ch
Feedback
𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'

前往频道在 Telegram

-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell

显示更多
2 828
订阅者
-224 小时
+47
-3730
帖子存档
بگذار باری هم با تو صادق باشم، راستش را بخواهی گسسته ام. انگار پودو تار پارچه ای باشم زیر چشمان نافذ افتاب. پوسیده ام و جز نقش جامه‌ای که حتی کسی را نمیپوشاند دیگر هیچ نیستم. تو هم به کلی مرا نادیده گرفته‌ای، نه به تن میزنی و نه دور میندازی. کاش بدانم بحث خجالت از به همراه داشتن من است یا ترس از نبودم.

خودش مرده بود. نوشته هایش اما گوشه ای از تاریکی اتاق نیمه جانِ فاسدش، نفس میکشیدند.

تو قلم نیستی که بدون تو هیچ نداشته باشم.

گفته بودم مرا نمیدانی و مرا نمیدانستی که این را نفهمیدی و خودم گفتم. پس دیگر اصرار به خبر داشتن از درون من نکن.

نیاز دارم زیر سایه کسی در جهانی دیگر ارام بگیرم، و چه کسی بهتر از هوشنگ ابتهاج!

تو نقض هر دلیل علمی ای، وقتی که این را میگویم برایش دلیل علمی دارم‌. فیزیک میگوید انسان نمیتواند همزمان در دو مکان باشد؛ پس تو چگونه هم در فکرمی و هم قلبم؟

ناتوانی شناخته‌شده ای، در بیان حالت های عاطفی، انسان را به تنها جانوری تبدیل کرده که قادر است خودکشی کند. یک سگ خشمگین خودکشی نمی‌کند، طرفی را که عصبانی اش کرده گاز می‌گیرد، ولی یک انسان عصبانی قهر میکند، خود را در اتاقش حبس می‌کند و بعدا گلوله ای در مغز خود خالی می‌کند، و فقط یادداشت ساکتی از خود باقی می‌گذارد، انسان موجودی نمادین و استعاری است: چون قادر نبودم خشمم را بروز دهم، آن را با مرگ خودم نمادین می‌کردم. به خودم صدمه می‌زدم نه به کلوئه، با کشتن خودم، نقشی را بازی می‌کردم که قصدش نشان دادن کاری بود که او با من کرده بود. -الن دو باتن

یادداشته باش نسیانم.

تو آیدا نیستی اما مثل خون در رگ های من درجریانی. تو مولانا نیستی اما من تا ابد شمست میمانم. تو فلیسه نیستی اما من مانند البرکامو برایت نامه ها خواهم نوشت. لیلی نبودی و من مثل فرهاد برایت کوه کندم. گالیا نبودی و من مانند هوشنگ خان ابتهاج رفتن جانم را تماشا کردم. همفایستین نبودی اما من مانند اسکندر بیست هزار سرباز دلم را به تو سپردم. شمع نبودی اما به دور شعله‌ات پروانه شدم. دستم را نگرفتی اما مانند تابستان اهواز گرم شدم. نبودی و به اندازه اسمان رشت باریدم. در دلم نمردی اما از سقز خونین ترم. میبینی که حالا از نیزار های ماهشهر هم ویران ترم. تو با من نبودی و من با تو رویا ها پروراندم..

شب آسمان مارا تسخیر کرده و روشن‌ترین چراغ شهر شعله‌ی سیگار من بود.

