𝘌𝘭𝘥𝘳𝘦𝘥'
الذهاب إلى القناة على Telegram
-وجود کلماتی اما، خودت وجود نداری. Gl & Bl novels☀️ - چنل دیلی؛ @el6hell
إظهار المزيد2 834
المشتركون
+224 ساعات
+77 أيام
-3330 أيام
أرشيف المشاركات
2 834
تو نقض هر دلیل علمی ای، وقتی که این را میگویم برایش دلیل علمی دارم.
فیزیک میگوید انسان نمیتواند همزمان در دو مکان باشد؛ پس تو چگونه هم در فکرمی و هم قلبم؟
2 834
ناتوانی شناختهشده ای، در بیان حالت های عاطفی، انسان را به تنها جانوری تبدیل کرده که قادر است خودکشی کند. یک سگ خشمگین خودکشی نمیکند، طرفی را که عصبانی اش کرده گاز میگیرد، ولی یک انسان عصبانی قهر میکند، خود را در اتاقش حبس میکند و بعدا گلوله ای در مغز خود خالی میکند، و فقط یادداشت ساکتی از خود باقی میگذارد، انسان موجودی نمادین و استعاری است: چون قادر نبودم خشمم را بروز دهم، آن را با مرگ خودم نمادین میکردم. به خودم صدمه میزدم نه به کلوئه، با کشتن خودم، نقشی را بازی میکردم که قصدش نشان دادن کاری بود که او با من کرده بود.
-الن دو باتن
2 834
تو آیدا نیستی اما مثل خون در رگ های من درجریانی.
تو مولانا نیستی اما من تا ابد شمست میمانم.
تو فلیسه نیستی اما من مانند البرکامو برایت نامه ها خواهم نوشت.
لیلی نبودی و من مثل فرهاد برایت کوه کندم.
گالیا نبودی و من مانند هوشنگ خان ابتهاج رفتن جانم را تماشا کردم.
همفایستین نبودی اما من مانند اسکندر بیست هزار سرباز دلم را به تو سپردم.
شمع نبودی اما به دور شعلهات پروانه شدم.
دستم را نگرفتی اما مانند تابستان اهواز گرم شدم.
نبودی و به اندازه اسمان رشت باریدم.
در دلم نمردی اما از سقز خونین ترم.
میبینی که حالا از نیزار های ماهشهر هم ویران ترم.
تو با من نبودی و من با تو رویا ها پروراندم..
2 834
#part118
اشکامو پاک کردم و ادامه دادم؛
_تو هم حرفمو باور نکن.
به جای اینکه توی این شرایط سخت پشتم باشی حالمو بدتر کن.
اصلا اشکالی نداره.
تهش میمیرم همتون راحت میشین.
در ماشینو باز کردم و بعد از پیاده شدن محکم بستمش.
رفتم سمت خیابون که مسیحا دستمو از پشت گرفت.
کشیدم توی بغلش و به خودش فشارم داد که گریم بیشتر شد.
دستشو کرد توی موهام و اروم گفت؛
_باشه گریه نکن.
گوه خوردم.
اب دماغم رو کشیدم بالا و نفس عمیقی کشیدم که تونستم بوی عطرش رو که با سیگار قاطی شده بود حس کنم.
میدونستم که کلا مواد مخدر و سیگارو گذاشته بود کنار.
حالا انقدر ناراحت بود که دوباره سیگار کشیده؟
مسیحا_ببخشید عزیزم.
با اینکه نسخ نوازش ها و گرمی و حس امنیت اغوشش بودم کشیدم عقب که گفت؛
_من اشتباه کردم.
فقط..
فقط خیلی حالم بده.
نمیتونم درست فکر کنم.
ببخشید.
چیزی نگفتم و سرمو گرفتم پایین.
مسیحا_رستای من..
بهش خیره شدم که با لحنی ملایم گفت؛
_مسیحای بیشرفتو نمیبخشی؟
_خیل خب.
مسیحا_اگه راست میگی بخشیدیم بوسم کن.
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم؛
_برو بابا دلت خوشه.
خندید و دستمو کشید و رفت سمت ماشین.
درو بست و بهم خیره شد.
چهرش خیلی غمگین و حال خراب بود.
انگار که ساعت ها گریه کرده باشه.
صداش گرفته بود و چشماش حالا کمی سرخ بود.
_گریه کردی؟
مسیحا_نه.
خندیدم و گفتم؛
_چرا گریه کردی..
با اخم نگاهم کرد و گفت؛
_گفتم که نه.
زدم زیر خنده.
_کوچولوی ترسو.
فکر کردی بهت خیانت کردم؟
مسیحا_لطفا با این موضوع شوخی نکن.
