2 828
订阅者
-224 小时
+47 天
-3730 天
帖子存档
2 829
#part85
به ارتین که با اخم نگاهمون میکرد خیره شدم.
ارتین_دایی بیا بریم.
دایان_کجا بریم دایی؟
ارتین_خاله دیانا میخواست بهم شیرینی بده.
دایان_بریم.
با ارتین ازمون دور شدن.
امید_چقدر از این بچه بدم میاد.
_بامزست که.
امید_هیچم بامزه نیست.
زشت.
لبخندی زدم و سرمو انداختم پایین.
_عه اینجایی دنبالت میگشتم.
با شنیدن صدای یاسر یه لحظه از تعجب چشمام گرد شد.
برگشتم و نگاهش کردم.
با همون پیرهن صورتی ای که نشونم داده بود جلوم ایستاده بود و با لبخند نگاهم میکرد.
_یاسر!!
یاسر_با اجازه من پیرهنتو پوشیدم، سلوا گفت خیلی باهام میاد.
امید_منظورت اینکه بهت میاد؟
یاسر_باهام میاد بهم میاد فرقی نداره.
داشتم از تعجب و حرص سکته میکردم.
دستش رو گرفتم و بردمش یه گوشه.
_تو اینجا چیکار میکنی!!
بی توجه به من گفت؛
_چه مهمونی باکلاسی.
همه کت شلوار پوشیدن.
ولی چرا دختر مختر نداره.
به زور جلوی خودم رو گرفته بودم که از حرص جر نخورم.
_وای یاسر الان ابرومون میره.
یاسر_نه بابا چرا ابرومون بره؟
به همه بگو من برادرتم.
_اخه برادرمم بودی نباید میومدی اینجا!
اصلا از کجا پیدام کردی؟
انقدر عصبانی بودم که رنگم مطمئنا قرمز شده بود.
پوزخندی زد و گفت؛
_به من میگن اوس یاسر.
تعقیبت کردم.
بعدشم داشتم به چند نفر جنس میفروختم واسه همین یکم دیر کردم.
با دست زدم روی پیشونیم.
_وای.
یاسر چیزی به اسم ابرو حالیش بود؟
کم مونده بگن همراه سامیار مواد میفروخت.
وای خدا.
یاسر_اون دایان نیست؟
هولش دادم سمت در و گفتم؛
_نه نه.
دایان نیست.
شبیهشه فقط.
بیا بریم خونه.
یاسر_چرا بابا خودشه صبر کن برم یه سلام علیکی کنم.
حتما حالا با خودش میگه این یاسر چه بی ادبه.
دستشو از دستم کشید بیرون و رفت سمت دایان.
دلم میخواست انقدر بزنمش که با زمین یکی بشه.
پس بگو عمو حجت چرا همیشه کتکش میزد، بس که زبون نفهمه این ادم.
اصلا شعور و احترام سرش نمیشه.
دنبالش رفتم تا جلوش رو بگیرم اما دیگه دیر شده بود.
یاسر_به اقا دایان نگفته بودی با این بچه پولدارا میپلکی.
دایان با تعجب نگاهمون کرد و گفت؛
_تو اینجا چیکار میکنی؟
و به من نگاه کرد.
_ما دیگه داشتیم میرفتیم.
مگه نه یاسر؟
یاسر_نه بابا تازه اومدیم.
یه چیزی بخوریم به عروس دوماد تبریک بگیم بعد بریم.
سالن زنا کدوم طرفه؟
دایان با اخم یاسر رو نگاه کرد.
خدایا.
دایان_فکر کنم گفته بودم همراه نباید داشته باشین.
_من نیوردم خودش اومد.
یاسر_اره بابا این خسیسه اب از انگشتاش نمیچکه.
_خیلی ممنون که دعوت کردین.
ما دیگه میریم.
دایان_کاریه که شده.
یه همراه به جایی برنمیخوره.
به شرطی که نخوای به همه مواد بفروشی.
یاسر_اتفاقا میخواستم بپرسم، هیچکس اینجا چیزی نمیکشه؟
دایان_نه!
دایان خیلی جدی حرف میزد، نمیدونم یاسر چجوری از رو نمیرفت.
یاسر_اه سامیار این شورتت خیلی تنگه.
گفتم نپوشمشا خودت اصرار کردی.
هی میره لا درزامون.
در سکوت بهش خیره شدم.
دایان سرشو انداخت پایین و خندید.
نوچی کردم و نفس عمیقی کشیدم.
دایان_اقا یاسر چرا نمیری از خودت پذیرایی کنی؟
ببین اون میز خالیه، میوه و خوراکی هم روش هست.
من و اقا سامیار هم بریم یه گشتی توی حیاط بزنیم.
یاسر_میخواید منم باهاتون بیام؟
دایان_نه شما راحت باش خودمون میریم.
بعد از اینکه یاسر گورش رو گم کرد گفتم؛
_من واقعا نیوردمش.
دایان_اشکال نداره، پیش میاد.
دنبالم بیا.
این رو گفت و رفت سمت پله ها.
نفس عمیقی کشیدم و دنبالش رفتم.
از این بالا میشد همه مهمونارو به خوبی دید.
سالن پر از همهمه و صدای حرف بود..
