2 828
订阅者
-224 小时
+47 天
-3730 天
帖子存档
2 828
هیچکس برای ازادی خود تلاش نمیکرد؛ درست مثل من.
همه در خانه های تاریک و پوشالی خود به اغماء رفته بودند و این پوچی ژرف میرفت تا همهگیر شود.
اخر مردم چه میدانستند از جوبی که به رنگ لاله بود و بوی مرگ میداد.
مردم چه میدانستند از این برف سرخ و درختان بی بند و بار؟
مردم گوش بودند و سرنوشت میشد مخملی ضخیم که روی پردهی لرزان صفاق انها مینشست.
اینجا همه به سوی مرگ میرفتند، همه فقط میخواستند دیر تر بمیرند و مهم نبود چقدر ذلت تحمل کنند و شکنجه شوند.
2 828
#part79
سوار ماشین شدم و درو بستم.
یادم اومد که سیگار و فندکم رو نیوردم.
دایان که سوار شد گفتم؛
_من یه لحظه برم بالا فندکم جا موند.
دایان_ولش کن.
بعدا میدمش بهت.
لحنش خیلی بی حوصله بود.
توی مسیر هیچکدوممون حرفی نزدیم.
داشت از یکی از خیابونا رد میشد که یهو ماشینی پیچید جلوش.
سرشو از پنجره برد بیرون و فوحش خیلی بدی بهش داد.
داشتم شرمنده میشدم، این رفتاراش بخاطر من بود؟
چرا اینطور شده؟
دایانی که اونهمه با حوصله و خوش اخلاق بود حالا انگار میخواست همه رو پاره کنه.
نه تنها با بقیه بلکه با منم اینطور بود.
چرا؟
شاید از اون ادمایی بود که بعد از رابطه بداخلاق میشن.
اما الان که خیلی از دیشب گذشته..
اخمام رفت توی هم و در سکوت به بیرون خیره شدم.
دایان جلوی ماشین پیادم کرد و با یه خدافظی خشک رفت.
تا وقت ناهار مشغول درست کردن ماشین بودم.
ظهر طرفای ساعت 3 خسته و کوفته برگشتم خونه.
یاسر روی مبل خوابش برده بود و تلویزیون روی فوتبال بود.
روی زمین پر بود از پوست تخمه و کلی بشقاب کثیف روی اپن چیده شده بود..
دایان راست میگفت، دیشب برقا نرفته..
سوییچ رو اویزون کردم به جاکلیدی و رفتم توی اتاقم.
لباسام رو با یه دست لباس راحتی عوض کردم و دراز کشیدم روی تخت.
در سکوت به دیوار زل زدم.
همش صحنه های دیشب جلوی چشمم بود.
باورم نمیشد همچین کاری کرده باشم.
هیچوقت فکرش رو نمیکردم..
کاش اونقدر نخورده بودم، اگه هوشیار بودم هیچوقت خام نمیشدم.
حالا چیشد؟
چی بینمون تغییر کرد؟
تازه رفتارش هم بدتر شد.
رفتارش خیلی غمگینم میکرد، حس میکردم همه ادمای شهر باهام بدن.
انگار یه لشکر جلوم ایستاده بودن و من دست خالی مجبور بودم باهاشون مقابله کنم.
پوفی کشیدم و موهام رو از توی صورتم زدم کنار.
نگاهم خورد به دفتر نقاشیم.
برش داشتم و بازش کردم.
نقاشیامو دونه دونه رد کردم تا رسیدم به مال دایان.
مدادم رو برداشتم و مشغول کشیدن شدم.
زیر لب زمزمه کردم؛
_می توانم شرورتر باشم
یک قشون، گرچه یک نفر باشم
رو به صد نیزه، بی سپر باشم
تو اگر کوهِ پشت سر باشی
که مهم نیست لشکر آوردند
می گذارم که درد در بزند
سار از آشیانه پر بزند
باغبان هم به من تبر بزند
تو که سازنده ی تبر باشی
تو نباشی، درخت ها زردند
...
رستا؛
ارسو_تا اخر عمرت توی اتیش جهنم میسوزی.
حتی پدرت هم نمیتونه به دادت برسه.
روزی رو میبینم که صدای جیغ هاتو از زیرِ زمین و سرزمین جن ها بشنوم.
روزی که دیگه روحت پاک نیست و الوده به گناهای کبیره شده.
روزی که همه جن های نر تنت رو اباد کنن و شکم شکم بچه جن بزایی.
روزی که تقاص تمام گناهایی که کردی رو پس بدی..
چاقو رو به شکمم نزدیک کرد و محکم فرو کرد داخل.
درد بدی توی ناحیه شکم و زیر دلم پیچید و جیغی زدم اما صدام در نیومد.
ارسو_دیگه روح پاکی نداری.
دست خورده شدی..
چاقو رو توی شکمم چرخوند و کشیدش بیرون که رودهم باهاش از شکمم خارج شد.
ناله ای کردم و از خواب پریدم.
درحالی که نفس نفس میزدم نشستم روی تخت.
دستم رو گذاشتم روی شکمم تا مطمئن بشم رودههام سر جاشه.
سرمو توی دستام گرفتم و نفس عمیقی کشیدم.
کل تنم عرق کرده بود..
دستم رو دراز کردم و لامپو روشن کردم.
نگاهم از توی اینه خورد به خودم، موهام ریخته بود به هم و لکه قرمزی روی تاپ ابی رنگم خودنمایی میکرد.
زیر دلم به طرز عجیبی درد میکرد.
تاپم رو زدم بالا و دیدم که شکمم خونیه.