از اینکه میدیدم حالش اینطوری شده بود یکم خوشحال بودم.
این یعنی دوستم داشت.
مسیحا_کاش میتونستم اون جن مادرجنده رو گیر بیارم و تیکه تیکهش کنم.
لبخندی روی لبم نشست.
_تو مثل سگ از جنا میترسی، میخوای جن به اون ترسناکی رو تیکه تیکه کنی؟
با اخم گفت؛
_ازش نمیترسم.
حتی اگر بکشم هم مهم نیست.
فقط بتونم انتقامتو بگیرم.
لبخند غمگینی زدم و سرمو کج کردم.
چقدر این ادم رو دوست داشتم.
مسیحا_چیزی یادته؟
_مثل یه خواب بود.
بسته بودم به زمین..
قیافه خیلی ترسناکی داشت.
یه ترکیب از یه قورباغه یا انسان بود.
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم؛
_لخت بود.
خیلیم گنده بود که اونقدر درد داشت..
هرچند که من چیزی ندیدم و فقط دردش رو یادمه.
فرداشم که بیدار شدم کل تخت پر بود از خون.
سرشو انداخت پایین و نفس عمیقی کشید که گفتم؛
_بیخیال.
من زیاد بهش فکر نمیکنم.
فقط نگرانم که باید اینو چیکار کنیم.
مسیحا_از مامانم میپرسم..
_چطور؟
مگه اون میدونه؟
مسیحا_درمورد جنا اطلاعات زیادی داره..
شاید بتونه کمکمون کنه.
_مگه باهاش قهر نیستی؟
مسیحا_چاره دیگه ای نداریم.
لبخندی زدم و دستشو گرفتم و فشردم.
به چشمای قهوه ایش خیره شدم و گفتم؛
_هیچوقت حتی فکرشو نکن که بخوام اذیتت کنم.
لبخندی زد و دستمو اروم بوسید.
...
حولمو از تنم در اوردم و انداختم روی صندلی.
جلوی اینه ایستادم و به خودم خیره شدم.
روی شکمم جای کبودی وجود داشت و زیر دلم هنوز هم درد میکرد.
پس واسه همین بود که شکمم کمی باد کرده بود.
به خیال خودم چاق شده بودم..
باید زودتر میفهمیدم.
نه پریود میشدم، نه حال درست حسابی داشتم..
چهرم کمی رنگ پریده و داغون بود و همه جام درد میکرد.
کلی جوش زده بودم و همش حالت تهوع داشتم.
از اون روز تاحالا همه جای بدنم بی دلیل درد میکرد و کبود میشد.
حتی مثل ادمای افسرده شده بودم و راه به راه گریه میکردم.
با شنیدن صدای زنگ خونه متوجه شدم که مسیحا اومده.
لباسامو برداشتم تا بپوشم.
داشتم تیشرتمو میکردم تنم که در اتاق باز شد.
مسیحا_چه به موقع اومدم.
اشتباه عمل کردی، یه دور دیگه لباساتو در بیار دوباره بپوش.
لبخندی زدم و رفتم سمت اینه.
یکم کرم به موهام زدم که مامان با بشقاب میوه وارد اتاق شد.
مسیحا_دستت درد نکنه خاله ما نمیخوایم بمونیم.
مامان_رستا میگه خیلی میوه دوست داری.
همیشه مجبورم میکنه سیب بگیرم تا میای اینجا بخوری.
مسیحا لبخندی زد و بهم خیره شد.
مامان_چندروز نبودی کل این چندروزو نشسته بود گریه میکرد.
_دروغ میگه به خدا.
مسیحا خندید و سیبی برداشت.
_نه که حاملم، روحیاتم یکم ریخته به هم.
مامان_باباش کیه بعدا؟
روی تخت نشستم و گفتم؛
_یه جن خوشتیپ.
مسیحا چپ چپ نگاهم کرد.
مامان_جنا هم تورو نمیگیرن.
لپ مسیحارو چلوندم و گفتم؛
_مسیحا میگیرتم.
مامان_انقدر پسرا نگرفتنت به دخترا رو اوردی..
این رو گفت و از اتاق خارج شد.
مسیحا_رید بهمون.
_طنز تلخ..
2 834
#part117
پرستار وارد اتاق شد که مسیحا بلند شد و ایستاد.
پرستار با اخم بهم گفت؛
_چرا نشستی، همه خونت برگشت.
دراز کشیدم سر جام.
امپولی به سرمم تزریق کرد و از اتاق خارج شد.
مسیحا دستش رو کشید روی صورتش و به زمین خیره شد.
میتونستم متوجه بشم که چقدر حالش بده.