به طبقه بالا که رسیدیم صداها کمتر شدن.
بنظر میومد حموم و اتاق ها اینجا باشن.
یه سالن نسبتا بزرگ بود که به یه بالکن بزرگ ختم میشد.
چند تا در سفید رنگ کنار هم قرار داشتن و یه کتابخونه پر از کتاب هم گوشه دیوار بود.
کنار نرده ها وایسادم و پایین رو نگاه کردم.
میتونستم لوستری که روبه روم بود رو به خوبی ببینم.
دایان در یکی از اتاقارو باز کرد و رفت توش.
پشت سرش وارد اتاق شدم که درو بست و چسبوندم به در.
با تعجب نگاهش کردم.
درو با کلید قفل کرد و بهم خیره شد.
موهای فرش ریخته بود توی صورتش و میتونستم بوی خنک و ترش ادکلنش رو حس کنم.
ضربان قلبم به طور غیر ارادی رفته بود بالا.
اب دهنم رو قورت دادم و سعی کردم ارامش خودم رو حس کنم.
تعجبم جاش رو به خونسردی داد.
دایان_خیلی ددی شدی.
خندیدم و گفتم؛
_خوشت میاد؟
دایان_باید ببینم رفتارت چطوره..
به لباش خیره شدم و چشمام خمار شد.
دستش رو از وسط سینه هام برداشت و گفت؛
_یکم حرف بزنیم.
_باشه..
دایان_خواستم بگم دو شب پیش رو فراموش کن.
با تعجب گفتم؛
_چی؟
برگشت سمتم.
دایان_اتفاقی که اونشب افتاد رو فراموش کن.
_پشیمونی؟
دایان_نه.
ولی ترجیح میدم رابطه دوستانمون خراب نشه.
اخمام رفت توی هم و دندونام رو به هم فشردم.
دایان_میخوام که دوست عادی باشیم.
2 829
#part84
یه دست لباس ساده پوشیدم و راهی خونه خودمون شدم.
کت و شلوار نسکافه ای رنگم رو تنم کردم و از اتاق رفتم بیرون.
مامان_وای چشمت نکنن.
بزار یه اسپند برات دود کنم.
استین کتم رو درست کردم و از توی اینه به خودم نگاه کردم.
_لازم نیست مامان، همه اونجا همینطورین.
تازه همشونم پولدارن.
مامان_ولی مثل تو که خوشگل نیستن.
اصلا شاید دختر یکیشونم عاشقت شد.
رئیستون دختر نداره؟
_مجرده.
بابا_حالا کیا میان؟
بهش نگاه کردم.
_کارمندای نمایشگاه ما و چندتا از صاحبای نمایشگاه های دیگه.
مامان_این پسره مگه چقدر پولداره؟
_خیلی فکر کنم.
مامان_از کجا اورده؟
_شاید مال پدرش بوده..
بعد از جواب دادن به سوال های مامان و بابا راهی ادرسی که دایان داده بود شدم.
جلوی خونه ویلایی خیلی بزرگ و قشنگی ایستادم.
نمای خونه از سنگ سفید بود و به نظر میومد که دو طبقه باشه.
در قشنگی به رنگ طلایی و مشکی داشت که باز بود و دم در پر بود از ماشین های مدل بالا و خیلی لوکس.
از پژوی یاسر پیاده شدم و درش رو بستم.
کمی استرس گرفتم، داشتم میرفتم به جایی که با ادمای توش صد درجه اختلاف طبقاتی داشتم.
باید چطور رفتار میکردم؟
نفس عمیقی کشیدم.
خوبه که حداقل دایان رو میشناسم.
وارد خونه شدم.
یه حیاط قشنگ و بزرگ داشت که یه استخر نسبتا کوچیک گوشش بود.
یه سگ سفید هم به دیوار بسته شده بود.
با دقت اطرافم رو نگاه کردم و بعد از در اوردن کفشام درو باز کردم.
دیدم که همه با کفش بودن پس برگشتم و کفشام رو پوشیدم.
وارد خونه که شدم باد خنکی بهم برخورد کرد.
از تعجب داشتم شاخ درمیوردم.
خونه خیلی بزرگ بود و مثل قصر میموند.
همه دکراسیون به رنگ سفید و طلایی بود و یه لوستر خیلی بزرگ طلایی رنگ از سقف اویزون بود.
توی سالن میز های گرد و بلند چیده بودن و مردم دور میز ها ایستاده بودن.
درحالی که اطرافم رو نگاه میکردم و سعی میکردم استرس و تعجبم رو کنترل کنم رفتم سمت میزها.
حس غریبی میکردم و با چشم دنبال دایان میگشتم.
تونستم امید رو از دور ببینم که کنار دونفر دیگه از کارمندای نمایشگاه ایستاده بود.
رفتم سمتشون و بهشون سلام کردم.
امید توی اون کت و شلوار خاکستری رنگش تیره تر جلوه میکرد.
امید_تو هم دعوت بودی؟
_با اجازتون.
سرش رو تکون داد که دختر قد کوتاهی که کنارش ایستاده بود گفت؛
_ببینید چقدر اینجا بزرگه.
_کجاست اینجا؟
دختر_خونه اقای مهرگانه دیگه.