دقیقا همون قسمتی که چاقو خورده بود اما خبری از زخم نبود.
از روی تخت بلند شدم که دیدم چه فاجعه ای به باد اومده..
کل روتختی خونی شده بود.
پوفی کشیدم و رفتم سمت کمد.
لباس و شورتم رو عوض کردم.
نوار بهداشتی ای برداشتم و رفتم سمت دستشویی.
مامان توی پذیرایی نشسته بود و تلویزیون میدید.
بعد از انجام کارم و شستن دست و صورتم از دستشویی اومدم بیرون.
روتختی رو جمع کردم و رفتم توی هال.
مامان_اینو برا چی جمع کردی؟
_خونی شده، چیکارش کنم؟
مامان_ببینم.
کشیدم عقب.
_نمیخواد.
مامان_یا علی مگه گوسفند سر بریدن؟
چرا انقدر زیاده.
اخمام رفت توی هم.
_روز اوله دیگه.
زیاد میاد.
چیکارش کنم اینو؟
مامان_ببر بنداز لباسشویی.
بعد از جا دادن رو تختی و لباسام توی لباسشویی برگشتم توی اتاقم.
ساعت 6:30 بود.
چقدر خوابیدم.
مشغول جمع و جور کردن اتاقم شدم که زیر دلم تیر کشید.
انقدر دردش شدید بود که پاهام شل شد و افتادم روی زمین.
دستم رو گذاشتم روی شکمم و چشمامو به هم فشردم.
_رستا..
با شنیدن صدای مردونه و ارومی که از کنار گوشم میومد چشمام رو باز کردم که با کسی رودر رو شدم.
هینی کشیدم و رفتم عقب.
اهیل بود.
وایساده بود وسط اتاق و نگاهم میکرد.
_ترسیدم..
با اینکه کم و بیش به وجودش عادت کرده بودم اما لحظه اول ازش میترسیدم.
ضربان قلبم میرفت بالا و استرس میگرفتم.
شکمم هنوز درد میکرد.
حس کردم که دستم خیس شد.
نگاهی به شکمم انداختم، خونی بود.
2 828
#part78
دایان_سام..
نفس عمیقی کشیدم و بهش خیره شدم.
بدنش برق میزد.
_جانم..
اومد سمتم و خم شد روم.
لباشو گذاشت روی لبام و بوسیدم.
دستم رو گذاشتم پشت گردنش و به خودم فشارش دادم.
حالا الت خیسش با تنم برخورد میکرد.
کشید عقب و توی چشمام زل زد.
خیلی اروم گفت؛
_حیف دیگه نمیتونم مگه نه یه دور دیگه میکردمت..
با این حرفش دلم قیلی ویلی رفت.
لبام رو روی لباش فشردم.
دستم رو کشیدم روی کمرش و بردم سمت باسنش و به خودم فشارش دادم..
...
با حس سردرد وحشتناکی چشمام رو باز کردم.
نور خورشید خورد توی چشمم و اولین چیزی که دیدم در باز کمد دیواری بود.
حس میکردم که جام تنگه و نمیتونم درست نفس بکشم.
متوجه شدم که کسی چسبیده بهم و دستش رو گذاشته روی شکمم.
با دیدن دایان کل صحنه های دیشب توی ذهنم تداعی شد.
توی ذهنم فوحشی به خودم دادم و دست دایان رو پس زدم.
نشستم روی تخت و بهش خیره شدم.
موهاش ریخته بود توی صورتش و چشماش بسته بود.
ناخوداگاه لبخندی روی لبم نشست..
دوست داشتم بدونم وقتی که بیدار شه چه رفتاری قراره باهم داشته باشیم.
ایا بازهم مثل دوتا دوست رفتار میکنیم؟
نگاهم لیز خورد روی بدن لختش.
از سینه هاش رفتم زیر شکمش، بقیه بدنش زیر پتو بود.
یه حسی وادارم میکرد پتو رو بزنم اونور و نگاهش کنم اما جلوی خودم رو گرفتم.
موهام رو از توی صورتم زدم کنار.
خجالت میکشیدم باهاش هم صحبت بشم اما چاره ای نبود.
واقعا به حموم احتیاج داشتم.
_دایان..
جوابی دریافت نکردم.
_دایان؟
بدون اینکه چشماش رو باز کنه گفت؛
_هوم.
_میتونم برم حموم؟
دایان_اوهوم.
_حوله از کجا بردارم؟
دایان_همونی که روی چوب لباسیه.
این رو گفت و روشو کرد اونور.
پتو رو زدم کنار و از روی تخت بلند شدم که درد خفیفی رو توی ناحیه لگنم حس کردم.
ناخوداگاه ذهنم رفت سمت مازیار و دردی که بهم تحمیل کرده بود..
سرم رو تکون دادم تا افکار منفیم رو از سرم بیرون کنم.
کنار چوب لباسی ایستادم و حوله سفید رنگ روشو برداشتم.
بنظر میومد مال خودش باشه.
از اتاق خارج شدم و رفتم توی حموم.
حمومش خیلی قشنگ و تمیز بود و حس خوبی به ادم میداد.
بعد از حموم با حوله خودم رو خشک کردم و پیچیدمش دور کمرم.
من از استفاده کردن حوله دیگران متنفر بودم اما حالا هیچ حس بدی به حوله دایان نداشتم.
رفتم توی پذیرایی و پیرهنم رو برداشتم.
وارد اتاق که شدم دایان هنوز خواب بود.
شلوارم رو پوشیدم و پیرهنم رو تنم کردم.