#part118 اشکامو پاک کردم و ادامه دادم؛ _تو هم حرفمو باور نکن. به جای اینکه توی این شرایط سخت پشتم باشی حالمو بدتر کن. اصلا اشکالی نداره. تهش میمیرم همتون راحت میشین. در ماشینو باز کردم و بعد از پیاده شدن محکم بستمش. رفتم سمت خیابون که مسیحا دستمو از پشت گرفت. کشیدم توی بغلش و به خودش فشارم داد که گریم بیشتر شد. دستشو کرد توی موهام و اروم گفت؛ _باشه گریه نکن. گوه خوردم. اب دماغم رو کشیدم بالا و نفس عمیقی کشیدم که تونستم بوی عطرش رو که با سیگار قاطی شده بود حس کنم. میدونستم که کلا مواد مخدر و سیگارو گذاشته بود کنار. حالا انقدر ناراحت بود که دوباره سیگار کشیده؟ مسیحا_ببخشید عزیزم. با اینکه نسخ نوازش ها و گرمی و حس امنیت اغوشش بودم کشیدم عقب که گفت؛ _من اشتباه کردم. فقط.. فقط خیلی حالم بده. نمیتونم درست فکر کنم. ‌ببخشید. چیزی نگفتم و سرمو گرفتم پایین. مسیحا_رستای من.. بهش خیره شدم که با لحنی ملایم گفت؛ _مسیحای بیشرفتو نمیبخشی؟ _خیل خب. مسیحا_اگه راست میگی بخشیدیم بوسم کن. چپ چپ نگاهش کردم و گفتم؛ _برو بابا دلت خوشه. خندید و دستمو کشید و رفت سمت ماشین. درو بست و بهم خیره شد. چهرش خیلی غمگین و حال خراب بود. انگار که ساعت ها گریه کرده باشه. صداش گرفته بود و چشماش حالا کمی سرخ بود. _گریه کردی؟ مسیحا_نه. خندیدم و گفتم؛ _چرا گریه کردی.. با اخم نگاهم کرد و گفت؛ _گفتم که نه. زدم زیر خنده. _کوچولوی ترسو. فکر کردی بهت خیانت کردم؟ مسیحا_لطفا با این موضوع شوخی نکن. از اینکه میدیدم حالش اینطوری شده بود یکم خوشحال بودم. این یعنی دوستم داشت. مسیحا_کاش میتونستم اون جن مادرجنده رو گیر بیارم و تیکه تیکه‌ش کنم. لبخندی روی لبم نشست. _تو مثل سگ از جنا میترسی، میخوای جن به اون ترسناکی رو تیکه تیکه کنی؟ با اخم گفت؛ _ازش نمیترسم. حتی اگر بکشم هم مهم نیست. فقط بتونم انتقامتو بگیرم. لبخند غمگینی زدم و سرمو کج کردم. چقدر این ادم رو دوست داشتم. مسیحا_چیزی یادته؟ _مثل یه خواب بود. بسته بودم به زمین.. قیافه خیلی ترسناکی داشت. یه ترکیب از یه قورباغه یا انسان بود. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم؛ _لخت بود. خیلیم گنده بود که اونقدر درد داشت.. هرچند که من چیزی ندیدم و فقط دردش رو یادمه. فرداشم که بیدار شدم کل تخت پر بود از خون. سرشو انداخت پایین و نفس عمیقی کشید که گفتم؛ _بیخیال. من زیاد بهش فکر نمیکنم. فقط نگرانم که باید اینو چیکار کنیم. مسیحا_از مامانم میپرسم.. _چطور؟ مگه اون میدونه؟ مسیحا_درمورد جنا اطلاعات زیادی داره.. شاید بتونه کمکمون کنه. _مگه باهاش قهر نیستی؟ مسیحا_چاره دیگه ای نداریم. لبخندی زدم و دستشو گرفتم و فشردم. به چشمای قهوه ایش خیره شدم و گفتم؛ _هیچوقت حتی فکرشو نکن که بخوام اذیتت کنم. لبخندی زد و دستمو اروم بوسید. ... حولمو از تنم در اوردم و انداختم روی صندلی. جلوی اینه ایستادم و به خودم خیره شدم. روی شکمم جای کبودی وجود داشت و زیر دلم هنوز هم درد میکرد. پس واسه همین بود که شکمم کمی باد کرده بود. به خیال خودم چاق شده بودم.. باید زودتر میفهمیدم. نه پریود میشدم، نه حال درست حسابی داشتم.. چهرم کمی رنگ پریده و داغون بود و همه جام درد میکرد. کلی جوش زده بودم و همش حالت تهوع داشتم. از اون روز تاحالا همه جای بدنم بی دلیل درد میکرد و کبود میشد. حتی مثل ادمای افسرده شده بودم و راه به راه گریه میکردم. با شنیدن صدای زنگ خونه متوجه شدم که مسیحا اومده. لباسامو برداشتم تا بپوشم. داشتم تیشرتمو میکردم تنم که در اتاق باز شد. مسیحا_چه به موقع اومدم. اشتباه عمل کردی، یه دور دیگه لباساتو در بیار دوباره بپوش. لبخندی زدم و رفتم سمت اینه. یکم کرم به موهام زدم که مامان با بشقاب میوه وارد اتاق شد. مسیحا_دستت درد نکنه خاله ما نمیخوایم بمونیم. مامان_رستا میگه خیلی میوه دوست داری. همیشه مجبورم میکنه سیب بگیرم تا میای اینجا بخوری. مسیحا لبخندی زد و بهم خیره شد. مامان_چندروز نبودی کل این چندروزو نشسته بود گریه میکرد. _دروغ میگه به خدا. مسیحا خندید و سیبی برداشت. _نه که حاملم، روحیاتم یکم ریخته به هم. مامان_باباش کیه بعدا؟ روی تخت نشستم و گفتم؛ _یه جن خوشتیپ. مسیحا چپ چپ نگاهم کرد. مامان_جنا هم تورو نمیگیرن. لپ مسیحارو چلوندم و گفتم؛ _مسیحا میگیرتم. مامان_انقدر پسرا نگرفتنت به دخترا رو اوردی.. این رو گفت و از اتاق خارج شد. مسیحا_رید بهمون. _طنز تلخ..