خودمم خیلی داغون بودم، اصلا باورم نمیشد همچین اتفاقی افتاده باشه.
از وجود خودم بدم میومد، دلم میخواست یه چاقو بکنم تا شکمم که هم خودم و هم اون موجود منفور رو بکشم.
اینهمه مدت سعی کرده بودم از شر جن ها خلاص بشم و حالا یکی از اونا توی شکمم بود!
باورم نمیشد.
بغضم رو قورت دادم.
مسیحا با لحن بدی گفت؛
_خود دکترا گفتن بچست؟
از این مدل حرف زدنش دلم گرفت.
به چهرهی توی همش نگاه کردم.
_اره.
مسیحا_باشه.
این رو گفت و رفت سمت در اتاق که گفتم؛
_کجا؟
مسیحا_میخوام مطمئن شم.
_چطوری؟
از اتاق خارج شد اما تونستم لحن تحقیر امیزش رو بشنوم.
مسیحا_بیبی چک!
چشمام رو بستم و به هم فشار دادم.
خدایا مگه من چیکارت کردم؟
چرا این بلاهارو سرم میاری؟
حالا حتی از خودمم متنفر شده بودم..
کاش بمیرم و اینهمه بلا سرم نیاد.
از نیاکان مردم براشون ارث و پول و پله میمونه از مال ما جن و بچه و مادربزرگ جادوگر!
اشکم رو پاک کردم و به اطرافم خیره شدم.
اتاق از دو تخت موازی با هم و یه میز پر از وسیله تشکیل شده بود.
دوتا اهن بلند هم که جای سرم بودن کنار تخت ها قرار داشتن.
به چه وضعی افتاده بودم!
کی فکرشو میکرد یه روز این بلاها سرم بیاد؟
وقتش بود که یه کاری بکنم.
میتونستم از مسیحا خواهش کنم با ارسو حرف بزنه..
اما ارسو از مسیحا متنفر بود!
فقط همه چیز بدتر میشد.
میتونستم به مامان بگم!
چی باید بهش میگفتم؟
مامان به خاطر نفرینی که مادرشوهر عزیزت منو درگیرش کرده من از یه جن دوسر و شاخ دار حاملهم.
محال ممکن بود مامان حرفم رو باور کنه.
حتی مسیحا که از همه این اتفاقا خبر داشت و همه چیز رو به چشم دیده بود باور نکرد چه برسه به اون.
واقعا مسیحا فکر میکنه که من رفتم و بهش خیانت کردم؟
چطور میتونه بهم شک کنه؟
مگه نمیدونه من چقدر دوستش دارم و چشمام هیچکس غیر از اونو نمیبینه..
منو با خودش اشتباه گرفته؟
سرمم که تموم شد و درش اوردن مسیحا هم رسید.
بیبی چک رو داد دستم که گفتم؛
_الان؟
مسیحا_اره اینجا دستشویی هست.
_خیل خب.
گوشیم رو دادم دستش و رفتم سمت دستشویی درمانگاه.
من واقعا بلد نبودم چطور باید با این کار کنم.
یعنی میدونستم که باید بشاشم توش.
اما کجاش..
اینکه تو نداره.
به زور تونستم کارم رو انجام بدم و بعد از دستشویی خارج شدم.
مسیحا رو دیدم که دست به سینه و با اخم وسط درمانگاه ایستاده بود و همه یه جوری نگاهش میکردن.
رفتم سمتش که گفت؛
_چیشد؟
_اینجا زشته، بریم بیرون.
از درمانگاه خارج شدیم و رفتیم سمت ماشین.
نشستم توش و بیبی چک رو دادم دستش.
نگاهی بهش انداخت و ابروهاش بیشتر رفت توی هم.
درحالی که خیلی عمیق نفس میکشید بهش نگاه میکرد.
از ری اکشنش کاملا معلوم بود که جوابش چیه.
مسیحا_رستا من باورت نمیکنم.
همین حرفش کافی بود تا تموم درد های عالم بهم هجوم بیارن.
با صدایی که به زور درمیومد گفتم؛
_واقعا بهم اعتماد نداری؟
با صدای نسبتا بلند گفت؛
_نه، ندارم.
دندونامو روی هم فشردم و گفتم؛
_واقعا برای خودم و تو متاسفم.
مسیحا_رستا خودت میفهمی چی داری بهم میگی؟
کدوم ادمیو دیدی که از جنا حامله باشه؟
کدوم ادمیو دیدی که با جنا بخوابه؟
مگه الکیه؟
منو احمق گیر اوردی؟
فکر کردی هر غلطی که بخوای میتونی بکنی و بعدم از موقعیتت سوء استفاده کنی و منو خر کنی؟
با کدوم بیشرفی رفتی خوابیدی؟
با صدای بلند گفتم؛
_حرف دهنتو بفهم.