دکمه هاش رو بستم و برگشتم عقب که دیدم دایان داره نگاهم میکنه.
کمی خجالت کشیدم.
_صبح بخیر.
سرش رو تکون داد و پتو رو زد کنار.
نگاهم روی بدنش خشک شد.
حوله رو از روی تخت برداشت و گفت؛
_ممنون میشم صبحونه درست کنی تا من بیام بیرون.
اب دهنم رو قورت دادم و خیره بهش گفتم؛
_بسیار خب.
پشتش رو کرد بهم و از اتاق خارج شد.
ارزو کردم که کاش وایمیساد و نحوه درست کردن صبحونه رو بهم گوشزد میکرد.
منم میتونستم تا تموم شدن توصیههاش به بدنش نگاه کنم.
وقتی به یاد میوردم که التش دیشب توی من جا گرفته بود بدنم داغ میکرد.
رفتم سمت اینه و موهام رو با دست شونه کردم.
شاید خوشش نمیومد از شونش استفاده کنم.
وارد اشپزخونه شدم و صبحونه اماده کردم.
خیلی شلوغش نکردم و فقط پنیر و مربا در اوردم.
یه ظرف گردو هم روی اپن بود که گذاشتمش سر میز.
تا اماده شدن چای درحالی که موهاش رو با حوله کوچیکی خشک میکرد از اتاق خارج شد.
چای ریختم و نشستم روی صندلی.
دایان_چه صبحونه مظلومانه ای.
این رو گفت و رفت سمت یخچال.
نون تست و شکلات صبحونه در اورد و گذاشت روی میز.
یه گوجه خیارم برداشت و مشغول خورد کردنش شد.
حولش رو گذاشته بود روی شونهش و کمی خم شده بود.
موهاش ریخته بود توی صورتش و ازشون اب میچکید.
نفس عمیقی کشیدم و با خودم فکر کردم که تا حالا ادمی زیبا تر از دایان توی زندگیم دیدم؟
این ادم همه جوره جذاب بود.
انکار که روی هر حرکتش ساعت ها برنامه ریزی شده باشه..
موهام رو از توی صورتم زدم کنار، دیگه خیلی بلند شده بودن، وقتش بود کوتاهشون کنم.
نشست سر میز و چایش رو شیرین کرد.
گذاشتم اولین لقمهش رو بخوره و بعد شروع کردم.
خداروشکر امروز تعطیل بود، حس میکردم که قد یک سال خستم.
کمی هم درد داشتم اما اونقدری نبود که ازردهم کنه..
دایان اخم ریزی به چهره داشت و خیلی سریع غذا میخورد.
از لباسایی که پوشیده بود هم معلوم بود که میخواد بره جایی..
من که چند لقمه بیشتر نخوردم اما اون قد یکسالش صبحونه خورد.
از روی صندلی بلند شدم.
_مرسی.
چایش رو خورد و گفت؛
_واسه چی؟
_همه چیز.
سرش رو تکون داد.
دایان_خواهش میکنم.
_من دیگه میرم.
دایان_میرسونمت تا نمایشگاه که ماشین رو برداری.
_زحمت میشه.
خیلی جدی نگاهم کرد و از روی صندلی بلند شد.
گوشی و سوییچش رو برداشت و رفت سمت در خونه.
توی اسانسور در سکوت به کفشاش نگاه میکرد.
چرا انقدر جدی شده بود؟
حس میکردم که داره یکم خشک رفتار میکنه، اونم بعد از اتفاق دیشب..
2 828
#part77
و حس کردم که چیزی توی وجودم فرو رفت.
ناله دردناکی کردم.
دایان_جان.
بیشتر خودشو بهم فشار داد.
با صدایی دردمند نالیدم؛
_یواش.
کشید بیرون.
تا خواستم نفس راحتی بکشم دوباره واردم شد.
دندونامو به هم فشردم.
تا ته هولش داد داخل که اخی گفتم و خودمو سفت گرفتم.
دایان_شل کن.
کشید بیرون و بیشتر روان کننده زد بهم.
چسبید بهم و التشو فرو کرد توم.
اینبار دردم کمتر شده بود..
کمرم رو گرفت و اروم جلو عقب شد.
حس خوبی توی تنم پیچید و ناله ای کردم.
دایان_چقدر تنگی پسر..
محکم خودشو کوبید بهم که اهی کشیدم.
داشتم از گرما تبخیر میشدم و کلی عرق کرده بودم.
حالا صدای ناله های دایان هم بلند شده بود.
دوست داشتم ساعت ها به صدای ناله هاش گوش بدم.
حرکاتش رو محکم تر کرد و خودش رو تا ته کرد توم.
_اه.
دایان_دوست داری؟
سرم رو تکون دادم و اب دهنم رو قورت دادم.
رفتیم سمت تخت که هولم داد روش.
بهش خیره شدم.
اومد سمتم و خیمه زد روم.
لباش رو روی لبام گذاشت و لبمو مک زد.
دستم رو گذاشتم پشت گردنش و به خودم فشارش دادم.
التشو کرد توی سوراخم و شروع کرد به عقب جلو شدن.
صدای ناله هام زیر لباش خفه میشد.
با اینکه درد داشت اما لذت هم همراهش بود.
لذتی خیلی عمیق که انگار توی وجودم حسش میکردم.
التش داغ داغ بود و اروم توی سوراخم عقب جلو میشد.
دستش رفت سمت التم و شروع کرد عقب جلو کردن.
حالا لذتم دوبرابر شده بود.
چشمام رو بستم و ناله ای کردم.
