❤زادگاه من چاپشلو❤
前往频道在 Telegram
کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4
显示更多1 526
订阅者
+124 小时
+27 天
-230 天
帖子存档
1 526
مگر چند دست دیگ وقابلمه وبشقاب وقاشق داشت؟ باید ظهر، جوابگوی شکم گرسنه چند نفر می شد.زندگی گذشته را که مرور می کنم،رفاه این دوران اصلا قابل مقایسه با ان شرایط زیست دورانی که در کودکی ونوجوانی گذراندیم نیست.بچه های کنونی نمی توانند درکی از ان دوران مشقت بار زندگی داشته باشند چنانچه نسل ما هم نمی توانیم زندگی حتما سخت،نسل قبلی را بفهمیم. بقول معروف روز به روز ناز نازی تر« بار» امدیم!. دیشب دوستی تماس گرفت و عاقبت صحبت رسید به سرمایی که با شروع فصل زمستان درراه هست ،گله داشت از پکیج خانه اش،می گفت، حرارتش جوابگو نیست و اتاقها سردن.!! درایامی که هوا بس ناجوانمردانه سرد میشود به این فکر می کنم، اجدادمان در ان روزگار که از سرما،باصطلاح سنگ،پودر! می شده ، چگونه بدون دستگاههای گرمایشی امروزی، زندگی کردن،زنده ماندن و خوش گذراندن.با خودم فکر می کنم،شاید بدن شان عادت کرده بوده،شاید قوی تر از نسل امروز بودن،شاید پوست کلفت تر بودن ودهها شاید دیگر اما این پاسخ ها راضی ام نمی کند.عاقله مردی پاسخی داد درخور: این سرما وبرودت اثر گذار، از کم بودن حرارت پکیج نیست.ازسردی دلهایشان هست.از پایین امدن فتیله رابطه ها وصمیمیتها ودوستیهاورفاقتهاست .قدیمی ها خوب فهمیده بودن قلبشان که گرم باشد. زندگی وروزهای سرد برفی هم گرم می شود.
دلتان همواره گرم باد
حسن دانایی
1 526
این روایت: روزهای برفی ❄️🌨
با اولین برفی که می بارید و اون قدیمها خیلی زودتر از امروزه روز،ننه برفی می امد مثل میهمان عزیز ناخوانده می موند، با خودش ذوق و شادی می اورد، تن درختان عریان خانه مان را در آغوش می گرفت و رنگ سپید پوششی سراسری در کوچه و خیابان می گسترانید .و سکوت عجیبی فضا را می گرفت وحاکم می شد. صدای غارغارکلاغی و فریاد مرد پارو بدست: برف پارو می کنم،برفی یه... ،ان سکوت عجیب را می شکست و رد پای تک وتوک عابری ، بر کف کوچه ها نقش می بست . با نشستن برف که حتی به پوستین ممد آقا ، که خیلی به پوستینش می نازید و از غلام شنیدم که یبار گفت رجبعلی اصلی اینو براش دوخته، هم رحم نمی کرد. .خوشحالی زیر پوستی را حس می کردم .بخصوص که یا از رادیو و یا بچه هایی که به عشق سرسره بازی زودتربه مدرسه می رفتن ،می فهمیدم امروز مدرسه تعطیل است ،خوشحالی ام بی حد می شد و ناشتا نخورده شال و کلاه می کردم .پارو بدست اول راه اتاق تا مستراح در کنج حیاط را باز می کردم و اگر آقاجان اجازه می داد کمکش می شدم برای پاروی پشت بام و بعد از آن می پریدم تو کوچه،
دوستان ، همکلاسی ها ،بچه ها همه بجای کلاس و مدرسه تو کوچه بودن . کوچه میشد مثل حیاط مدرسه در زنگ تفریح منتهی بدور از چشم ناظم شلاق بدست ، آزاد تر و به همان نسبت شرتر .گلوله های برفی درست می کردیم و به سمت هم پرتاب می کردیم و یا به ناگهان به تنه درختی که بچه ها زیرش بودن لگد می زدیم و یهو آبشار برف بر سررویمان می بارید واز گردن وارد بدن داغ میشد .این بدترین لحظه برف بازی بود .اما کیفی داشت .سرسره بازی هم بود و سر خوردن بزرگترها و افتادن آنها نیز با اینکه برای آنها مصیبت بود و شکستگی و یا ضرب دیدگی استخوان پاو دست بهمراه داشت( مثل اکبر عمی که لیز خورد وافتاد ولگنش شکست و بردنش مشهد و جراحی کردن و یک هفته بعد از برگشتش، گفتن از آمبولی مرده و واولین بار بود که این کلمه را شنیدم. بعدها همین بلا سر خودم هم امد و با شکستن لگن اقاجان ومادر بر اثر زمین خوردن با وجود جراحی و گذاشتن لگن مصنوعی، هر دو از آمبولی فوت کردند.) برای ما بچه ها و بی غمها ،قهقهه و ازته دل خندیدن بود .
