلاصه اینا رفتن و من چندروز به سابیدن زار و زندگی مشغول بودم.فقط گفتم توی خونه حق ندارن بخورن برن حیاط... اونا ک رفتن به شوهر و مادرشوهر گفتم من ک دیگه همچین آدماییو راه نمیدم توی خونم.اون قوم و خویشم همینطور😒😒 اون که میدونه ما چجوری هستیم محیط روستا چجوریه اینا کیه برداشته همراه خودش اورده😡حالا هی بگید من از دست مهمون مینالم😢 هرچی درمیاد از این دورهمی با دوست و رفت و آمد با دوست و اینا هستش والا بخدا.... رفیق جاش توی کوچست. دخترعموی مادرم ی دوستی داشت اینا جون همدیگه بودن همیشه باهم بودن دوستش ازدواج کرد و این دخترعمو هنوز مجرد بود سنشم یکم بالا بود.خلاصه دوستشو دعوت کرد پاگشا خونه پدرش.. دوستشم با شوهره اومد و اونجا چشم مرده افتاد به دوست زنش😕😕😕 برو و بیا و تلفنی حرف زدن و خاستگاری... این وسط دوستیشون سر همین قضیه بهم خورد و اینم رفت هووی دوستش شد آخرشم گفت از لج دوستم رفتم که بهم فحش داد😐😐البته که حرف مفت زد عاشق و معشوق شدن... حالا اون خانم با بچهای بزرگ و دوستشم ۱۰سالی میشه هووشه😐 توروخدا نکنید با دوست رفت و آمد نکنید..کلا با هر کسی رفت و آمد نکنید... زن و بچه و شوهر و حریم زندگیتونو با هر کسی آشنا نکنید خیلی روشن فکر نباشید همین چیزا میشه آتش خانمان سوز... ادم میترسه مطلب بزاره یکی آشنا دربیاد😁😁😁والا بخدا😂 روزگارتون خوش @zaanone
653
4
شوهرم میخواست طلاقشو بده من نزاشتم 5 تا دختر و یه پسر داشت. گفتم بزار بمونه سر زندگیش بچه هاش کوچیکن. شوهرم قبول کرد ولی دیکه سمت خونش نمیرفت فقط خرجیشا میداد و بچه هاشم اکثرا میومدن خونه من پیش باباشون. خلاصه یه مدت گذشت و شوهرم انگار قیدشو زده بود. یروز بیرون بودم وقتی اومدم دیدم شوهرم با هوو تو حیاط نشستن چایی میخورن و گل میگن و گل میشنون.... شاخ در اورده بودم شوهرم که تا ظهر امروز داشت طلاقشو میداد حالا🙄 بازم چیزی نگفتم ولی کم کم ازین و اون فهمیدم که مادر هوو دستش تو جادو ودعای زبان بند و ازین جور کارهاست اولش میگفتم چرته ولی کم کم باورم شد و چند بار با چشم خودم دیدم که هوو بی دلیل آب میپاشه تو حیاط جاهای پر رفت و اومد یبار دیدم جلوی در حیاط کنده شده یکم که دقت کردم فهمیدم یه چیزی خاک کردن تو آستانه در و...... تا الان که 40 سال میگذره هنوزم کارش ادامه داره... اینقدر ادامه داد که شوهرم کلا از من رو برگردوند و رفت به سمت اون چه بلاهایی سر بچه های من اورد . بین دعوای بچه هامون دخالت میکرد وبی دلیل بچه های منو کتک میزد.. هرکی میومد خاستگاری دخترام و میفهمید یروز مخصوص میرفت خونه خاستگار اونقدر به خاستگارا بد دخترامومیگفت که خدا میدونه همش به من میگفت تو غریبی کسی را نداری... دختراتو کسی نمیگیره اگر هم بگیرن معتادا و ادم بیخودیا و.... میگفت تو به من تهمت زدی حرف در اوردی برام... تهمت دزدی زد به دخترم... که بعدا مچشو گرفتم و ثابت کردم دختر من نبوده.....همش میگفت پسرت بچه حرومیه... معتاده .. که سر این حرفش یه سیلی محکم از پسرم خورد که دیگه این حرفو به دهنش نیورد. پسرشو تا بیست سالگی بزرگ کردم مثل پسر خودم بهش میرسیدم بعد گفت .پسرمو جمع کردی اومد به زور پسرشو برد با پسر برادراش فرستاد سر کار به یکسال نکشید معتادش کردند...😞 یه خاستگار پولدار اومد برا دخترم از حسادت گفت.