باورم نمیشد، این اتفاق واقعا درحال رخ دادن بود؟
دایان داشت من رو میکرد!
بی رحمانه خودشو توی وجودم جا داده بود و خودشو بهم میکوبید.
حس میکردم که درحال ارضا شدنم.
با صدایی که به زور بلند میشد نالیدم؛
_دایان..
به چشمام خیره شد و موهامو از صورتم زد کنار.
دایان_جان.
_محکمتر..
همین حرفم کافی بود تا حرکات کمر و دستش رو سریع تر کنه.
داشتم به اوج میرسیدم، تا حالا هرگز همچین حسی نداشتم.
التش تا ته سوراخم میرفت و بیرون میومد.
حس میکردم که دارم پاره میشم.
دردم بیشتر شده بود اما دلم نمیخواست متوقف بشه.
صدای ناله های هردومون سکوت سنگین اتاق رو میکشست.
به چهرش خیره شدم.
زل زده بود بهم و موهاش ریخته بود توی صورتش.
سرمو بلند کردم و لبامو روی لباش گذاشتم.
یه لحظه حس کردم که دارم ارضا میشم.
صدای ناله هام بلند تر شد و برقی از وجودم گذشت و ابم بیرون ریخت.
کشیدم روی خودش و دراز کشید روی تخت.
کمرم رو گرفت و خیلی سریع بالا پایینم کرد.
سرم رو کردم توی گردنش و دستم رو دورش حلقه کردم.
حالا که ارضا شده بودم دردش بیشتر شده بود.
خیلی طاقت فرسا بود و تا مغز و استخونم میرفت.
دایان_دلم میخواد پارهت کنم.
این رو گفت و محکم کوبیدم به خودش.
ناله ای کرد و چشماش رو بست و همون لحظه خالی شدن مایع گرمی رو توی خودم حس کردم.
دایان_اه..
حرکاتش یواش تر شد و چشماش رو روی هم فشار داد.
دایان_فاک.
درحالی که نفس نفس میزدیم به هم خیره شدیم.
خودم رو بهش فشار دادم و لبامو روی لباش گذاشتم.
کمرم رو گرفت و بلندم کرد که التش از توم در اومد.
بی جون افتادم روی تخت و به سقف خیره شدم.
هردومون نفس نفس میزدیم و بدون حرف سقف سفید رنگ رو نگاه میکردیم.
حالا جای خالی التش رو توی سوراخم حس میکردم.
انگار که عضوی از وجودم شده بود.
درد هنوزم مثل یه سایه روی تنم افتاده بود.
اما شیرین بود، خیلی شیرین..
2 828
#part76
حرفش باعث شد برقی از توی وجودم رو بشه.
دیگه نتونستم تحمل کنم و از روی تخت بلند شدم.
رفتم سمتش و چسبوندمش به دیوار طوری که صدای برخورد کمرش رو شنیدم.
بدون مکث لبام رو گذاشتم روی لباش.
کل وجودم شده بود نبض و ضربان.
داشتم از گرما اتیش میگرفتم..
توی عمرم انقدر تحریک نشده بودم.
دستش رو گذاشت پشت گردنم و به خودش فشارم داد.
لبم رو بوسید و مکش زد.
زبونم رو کردم توی دهنش، حالا نیاز داشتم از شهد وجودش بچشم.
نیاز داشتم مزهش کنم، همه جاش رو..
لازم بود توش حل شم.
برام مهم نبود اگه کسی که جلومه باعث و بانیه همه درد و رنجامه.
برام مهم نبود اگه هردومون پسریم.
من با تمام وجود بهش نیاز داشتم.
دستش رو گذاشت پشت کمرم و چسبوندم به خودش.
حالا اون به دیوار و من به اون چسبیده بودم.
کشیدم عقب و بهش خیره شدم.
دستش رو کشید روی لبم و با چشمای خمارش زل زد بهم.
موهای فرش ریخته بود توی صورتش و حالا لباش کمی سرخ شده بود..
زبونم رو کشیدم روی لباش و رفتم سمت فکش و بوسیدمش.
اروم رفتم زیر گردنش.
بوسه اروم و خیسی روی پوستش زدم و زبونم رو کشیدم زیر گلوش و اینکارو تا سینش ادامه دادم.
نوک سینش رو کردم توی دهنم و مکش زدم که نفس عمیقی کشید.
زبونم رو دورانی روی نیپلش کشیدم که هدایتم کرد پایین.
استرس گرفتم، باید ادامه میدادم؟
زبونم رو زیر شکمش حرکت دادم و نشستم روی زمین و به شورتش که حالا به زور حجم التش رو توی خودش نگه داشته بود خیره شدم.
نفس نفس میزدم و قلبم محکم خودش رو به سینم میکوبید.
بدنم داغ داغ بود..
اروم شورتش رو کشیدم پایین.
با دیدن الت راست شدش نفسم توی سینهم حبس شد.
همون اندازه ای بود که حدس میزدم.
دردناک!
از تصور فرو رفتنش توی سوراخم تنم اتیش میگرفت.
سرم رو بلند کردم و بهش خیره شدم.
داشت نگاهم میکرد.
قفسه سینش بالا پایین میشد و موهاش ریخته بود توی صورتش.
با صدایی دورگه و خش دار نالید؛
_سام..
اب دهنم رو قورت دادم و رفتم جلو.
زبونم رو روش کشیدم.
از چیزی که فکرش رو میکردم نرم تر بود.
زبونم روش لیز میخورد و میتونستم حرارتش رو حس کنم.
نوکشو مک زدم که نفس صدا داری کشید و دستش رو کرد توی موهام.
