2 834
订阅者
+224 小时
+77 天
-3330 天
帖子存档
2 834
#part113
چند دقیقه گذشته بود و من هنوز بیدار بودم.
به زور خودم رو کنترل کرده بودم تا به دایان نگاه نکنم.
داشتم به رابطه ای که بینمون بود فکر میکردم.
تهش به کجا میرفت؟
قرار بود همیشه از همه مخفیش کنیم؟
باید اینقدر غریبه میبودیم و فقط هرازگاهی که اون هوس میکرد سکس میداشتیم؟
نقش من توی زندگیش چیه؟
ازم خوشش میاد یا صرفا به خاطر سرگرمی باهامه..
خیلی گیج شده بودم..
واقعا نمیدونستم.
هیچوقت توی هیچکدوم از دوره های زندگیم انقدر سردرگم نبودم.
این حس من به کجا میرفت؟
ایا اصلا دایان از پسرا خوشش میومد یا منو به چشم یه دوست منفعتی میدید..
حالا رستا رو خیلی خوب درک میکردم، اونم در رابطه با مسیحا خیلی احساس گیجی میکرد.
ایا باید باهاش حرف میزدم و بهش میگفتم؟
شاید میتونست کمکم کنه..
غلتی زدم و روی پهلو خوابیدم که نگاهم خورد بهش.
چشماش بسته بود و شکمش اروم بالا پایین میشد.
موهاش ریخته بود توی صورتش و پتوشو بغل کرده بود.
لبخندی روی لبم نشست.
چقدر وقتی میخوابید زیبا میشد.
چقدر اروم و مظلوم به نظر میرسید..
دوست داشتم برم کنارش و موقع خواب بغلش کنم.
یا سرمو بکنم توی گردنش و بوی عطرش رو نفس بکشم.
چقدر دلم میخواست میتونستم با موهاش بازی کنم و نفساشو وقتی خوابه بشمرم..
چیشد که همچین حسی بهش پیدا کردم؟
منی که ازش یجورایی متنفر بودم و ازش کینه داشتم.
به دستش که روی پتو بود و میتونستم تتوهاش رو ببینم خیره شدم.
چقدر همه جای بدنش قشنگ بود..
تاحالا همچین حسی به هیچکس نداشتم، حتی ماریا..
نفس عمیقی کشیدم و اروم زمزمه کردم؛
_دوباره پای چال زیر گونه هات
کنار خط صفر مرزی لبات
هجوم شب به عمق گیسوهاتو میخوام
نگو تمام، تو رو جون امام
شهید کربلای چندم صدات
اسیر عشوه های بعثی چشات
مدافع حریم چادر شمام
نگو تمام، تو رو جون امام
نگو تمام، تو رو جون امام
تو نص صریحی من حدیث جعلی
چه دل میبری ای کفتر محلی
یزید شم توی زینب نگات؟
تو تشنه باشی و آب شم برات
دوتایی غرق شیم خسته تو فرات..
ساکت شدم و به صدای نفساش گوش سپردم..
...
رستا؛
دستم رو گذاشتم روی شکمم و چشمام رو بستم.
حس میکردم که یه مار توی رحممه و داره دور خودش میپیچه.
پولکای تیزش با گوشتم برخورد میکرد و باعث میشد شکمم سوز بگیره.
نمیدونم این دیگه چه مرضیه که بهش دچار شدم.
نگاهی به ساعت انداختم و پوفی کشیدم.
قرار بود مسیحا بیاد تا باهم بریم دکتر..
گفته بودم که خودم میرم اما نزاشت.
ده دقیقه ای میشد که دیر کرده بود.
با صدای زنگ گوشیم از روی مبل بلند شدم و رفتم سمت در که مامان گفت؛
_داری میری؟
_اره.
مامان_برو پیش اون دکتری که گفتم.
_باشه، خدافظ.
هرچقدر دکمه اسانسور رو زدم راه نیوفتاد، مثل اینکه یه نفر طبقه بالا معطلش کرده بود.
ناچارا رفتم سمت پله ها و خیلی سریع ازشون رفتم پایین.
در حیاطو که باز کردم مسیحارو دیدم که اونور کوچه پارک کرده بود و سرش پایین بود.
درو باز کردم و نشستم توی ماشین که سرشو بلند کرد.
بعد از اینهمه مدت هنوزم وقتی میدیدمش دردامو یادم میرفت.
مثل همیشه از همه ادمای اطرافم زیباتر بود.