خوب نون دخترت افتاد تو روغن اگه گذاشتم بخوره که میبینی...  دخترمو عقد کردن بعد دو ماه کاری کرد که دخترم طلاق گرفت .. دخترای من از نظر ظاهری خوشکلتر و قد بلند تر بودن خاستگار زیاد داشتند. این حسادتشو چند برابر میکرد... خلاصه اگه بخوام تعریف کنم زیاد میشه. ولی من سپردم به خدا... دخترام شوهر کردن. خدارو شکر دامادهام یکی از یکی بهترن. ولی دامادای اون....چی بگم... هر چی برا من میخواست خدا گذاشت تو دامن خودش. پسرش 38سالشه معتاده افتاده گوشه خونه که من هر بار میبینمش گریه امونم نمیده از غصه..خدا میدونه من هیچوقت برا بچه هاش بد نخواستم ولی اونا دارن چوب کارهای مادرشونو میخورن و من ازین بابت خیلی ناراحتم😔.. خلاصه اگه بخوام بگم خیلی زیاده. ولی بدونین خدا جای حق نشسته هر چی برا دیگرون بخوای خدا اول برا خودت میکاره مواظب حرفامون و کارهامون باشیم. بی دلیل برا کسی بد نخوایم... امیدوارم خوشتون اومده باشه ندیده دوستون دارم😘 #سوتی_های_زنونه @zaanone @zaanone
651
5
خلاصه. گذشت و من دیگه کم کم داشتم عادت میکردم... جنگ شروع شده بود و. من بچه دومم را باردار بودم. شوهرم میرفت جبهه یه اندک پولی هم واسه خرجی من میزاشت بچم که به دنیا اومد از بس چیزی نمیخوردم شیر نداشتم بچه را سیر کنم همش گریه میکرد و مادر شوهرمینا میگفتن عرضه نداری بچه داری کنی ـ... تا بچم شش ماهش شد دیگه پولی که شوهرم میزاشت برام همشو بیسکوییت میخریدم بچه را سیر میکردم...  خیلی روزهای بدی بود منو میبردن باغ تو سرما و باد  بچه چند ماهمو میزاشتم زمین و براشون کار میکردم اگر یه دیقه میرفتم کنار بچم شوهرم منو به باد کتک میگرفت یبار انقدرکتکم زد که مردای غریبه اومدن هر چی از دهنشون در اومد به شوهرم گفتند و جداش کردند😔 دیگه ازین وضع خسته شده بودم گفتم من طلاق میخوام بچم 11 ماهش بود شوهرمم بدون چون و چرا اومد محضر و طلاقمو داد منم بچمو برداشتم و رفتم خونه بابام بعد سه روز دیدم شوهرم اومد به زور بچمو ازم گرفت و برد هرچی التماسش کردم لااقل بزار تا دوسالگی شیرش بدم بعد بیا ببر. ولی قبول نکرد به ناچار مجبور شدم بچه را بدم ـچه شبایی بود که من صبح کردم و از سینم شیر میرفت و بچه ای نبود و من دسترسی نداشتم. یک ماهی گذشته بود که فهمیدم باردارم اینبار دیگه خونه بابام بودم و تو رفاه کامل ولی غصه دخترم منو رها نمیکرد 😔 تا اینکه پسرم به دنیا اومدو یکم سرم گرم پسرم شد .. شوهرم فهمید که بچه دارم دوباره سر و کلش پیدا شد هر بار به بهانه دیدن پسرش میومد خونمون از ترس اینکه پسرمو ازم بگیره مجبور بودم راهش بدیم تو خونه هیچ کدوم از اعضای خونوادم راضی نبودن ولی مجبور بودیم.. تا اینکه یروز فهمیدم خونه جدا ساخته و با دختر عموش ازدواج کرده دختر منم پیش عمه ش هست.... تا اینکه رفت و اومداش زیادتر شد و هربار میومد میگفت خونمو جدا کردم بیا برگرد سر زندگیت. من زن دوممو دوست ندارم اگه بیای قول میدم طلاقش بدم یا اینکه پسرمو بده ببرم.. دیگه انقدر رفت و اومداش زیاد شده بود که همه در و همسایه به شک افتاده بودن و فکرای بد میکردن منم با وساطت و مشورت بزرگترها و گرفتن یه سری تعهدات برگشتم سر زندگیم...