فکر کردی من مثل تو ام که با هرکسی هرکاری دلم خواست بکنم و تعهد حالیم نباشه؟
فکر کردی اگه میرفتم بایکی میخوابیدم بلد نبودم از کاندوم استفاده کنم؟
چطور میتونی به همچین موضوعی فکر کنی وقتی میدونی من چقدر دوستت دارم و به جز تو حالم از بقیه به هم میخوره؟
خیلی بیشرفی مسیحا.
با صدای بلند گفت؛
_داری میگی جن!
دنیای جن ها از ما جداست، اونا توی یه بعدن ما توی یه بعد دیگه.
شاید بتونن بترسوننمون، شاید بتونیم ببینیمشون اما نمیتونن مارو لمس کنن!
بعدم جن روحه، جسم نداره.
داری میگی جنین توی شکمته!
چطور میتونه بچه یه جن باشه؟
خفه شدم.
حتی خودمم داشتم به خودم شک میکردم.
چطور این اتفاق امکان داشت بیوفته؟
میدونستم که مسیحا وقتی عصبی بشه هیچی حالیش نمیشه..
خیلی حالم بد بود، از خودم متنفر بودم که نمیتونستم متقاعدش کنم.
اینکه هیچ غلطی نمیتونستم بکنم بهم احساس ضعف میداد.
زدم زیر گریه و صدای هق هقم بلند شد.
_به خدا من کاری نکردم.
من چطور میتونم بهت خیانت کنم؟
به مرگ خودم قسم من به جز تو به کسی حتی نگاه هم نمیکنم.
چطور میتونی این فکرو راجب من بکنی؟
دیگه حالم از خودم و این زندگی کوفتیم به هم میخوره.
خودمو میکشم از دست همتون راحت میشم.
2 834
برای من ماجرای مردی را نقل کردند.
که دوستش به زندان افتاده بود و او شب ها بر کف اتاق می خوابید.
تا از آسایشی لذت نبرد که دوستش از آن محروم شده باشد.
چه کسی؟! چه کسی برای ما بر زمین خواهد خوابید؟!
_البر کامو | طاعون
2 834
#part116
مسیحا_چه غلطی کردی رستا؟
_بخدا من کاری نکردم..
خیلی بد نگاهم میکرد.
هر لحظه حس میکردم الانه که از هوش برم.
دستشو گرفتم و گفتم؛
_بخدا کاری نکردم.
من اصلا از پسرا خوشم نمیاد.
من به غیر از تو نمیتونم به کسی نزدیک بشم.
خودتم اینو میدونی!
مسیحا_پس این چیه؟
_نمیدونم!
مسیحا_مطمئنی بچست؟
شاید توموری سرطانی زهر هلاهلی چیزی باشه.
با بغض گفتم؛
_نه!
بزرگتر از اونه.
نطفه بچه بود.
خواستم چیزی بگم که با یاداوری چیزی دهنم بسته شد..
3 هفته و 14 ساعت و 38 دقیقه قبل،
ساعت 02:26 دقیقه شب؛
صدای نفس های کسی رو شنیدم اما خواب الود تر و بی حواس تر از اونی بودم که اهمیت بدم.
سردی و تیزی چیزی رو روی شکمم حس کردم اما اهمیتی ندادم.
صدایی اشنا زیر گوشم گفت؛
_تنت رو ارزونی جن ها میکنم.
بوی گندی زیر دماغم پیچید.
صدای ارسو توی گوشام زنگ میزد.
حس کردم که جسمی افتاد روم اما نمیتونستم ری اکشنی نشون بدم.
به زور چشمام رو باز کردم.
اولین چیزی که دیدم قرص کامل ماه بود که برگ های تیره رنگ درختا نمیزاشت درست ببینمش.
بوی چمن و گل میومد، انگار که یه مرداب این نزدیکیا قرار داشت.
گوشام زنگ میزدن و میتونستم صدای صریح باد رو توشون حس کنم.
نگاهمو به اطرافم دوختم، دوتا زنجیر دور دستام بسته شده بود که فاصله کمی ازم ادامه داشت و بعد توی زمین فرو میرفت.
گیج بودم، من کجام؟
باد سردی وزید که باعث شد لرز کنم.
نگاهم رو به اطرافم دوختم و سعی کردم داد بزنم اما صدایی ازم خارج نشد.
تونستم جسمی رو ببینم که توی چند قدمیم ایستاده بود.
با دیدنش دلم ریخت.
موجود لاغر و قدبلندی بود که انگار دوتا سر داشت.