مسیحا_سلام.
درو بستم و بغلش کردم که تونستم بوی عطرش رو حس کنم.
انگار عوضش کرده بود، اینیکی هم خیلی بوی خوبی میداد.
چشمام و بستم و به خودم فشارش دادم.
پنج روزی میشد که ندیده بودمش.
دلم خیلی براش تنگ شده بود و واقعا بهم سخت گذشت.
مخصوصا که حالا توی وضعیت روحی درست حسابی ای نبودم.
حتی همین صبح داشتم مثل چی زار زار گریه میکردم.
علاوه بر اون درد طاقت فرسای شکمم بود و اوضاع رو خراب تر میکرد.
کشیدم عقب و گفتم؛
_چقدر دیر اومدی.
برگه های توی دستش رو گذاشت توی داشبورد و گفت؛
_یکم کار داشتم.
چشمامو ریز کردم و گفتم؛
_راستی چیکار کردی؟
موضوع این پنج روز تهران رفتنت چی بود که بهم نمیگی؟
مسیحا_چیز خاصی نیست.
اخمام رفت توی هم و گفتم؛
_بگو.
اصلا چیو داری ازم قایم میکنی؟
نکنه یه دختر تهرانی قشنگ پیدا کردی منو یادت رفته؟
خندید و موهاشو زد بالا.
وقتایی که بامزه بازی در میورد وقتی میخندید زبونش کمی پیدا میشد.
با صدای همیشه گرفتش گفت؛
_من دخترای رشتی رو بیشتر دوست دارم.
پوزخندی زدم و گفتم؛
_ولی من همه دخترارو دوست دارم.
مسیحا_اره مالیدی..
این مالیدی تیکه کلام جدیدش بود.
همون معنی گوه خوردی رو میداد..
_باشه دیگه وقتی کردمت مثل سگ میفهمی که دیگه چیزیو از من پنهان نکنی.
مسیحا_خیل خب بابا، تند نرو.
رفته بودم تهران دنبال کارای مجوز ساخت زمینا.
کارای اونو کردم، بعد دنبال مهندس ناظر بودم.
بعدم که دنبال قیمت مصالح بودم..
ابروهامو انداختم بالا و به این فکر کردم که مسیحا هیچوقت ساکت نمیشینه تا نابود شدن زندگیش رو ببینه.
همیشه دنبال کار و تلاشه و بلاخره از یه راهی خودشو بالا میکشه..
اون اولا که تازه اشنا شده بودیم فکر میکردم ادم بی دغدغه و بیخیالیه.
به عبارت دیگه بچه مایه ای که تو پر قو بزرگ شده.
اما به هیچ عنوان اونطور نبود..
2 834
حال میفهمم چرا ایران انقدر اب دارد و از هرطرف به دریا وصل است و دریایش همه شور!
اخر اینها اشک گذشتگان برای ایندگان است.
2 834
انسانیت در جایی رنجمند میشود که بدانی نانی که میخوری ممکن است در سفره کسی نباشد، لبخندی که میزنی به مانند اشک چشمان تر و دهان تشنه ای را بسوزاند و جانی که با ان میزیستی را از فرزند مادری گرفته باشند.
انسانیت در جایی زار میشود که بدانی مردمانت همه در رنج و عذابند.
2 834
کافیست عزرائیل به جان دولتمردان بالادستی سکی بدهد تا اورا شهید بخوانند و قربانی دفاع از میهن،
درحالی که کودکان ازاده که در راه استقلال و عدالت جان دادند را مرحومه مینامند و اشک سوگ را برایش حرام میکنند.
2 834
زمستانی ساخته بودید که اشک چشم هرکسی در ان یخ میبست، انتظار فرو رفتن تیزی و برندگیاش را در بنیان نحس زندگیتان داشته باشید.
2 834
چشم هارا نه باید شست و نه باید جور دیگری دید.
بگذار اشکت همانطور حلقه چشمانت را بغل بزند و دیدت را تار کند.
بگذار بفهمی هیچ چیز در این دنیا واضح و شفاف نیست.
یک موقع خون هارا نشوری!
انهان که چشمانت را باز نگه میدارند و به تو یاداور میشوند که چه کسی این بلاهارا سرت اورده و اینگونه تخریبت کرده.
نشنوم روزی بگویی چیزی در چشمم فرو رفته، بیایید فوت کنید.
اخر مگر نمیدانی این درد و رنج مردم است که مثل قندیل یخ کورت خواهد کرد؟
2 834
#part112
دایان_مردم منو ول میکنن میرن عاشق کی میشن.