#part117 پرستار وارد اتاق شد که مسیحا بلند شد و ایستاد. پرستار با اخم بهم گفت؛ _چرا نشستی، همه خونت برگشت. دراز کشیدم سر جام. امپولی به سرمم تزریق کرد و از اتاق خارج شد. مسیحا دستش رو کشید روی صورتش و به زمین خیره شد. میتونستم متوجه بشم که چقدر حالش بده. خودمم خیلی داغون بودم، اصلا باورم نمیشد همچین اتفاقی افتاده باشه. از وجود خودم بدم میومد، دلم میخواست یه چاقو بکنم تا شکمم که هم خودم و هم اون موجود منفور رو بکشم. اینهمه مدت سعی کرده بودم از شر جن ها خلاص بشم و حالا یکی از اونا توی شکمم بود! باورم نمیشد. بغضم رو قورت دادم. مسیحا با لحن بدی گفت؛ _خود دکترا گفتن بچست؟ از این مدل حرف زدنش دلم گرفت. به چهره‌ی توی همش نگاه کردم. _اره. مسیحا_باشه. این رو گفت و رفت سمت در اتاق که گفتم؛ _کجا؟ مسیحا_میخوام مطمئن شم. _چطوری؟ از اتاق خارج شد اما تونستم لحن تحقیر امیزش رو بشنوم. مسیحا_بیبی چک! چشمام رو بستم و به هم فشار دادم. خدایا مگه من چیکارت کردم؟ چرا این بلاهارو سرم میاری؟ حالا حتی از خودمم متنفر شده بودم.. کاش بمیرم و اینهمه بلا سرم نیاد. از نیاکان مردم براشون ارث و پول و پله میمونه از مال ما جن و بچه و مادربزرگ جادوگر! اشکم رو پاک کردم و به اطرافم خیره شدم. اتاق از دو تخت موازی با هم و یه میز پر از وسیله تشکیل شده بود. دوتا اهن بلند هم که جای سرم بودن کنار تخت ها قرار داشتن. به چه وضعی افتاده بودم! کی فکرشو میکرد یه روز این بلاها سرم بیاد؟ وقتش بود که یه کاری بکنم. میتونستم از مسیحا خواهش کنم با ارسو حرف بزنه.. اما ارسو از مسیحا متنفر بود! فقط همه چیز بدتر میشد. میتونستم به مامان بگم! چی باید بهش میگفتم؟ مامان به خاطر نفرینی که مادرشوهر عزیزت منو درگیرش کرده من از یه جن دوسر و شاخ دار حامله‌م. محال ممکن بود مامان حرفم رو باور کنه. حتی مسیحا که از همه این اتفاقا خبر داشت و همه چیز رو به چشم دیده بود باور نکرد چه برسه به اون. واقعا مسیحا فکر میکنه که من رفتم و بهش خیانت کردم‌؟ چطور میتونه بهم شک کنه؟ مگه نمیدونه من چقدر دوستش دارم و چشمام هیچکس غیر از اونو نمیبینه.. منو با خودش اشتباه گرفته؟ سرمم که تموم شد و درش اوردن مسیحا هم رسید. بیبی چک رو داد دستم که گفتم؛ _الان؟ مسیحا_اره اینجا دستشویی هست. _خیل خب. گوشیم رو دادم دستش و رفتم سمت دستشویی درمانگاه. من واقعا بلد نبودم چطور باید با این کار کنم. یعنی میدونستم که باید بشاشم توش. اما کجاش.. اینکه تو نداره. به زور تونستم کارم رو انجام بدم و بعد از دستشویی خارج شدم. مسیحا رو دیدم که دست به سینه و با اخم وسط درمانگاه ایستاده بود و همه یه جوری نگاهش میکردن. رفتم سمتش که گفت؛ _چیشد؟ _اینجا زشته، بریم بیرون. از درمانگاه خارج شدیم و رفتیم سمت ماشین. نشستم توش و بیبی چک رو دادم دستش. نگاهی بهش انداخت و ابروهاش بیشتر رفت توی هم. درحالی که خیلی عمیق نفس میکشید بهش نگاه میکرد. از ری اکشنش کاملا معلوم بود که جوابش چیه. مسیحا_رستا من باورت نمیکنم. همین حرفش کافی بود تا تموم درد های عالم بهم هجوم بیارن. با صدایی که به زور درمیومد گفتم؛ _واقعا بهم اعتماد نداری؟ با صدای نسبتا بلند گفت؛ _نه، ندارم. دندونامو روی هم فشردم و گفتم؛ _واقعا برای خودم و تو متاسفم. مسیحا_رستا خودت میفهمی چی داری بهم میگی؟ کدوم ادمیو دیدی که از جنا حامله باشه؟ کدوم ادمیو دیدی که با جنا بخوابه؟ مگه الکیه؟ منو احمق گیر اوردی؟ فکر کردی هر غلطی که بخوای میتونی بکنی و بعدم از موقعیتت سوء استفاده کنی و منو خر کنی؟ با کدوم بیشرفی رفتی خوابیدی؟ با صدای بلند گفتم؛ _حرف دهنتو بفهم‌. فکر کردی من مثل تو ام که با هرکسی هرکاری دلم خواست بکنم و تعهد حالیم نباشه؟ فکر کردی اگه میرفتم بایکی میخوابیدم بلد نبودم از کاندوم استفاده کنم؟ چطور میتونی به همچین موضوعی فکر کنی وقتی میدونی من چقدر دوستت دارم و به جز تو حالم از بقیه به هم میخوره؟ خیلی بیشرفی مسیحا. با صدای بلند گفت؛ _داری میگی جن! دنیای جن ها از ما جداست، اونا توی یه بعدن ما توی یه بعد دیگه. شاید بتونن بترسوننمون، شاید بتونیم ببینیمشون اما نمیتونن مارو لمس کنن! بعدم جن روحه، جسم نداره. داری میگی جنین توی شکمته! چطور میتونه بچه یه جن باشه؟ خفه شدم. حتی خودمم داشتم به خودم شک میکردم. چطور این اتفاق امکان داشت بیوفته؟ میدونستم که مسیحا وقتی عصبی بشه هیچی حالیش نمیشه.. خیلی حالم بد بود، از خودم متنفر بودم که نمیتونستم متقاعدش کنم. اینکه هیچ غلطی نمیتونستم بکنم بهم احساس ضعف میداد. زدم زیر گریه و صدای هق هقم بلند شد. _به خدا من کاری نکردم. من چطور میتونم بهت خیانت کنم؟ به مرگ خودم قسم من به جز تو به کسی حتی نگاه هم نمیکنم. چطور میتونی این فکرو راجب من بکنی؟ دیگه حالم از خودم و این زندگی کوفتیم به هم میخوره. خودمو میکشم از دست همتون راحت میشم.