زندگیم جدا شده بود شوهرم بیشتر به زندگیش رسیدگی میکرد در کل اوضاع خیلی بهتر شده بود کارای منم سبکتر چون فقط واسه خودم کار میکردم. با هوو تو یه حیاط بودیم.. هوو دو تا بچه اورده بود که پسر اولیش مرده بود و دومی را داشت... شوهرمم یه کامیون خرید و شد راننده و اکثر روزا نبود... پسر هوو با بچه های من خوب بود و همش پیش من بود..... برا اینکه شوهرم طلاقش نده هر سال یه بچه میورد ... منم دلم نمیومد به شوهرم اصرار کنم که طلاقشو بده به خاطر بچه هاش... ولی زن زندگی نبود صبح که بیدار میشد بچه ها را میزاشت توخونه درو قفل میکردو میرفت تا شب نمیومد این بچه های قد و نیم نقد انقدر گریه میکردن غذا میخواستن دستشویی داشتن و... خونرو نجس میکردن و چند بار تذکر دادم به هوو ولی درست نشد... دیگه دلم برا بچه ها میسوخت میرفتم درو باز میکردم براشون و غذا میدادم و رسیدگی میکردم بهشون حتی حمامشون میکردم وو مثل بچه های خودم بهشون میرسیدم...... تا اینکه یروز یه خانمی اومد خونه مادر شوهرم وبه مادروخواهرشوهرم گفت عرستونو جمع کنید که با شوهر من گندش داره در میاد یا جلوشو بگیرین یا آبروشو میبرم... مادر شوهرم به شوهرم گفت و یه محشری بپا شد... #سوتی_های_زنونه @zaanone @zaanone
611
6
سلام مهربانو جان وهمه اعضای گل گروه بحث هوو شد خواستم زندگی مادرمو واستون تعریف کنم...از  زبون خودش میگم که بهتر هضم کنین☺️ بخاطر شغل پدرم تا شش سالگی تهران زندگی میکردیم بعد اومدیم یه شهر دیگه 4 تا خواهر بودیم و دو تا برادر. پدرم تو شهر دیگه کار میکرد..  تا بیست سالگی خاستگار زیاد داشتم ولی اخلاق پدرم یکم تند بودبه هر کسی دختر نمیداد به هر دلیلی بود یا قسمت نبود نمیدونم... تا اینکه از یه روستای دور یه خاستگار اومد برام.تو همون شهر ما کار میکرد و منو همسایه ها معرفی کرده بودن بهش. با اینکه روستایی بود خیلی خوشتیپ و. پولدار بود(روستاییا عزیز جسارت نباشه ها من خودم روستاییم و به روستایی بودنم افتخار میکنم) کارهای خدا قسمت شد و طی آمد وشد ما به عقد هم در اومدیم... سه ماه عقد بودیم من تو این سه ماه اصلا نرفتم روستا که زندگی و اداب رسوم روستایی را ببینم و ... تو تعطیلات عید عروسی گرفتیم رفتم خونه بخت... عروسی روستایی آنچنانی و ماشین و ساز و دهل و.... پدر شوهرم یه خونه خییلی بزرگ داشت که نصفشو خونه ساخته بود تو همون حیاط واسه برادرای شوهرم.. یه اتاق کوچولو هم خالی کردن واسه من نو عروس😒.. من دختر شهری و روستا ندیده با جهزیه زیاد تو یه اتاق کوچولو🤷‍♀تازه همون اولم یه قالی دار زدن برام که قالی ببافم 😕همه جهیزیمو چیده بودم دورم دیگه تو اتاقم جا نبود.. شوهرم هم قول داد به زودی خونه بسازه و از اون حیاط بریم....... کم کم فصل گرما شروع میشد و کارهای اونا هم شروع میشد آخه کشاورز بودن و گوسفند و باغ و... داشتند. من هم بار دار بودم و کم کم درد سرهای من شروع شد... من یه دختر آفتاب مهتاب ندیده شهری که دست به سیاه و سفید نزده بودم حالا اینجا باید چه کارهایی انجام میدادم... قالی میبافتم به گوسفندا رسیدگی کنم سر زمین کشاورزی برم خمیر درست کنم نون بپزم.. با پهن گاو سوخت درست کنم برا زمستون..شیر گوسفند و گاو بدوشم و ماست و پنیر و..