آخر سر خسته و کوفته از برف بازی و سرسره بازی و آدم برفی درست کردن ،با گفتن نخود نخود هرکه بره خانه خود ،با لباسی خیس شده از برف بازی وارد خانه و اطاق گرم که هیزم و توپی ( تپه ی) داخل بخاری هیزمی ، تنوره میکشید، می شدیم و جورابهای خیس را از پا درآورده و پای لخت و سرخ و کرخت شده از برف و سرما را روبه بخاری می گرفتیم و از حرارت آتش که از پا به سراسر بدن رخنه می کرد لذت می بردیم و رخوت ناشی از گرما و خستگی موجب میشد که کنار همان بخاری بخوابیم .با صدای مادر که پاشو تو رختخوابت بخواب ،تن ، لش شده را به زور و با چشمان نیمه باز و با ترس از اینکه اگه چشمانمان را باز کنیم خواب از سرمان می پرد ! به سمت تشک می کشیدیم و سر را زیر لحاف پشمی که چند پوط وزن داشت! برده و از گرمای اتاق و لحاف پشمی و حرارت بدن به خواب عمیق فرو می رفتیم و خوشحال بودیم انروز برفی، مدرسه نرفتیم و مشق وتکلیف نداریم. برف باعث شده بود یک شب هم که شده بدون نوشتن مشق و دغدغه ان، راحت بخوابیم. صبح با صدای پاروی اقاجان که داشت برای چندمین بار برف پشت بام را خالی می کرد و کخ کخ سرفه که خبر از سرماخوردگی می داد بیدار می شدیم. با اینکه خورشیدخانم بررویمان لبخند می زد اما این لبخند بی فروغ بود و گرما نداشت، هوا سوز داشت. بلافاصله رادیو را روشن می کردم،برای اطلاع از یک روز تعطیلی دیگر اما با وجود بارش برف سنکین و پارو کردن برف پشت بومها و ریختن انهمه برف داخل کوچه که راه رفتن را دو چندان سخت می کرد اما خبری از تعطیلی نبود. مثل اینکه مسوولین بارش برف را بهانه تعطیل قرار می دادند و پی امد بارش برف مثل یخبندان وعبور ومرور داخل کوچه های تنگ و انباشته از برف برایشان اهمیت نداشت. وغرغر کنان انقدر لباس می پوشیدیم، راه رفتنمان مثل پنگوئن ها میشد و داخل حیاط لباسهای اویزان از چوب رخت بیش از هر چیز دیگری به چشم می امد. رختها را لایه ای یخ در برگرفته بودن و مادر بیشتر ناراحت، چوپوتهای، برادر کوچیکه بود و نگران که الان بچه را با چی قنداق کنه. مجبور میشد پارچه ولته ای دور بدن نوزاد بپیچه و چوپوت کثیف را ببره تو حیاط زیر شیر اب تو اون سرما بشوره.
خوشبختانه اقاجان پیش بینی یخبندان را کرده بود و دور لوله اب را با کیسه و پلاستیک عایق کرده بود و با این وجود یک کمی شیر اب را باز گذاشته بود و لوله اب یخ نبسته بود. اما دراون سرمای کشنده، دست زیر اب گرفتن هم خود شجاعت می خواست. دستت از سرمای اب، می برید. اما مادر چاره ای نداشت. و با رضایتمندی چوپوت، نوزادش، دلبندش را می شست. تازه ظرف وظروف را هم می شست.
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