ظهور، دروغی است که به جمعه ها بسته اند تا رنج و دلگیری جانسوزش را انکار کنند.

برای من ماجرای مردی را نقل کردند. که دوستش به زندان افتاده بود و او شب ها بر کف اتاق می خوابید. تا از آسایشی لذت نبرد که دوستش از آن محروم شده باشد. چه کسی؟! چه کسی برای ما بر زمین خواهد خوابید؟! _البر کامو | طاعون

دوباره از دست پرتو‌های تابان به قبر کوچک و تاریک خود پناه برد.

مدفون در مدفن مرگ مداوم.

حتی خنجری که در قلبم فرو کردی نمیتواند آتشی را که چشمانت به پا کرده‌اند خاموش کند.

#part116 مسیحا_چه غلطی کردی رستا؟ _بخدا من کاری نکردم.. خیلی بد نگاهم میکرد. هر لحظه حس میکردم الانه که از هوش برم. دستشو گرفتم و گفتم؛ _بخدا کاری نکردم. من اصلا از پسرا خوشم نمیاد. من به غیر از تو نمیتونم به کسی نزدیک بشم. خودتم اینو میدونی! مسیحا_پس این چیه؟ _نمیدونم! مسیحا_مطمئنی بچست؟ شاید توموری سرطانی زهر هلاهلی چیزی باشه. با بغض گفتم؛ _نه! بزرگتر از اونه. نطفه بچه بود. خواستم چیزی بگم که با یاداوری چیزی دهنم بسته شد.. 3 هفته و 14 ساعت و 38 دقیقه قبل، ساعت 02:26 دقیقه شب؛ صدای نفس های کسی رو شنیدم اما خواب الود تر و بی حواس تر از اونی بودم که اهمیت بدم. سردی و تیزی چیزی رو روی شکمم حس کردم اما اهمیتی ندادم. صدایی اشنا زیر گوشم گفت؛ _تنت رو ارزونی جن ها میکنم. بوی گندی زیر دماغم پیچید. صدای ارسو توی گوشام زنگ میزد. حس کردم که جسمی افتاد روم اما نمیتونستم ری اکشنی نشون بدم. به زور چشمام رو باز کردم. اولین چیزی که دیدم قرص کامل ماه بود که برگ های تیره رنگ درختا نمیزاشت درست ببینمش. بوی چمن و گل میومد، انگار که یه مرداب این نزدیکیا قرار داشت. گوشام زنگ میزدن و میتونستم صدای صریح باد رو توشون حس کنم. نگاهمو به اطرافم دوختم، دوتا زنجیر دور دستام بسته شده بود که فاصله کمی ازم ادامه داشت و بعد توی زمین فرو میرفت. گیج بودم، من کجام؟ باد سردی وزید که باعث شد لرز کنم. نگاهم رو به اطرافم دوختم و سعی کردم داد بزنم اما صدایی ازم خارج نشد. تونستم جسمی رو ببینم که توی چند قدمیم ایستاده بود. با دیدنش دلم ریخت. موجود لاغر و قدبلندی بود که انگار دوتا سر داشت. صورتش به هم چسبیده بود و یه فرو رفتگی عمودی وسط هلال سرش قرار داشت. خواستم جیغ بزنم اما نتونستم. اومد سمتم که تونستم بهتر ببینمش. دوتا لبه بر امده مثل شاخ بالای سرش داشت و شکافی که بالای لبش بود دندون تیزی که وسط دهنش قرار داشت رو مشخص میکرد. بهم نزدیک تر شد که ضربان قلبم رفت بالا و تکونی خوردم. بدنش مثل بدن قورباغه دون دونی بود و پوست نازک تیره ای دور گوشتش کشیده شده بود. همه جای بدنش شبیه انسان بود و میتونستم نر بودنش رو تشخیص بدم. اومد سمتم و خم