_خونه دایانه؟
امید_نخیر، خونه بابای دایانه.
سرم رو تکون دادم که امید گفت؛
_سارا تو دایان و ندیدی؟
سارا_نه فکر کنم هنوز نیومده.
به اطرافم نگاه کردم تا شاید ببینمش.
برای دیدنش لحظه شماری میکردم.
شیرینی ای از توی ظرف برداشتم و به پله های پیچ در پیچ ته سالن خیره شدم.
با دیدن دایان که همراه یه دختر دیگه از پله ها پایین میومد هول شدم و شیرینیم پرید توی گلوم.
زدم زیر سرفه که سارا زد تو کمرم.
سارا_چیشد؟
امید_فکر کنم هول کرد.
مگه تاحالا شیرینی نخوردی تو.
درحالی که سرفه میکردم و در تلاش بودم که زیر ضربه های محکم سارا که روی کمرم فرود میومد زنده بمونم چپ چپ امید رو نگاه کردم.
کمی نوشیدنی خوردم و گلوم رو صاف کردم.
برگشتم و با چشم دنبال دایان گشتم.
کنار یه مرد قد بلند و هیکلی ایستاده بود و با لبخند با بقیه حرف میزد.
یه کت و شلوار به رنگ ابی لاجوردی پوشیده بود و دکمه اخر پیرهن سفید رنگش باز بود.
نفسم توی سینم حبس شد.
انقدر جذاب به نظر میومد که کل سالن داشتن زیر زیرکی نگاهش میکردن.
استرسم بیشتر شد و سرعت ضربان قلبم رفت بالا.
برگشت و با لبخند نگاهمون کرد.
ازش چشم برداشتم و خودم رو با دستام سرگرم کردم.
دایان_سلام.
با شنیدن صداش حس کردم که مایع گرمی به وجودم تزریق شد.
سرمو بلند کردم و با صدای اروم سلام کردم.
امید_خب خداروشکر دختر زیاد اینجا نیست مگه نه همه عاشقت میشدن.
دایان لبخندی زد و زیر چشمی نگاهم کرد.
دایان_حالا به جاش پسرا عاشقم میشن.
امید_من که شدم.
تو چی سامیار؟
و زد به دستم.
_من نه.
خودمم از حرف خودم خندم گرفت.
همین چند دقیقه پیش نزدیک بود به خاطرش بمیری الان میگی عاشقش نیستی؟
سارا_اون دختر خانوم خواهرتون بود؟
دایان_بله.
سارا_وایی چقدر خوشگله.
میتونم برم باهاش حرف بزنم؟
دایان_باشه.
هر سه رفتن سارا رو تماشا کردیم.
دایان_الان با گریه برمیگرده.
خندمو خوردم و به دایان خیره شدم.
یه گردنبند کارتیر دور گردنش بود و دور گردنش کمی سرخ شده بود، انگار که بهش حساسیت داشته باشه.
یه ساعت قشنگ هم به دست چپش بسته بود.
بچه ای از پله ها دوید پایین و اومد سمت دایان.
دایان بچه رو بغل کرد و گفت؛
_بچه ها این ارتینه.
ارتین سلام کن.
بچه با تخسی گفت؛
_نمیخوام.
امید_اخی چقدر نازه.
ارتین_دایی اینا کین؟
لبخندی روی لبم نشست.
نمیدونم چرا اما دلم خواست جای ارتین باشم تا شاید دایان دوستم داشت.
میتونستم اینطوری بپرم توی بغلش.
2 829
حالا که اینگونه پشت میله های قفس زندانی بودم، حس میکردم که فرسخ ها از ازادی فاصله دارم و این زندان هیچگاه قرار نیست پایان یابد.
2 829
#part83
سامیار؛
داشتم به دایان و اتفاقی که پریروز افتاده بود فکر میکردم.
تمام این دوروز فکرم پیش دایان بود.
دروغ چرا، دلتنگش بودم.
دلم برای لبخند های قشنگ و چشمای خمارش تنگ شده بود.
با این حال داشتم با دریا حرف میزدم.
گوشی رو گذاشتم کنار و به یاسر که مواد بسته بندی میکرد خیره شدم.
خیلی دقت میکرد و حتی یه دونه پودر هم اضافه نمیریخت.
یاسر_ادم هوس میکنه همشو بزنه به بدن.
_تو استرس نمیگیری که پلیس بگیرتت؟
سرشو اورد بالا و بهم خیره شد.
دستشو لای موهای کوتاهش کشید و گردنشو خاروند.
یاسر_کسی که میاد سراغ این شغل ها پی همه چیزو به خودش میماله.
درضمن عادی میشه برات و ترست میریزه.
مثل اینکه برای اولین بار بزنی ادم بکشی، از عذاب وجدان و ناراحتی و ترس پاره میشی.
اما خب دفعات بعدی برات عادی و عادی تر میشه.
سرم رو تکون دادم و خواستم بازم سوال بپرسم که صدای پیام گوشیم بلند شد.
محل ندادم و رومو کردم اونور اما یهو نگاهم خورد به اسم دایان.
پریدم روی گوشی و خیلی سریع سین زدم.
یه پیام فوروارد کرده بود برام.