درست کنمو... باغ انگور داشتند انگور چینی به کنار تازه باید شیره انگور هم درست میکردم .. انگور بند کنم واسه کشمش سیب زمینی بکاریمو برداشت کنیم و خرمن گندم بریم اونموقع کمباین نبود با دست گندم و از کاه جدا میکردیم و.... همه کارهایی بود که تو عمرم انجام نداده بودم وحالا باید به نحو احسن انجام میدادم.از همه بدتر آب لوله کشی نبودتو سرما و برف و بوران و گرما  باید واسه شستن ظرف و لباس میرفتیم چشمه  گله و شکایت میکردم مادر شوهرم میگفت: میدونستی اینجا روستاس باید فکر اینجاهاشو میکردی.. شوهرم میگرفتم به باد کتک و منم مجبور بودم سکوت کنم. شب که میشد برق نبود مادر شوهرم یکم عدس آبکی یا یه دوگوله آبگوشت اندازه دونفر میپخت شوهرمو صدا میزد با بچه هاشون دور هم میخوردن و اصلا به فکر من زن باردار نبودن منم به شوهرم گلایه میکردم میگفت تو هم بیا اونجا غذا بخور یه چند بار رفتم دیدم غذاشون اونقدر کمه که خودشونم سیر نمیشن منم مجبورا یکم نون خالی میخوردم و میرفتم تو اتاق خودم شوهرمم هر وقت دلش میخواست میومد. بارها دیده بودم خواهر ای شوهرم دور هم جمع میشن با روغن حیوونی غذا درست میکنن و میخورن من که میرفتم قایم میکردن ولی بوی غذاشون کل خونه را برداشته بود... هر وقت میرفتم خونه بابام اونجا دلی از عزا در میوردم ویه غذای درست و حسابی میخوردم.. ووقتی میومدم دوباره روز از نو روزی از نو... تا اینکه نه ماهم شد و پسرمو رفتم خونه بابام اونجا تو شهر به دنیا اوردم.. تا یک. ماه خونه بابام بودم بعد یک. ماه اومدم خونه خودم و دوباره روز از نو روزی از نو... دیگه کم کم داشتم عادت میکردم پسرم شش ماهش بودیه همسایه داشتیم هر چی بچه به دنیا میورد بچه هاش نمیموندن و میمردن.. یه روز که بچش تازه به دنیا اومده بود اومد از من یه دست لباس گرفت گفت بپوشونم به بچم منم از همه جا بیخبر یه دست لباس از پسرم دادم چند روز کشید پسرم مریض شد و مرد😔وقتی مادر شوهرم فهمید من به همسایه لباس دادم بماند که چقدر حرف زدن به من... خب من چه میدونستم ازین خرافاتشون چیزی نمیدونستم............ خلاصه خیلی اذیت میشدم هر بار به شوهرم غر میزدم بیا بریم شهر کارت تو شهر خوبه و من اونجا راحتترم ولی پدر شوهرم نمیزاشت و هر چی از دهانش میومد به من میگفت...........دستم درد گرفت حالا اگه دوست داشتین بقیشو بگم اگه نه که الکی زحمت نکشم😁😁😁 #سوتی_های_زنونه @zaanone @zaanone
633
7
سلام عزیزان امیدوارم همیشه سالم سلامت باشید صنمم از تبریز دیدم بازار هوو گرم منم یاد یه چیزی افتادم همسر من یه فامیل خیلی دوری داره رفته بودیم بازار مادر شوهر گفت بیا بریم به اون فامیلم سر بزنیم اولش راضی نبودم بعد که گفت پسره پولداره بچشون نشد رف یه دختر گرفت کنجکاو شدم یعنی فضولیم گل کرد ببینم هوو هارو رفتیم یه خانم در وا کرد خیلی معمولی بدون آرایش انگار که از همه چی نا امید شده باشه شوهر سپرده دست هوو زن اولی بود یه خورده که گذشت گفتند هوو داره میاد طبقه بالا زندگی می‌کرد اومد از بس کرم پودر زده بود قیافش مشخص نبود پر آرایش بر عکس زن اولی اولی خوشکل بود بدون آرایش دومی خوشکل بود با آرایش البته خوش تیپ اومده بود جا خشک کنه بعد به شوهره بگه این طلاق بده شوهره هم قبول نکرده بود گفته بود هر وقت خودش خواست طلاقش میدم یه جهیزیه خوب هم بهش میدم اگه شوهر کرد نمونه خلاصه دوتا هوو نشستند شوهره اومد داشتم از کنجکاوی میمردم دیدم بد