برای شنیدن دوباره صدای نالش محکم تر مکش زدم و تا قسمتی کردمش توی دهنم.
سرمو به خودش فشار داد..
حواسم بود که دندونم بهش نخوره.
اروم عقب جلو شدم که نفس کم اوردم.
کشیدم عقب و درحالی که زبونم رو میکشیدم روش بهش خیره شدم.
تند تند نفس میکشید و نگاهم میکرد.
اروم تف کردم روش و کردمش توی دهنم.
دستم رو گرفت و از روی زمین بلندم کرد.
زبونش نشست روی لبم که بوسیدمش.
رفت عقب و گردنمو لیس زد.
دستش رو برد سمت شلوارم و دکمه و زیپش رو باز کرد و کشیدش پایین.
شلوارم رو که از پام در اورد شورتم رو کند.
به التم خیره شد و لبخندی زد.
نگاهش باعث میشد تنم داغ کنه و کمی خجالت بکشم.
ازم جدا شد و رفت سمت کشوی دراور.
چیزی ازش خارج کرد، حدس میزدم روان کننده باشه..
برعکسم کرد و محکم چسبوندم به دیوار.
قبل از اینکه بخوام چیزی بگم پشتم قرار گرفت و سرشو کرد توی گردنم.
_دایان..
دایان_هیش..
تو هم منو میخوای.
مگه نه؟
_من..
دایان_دوست نداری یه تیکه از وجودم بره توت؟
نفسای گرمش به گردنم میخورد و حالم رو خراب تر میکرد.
صدای باز شدن در روان کننده اومد و بعد انگشتش روی سوراخم نشست..
اروم روان کننده رو بهم میمالید و گردنم رو مک میزد.
قلقلکم میومد و اینکارش باعث میشد بیشتر تحریک بشم.
چسبید بهم،
حالا میتونستم گرمای التش رو روی سوراخم حس کنم.
اروم مالیدش بهش که نفس صدا داری کشیدم.
کمی استرس داشتم و نمیتونستم درست بایستم.
حالا قلبم میخواست سینم رو بشکافه و بیرون بزنه.
التش رو بهم فشار داد که چشمام رو بستم.
فشارش محکم تر شد که درد بدی توی تنم پیچید.
لبم رو گاز گرفتم که کنار گوشم گفت؛
_اه بکش.
میخوام صدای ناله هاتو همه بشنون.
همه بفهمن که زیرمی و دارم میکنمت.
2 828
درست است که نمیتوانم زمان را برایت به عقب بکشم، اما میتوانم همراه با تو در لحظه زندگی کنم تا باهم به گذشته تبدیل شویم.
2 828
با نظر دادن و حرف زدن راجب رمان, و گفتن اینکه از کجاش خوشتون اومده خوشحالم میکنید.
@nashnaselahe
2 828
#part75
به چشماش خیره شدم.
داشت با لبخند نگاهم میکرد.
لعنت بهت سامیار.
خاک بر سر احمقت.
ابروت رفت.
من ادمی نبودم که کینه به دل بگیرم و دنبال تلافی باشم.
معمولا خیلی سریع میبخشیدم اما این بار خیلی بهم برخورده بود.
مطمئنم میدونه اینطوری دارم خماری میکشم و نسخی پس میدم، از عمد اینکارارو میکنه.
اب دهنم رو قورت دادم و نفس عمیقی کشیدم.
قلبم هنوز هم تند میزد.
_شلوارتو در بیار.
پوزخندی زد و شیشه ودکا رو برداشت که گفتم؛
_چیزای بدتری قراره بگم، حرومش نکن.
دایان_مثلا چی؟
سرمو کج کردم و ابروهامو انداختم بالا.
لبای سرخش رو کشید توی دهنش و دستش رفت سمت شلوارش.
دکمش رو باز کرد و زیپش رو کشید پایین.
شلوارش رو که کشید پایین حس کردم دلم ریخت.
شورت تنگش چسبیده بود بهش و میتونستم برجستگی زیرش رو به خوبی ببینم.
کاملا راست شده بود.
خندم گرفت و دستم رو کشیدم پشت گردنم.
حالا منم با دیدنش داغ کرده بودم و فاصله ای تا اون مرحله نداشتم.
بلند شد و بعد از اینکه شلوارش رو در اورد نشست جلوم.
دایان_تاحالا به سکس با من فکر کردی؟
نگاهم رو از شورتش گرفتم و به چشماش دوختم.
صدای هردومون خمار شده بود و کلمات رو میکشیدیم.
نفسامون به شماره افتاده بود..
_اره.
سرش رو تکون داد.
_چرا راست کردی؟
خندید.
دایان_خودت نمیدونی؟
_تو بگو.
چیپسی از توی ظرف برداشتم و زل زدم بهش.
دایان_چون تو جلوم نشستی.
نتونستم لبخندم رو کنترل کنم.
دکمه لباسش رو باز کرد و نفس عمیقی کشید.
دایان_به ماریا پیام بده بگو میخوای بهش برگردی.
شاتی برای خودم ریختم و خوردمش.
به شورت برجسته شدش خیره شدم و با صدایی که میلرزید گفتم؛
_خودتو بمال..
محتویاط لیوانش رو سر کشید.
دایان_چرا اونشب کشیدی عقب؟
_چون اشتباه بود.
سرش رو تکون داد.
نگاهم دوباره رفت سمت الت برجستش.
سامیار، سامیار، سامیار!
نگاه نکن!
دایان_سوال اخر.
سعی کن یه چیز چالشی بپرسی.