گفته بود که یه مهمونی قراره برگذار بشه که کارمندای نمایشگاه به علاوه رئسای چند تا از نمایشگاه های دیگه قراره حضور داشته باشن و منم دعوت بودم.
یکم هیجان زده شدم، تا حالا همچین مهمونیهایی نرفته بودم.
حتما باید تیپ خیلی رسمی ای داشته باشم..
اما من که کت و شلوار نیوردم..
نوچی کردم و به یاسر خیره شدم.
یاسر_چیشده؟
_تو کت و شلوار داری؟
یاسر_مرد حسابی من کت و شلوارم کجا بود.
_راست میگی..
یاسر_حالا کت و شلوار میخوای چیکار؟
نکنه داری دوماد میشی؟
_یه مهمونی کاری دعوت شدم.
زد زیر خنده..
خودمم خندم گرفت.
یاسر_هنوز دوروز نیست رفتی سرکار مهمونی کاری هم دعوت میشی؟
اسکلت کردن بابا.
_رئیسم پیام داده.
یاسر_میگم سامی.
_بله.
یاسر_میشه منم بیام؟
با تعجب گفتم؛
_معلومه که نه!
اگه بیای راهمون نمیدن.
و با خودم فکر کردم که اگه یاسر رو ببرم دایان حتما منو میکشه.
چپ چپ نگاهم کرد و گفت؛
_مگه من چمه.
_منظورم این نیست که چیزیته ولی همراه نباید داشته باشیم.
یاسر_خیل خب بابا، خسیس خان.
دلم براش سوخت، اگه راه داشت حتما میبردمش. اما چرا باید یه ساقی مواد مخدر رو ببرم مهمونی ای که همه کله گنده های رشت دعوتن؟
خیلی خوشحال بودم که قرار بود دایان رو جایی غیر از محل کار ملاقات کنم.
دوست داشتم ببینم که با کت و شلوار چه شکلی میشه.
در طول مدتی که توی حموم بودم مدام به دایان فکر میکردم.
نگاهی از توی اینه به خودم انداختم، موهای صورتم یکم بلند شده بود.
داد زدم؛
_یاسر؟
یاسر_ها؟
_ژیلت داری؟
یاسر_الان میارم.
در حمومو یهو باز کرد که پریدم اونور.
_چیکار میکنیی!
سرشو اورد تو و گفت؛
_ژیلت نو ندارم این مال خودمه.
پشت در قایم شدم و ژیلت رو ازش گرفتم.
_اینکه استفاده شدست.
یاسر_کاری نکردم باش فقط پشمای بدنم رو زدم.
صورتم رو جمع کردم و گفتم؛
_اینو باید بزنم به صورتم!
یاسر_عیب نداره بابا خودتم تخم داری.
در ضمن من هرروز میشورمشون.
با تصورش حالم بهم خورد.
سرشو بیشتر اورد تو که گفتم؛
_باشه عیب نداره، مرسی.
و درو بستم.
با قیافه ای توی هم رفته به ژیلتی که چندتا دونه مو لاش بود خیره شدم.
خدایا عجب گیری کردیم.
چندین بار شستمش و موهارو از توش در اوردم.
اخر سر هم دستم رو بریدم.
خدایا کمک کن ایدزی، زیگیل تناسلی ای، قارچی کپکی چیزی نگیرم.
بعد از اصلاح کردن حولمو پیچیدم دور خودم و از حموم رفتم بیرون.
وارد اتاقم شدم و درو بستم که یاسر گفت؛
_اینم خوبه ها.
ده متر پریدم هوا و حوله رو محکم گرفتم.
برگشتم سمتش، جلوی کمد ایستاده بود و یه پیرهن صورتی گرفته بود دستش.
_اونجا که نمیشه از این چیزا پوشید، باید کت و شلوار بپوشم.
یاسر_میخوای کت و شلوار عروسی مازیار رو ازش بگیریم؟
فقط یکم به تنت گشاده.
همینم کم بود که کت و شلوار اون رو بپوشم.
_نه کت و شلوار دارم.
میرم از خونمون میارم.
یاسر_میخوای منم باهات بیام؟
یا برسونمت؟
_نه مرسی، با تاکسی میرم.
یاسر_ماشین رو ببر.
سرمو تکون دادم و منتظر نگاهش کردم.
تا کمر رفته بود توی کمد و داشت میگشت.
خدایا عجب گیری کردیم.
یاسر_عه منم از این شورتا دارم.
فقط خیلی زود بو میگیرن ادم مجبوره سه روزه درشون بیاره.
با تعجب نگاهش کردم.
شورتمو گرفت دستش و نگاهش کرد.
یاسر_ولی مال من زشت تره.
_مگه تو شورتت رو چند روزه عوض میکنی؟
یاسر_چهار پنج روزی یبار، هرموقع برم خودمو بشورم.
دیگه حالم داشت بهم میخورد.
یاسر و مازیار اصلا به بهداشت فردی اعتقاد داشتن؟
اخه کی پنج روز یه بار میره حموم؟
خوبه دختر نشد مگه نه انواع و اقصام عفونت های باکتریایی رو میگرفت.
یاسر_من این شورتت رو یه امتحان میکنم.