صورتش به هم چسبیده بود و یه فرو رفتگی عمودی وسط هلال سرش قرار داشت.
خواستم جیغ بزنم اما نتونستم.
اومد سمتم که تونستم بهتر ببینمش.
دوتا لبه بر امده مثل شاخ بالای سرش داشت و شکافی که بالای لبش بود دندون تیزی که وسط دهنش قرار داشت رو مشخص میکرد.
بهم نزدیک تر شد که ضربان قلبم رفت بالا و تکونی خوردم.
بدنش مثل بدن قورباغه دون دونی بود و پوست نازک تیره ای دور گوشتش کشیده شده بود.
همه جای بدنش شبیه انسان بود و میتونستم نر بودنش رو تشخیص بدم.
اومد سمتم و خم شد روم که تکونی خوردم و اشکم از چشمام ریخت پایین.
انگار لبام با چسب به هم دوخته شده بودن.
چشماش مثل چشم های گربه یا مار بود.
با رنگی روشن و مردمکی که دایره ای نبود.
انقدر ترسناک بود که هر لحظه ممکن بود از ترس سکته کنم.
دستش رفت سمت لباسام و توی تنم پارشون کرد..
جلوی دیدم تار شد و بعد از اون فقط درد رو بخاطر میوردم..
صدای نفسا و غرشش توی گوشم میپیچید.
میتونستم گرمای بیش از حدی رو که توی وجودم فرو میرفت به خاطر بیارم.
اونشب فکر میکردم که یه خواب خیلی واضح دیدم و اون درد زیر شکم و خونریزی ای که فرداش داشتم واسه پریوده!
اما اینطور نبود!
یه جن با من رابطه برقرار کرده بود؟
سرم گیج رفت و افتادم روی زمین که مسیحا سریع گرفتم و با صدای بلند گفت؛
_رستا..
دیگه چیزی نفهمیدم و چشمام بسته شد.
اهنگ تند و دلگیری توی گوشم پلی شده بود که عصب های شنواییم رو اذیت میکرد.
حس میکردم که روی یه ترن هواییم که مدام روی ریل مخصوص به خودش بالا پایین میشه و سقوط میکنم.
یهو دلم ریخت و چشمام رو باز کردم که نور چشمام رو زد.
ناله ای کردم و تکونی خوردم که دستم سوز گرفت.
به دستم خیره شدم، یه سرم توش بود که خون ازش بالا میرفت.
مسیحا_دستت رو تکون نده تا خونت برگرده..
با صدایی گرفته گفتم؛
_من کجام؟
مسیحا_درمانگاه.
به اطرافم و بعد مسیحا نگاه کردم.
رنگش پریده بود و اخماش توی هم بودن.
_چیشده!؟
مسیحا_وسط خیابون بیهوش شدی.
زیر دلم که تیر کشید همه چیز رو به یاد اوردم.
با بغض گفتم؛
_بچه..
اخمش بیشتر رفت توی هم و با پوزخند گفت؛
_نگرانی؟
به زور نشستم روی تخت و بهش خیره شدم.
_مسیحا..
مسیحا_ها؟
_بچه جن..
مسیحا_چی!؟
_اونی که توی شکممه بچه جنه..
مسیحا_داری توهم میزنی؟
با صدای بلند گفتم؛
_نه!
ارسو جناشو فرستاده واسم.
یکیشون توی خواب باهام رابطه داشت.
خوب یادمه.
خودش گفته بود باعث میشه از جنا حامله بشم.
بدون حرف درحالی که سر جاش خشک شده بود و حتی پلک نمیزد نگاهم میکرد.
دستم رو گذاشتم روی سرم و گفتم؛
_بیچاره شدم.
حالا چیکار کنم!
مسیحا_ی.. یعنی چی!
اونی که توی شکمته جنه؟
سرم رو تکون دادم.
مسیحا_امکان نداره.
_من که با کسی نبودم!
هیچ دلیل دیگه ای نمیتونه داشته باشه.
درضمن اون موجود عادی نبود، اصلا شبیه یه انسان نبود.
دوتا سر داشت، حتی دم داشت.
خود دکتراهم باورشون نمیشد.
درست شبیه همون جنی بود که توی خواب دیده بودم!
یه لحظه انگار سرش گیج رفت چون دستش رو گرفت به تخت.
گرفتمش و گفتم؛
_خوبی؟
نشست روی تخت و سرشو گرفت توی دستاش.
مسیحا_وای.
بغضم رو قورت دادم و دستمو گذاشتم روی پاش.
خونم داشت از لوله سرم بالا میرفت.
احساس گیجی میکردم..
2 834
#part115
برگه رو ازش گرفتم و از اتاق رفتم بیرون.