به چشمای خمارش خیره شدم.
حالا قلبم داشت از سینم میوفتاد بیرون.
گرمای شدیدی ازم ساطع میشد و حالم اصلا خوب نبود.
سوالی به فکرم نرسید.
_نمیدونم.
میشه بعدا بپرسم؟
دایان_تا اخر امشب.
سرم رو تکون دادم که گفت؛
_برو بخواب، حالت خوب نیست.
من اینارو جمع میکنم، بعدم یه دوش میگیرم.
سرمو تکون دادم و از روی زمین بلند شدم و رفتم سمت اتاق.
تلو تلو میخوردم و حالم اصلا خوب نبود.
حس میکردم دنیا دور سرم میچرخه.
در اتاقشو باز کردم و رفتم توش.
بلافاصله بعد از وارد شدنم بستمش و نفس عمیقی کشیدم.
رفتم سمت تخت و دراز کشیدم روش.
تاریکی اتاق حس بدی بهم میداد.
به پنجره خیره شدم، نور ماه میتابید داخل و کمی روشنش میکرد.
نفس عمیقی کشیدم.
پسر چرا اینطور شدی..
چشمام رو بستم که تصویر دایان بدون شلوار اومد توی ذهنم.
پشت گردنم رو مالیدم و به پهلو خوابیدم.
بالشتش بوی عطرش رو میداد.
فشردمش به خودم و با تمام وجود بوش کردم.
داشتم از نسخی تنش میمردم.
نیاز داشتم بهش، به لباش، به بدنش.
به اون جسم لای پاش..
اباژور گوشه تخت رو روشن کردم که نگاهم خورد به شورت مشکی رنگش که روی صندلی بود.
برش داشتم و بهش خیره شدم.
ناخوداگاه بردمش جلو و بوش کردم.
بوی مایع لباسشویی میداد.
لعنتی!
در اتاق که باز شد خیلی سریع شورتشو گذاشتم سر جاش.
اومد تو و بهم خیره شد.
شلوارش دستش بود.
رفت سمت کمد و تیشرتی از توش در اورد.
با صدای خمار گفتم؛
_سوال.
دایان_بپرس.
_اون روز با فکر به کی خود ارضایی کردی؟
برگشت سمتم و دکمه های پیرهنشو باز کرد.
به شکم و سینه هاش خیره شدم.
دایان_مطمئنی میخوای بشنوی؟
سرم رو تکون دادم.
زل زد توی چشمام و اومد نزدیک تخت.
دستاش رو گذاشت لبه ش و خم شد.
نگاهم از شکمش سر خورد لای پاش.
دایان_با فکر تو.
حس کردم چیزی توی وجودم تکون خورد.
نفسام تند تر شد.
دایان_با فکر به تو و بدن تو.
به اون چیزی که لای پات داری..
نفس عمیقی کشید و موهاش رو از توی صورتش زد کنار.
انگار کلافه بود.
با صدای خش دار گفت؛
_به اون حفره تنگ و داغت.
2 828
#part74
_نه.
یه صدا توی ذهنم بود که میگفت یوزپلنگ گرسنه اهوی بیچاره رو از پا در اورد و با دندونای تیزش تیکه تیکهش کرد.
درحالی که در قابلمه رو گرفته بود دستش لبخندی زد.
دایان_اهو کجا بود، توش دل و روده گاوه.
همسایمون نذری اورده..
بپری توش شنا کنی هم گوشت گیرت نمیاد.
خندیدم و گفتم؛
_مگه چه مناسبتیه که نذری میدن؟
دایان_نمیدونم والا حتما یکی از حضرت های محترم مردن.
لبخندی زدم و سرمو انداختم پایین.
دایان_خب..
سیگاری اتیش زدم..
دایان با یه ظرف چیپس و پفک از اشپزخونه خارج شد و گذاشتشون روی زمین.
_کمک نمیخوای؟
دایان_چرا اتفاقا، منتظر بودم بهت بر بخوره بلند شی.
از روی مبل بلند شدم و کمکش کردم خوراکیارو بیاره.
دایان از یاسر چندین مرحله بالاتر بود، به جای عرق سگی ودکا میخورد.
سیگارم رو توی زیرسیگاریش خاموش کردم و نشستم روی زمین.
دایان_خب.
یه بازی میکنیم.
_بکنیم.
دایان_جرعت یا حقیقته، ولی نوبتیه.
یعنی یبار باید بگی جرعت یبار حقیقت.
هرکیم جواب نداد یه شات میخوره.
_خیل خب.
شات هارو پر کرد و گفت؛
_جرعت یا حقیقت؟
_جرعت.
دایان_به دریا پیام بده بگو سکس باهات اصلا خوش نگذشت.
با تعجب نگاهش کردم.
_هرگز.
دایان_بخور.
شات رو دادم بالا که طعم تلخش توی دهنم پیچید.
برای رفتن مزش یه کاکاعو خوردم روش.
دایان_حقیقت.
_اونی که ازش خوشت میاد کیه؟
بدون حرف محتویات لیوانش رو سر کشید.
دایان_ماریا بهتر ساک میزد یا دریا؟
زدم زیر خنده.
_خیلی پلشتی.
لبخند دندون نمایی زد و گفت؛
_زود باش.
_ماریا.
دایان_چرا؟
_اون کاربلد تر بود.
دایان_خودم یادش دادم.
نفس عمیقی کشیدم و یه لحظه غمگین شدم اما خیلی سریع لبخند خبیثی روی لب هام نشست.
پاکت سیگارم رو در اوردم و یه نخ از توش خارج کردم.