دستشو گرفتم و هدایتش کردم سمت اتاق.
_باشه، برا خودت.
یاسر_نه بابا فقط امتحان میکنم.
_نه برا خودت من یکم از رنگش بدم میاد.
بلاخره موفق شدم بیرونش کنم..
2 829
نبودت باتوم میشود و بر کمر و دست های سردم فرود میاید، کشیده میشود و بر صورتم میخورد، زلزله ای است بر تن ایلام دلتنگم، بمبی میشود بر هیروشیمای افکارم و گرد و قبار میشود در اسمان اهوازم.
نبودت ان گل دوست داشتنیام است که امروز صبح پژمرده شد.
2 829
#part82
_چه خوب میشد اگه شهریار هیچوقت با ارسو رابطه نداشت.
اونوقت بابابزرگ باهاش دشمن نمیشد و شما میتونستید ازدواج کنید.
بابا هم زنده بود..
و تو دلم ادامه دادم؛ بابابزرگ هم همینطور.
مامان_ما ارسو یه شیطان واقعی بود.
نه تنها زندگی من، پدرت و اقا شهریار رو خراب کرد بلکه هزاران نفر دیگه رو طلسم کرد و کلی زندگی از هم پاشید.
سرم رو تکون دادم؛ ارسو رو خوب میشناختم.
مامان اگه میفهمید ارسو میخواست منو بکشه چه واکنشی نشون میداد؟
_از دست بابابزرگ عصبانی نیستی که نزاشت ازدواج کنید؟
مامان_گاهی ناراحت میشم، اون زمان هم خیلی بهش حس بدی پیدا کرده بودم.
اما حق داشت..
منم بودم نمیزاشتم دخترم با خانواده ای که پولامون رو کشیدن بالا و باعث بدبختیمون شدن وصلت کنه.
اونم با وجود اینکه میدونستم خانواده درستی نیستن.
ما ارسو به هیچ عنوان نمیزاشت خوشبخت بشیم.
حتی ممکن بود به خاطر اینکه اولین بچم پسر نشده بگه پسرزا نیستم و بابات رو مجبور کنه ازم طلاق بگیره..
بابابزرگتم اینو میدونست و نمیخواست دستی دستی منو بدبخت کنه.
_گفتی ارسو روی پسر بودن بچه ها حساس بود؟
فکر کنم واسه این بود که پسر بیاره و مال و اموال شهریار مال اونا بشه.
درواقع یه وارث برای خودش میخواست.
مامان_دقیقا.
ایلین هم اولین بچش بود و دختر بود، واسه همین ازش بدش میومد و خیلی اذیتش میکرد.
نفس عمیقی کشیدم و به زمین خیره شدم.
با صدای زنگ گوشیم از روی مبل بلند شدم و رفتم سمت اتاق.
مسیحا بود، میگفت کارش تموم شده.
بعد از اماده شدن با دریا رفتیم پایین.
من چندماه پیش رفته بودم کلاس راهنمایی رانندگی اما گواهینامم هنوز نیومده بود.
با این حال عمو صادق میزاشت بشینم پشت ماشین و اکثر وقتا میبردم بیرون تا باهام تمرین کنه.
کلا مرد خیلی خوبی بود، خیلی ازش خوشم میومد.
جای خالی پدرم رو برام پر میکرد.
برعکس بابای سامیار که ادم قانونمند و سختگیری بود خیلی بیخیال و راحت بود.
نشستم پشت فرمون و رفتم سمت کافه.
دریا صدای اهنگ رو کم کرد و گفت؛
_کاش به سامیار هم بگیم بیاد.
_بهش زنگ بزن.
دریا_تو بزن.
پشت چراغ قرمز ایستادم تا شمارش رو بگیرم که همونموقع مسیحا زنگ زد.
تماس رو وصل کردم.
_جانم.
مسیحا_رستا من شماره هام پاک شده، یه زنگ به دایان بزن بگو مسیحا رسیدا.
_اونم قراره بیاد مگه؟
مسیحا_اره.
_باشه الان زنگ میزنم.
مسیحا_خودتون کجایین؟
_تو راهیم.
صدای ضبط رو کم کردم تا دریا با دایان حرف بزنه.
دریا_گفت نمیام.
_چرا؟
_نمیدونم پرسید کی اونجاست گفتم ماییم و سامیار.
انگار چون سامیارم میاد قبول نکرد.
یجوری پیچوند و گفت کار داره.
_شاید دوباره با سامیار زدن به تیپ و تاپ هم.
دریا_حتما دیگه..
وارد کافه شدم که مسیحارو دیدم.
از روی صندلی بلند شد و بغلم کرد.
به خودم فشردمش.
دلم براش خیلی تنگ شده بود..
نشستیم روی صندلی که گفت؛
_دایان چی گفت؟
_گفت نمیاد.
مسیحا_چرا؟
دریا_فکر کنم واسه سامیار.
مسیحا_اها.
خاکستر سیگارش رو توی جاسیگاری تکوند.
چشمام رو ریز کردم و گفتم؛
_تو میدونی چیشده؟
مسیحا_نه والا منم بی خبرم.
مشکوکانه نگاهش کردم.
معلوم بود که داره دروغ میگه.