مسیحا از روی صندلی بلند شد و اومد سمتم.
مسیحا_چه زود تموم شد.
_باید بریم سونوگرافی.
مسیحا_اینجاست؟
سرمو تکون دادم.
فقط یه نفر جلوم بود پس خیلی سریع رفتم توی اتاق.
فضای اتاق یکم کم نور و سرد بود و بوی عجیبی میومد.
مثل بوی بیمارستان و الکل بود.
یه تخت با روتختی از جنس پلاستیک به رنگ ابی گوشه اتاق بود که یه دستگاه به همراه مانیتور کنارش قرار داشت.
برگمو گذاشتم روی میز که نگاهی بهش انداخت و گفت؛
_لباستو بزن بالا برو روی تخت دراز بکش.
رفتم سمت تخت و روش دراز کشیدم، اصلا استاندارد نبود و پایه های خیلی بلندی داشت.
ژل خیلی سردی ریخت روی شکمم و با دستگاهی موسی شکل پخشش کرد.
دردم بیشتر شده بود و حالا کمی استرس گرفته بودم.
نگاهمو به مانیتور دوختم.
یه جای خاکستری رنگ بود که به دلیل تاریکی صفحه برفکی میشد.
اروم دستگاه رو روی شکمم میکشید و همه حواسش رو به مانیتور دوخته بود.
حس زنای حامله رو داشتم.
حتما شوهر عزیز و پر ابهت و قدرتمندم پشت در منتظر جنسیت بچشه.
با تصور اینکه شوهرم مسیحا باشه از خنده پاره شدم.
اون دختر کوچولو کجاش شبیه شوهراست اخه..
دختر صفحه رو نشونم داد و گفت؛
_میبینیش؟
_هوم؟
به جسمی که توی صفحه بود اشاره کرد و گفت؛
_اینجاست.
پوکر نگاهش کردم و گفتم؛
_تخم؟
الان زور بزنم تخم میزارم؟
دختر خندید و گفت؛
_نه ولی هشت ماه دیگه باید زور بزنی تا بدنیا بیاد.
ولی چرا ضربان قلبش انقدر سریعه؟
یه لحظه هنگ کردم.
چی؟
_چی به دنیا بیاد؟
دختری که اونطرف بود با بدخلقی گفت؛
_بچه دیگه.
بارداری.
یه لحظه حس کردم که یه جریان برق از توی وجودم رد شد.
قلبم شروع کرد به تند زدن، اگه چشمام یکم بازتر میشد مطمئنا تخم چشمام بیرون میپرید.
داشتم خواب میدیدم؟
تکونی خوردم که دختر گفت؛
_تکون نخور تکون نخور.
سر جام خشک شدم.
دختر_بسم الله.
این دیگه چیه.
_یا ابلفضل.
چی چیه.
کم مونده بود سکته کنم.
سرشو برد جلو و با اخم به مانیتور خیره شد.
دکمه ای زد که تصویر دوبرابر شد.
با ترس چسبیده بودم به تخت و صفحه مانیتور رو نگاه میکردم.
دختر قد بلندی که ژل رو مالیده بود به شکمم اومد و به صفحه زل زد.
دختر_این چرا این شکلیه؟
اون سرشه؟
به صفحه نگاه کردم، یه جسم تپل مثل نطفه بچه بود که سرش یجوری بود.
انگار که دوتا سر داشته باشه که کامل از هم جدا نشده باشن.
مثل دوتا سلول درحال تکثیر.
دختر با تعجب گفت؛
_این چرا اینجوریه.
کم مونده بود گریم بگیره.
انقدر ترسناک بود که حتی دلم نمیخواست نگاهش کنم.
حس میکردم که هرلحظه ممکنه بیارم بالا.
از تصور همچین چیزی توی شکمم بدنم مور مور میشد.
دختره_بند نافش دو شاخست نه؟
با بغض گفتم؛
_چیشده؟
این چیه؟
دختر_نگران نباش عزیزم، نطفه مشکل داره.
_من حاملم!؟
دختر_اره، ولی انگار ناقصه..
باید سونوگرافی مخصوص بارداری بدی.
با ترس گفتم؛
_اما من که با کسی رابطه نداشتم!
دختر_مگه میشه؟
سرم رو تکون دادم.
دروغ میگفتم، با مسیحا داشتم.
اما مسیحا مگه پسر بود؟
اصلا چطور امکان داشت؟
اصلا نمیدونستم چه اتفاقی داره میوفته فقط میدونستم که درحد مرگ ترسیدم.
نمیدونم چجوری از اتاق خارج شدم.
بی توجه به مسیحا بدو بدو رفتم سمت خروجی مطب.