نیس قد بلند هیکلی وپولدار دومی هم بچه دار نشد که نشد این شوهره یه شاگرد داشت که خواهر زاده ی خودش بود وقتی هم خانما کاری چیزی داشتند این برادر زاده میومد رسیدگی می‌کرد یواش یواش عاشق زن دایی اولی شد زن دایی هم فهمید به شوهرش گفت منو طلاق بده اونم از همه جا بی‌خبر با کمال میل قبول کرد گفت خونه برات میخرم جهاز بهت میدم همین کارم کرد زنه طلاق گرفت رفت خونه ی تازه با وسایل تازه و شوهر تازه البته شوهرش خبر نداشت این دوتا رابطشون شروع شد یه شب مادر پسره میگه به پسرش برو دنبال برادرت ببین شب کجا میره صبح زود میاد یواشکی پسره تعقیب می کند میبینه رف خونه ی زن دایی سابق میاد به مادرش میگه مادره اونقد شوکه شده بود خودشو کتک زده بود به پسرش گفت تو چکار کردی آدم مگه زن دایی خودشو میگیره گفته بود آره خونه حاضر جهاز حاضر زنم که خوشکل پسره گفت خیلی وقته که ما عقد کردیم مادرش رف به برادرش گفت زن سابق تو با پسر من ازدواج کردند برادرش قلبش گرفت چند روزی تو بيمارستان بستری شد برادر زاده هم دیگه به مغازه دایی نرفت از بیمارستان که مرخض شد رف سراغ زن اول گفت چرا این میتونستی بری با غریبه ازدواج کنی این قد آتیشم نزنی زنه هم گفت اتفاقأ میخواستم آتیشت بزنم تو وقتی زن دوم گرفتی فهمیدی من آتیش گرفتم سوختم و ساختم اما تو ندیدی اینم تلافی اون سالها سر تونو درد نیارم الان زن اولی دوتا بچه داره زن دومی هم دوتا بچه داره در حالی که هر دو نازا بودند #سوتی_های_زنونه @zaanone @zaanone
663
8
دوام بیاور ... حتی اگر طنابِ طاقتت به باریک ترین رشته اش رسید حتی اگر از زمین و زمانه بریدی حتی اگر به بدترین شکلِ ممکن ، کم
دوام بیاور ... حتی اگر طنابِ طاقتت به باریک ترین رشته اش رسید حتی اگر از زمین و زمانه بریدی حتی اگر به بدترین شکلِ ممکن ، کم آوردی . در ذهنت مرور کن ؛ تمامِ آرزوهایِ محال دیروز را که امروز ، زیرِ دست و پایِ روزمرگی ات ، جولان می دهند تمامِ آن ثانیه هایی که مطمئن بودی نمی شود ، اما شد ! تمامِ آن لحظه هایی که فکر می کردی پایانِ راه است ، اما نبود ! می بینی ؟! خدا حواسش به همه چیز هست ؛ دوام بیاور ... @zaanone
730
9
سلام مهربانو جون و دوستای گلم😍😍😍😘😘 دخترخالم داشت مرغ پاک میکرد٬🐓 بهش گفتم این مرغا چقد چربی دارن؟☹️☹️☹️ گفت مرغای ماده چربیشون زیاده!😳😐😐 مگه مرغ نر هم داریم!!😳😅 همون لحظه مرغه پاشد🐓😐 یه نگاه به من کرد، یه لبخند ملیح زد 😁و دوباره جان سپرد 😂 ممنونم ازتون عشقید😍😍❤️ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ #سوتی_های_زنونه @zaanone @zaanone
1 446
10
زن دوم واقعا نمیشه کاری کرد گاهی اسمش و هوس یا عشق یا تکامل میزارن میگن جبران کمبود هاست میگن تولد دوباره است و این میان زن مظلوم دو عالم زن فرشته ای که نیاز به یک کوه داره که تکیه گاهش باشه و بتونه در کنارش به آرامش برسه که تو وسطای راه وقتی زن اول کلی مسیر را هموار کرده و کلی چاله ها و سنگ ها و خارها را کنار زده تا به روزای بهتر برسه یکی میاد که راحت تو مسیر صاف راه میره پسر عموی بزرگم حدود ۲۰ سال پیش دختر زیبا تحصیلکرده از خانواده مرفح و سر شناس  را نشان کرد عاشق و شیدا با کلی درگیری و داستان و ماجرا به عروسی ختم شد دختر عموهای مجرد و حسودم عروس را