دایان و مسیحا حتی ساعت دقیق گوزیدنشون هم به هم اطلاع میدادن.
مگه میشد از همچین چیزی بی خبر باشه؟
بعدم زیاد تعجب نکرد، معلوم بود که از قبل میدونه.
دریا و مسیحا باهم بحث میکردن و من ساکت بودم.
به گذشته ها فکر میکردم، اون زمانی که هنوز به دنیا نیومده بودم.
سرگذشت عجیبی که مامان با خانواده زمانی داشت..
مسیحا نگاهم کرد و گفت؛
_چرا ساکتی؟
کیکتم نخوردی.
_دلم درد میکنه.
مسیحا_چرا؟
_پریودم.
مسیحا_خیلی درد میکنه؟
_اره.
صندلیم رو کشید سمت خودش که یه لحظه خواستم بیوفتم.
_چیکار میکنی؟
دستش رو گذاشت رو شکمم و گفت؛
_کجاش؟
_زیر دلم دیگه.
دستای گرمش رو روی شکمم حرکت داد و شروع کرد به مالیدن.
لبخندی روی لبم نشست و به دریا که چپ چپ نگاهمون میکرد خیره شدم.
دریا_یکیتون زنگ بزنه سامیار بیاد.
_سامیار نمیاد.
بیاد بین ما بگه چی.
نه که خیلی باهامون حال میکنه.
دریا_بگید دریا مرده.
مسیحا خندید و گفت؛
_به هیچ جاش نیست.
تازه خوشحالم میشه.
خندیدم و به دست ظریف مسیحا که شکمم رو میمالید خیره شدم..
یهو چیزی رو به یاد اوردم و گفتم؛
_مامانامون یه زمانی باهم دوست بودن، میدونستی؟
مسیحا_چطوری؟
_خانواده مامانم با خانواده مامان تو رفت و امد داشتن دیگه.
مسیحا_چقدر عجیب.
_بنظرت اگه همو ببینن چه واکنشی نشون میدن؟
مسیحا_مامان من که اصلا خوشحال نمیشه و حتی ممکنه دعوا راه بندازه.
_از کجا میدونی؟
مسیحا_معلومه که دشمنن دیگه.
شاید قبلا دوست بوده باشن اما بعدش قطعا دعوای خانواده روشون اثر گذاشته.
سرم رو تکون دادم.
_راست میگی..
...
2 829
#part81
_ولی راهش دور میشه بیاد دنبالمون.
دریا_اون بچه پولداره بابا پول بنزین براش مهم نیست.
_فعلا که داره کارشو از دست میده.
دریا_راستی قرار بود وکیل بگیره، چیشد؟
_گرفت ولی خب وکیل نمیتونه کاری کنه زیاد.
توی وصیت نامه هرچی نوشته باشن همون میشه مگه اینکه سهم یکیو نداده باشن.
دریا_خب سهمشو ندادن دیگه.
بهش خیره شدم.
_چرا یه چندتا زمین مسکونی بهش دادن که زیاد به درد نمیخورن.
دریا_اگه بلد باشه خونه میسازه پولشو در میاره.
اون دختره که من دیدم بلده گلیم خودشو از اب بکشه بیرون تو ناراحت نباش.
سرم رو تکون دادم و زنگ زدم به مسیحا.
گفت که یکم کار داره و ساعت نه میتونه بیاد.
از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت در که پام گیر کرد به فرش و با مغز رفتم توی زمین.
درد شکمم کم بود، لگن درد هم بهش اضافه شد.
ناله ای کردم و با اخم به دریا خیره شدم.
_خدا لعنتت کنه چرا لامپ و خاموش کردی دیگه.
دریا_میخواستم بیشتر حس بگیرم، بعدم کی تو روشنایی گریه میکنه؟
از روی زمین بلند شدم و دست به کمر از اتاق رفتم بیرون.
شدو اومد دنبالم و از پشت پرید بهم.
شدو اصلا از من خوشش نمیومد و همیشه دنبال یه فرصت بود تا چنگم بزنه و گازم بگیره.
تحمل کردن دوتا گربه توی یه خونه واقعا سخت بود.
مامان همیشه ازمون اسی بود و مینالید.
البته که دریا همه کارای شدو رو خودش میکرد اما من در اون حد وظیفه شناس نبودم.
من نمیتونم خودم رو جمع کنم بعد مراقب یه گربه باشم؟
کنار مامان نشستم و شدو رو از خودم جدا کردم که دستم رو گاز گرفت و پرید پایین.
مامان_شام میخوری برات بیارم؟
شلیلی از توی ظرف برداشتم و بی توجه به حرفش گفتم؛
_برام از بابا بگو.
مامان_اینو جلو صادق نگیا.
_بابامه دیگه، مگه اون از اون زن عفریتهش میگه ما چیزی بهش میگیم.
مامان_اونا با هم ازدواج کرده بودن.
_شما هم کرده بودین.
مامان_اونقدر جدی نبود..
نفس عمیقی کشید و گفت؛
_از چیش بگم؟
دستمو گذاشتم زیر سرم و گفتم؛
_چطور اشنا شدین؟
مامان_بابابزرگت تا یه مدت با اقا شهریار رفیق بود.
_اقا شهریار کیه؟
_بابابزرگ پدریت.