دلم پیچ میرفت و حالت تهوع داشتم..
با حس اینکه چیز گرم و تلخی از معدم اومد بالا خم شدم و عوق زدم که هرچی خورده بودم اوردم بالا..
چندبار سرفه کردم که صدای نگران مسیحارو شنیدم که گفت؛
_چیشد؟
خوبی؟
دستم رو گذاشتم روی شکمم و سرمو بلند کردم.
از پشت هاله اشک نمیتونستم به خوبی ببینمش.
اومد سمتم و دستمو گرفت.
مسیحا_چیشده چرا گریه میکنی؟
با ناباوری نگاهش کردم و اروم گفتم؛
_بیچاره شدم.
مسیحا_چرا؟
چیشده؟
با گریه گفتم؛
_یه چیزی توی شکمم بود.
مسیحا_چی!؟
یعنی چی.
_یه ادم.
دوتا سر داشت، یجوری بود انگار ناقص بود.
حالا باید چیکار کنم..
وسط کلماتم هق میزدم و صدام گرفته بود.
دستمو گذاشتم روی سرم و گفتم؛
_گفت حامله ای..
ابروهاش پرید بالا و با تعجب نگاهم کرد.
چند ثانیه گذشت و فقط صدای گریه من بود که سکوت بینمون رو میشکست.
اخماش رفت توی هم و با صدایی جدی گفت؛
_چی میگی رستا؟
_بهم گفت حامله ای!
خودم دیدمش..
بخدا خودم دیدمش.
با صدای بلند گفت؛
_یعنی چی؟
چرا باید حامله باشی؟
درحالی که صدام میلرزید گفتم؛
_نمیدونم!
مسیحا_نمیدونی!؟
_نه..
با صدایی که میشد خشم رو از توش خوند گفت؛
_با کسی بودی؟
اخمام رفت توی هم.
_چی؟
نه!
مسیحا_مطمئنی!؟
با صدای بلند گفتم؛
_چی راجب من فکر کردی؟
مسیحا_نمیدونم!
خودت چی فکر میکنی؟
من که چندوقته کار دارم حواسم نیست!
_اها یعنی منظورت اینکه من رفتم بهت خیانت کردم و از یکی دیگه حامله شدم؟
با صدای بلند گفت؛
_شاید!
خفه شدم.
تاحالا اینطوری سرم داد نزده بود.
تو عمرم انقدر عصبی ندیده بودمش.
به اطرافم خیره شدم، چند نفری داشتن نگاهمون میکردن.
2 834
#part114
هنوز یک ماه از روزی که همچیزش رو از دست داد نگذشته که داره دوباره درستشون میکنه..
اونوقت من از صبح نشستم به خاطر دلدرد و دلتنگی واسه دوست دخترم گریه میکنم.
چقدر ادما باهم متفاوتن..
_پول خونه ساختن رو داری؟
مسیحا_اره یکم پس انداز دارم در حد اینکه یه ساختمون متوسط و خوب بسازم.
اگرم کم اوردم و وسایل گرون شد خونه هارو پیش فروش میکنم.
_ایول بابا.
حالا کارات تموم شد؟
مسیحا_نه بابا.
تا ماه دیگه همش باید برم تهران.
بعد از اونم تا یک سال هفته ای یبار باید برم تا ساختمون ساخته شه.
_اووو.
چه حوصله ای..
مسیحا_اره دردسرش همینه.
حالا اگه کارم گرفت و تونستم ادامه بدم فقط شمال خونه میسازم.
البته من اپارتمان زیاد دوست ندارم، دلم میخواد کنار دریا و این داستانا ویلا بزنم.
_یه ویلا بساز بریم توش زندگی کنیم.
مسیحا_فکر خیلی خوبیه، ولی من اصلا حوصله زندگی تو خونه ویلایی رو ندارم، خیلی دردسر داره.
_ولی من خیلی دوست دارم، توشم پر باشه از مرغ و خروس..
خیلی خوب میشه.
مسیحا_میخوای برات یه طویله بزنم بری با حیوونا زندگی کنی؟
خندیدم و گفتم؛
_برو گمشو.
مسیحا_والا.
نمیگه با دوست دختر عزیزم توی یه ویلای جنگلی زندگی کنم، واسه مرغ و خروسای زشت الدنگ ذوق میکنه.
_چطور دلت میاد، جوجه های پشمالوی ناز.
مسیحا_از پرنده ها و کلا حیوانات متنفرم..
فقط سگ دوست دارم.
_واسه همین از دختر من خوشت نمیاد؟
مسیحا_چرا ازش خوشم میاد، خیلی ساکت و نرم و سفیده.
مثل خودت میمونه.