_اینو بخور.
دایان_مرد حسابی اینو بخورم که سکته میکنم.
_یکمشو.
سیگار رو ازم گرفت و گازی بهش زد و با چهره ای توی هم مشغول جویدن شد.
دایان_اه.
گوه بگیرتش.
دوتا کاکاعو برداشت و خورد.
دایان_پیرهنتو در بیار.
زل زدم به چشماش و دکمه های پیرهن سفید رنگم رو باز کردم و درش اوردم.
کمی فکر کردم.
_اخرین باری که خود ارضایی کردی؟
دایان_هفته پیش.
زدم زیر خنده.
دایان_همه که مثل شما دورشون پر از دختر نیست.
سرمو تکون دادم که گفت؛
_یه بار این سوال رو ازت پرسیدم بهم دروغ گفتی.
دوباره میپرسم.
تاحالا با یه پسر رابطه داشتی؟
به چشمای خمارش زل زدم.
صداش کشیده شده بود..
نفس عمیقی کشیدم.
_اره.
دایان_واقعا!؟
کی؟
_یکی از فامیلامون.
سرش رو تکون داد.
_به برادر مسیحا زنگ بزن ازش معذرت خواهی کن.
دایان_به چه دلیل؟
_همینطوری.
بدون حرف شاتشو خورد.
دایان_برام ساک بزن.
با تعجب نگاهش کردم.
دایان_انگشتمو.
شاتم رو پر کردم و خوردمش.
همینم کم مونده بود همچین کاری کنم.
هنوز اونقدر مست نشده بودم..
حس میکردم که گرممه و ضربان قلبم تند شده.
از سمتی هم یه حس شادی عجیب داشتم.
_با امید چه رابطه ای داری؟
دایان_هیچی.
_باور نمیکنم.
دایان_وان نایت استند داشتیم.
با تعجب نگاهش کردم که گفت؛
_دخول نداشتیم، اورال بود.
سرم رو تکون دادم.
دایان_سکستو با اون پسره تعریف کن.
شاتمو پر کردم که گفت؛
_قبول نیست داری همشو میخوری هیچی جواب نمیدی.
_نمیخوام اینو جواب بدم.
محتویات لیوان رو سر کشیدم.
_به امید پیام بده بگو ازت بدم میاد.
گوشیش رو برداشت و چیزی تایپ کرد.
_ببینم.
پیام رو نشونم داد که سرمو تکون دادم.
_گود بوی.
دایان_منو ببوس..
همین حرفش کافی بود تا حس عجیبی توی تنم بپیچه.
اب دهنم رو قورت دادم و برخلاف خواستم دستم رفت سمت شات که گفت؛
_کم مونده، به نفعته حرومش نکنی چون جرعتای بعدیم خیلی بدترن.
نفس عمیقی کشیدم و به چشماش نگاه کردم.
بدنم داغ داغ شده بود.
اب دهنم رو قورت دادم.
نسخ لب های گرم و نرمش بودم اما جرعت اینکارو نداشتم.
دایان_زود باش.
رفتم سمتش و بهش خیره شدم.
هردومون در سکوت زل زده بودیم به هم.
نگاهم از چشمای خمارش سر خورد سمت لباش.
رفتم جلو و لبام رو گذاشتم روشون.
حس کردم یه برق چند ولتی بهم وصل شد.
لعنتی..
لباش داغ داغ بود.
دستمو کردم توی موهاش و لبشو مک زدم که چسبوندم به خودش.
میتونستم بوی خنک و بدن گرمش رو حس کنم.
لباش تلخ بود.
مثل ودکا.
زبونش رو کرد توی دهنم.
کم مونده بود همونجا پس بیوفتم.
حس میکردم که توی اسمونام.
حالم رفته رفته داشت بد میشد.
همه حواسم جمع شده بود توی شلوارم.
زبونش رو مک زدم و بیشتر به خودم فشارش دادم.
لبم رو مک زد و کشید عقب.
با چشمای خمارش زل زد بهم.
خواستم دوباره برم جلو اما رفت عقب.
با صدای خش دار و دورگه گفت؛
_از بازیمون غافل نشیم.
2 828
مشکلش با مردم از سطر اول باورهایشان اغاز میشد و تنفرش نسبت به انها، او را تا قبرش هدایت میکرد.
2 828
#part73
سرمو از توی کامپیوتر در اوردم و بهش خیره شدم.
_یجورایی.
امید_گفتم چرا باهات خوب رفتار میکنه.
چشمام رو ریز کردم.
_مگه باید بد رفتار کنه؟
امید_نه ولی خب با هرکسی خوب رفتار نمیکنه.
هیچ از بحث کردن باهاش خوشم نیومد.
_اها.
یه مشتری اومد که منشی پاسش داد به من.
از اونجایی که خبری از امید نبود من مجبور شدم ردش کنم.
اونقدرا که فکر میکردم هم کار سختی نبود، فقط کافی بود از ماشین تعریف کنی.
که البته خصوصیت ماشین های خارجی و مدل بالا خودشون تعریف حساب میشدن..
حدود ساعت ده شب بود که کم کم همه رفتن و سالن خلوت شد.
وسایلم رو جمع کردم.
امید از صبح تا حالا نشسته بود و با فندک زشتش ور میرفت.
وسایلم رو جمع کردم و بعد از خدافظی ازش رفتم بیرون.
حیف دایان داخل بود و نتونستم باهاش خدافظی کنم.
نفس عمیقی کشیدم و سیگاری روشن کردم.
رفتم و نشستم توی ماشین و استارت زدم اما روشن نشد.