سرم رو تکون دادم که ادامه داد؛
_کل روستا از دوستی این دوتا مرد حرف میزدن.
رفاقتشون رو همه قبول داشتن.
_اگه باهم دوست بودن پس چرا نزاشتن باهم ازدواج کنید؟
مامان_تا وقتی که من بچه بودم دوست بودن.
اما خب بعدش بینشون اختلاف افتاد و شدن دشمن خونی هم.
ناخوداگاه اخمام رفت توی هم.
_چرا؟
مامان_زن اقا شهریار زن خیلی بدی بود.
همش دنبال جادوجنبل بود.
همه به عنوان جادوگر روستا میشناختنش، چون مسیحی بود به شایعات اینکه با شیطان و جنا در ارتباطه دامن میزد.
_خب مگه بابابزگ این رو از قبل نمیدونست؟
مامان_اونموقع ها ما ارسو زن اقا شهریار نبود و خدمتکار خونشون بود.
ابروهام از تعجب بالا پرید.
داستان تازه داشت جالب میشد.
مامان به زمین نگاه کرد و ادامه داد؛
_همه روستا میگفتن ما ارسو سدا خانم زن اقا شهریار رو کشته و اقا شهریار رو جادو کرده که باهاش ازدواج کنه.
یه لحظه یه سوال توی ذهنم روشن شد.
مگه ایلین اسم خودش رو سدا نگذاشته بود؟
چرا باید اسم زن قبلی باباش رو بزاره روی خودش؟
مامان_اقا شهریار از اونموقع به بعد رفتارش تغییر کرد.
مرد خیلی خوبی بود اما ادم بدی شد.
اونموقع پدرت و اقا شهریار توی چندتا ملک شریک بودن اما اقا شهریار پول بابابزرگت رو بالا کشید و سرش کلاه گذاشت.
_واسه اینکه بابابزرگ هیچی براش نموند مجبور شد بیاد رشت؟
مامان_بابابزرگت جز خان های روستا بود و اون زمان وضعش خیلی خوب بود.
بعد از اون اتفاق ورشکست شد..
بعد از اون با اقا شهریار شدن دشمن خونی هم.
سایه همو با تیر میزدن..
_نگفتی چطور با بابا اشنا شدی.
لبخندی زد و گفت؛
_من و ایلین باهم دوست بودیم.
وقتایی که میرفتم خونشون تا باهم بازی کنیم بابات رو میدیدم.
یادم نمیاد اولین بار کی دیدمش اما خیلی بچه بودم.
یه مدت اومده بود رشت دانشگاه و بعد از چندسال برگشت تنوران.
منم سال های اخر دبیرستان بودم که یه روز وسط کوچه دیدمش.
به سختی همدیگه رو شناختیم.
خیلی تغییر کرده بود.
_گفتی ارسو زن اصلی اقا شهریار نبود، بچه هاشم بچه های اون نبودن؟
مامان_بچه ها بچه های اقا شهریار بودن.
از قرار معلوم از گذشته ها باهم رابطه داشتن..
ابروهام پرید بالا و به فکر فرو رفتم.
چه سرگذشت عجیبی..
چقدر همه چیز به هم گره خورده و مرتبطه..
_بابا چجور ادمی بود؟
مامان_خیلی خوب بود.
تحصیل کرده، با ادب، مهربون، درستکار.
برعکس خانوادش خیلی ادم خوبی بود.
به حیوونا غذا میداد، به مردم روستا کمک میکرد، خیلی با ایمان بود.
البته اون زمان مسیحی بود ولی خیلی مذهبی بود.
بخاطر من مسلمون شد چون بابابزرگت میگفت نمیزاره با کسی که مسلمون نیست ازدواج کنم.
البته حتی بعد از عوض کردن دینش هم نزاشت به هم برسیم..
ولی خب من همیشه توی دلم دوستش داشتم، حتی بعد از مرگش و ازدواج با اموج.
2 829
#part80
اهیل اومد سمتم که یه قدم رفتم عقب.
موهای موج دار قهوه ای رنگش به حالت مرتبی دورش ریخته بودن.
یه پیرهن سفید پوشیده بود که کمی خاکی بود.
بند کفشاش باز بود و وقتی راه میرفت کشیده میشدن روی زمین.
اب دهنم رو قورت دادم..
_بابا..
تغییری توی حالت چهرش ایجاد نشد.
یه لحظه فکری توی سرم جرقه زد؛
نکنه این موجود روح اهیل نباشه؟
نکنه یکی از جن هایی باشه که ارسو فرستاده؟
اخه پدر من سوخته بود..
بهم نزدیک تر شد که چسبیدم به دیوار.
به چشمای قهوه ایش خیره شدم و اب دهنم رو قورت دادم.
حس خیلی بدی داشتم، هیچوقت تا این حد بهم نزدیک نشده بود و همیشه از دور میدیدمش.
دفعه های قبلی چنین اخمی به چهره نداشت و حالت صورتش بهم ارامش میداد.
دستش رو کشید روی شکمم و لب زد؛
_نطفه گناه..
_چی؟
رفت عقب و تصویرش کم رنگ تر شد.
از مقابل چشمام ناپدید شد، انگار جذب شد به دیوار..