میچزوندن و اذیت میکردن ولی زنعمو عاشقش بود و حمایتش میکرد مهربانی و خاکی بودنش زبانزد بود من با اینکه سن کمی داشتم ولی رابطه خوبی داشت باهام خیلی بهم خوبی میکرد چندین سال برای بچه دار شدن تلاش کردن هر کدام با هر کس میتونستن صاحب فرزند بشن ولی با هم نه😭 با دوا و درمان و کاشت و .. بی نتیجه مدام مشکلاتی داشتن اما عشقشون نمیزاشت که از هم دور بشن تا اینکه دختر دایی عروس عمو که خواهر زن برادرش هم میشد از شوهرش طلاق گرفت زهرا وقتی دید مینا خیلی تنها و افسرده شده و دوری بچه هاش براش سخته آن و میاورد خونش وباهاش وقت میگذروند میبردش آرایشگاه و مدل به مدل براش لباس میخرید و خلاصه مثل یه روح تو دو بدن شده بودن تا اینکه یک روز که زهرا میره خونه مادرش یهو یه دلشوره ای میگیره از وسط راه بر میگرده خونه و میبینه که مینا و شوهرش 🙈🙈🙈🙈 بزن و بکوب و بشکن و سر و صدا اما زهرا کوتاه میاد خود کرده را تدبیر چیست؟ میبینه تقصیر خودش بوده با شوهرش حرف میزنه و قول میده که دیگه تکرار نشه و ... ارتباطش و نمیتونسته با مینا قطع کنه چون هم فامیلش بود و هم به خاطر برادر و زن برادرش نمیخواست کسی متوجه بشه حدود چند ماه گذشت شوهر زهرا هر کار کرده نتونسته از فکر مینا در بیاد وپنهانی عقد میکنن تا اینکه مینا بار دار میشه و خیلی پر رو میاد و به زهرا میگه اما زهرا که بد جور شکست خورده بود نتونست تحمل کنه بدون حتی بردن یه تیکه لباس از آن خانه برای همیشه رفت که رفت شوهر زهرا خیلی دنبالش گشت پشیمان بود مینا زن خوبی بود ولی خوب بعد از طلاق نیازی تو وجودش غلیان کرده بود که الان ۱۰ سال از آن روزا میگذره زهرا را تو یه کانال پیدا کردم ازدواج کرده بود از زندگیش راضی بود میگفت بعد امید نتونستم به هیچ مردی اعتماد کنم کوروش ۸ سال تمام پای تمام بد خلقی ها و کج رفتاری های من ایستاد تا من بهش بله گفتم و رفتیم سر خونه زندگیمون راضی بود اما ته صداش اسم امید را فریاد میزد و من فقط براش آرزو کردم تا شاد بمونه مینا و امید دو تا دختر دارن مثل قرص قمر به مادر بزرگم رفتن بور و سفید و مو طلایی و چشم آبی اوایل فامیل گارد داشتن در برابرشون و تو مهمانی ها نبودن یا کم محل میشدن تاکم کم وارد خانواده شدن و میرفتن و میومدن ولی زهرا شد یه حسرت یه خاطره یه یادش به خیر از دختر ناز پرورده و شاد و خندان و پر انرژی که امید جان از دهنش نمیفتاد نمیشه گفت مقصر کی بود زهرا امید مینا روزگار شیطان پایان این زن دوم را نمیشه نوشت چون کسی تا با کفش کسی راه نره درک نمیکنه یا حق مراقب مهربانیاتون باشید #سوتی_های_زنونه @zaanone @zaanone
1 398
11
سلام مهربانو دوستان گرامی یک سوتی می‌خوام بگم از دهه شصت ابجیم نامزد داشت و مادرم خونه نبود دامادم اومده بود پیش آبجی نامزد بازی منم هشت سالم بود میخواست من رو بفرسته پی نخود سیاه😀😀😂😂😀توی زمستون گفت برو برا م آب یخ بیار منم رفتم تو یخچال رو نگاه کردم نبودگفتم آب یخ نداریم گفت برو از خونه خاله  بیار منم رفتم خونه خاله دیوار به دیوار ما بود خونه شون هم شلوغ گفتم خاله یخ دارین گفت هوا به این سردی یخ میخوای چیکار گفتم دامادم گفته یک دفعه خونه منفجر شد ازخنده😂😂😂😂
1 230
12