نوچی کردم و دوباره استارت زدم.
تاثیری نداشت.
از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت کاپوت.
یکم باهاش ور رفتم اما تاثیری نداشت.
دایان_چیشده؟
با شنیدن صداش یکم خیالم راحت شد که توی این بدبختی تنها نیستم.
_روشن نمیشه.
اومد سمت ماشین و ایستاد کنارم.
بهش خیره شدم.
دایان_فقط استارت نمیزنه یا کلا صفحهش و ایناهم روشن نمیشه؟
_روشن نمیشه.
دایان_مشکل از باتریشه.
خم شد و یکم باهاش ور رفت.
دایان_دینامش سوخته.
_منم حدس میزدم.
دایان_امید رشتش مکانیک بودا، حیف شد رفت.
بزار زنگ بزنم بهش.
نمیخواستم برم زیر منت امید برای همین گفتم؛
_نه نمیخواد.
با تاکسی میرم..
دایان_چه کاریه من میرسونمت، تو مسیره.
موهاشو از توی صورتش زد کنار.
در کاپوت رو بستم و گفتم؛
_خونه خودمون نمیرم.
میرم خونه بابامینا.
دایان_چرا؟
_برقا رفته، یاسر میگه تا صبح نمیاد.
دایان_پس میریم خونه من.
_مزاحم نمیشم.
خیلی جدی نگاهم کرد و گفت؛
_نیستی.
_اخه..
پرید توی حرفم و گفت؛
_حرف نزن بیا سوار شو.
نفس عمیقی کشیدم و در ماشین رو قفل کردم.
رفتم دنبالش و بعد از سوار شدن درو بستم.
هردومون در طول مسیر ساکت بودیم و به صدای اهنگی که پخش میشد گوش میدادیم.
عاشقم، گناه من چه بود که عاشقم
بی هوا خدا چرا شکسته قایقم
ای ماه من از قلب شب نرو
رسیده جان من به لب نرو
بی قرارتم بمانی اگر کنارتم
نشانی از این دل خراب و خسته بگیر
در هوای تو دلم پر زد برای تو
سراغی از این دل به گل نشسته بگیر
هوای دل ببین باران شده
شب است و ماه من پنهان شده
برای آسمان آرامشی
بیا ببین دلم طوفان شده
به خواب من بیا آرامشم
ببین چگونه نازت میکشم
ببین هوای دل ماتم زده
من از خواب تو دست نمیکشم
بی قرارتم بمانی اگر کنارتم
نشانی از این دل خراب و خسته بگیر
در هوای تو دلم پر زد برای تو
سراغی از این دل به گل نشسته بگیر
نفس عمیقی کشیدم و به دایان که اروم با شعر لبخونی میکرد و میروند خیره شدم.
صدای ضبط رو کم کرد و گفت؛
_امروز نوبت محل شما نیست که برقاش بره.
_تو از کجا میدونی؟
دایان_شوهرخواهرم تو اداره برق کار میکنه میگه برقا به ترتیب میرن.
شاید یاسر بهت دروغ گفته.
_که چی بشه؟
دایان_شاید میخواسته خونه خالی باشه برنامه کنه..
_فکر نکنم، اون کار خودشو میکنه چه من باشم چه نباشم.
خندید و چیزی نگفت.
حس عجیبی داشتم، قرار بود تا صبح کنار دایان بمونم.
میتونستم وقتی خوابه نگاهش کنم، البته اگه جای من رو هم توی اتاقش بندازه.
بعد از اینکه ماشین رو توی پارکینگ پارک کرد وارد اسانسور شدیم.
نگاهی از توی اینه به خودم انداختم، موهام پف کرده بود.
میتونستم ببینم که قد دایان چندسانتی از من بلندتره.
هردومون داشتیم از توی اینه همدیگه رو نگاه میکردیم.
در که باز شد من زودتر رفتم بیرون.
وارد خونه که شدم بوی خوبی توی بینیم پیچید.
_چه بوی خوبی میاد.
دایان_بوی خوشبو کننده انبهست.
_مثل پاستیل میمونه.
سرشو تکون داد و درو پشت سرش بست.
به اطرافم خیره شدم.
خونش یکم ریخت و پاش و شلوغ بود.
شورتشو از روی مبل برداشت و گفت؛
_ادما توی تنهاییاشون کارای عجیبی میکنن.
هرکی ندونه فکر میکنه کاری کردم که شورتم روی مبله.
خندیدم و به شورت توی دستش خیره شدم.
بقیه لباسارو هم از روی مبل جمع کرد و برد توی اتاق.
دایان_امشب نمیزارم بخوابی.
فردا هم که تعطیله، میخوام تا صبح بیدار بمونیم.
از اتاق اومد بیرون که گفتم؛
_اتفاقا عصری قهوه خوردم تا صبح خوابم نمیبره.
رفت توی اشپزخونه و گفت؛
_شام میخوری؟
_نه.
دایان_یکم قیمه دارم، دوست نداری؟
_سیرم، مرسی.
بهش خیره شدم.
سرشو خم کرده بود توی قابلمه و درحال خوردن بود.
نمیدونم چرا همه حرکات و رفتاراش برام جذاب بود.
حتی الان که خیلی تند تند غذا میخورد..
مثل اینکه خیلی گشنش بود.
سرشو اورد بالا که نگاهم رو ازش گرفتم.
صدای خندش رو شنیدم.
دایان_چیو نگاه میکنی تو؟
_داشتم راز بقا میدیدم.
دایان_اها منظورت اینکه من خری سگی مارمولکی چیزیم؟