نفس عمیقی کشیدم.
چه اتفاقی داره میوفته؟
دوست نداشتم تنها بمونم.
از اتاق رفتم بیرون و یهو در اتاق دریا رو باز کردم.
نور ابی رنگ میخورد به دریایی که روی تخت افتاده بود و گریه میکرد.
با تعجب گفتم؛
_دریا؟
لامپ رو روشن کردم که با اخم نگاهم کرد و با صدایی که میلرزید گفت؛
_خاموش کن.
لامپو خاموش کردم و درو بستم.
رفتم سمت تختش و بهش نگاه کردم.
چهرش غمگین بود و میتونستم برق اشک رو توی چشماش ببینم.
نشستم روی تخت.
_چیشده؟
چرا گریه میکنی؟
دریا_من خیلی بیچارم.
_چرا؟
چیشده مگه؟
دریا_فکر کنم عاشق شدم.
ابروهام پرید بالا و با تعجب گفتم؛
_عاشق شدی؟
عاشق کی؟
دریا_کسی که نباید.
این رو گفت و زد زیر گریه.
پشمام ریخته بود، تا حالا دریا رو ندیده بودم که گریه کنه.
داشتم به این باور میرسیدم که هیچوقت هیچ چیز ناراحتش نمیکنه.
_عاشق کی شدی؟
این رو پرسیدم و بعد جوابش توی ذهنم پیچید.
_سامیار!؟
سرش رو تکون داد.
_پشمام.
دریا_زهرمار.
میدونستم دریا از سامیار خوشش میاد اما هیچوقت فکر نمیکردم فراتر بره.
_مطمئنی عشقه؟
دریا_اره.
من خیلی عاشق شدم عشقو از ده کیلومتری میشناسم.
تعجب کردم.
مثل اینکه واقعا عاشق شده بود مگه نه صدسال سیاه اینو به من نمیگفت و ازم پنهانش میکرد.
_حالا چرا گریه میکنی؟
عشق که گریه نداره.
دریا_اون منو دوست نداره.
_از کجا میدونی؟
سامیار با کسی که حسی بهش نداشته باشه سکس نمیکنه.
حتما دوستت داره که اونکارو کرد دیگه..
دریا_من مجبورش کردم.
داشتم هنگ میکردم.
پوکر نگاهش کردم.
_یعنی چی مگه میشه یکیو مجبور کنی بکنتت؟
دریا_اره.
بار اول نمیخواست.
منم به زور اینکارو کردم.
باعث شدم تحریک بشه.
_خب خودش خواسته دیگه چه ربطی داره.
دریا_ببین، اون از اول با من به همچین چیزی فکر نمیکرد.
من باعث شدم اون اتفاق بیوفته.
من پیش قدم شدم.
مثل احمقا رفتم بهش دادم.
دوباره صدای گریش بلند شد.
_چیزی زدی؟
دریا_اره..
_خب واسه همونه.
ببین الان حالت عادی نیستی دوساعت دیگه که بپره یادت میره.
دریا_رستا میام پارهت میکنم.
دهن وایدتو ببند.
_واید چیه دیگه.
دریا_یعنی گشاد.
نوچی کردم.
مثل اینکه توی حالت عادیش بود.
_خب تو که کار بدی نکردی.
حال کردی دیگه.
دریا_گوه اضافه خوردم، مثل سگ پشیمونم.
شبیه این دخترای هول و دم دستی شدم که به زور خودشونو به بقیه میندازن.
سامیار از اینجور دخترا خوشش نمیاد.
درضمن بعد از اونشب یه سراغی ازم نگرفته.
باهام سرد شده کلا.
_میخوای باهاش حرف بزنم ببینم چه حسی بهت داره؟
دریا_میفهمه من فرستادمت.
_نه بابا من مو لا درزم نمیره، یجوری میپرسم که نفهمه.
سرش رو تکون داد و اشکش رو پاک کرد.
حالا توی این نور کم نمیتونستم درست ببینمش.
زانومو بغل کردم و زل زدم به دیوار.
_چقدر ما بدبختیم.
دریا_تو چه مرگته.
_بیچارم.
بدبختم.
خاک بر سرم.
ریده شده به هیکلم.
دلم درد میکنه.
دریا_میگم به اون وحشی نده میگی نه.
_واسه اون نیست، پریودم.
دریا_تو مگه هفته پیش پریود نشدی؟
_نه یه روز خون اومد فرداش قط شد.
دریا_هفته قبلشم همینطور شده بودا.
_اره فکر کنم تنظیماتم به هم خورده.
چیزی نگفت و نفس عمیقی کشید.
دریا_بلند شو بریم بیرون.
_کجا بریم؟
دریا_زنگ بزن مسیحا بیاد دنبالمون بریم کافه.
از اونجایی که خودمم دلم برای مسیحا تنگ شده بود قبول کردم.
2 829
فصل دوم رمان مسلخ (مسخ) در چنل vip
#پارت156
روزانه +3 پارت
قیمت؛ 15t (واریز فقط از طریق کارت به کارت.)
برای گرفتن شماره کارت به ایدی زیر پیام بدید و بعد از واریز عکس فاکتور رو ارسال کنید.
@vipadmind