سلام به مهربانو جونمو همه 🤚 جونم براتون بگه من الان سوتی اون خانومی که گفته شوهرش واس خودش گوشی خریده وایشونم فک کردن برا این خریده که سوپرایزش کنه رو خوندم یاد سوتی خودم افتادم. من یه روز داشتم خونه تمیز میکردم گوشی منم تازه گم شده بود دیدم پدرشوهرم اومد یه گوشی لمسی در آورد  گفتش آرزو ببین خوبه الان خریدم منم زود خرکیف شدم گفتم حتما واس من خریده گوشیم گم شده. حالا منم هی میگم دستت دردنکنه بابا خیلی قشنگه واسم خریدی گوشیو ازش گرفته بودم اینقدر ذوق میکردم. پدرشوهرم رفت تو کوچه دیدم خواهرشوهرم اومدن میخدن میگن بابا گوشیو واس خودش خریده بود میگفت بردم به ارزو نشون دادم ذوق میکرد فک کردش واس اون خریدم منم دادم به اون. اما خوب شدا یه گوشی زدم به جیب😜😜😜اینم بوس برا همتون 😘😘
1 240
13
مــــــداد رنگی بــــردار بـــیار که ... بهترین چنل نقاشی رو آوردم برات 🤩😁 آموزش نقاشی با #ماژیک و #مدادرنگی و تکنیک های #د
مــــــداد رنگی بــــردار بـــیار که ... بهترین چنل نقاشی رو آوردم برات 🤩😁 آموزش نقاشی با #ماژیک و #مدادرنگی و تکنیک های #درآمدزایی از نقاشی😍 ☻ نقاشی ســـــرعتی ☻ نقاشی کــــــنار دفتری فـــانتزی ☻ نقاشی شخصیت‌های دیزنی و کارتونی ☻ و صــــــدها ایــــده جــــذاب و گــوگــولی ✏️ زیرِنظر مربّی مُجرب خانم فُروغ پِیکانی 🎨😍 https://t.me/+P2lHtT0coMdmOWE0 💪☝️ بیا اینجا #حرفه‌ای شو حداقل ماهی ۱۵ میل کسب درآمد کن 🤌😇
1 244
14
با خودت مهربون باش. نشد؟ اشکالی نداره. نرسیدی؟ دوباره تلاش می‌کنی. غمگین شو و غمگین بودنت رو سرزنش نکن. خشمگین شو و خشمگین بودنت رو سرزنش نکن. خودت رو در آغوش بگیر. اگر کم، اگر زیاد، «خودت» ارزشمندترین داراییته.
1 284
15
به هیچ‌کس نگو چه برنامه‌ای تو ذهنته، تا اینکه انجامش بدی! به هیچ‌کس نگو هدفت چیه؛ تا اینکه مسیرشو کامل پیدا کنی. به هیچ‌کس نگ
به هیچ‌کس نگو چه برنامه‌ای تو ذهنته، تا اینکه انجامش بدی! به هیچ‌کس نگو هدفت چیه؛ تا اینکه مسیرشو کامل پیدا کنی. به هیچ‌کس نگو داری برای چی تلاش میکنی؛ تا اینکه به مقصد برسی. به هیچ‌کس نگو برای زندگیت چه برنامه ای داری تا اینکه توی اون جایگاه قرار بگیری. بدبینی و انرژی منفی دیگران، قاتل آرزوهاست.
1 340
16
سلام به مهربانو جان و همه دوستان ...راجب هوو ...خاله من بنا به تعریف دوستان و فامیل تو زیبایی زبانزد خاص وعام بود وخیلی خواستگار داشت ولی چون پسر دایی ش می یاد خواستگاریش مامان بزرگ خدا بیامرزم میگه من فقط به پسر داداشم دخترم و میدم خلاصه ازدواج میکنه و سه تا پسر خدا بهش میده ولی مادر شوهر و هم عروسش خیلی اذیتش میکنن و همش تو گوش شوهرش میخونن اونم میره زن دوم میگیره و خاله منو تهدید میکنه که اگه طلاق بگیری نمی ذارم بچه هاتو ببینی و پسر بزرگشو از مادرش جدا میکنه برا دو سه سال حتی اجازه نمی داده تلفنی باهاش حرف بزنه .می فرسته یه شهر دیگه بچه رو پیش خانواده عموش .خاله بیچاره خسته میشه میگه بخاطر بچه هام میمونم و چه سختی هایی که نمی کشه خودش کار میکرده خرج بچه هاشو در میاورد و چون شهر کوچک بود و همه همو می‌شناختن دیگه همه میدونستن که این نامرد داره چه بلایی سر این خاله می یاره با و جود اینکه خیلی هم مال و اموال داشت حتی یارانه خاله رو بهش نمی داده ولی برا زن دوم آپارتمان به نامش زد و طلا خرید و.....ولی از اونجایی که خدا جای حق نشسته هم عروس که تو گوش شوهر خاله خوند تا زن دوم گرفت خدا به فاصله دو سال دوتا بچه معلول انداخت تو دامنش ...شوهر خاله مم از رو داربست افتاد و الان زمینگیره. اینم بگم زن دومیه کاری با شوهره نداره و الان که زمینگیره زیر سرش بلند شده😏و من به شدت به چوب خدا اعتقاد دارم🙏🙏 #سوتی_های_زنونه @zaanone @zaanone