لبخندی روی لبم نشست که ادامه داد؛
_ولی از گربه دریا متنفرم.
خیلی زشته.
لبخندم پررنگ تر شد و خواستم چیزی بگم که شکم و لگنم تیر کشید.
اخمام رفت توی هم و دستمو گذاشتم روی شکمم.
_شت.
لبخندش محو شد و با نگرانی گفت؛
_چیشد؟
خوبی؟
_نه.
مسیحا_یکم تحمل کن تا برسیم.
سرمو تکون دادم و نگاهم رو از پنجره به بیرون دوختم.
این چندوقت خیلی بهم سخت گذشته بود.
فکر کردن به موضوع سامیار و دایان یه طرف، ناراحتیای دریا یه طرف، خواب ها و کابوسایی که راجب سامیار و به قتل رسوندن ماریا میدیدم یه طرف..
همه اینجا جمع شده بودن و فکرمو حسابی مشغول میکردن.
تازه جدیدا اهیل هم زیاد میدیدم، همیشه خداهم یچیزی میگفت؛
ما ارسو..
ارسوهم توی کابوسام میدیدم، تهدید که میکشتم و قربانیم میکنه.
جسم و روحم رو میده دست جنا و باعث میشه تا ابد عذاب بکشم.
درد شکم و افسردگی ای که جدیدا گرفته بودم هم یه طرف دیگه قرار داشت.
مسیحا بهم بی توجه شده بود و خیلی کم پیش میومد که همدیگه رو ببینیم.
همش فکر کارش بود و حتی وقتی که کنارم بود هم انگار فکرش یه جای دیگه بود..
درکش میکردم، وضعیت خوبی نداشت و باید واسه ایندش تلاش میکرد.
اینو درک میکردم.
اما یکم ازار میدیدم و واقعا نگرانش بودم.
نفس عمیقی کشیدم.
امروز صبح دریا بهم گفته بود که میخواد به سامیار پیشنهاد بده و من به زور جلوش رو گرفتم.
میدونستم که سامیار دریا رو اونطوری که باید دوست نداره و درگیر کارشه.
علاوه بر اون بنظر میومد یچیزایی بین خودش و دایان باشه..
دلم نمیخواست به دریا جواب رد بده و دلشو بشکنه.
کاملا تابلو بود که به رابطه با دریا فکر نمیکنه.
دریا رو با این موضوع که سامیار خودش توی یه شرایط مناسب بهش پیشنهاد میده گول میزدم.
مسیحا جلوی مطب دکتر ایستاد و از ماشین پیاده شد.
شالش رو ازش گرفتم و گذاشتم سرم و خودشم کلاه زد.
حوصله نگاه چپ زنای حامله و پیرزن هایی که میخواستن فلان جاشونو تنگ کنن رو نداشتم.
وارد مطب شدیم، برعکس انتظارم زیاد شلوغ نبود.
بعد از نوبت گرفتن رفتیم نشستیم روی صندلی.
به مسیحا خیره شدم.
مسیحا_بنظرت دختره یا پسره؟
با لبخند ظریفی نگاهم کرد.
عاشق وقتایی بودم که نگاهم میکرد.
خیلی وقت بود که رابطمون یکم سرد شده بود.
یعنی ممکن بود واسه درد شکم من و کم بودن سکس باشه؟
هرچقدرم که بگیم دوستم داشته باشه، بلاخره در صورت دوری سرد میشه.
_مهم نیست، امیدوارم بشه انداختش.
مسیحا_منم همینطور..
لبخندی زدم و به اطرافم خیره شدم.
چندتا پوستر از بچه و خانم های باردار روی دیوارا بود.
نوبتم که شد از روی صندلی بلند شدم و رفتم توی اتاق.
زن میانسالی پشت میز روی صندلی نشسته بود و چیزی یادداشت میکرد.
_سلام.
سرشو تکون داد.
رفتم روی صندلی نشستم و بهش خیره شدم.
عینک مستطیلی ای به چشم داشت و رژ پررنگی که زده بود لبای نازکش رو کوچیکتر نشون میداد.
زن_مشکلت چیه؟
_درد شدید شکم و لگن.
پریود نشدن.
درواقع ممکنه هفته ای یبار بشم اما چندساعت بیشتر طول نمیکشه.
اولش خیلی خون میومد اما الان قطره ای میاد.
چیزی نوشت و گفت؛
_چند سالته؟
_بیست و دو.
زن_رابطه جنسی داشتی تازگیا؟
_نه.
زن_قبلش چی؟
_اره.
چیزی نوشت و روش مهر زد.
زن_یه سونوگرافی نوشتم میری اتاق بغلی میدیش جوابش رو میاری.
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