شد روم که تکونی خوردم و اشکم از چشمام ریخت پایین. انگار لبام با چسب به هم دوخته شده بودن. چشماش مثل چشم های گربه یا مار بود. با رنگی روشن و مردمکی که دایره ای نبود. انقدر ترسناک بود که هر لحظه ممکن بود از ترس سکته کنم. دستش رفت سمت لباسام و توی تنم پارشون کرد.. جلوی دیدم تار شد و بعد از اون فقط درد رو بخاطر میوردم.. صدای نفسا و غرشش توی گوشم میپیچید. میتونستم گرمای بیش از حدی رو که توی وجودم فرو میرفت به خاطر بیارم. اونشب فکر میکردم که یه خواب خیلی واضح دیدم و اون درد زیر شکم و خونریزی ای که فرداش داشتم واسه پریوده! اما اینطور نبود! یه جن با من رابطه برقرار کرده بود؟ سرم گیج رفت و افتادم روی زمین که مسیحا سریع گرفتم و با صدای بلند گفت؛ _رستا.. دیگه چیزی نفهمیدم و چشمام بسته شد. اهنگ تند و دلگیری توی گوشم پلی شده بود که عصب های شنواییم رو اذیت میکرد. حس میکردم که روی یه ترن هواییم که مدام روی ریل مخصوص به خودش بالا پایین میشه و سقوط میکنم. یهو دلم ریخت و چشمام رو باز کردم که نور چشمام رو زد. ناله ای کردم و تکونی خوردم که دستم سوز گرفت. به دستم خیره شدم، یه سرم توش بود که خون ازش بالا میرفت. مسیحا_دستت رو تکون نده تا خونت برگرده.. با صدایی گرفته گفتم؛ _من کجام؟ مسیحا_درمانگاه. به اطرافم و بعد مسیحا نگاه کردم. رنگش پریده بود و اخماش توی هم بودن. _چیشده!‌؟ مسیحا_وسط خیابون بیهوش شدی. زیر دلم که تیر کشید همه چیز رو به یاد اوردم. با بغض گفتم؛ _بچه.. اخمش بیشتر رفت توی هم و با پوزخند گفت؛ _نگرانی؟ به زور نشستم روی تخت و بهش خیره شدم. _مسیحا.. مسیحا_ها؟ _بچه جن.. مسیحا_چی!؟ _اونی که توی شکممه بچه جنه.. مسیحا_داری توهم میزنی؟ با صدای بلند گفتم؛ _نه! ارسو جناشو فرستاده واسم. یکیشون توی خواب باهام رابطه داشت. خوب یادمه. خودش گفته بود باعث میشه از جنا حامله بشم. بدون حرف درحالی که سر جاش خشک شده بود و حتی پلک نمیزد نگاهم میکرد. دستم رو گذاشتم روی سرم و گفتم؛ _بیچاره شدم. حالا چیکار کنم! مسیحا_ی.. یعنی چی! اونی که توی شکمته جنه؟ سرم رو تکون دادم. مسیحا_امکان نداره. _من که با کسی نبودم! هیچ دلیل دیگه ای نمیتونه داشته باشه. درضمن اون موجود عادی نبود، اصلا شبیه یه انسان نبود. دوتا سر داشت، حتی دم داشت. خود دکتراهم باورشون نمیشد. درست شبیه همون جنی بود که توی خواب دیده بودم! یه لحظه انگار سرش گیج رفت چون دستش رو گرفت به تخت. گرفتمش و گفتم؛ _خوبی؟ نشست روی تخت و سرشو گرفت توی دستاش. مسیحا_وای. بغضم رو قورت دادم و دستمو گذاشتم روی پاش. خونم داشت از لوله سرم بالا میرفت. احساس گیجی میکردم..

سرم از فکر تو سنگینی می‌کند.

روزی میرسه که به جای بوی دلتنگی، بوی عطر تورو بدم.