1 868
17
سلام خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟ بابابزرگ خدابیامرزم عادت داشت نمازشو خیلی شمرده و با صبر و حوصله میخوند برای همین خیلی طول میکشید، این بنده خدا کشاورز بود یه روز میره سر زمین گاوشونم میبره که اونجا بچره، این بنده خدا مشغول کار بوده که گاوه فرار میکنه، هر چی میگرده پیداش نمیکنه ، نزدیک غروب میگه شاید خودش رفته خونه برمیگرده میره خونه مادر بزرگم میگه نه نیومده، مادربزرگم میگه بهش گفتم برو دنبال گاو الان هوا تاریک میشه گفت نه نمازم قضا میشه ، نمازمو بخونم بعد میرم، بعدم با آرامش شروع کرد به نماز خوندن منم شروع کردم به دعوا که الهی بی نماز شی گرگا گاو رو تیکه پاره میکنن ، به کمرت بزنه بیا برو اونم انگار نه انگار با خیال راحت نماز میخوند😂😂😂 نمازش که تموم شد دیدیم گاوه داره با سرعت تمام به سمت خونه میدوه🐄 بابابزرگم میگه دیدی خودش برگشت اگه رفته بودم دنبالش کلی باید سرگردون میشدم #سوتی_های_زنونه @zaanone @zaanone
1 750
18
نظراتتو راجب لوازم بهداشتی مورد استفادت رو تو کمتر از ۵ دقیقه⏳ پر کن و یک هدیه جذاب دریافت کن پر کن و یک هدیه جذاب دریافت کن
نظراتتو راجب لوازم بهداشتی مورد استفادت رو تو کمتر از ۵ دقیقه⏳ پر کن و یک هدیه جذاب دریافت کن پر کن و یک هدیه جذاب دریافت کن 🎁
2 046
19
با سلام . من اقا هستم امروز می خوام خاطره ایی تعریف کنم از پدر و مادرم که هر دو چند سالی هست که مرحوم شدن . پدر بنده بنا بود و خیلی زحمت کش . یک روز روی داربست سرش گیج می ره و به پایین سقوط می کنه . تا مدتها پاهاش درد می کرد ولی با این حال سر کار هم می رفت . به جهت پادردی که داشت همیشه کپسول ایندامتاسین می خورد. یه روز اتفاقی شاهد اعتراض مادر بودم که از ناتوانی جنسی پدر  بهش می گفت. بنده خدا پدر با شرمندگی می گفت چکار کنم بعد از اون حادثه اینجوری شدم. معمولا هر شب جمعه اینا برنامه نزدیکی داشتن. من هم شنیده بودم شیره تریاک برای امور جنسی خوبه. از یکی از دوستام که پدرش مصرف کننده بود خواستم یه مقداری شیره برام بیاره. بعد یکی از کپسول های ایندامتاسین بابام رو برداشتم و یه ذره از شیره رو داخل اون انداختم . بابام شام رو که خورد طبق معمول گفت کپسول منو بیار بخورم. یه لیوان اب و همون کپسول رو به بابام دادم و خورد . نیمه های شب ، پشت درب اتاقشون رفتم و گوش دادم ، دیدم مشغول هستن. یک ساعت بعد رفتم دیدم باز هم ادامه داره . خلاصه فرداش جمعه بود تا ساعت ۱۰ صبح خواب بودم . بیدار شدم دیدم پدر و مادرم صبحونشونم خوردن و نشسته بودند . پدرم به مادرم می گفت : پدرت ادم خوبیه ، مادرت خیلی مهربونه . خلاصه فهمیدم شب خوبی رو پشت سر گذاشتن . مادرم اون روز خیلی زرنگ شده بود و مثل فرفره کار خونه می کرد و با همه ما مهربون شده بود. خدا رحمتشون کنه . #سوتی_های_زنونه @zaanone @zaanone
1 536
20
sticker.webp
1 863