خندیدم.
_خیلی خودتو دوست داریا.
دایان_معلومه که خودمو دوست دارم.
به از اون مازیار شپشوام.
_اتفاقا بچه که بودیم مامانش با کتک میفرستادش حموم.
الانم فکر کنم زنش با فوحش مجبورش میکنه.
دایان_چطور به این زن دادن؟
_نمیدونم..
دایان_نصف شب کنارش بخوابی یهو میبینی یه چیزی داره از اینور اونورت میره بالا.
زیر بغلش رو باز کنه تا صبح بیهوش میشی.
حالا بزار زنش حامله بشه تا ببینتش بیست بار میاره بالا.
_خیلی ازش بدت اومده ها.
دایان_نه تورو خدا بیام ازش خوشم بیاد.
میبینیش باید کفاره بدی.
فرشته سمت چپ من از وقتی دیدتش تا الان خایه نداره خودکارشو برداره چیزی بنویسه.
حتما مسواکم نمیزنه.
خندیدم و خواستم چیزی بگم که گفت؛
_فکر کنم حتی مسواک هم نداره.
همون بهتر، بره با فرچه دستشویی دندوناشو بشوره.
صورتم رو جمع کردم.
_اه حالم به هم خورد.
دایان_مگه میشه یه نفر مسواک نزنه؟
با خنده گفتم؛
_حالا تو از کجا میدونی مسواک نمیزنه؟
دایان_کسی که مسواک نمیزنه رو از ده کیلومتری میشه تشخیص داد.
یه ها بکنه کل رشت پژمرده میشن.
زدم زیر خنده که گفت؛
_ممد قلیو میشناسی؟
_نه.
دوستته؟
دایان_دشمنمه.
بچه بودم فضولی میکردم مامانم میگفت زنگ میزنم به ممدقلی بیاد ببرتت.
_خب؟
دایان_دیگه وقتشه اون بدبختو بازنشست کنیم مازیارو بزاریم جاش.
مثلا هروقت بچم فضولی کرد میگم زنگ میزنم مازیار بیاد براتا.
هرچند که نمیخوام بچمو در اثر استنشاق بوی گند از دست بدم.
چشمام رو بستم و زدم زیر خنده.
دایان_حالا از کجا معلوم تو هم مثل اون نباشی؟
_از اونجایی که من همین الان حموم بودم.
دایان_اینکه دلیل نمیشه.
ممکنه بعد سی سال تازه رفته باشی حموم.
_مگه بو میدادم؟
دایان_بزار ببینم.
اومد جلو و سرش رو کرد توی گردنم که مور مورم شد.
نفس عمیقی کشید که بازدمش خورد به گردنم.
موهای تنم سیخ شد.
کشید عقب و گفت؛
_نتونستم بفهمم.
_چرا؟
دایان_دماغم دیگه کار نمیکنه.
_اها یعنی من بو میدادم؟
دایان_نمیدونم والا، گفتم که کار نمیکنه.
حتما میدادی دیگه.
لبخندی زدم و از روی تخت بلند شدم.
تیشرتم رو از روی زمین برداشتم و تنم کردم.
دایان هم از روی تخت بلند شد و خواست لباساشو بپوشه که گفتم؛
_بزار بهت لباس بدم.
دایان_نه، میخوام برم.
_ماشین نیوردی.
برای اینکه نره و بتونم نگهش دارم گفتم؛
_منم حوصله ندارم برسونمت.
دایان_خری شتری چیزی اجاره میکنم میرم.
_اینجا فقط سگ پیدا میشه.
تیشرت و شلوارکی از توی کمد برداشتم و پرت کردم سمتش.
توی هوا گرفتشون و گفت؛
_شرمنده ولی من شبا بدون لباس میخوابم.
_دوست داری فردا یاسر بیاد لختت رو ببینه؟
دایان_امیدوارم به برادرش نرفته باشه مگر نه فاتحم خوندست.
لبخندی زدم و بهش خیره شدم.
لباسارو برداشت و پوشید که نفس عمیقی کشیدم.
حالا بدنش زیر لباس ها پنهان بود و نمیتونستم ببینمش.
چقدر دردناک.
دوست داشتم جامو کنارش و روی زمین پهن کنم اما اینطوری خیلی ضایع میشد.
تشک رو پهن کردم روی زمین و رفتم پتو بیارم که دیدم دراز کشیده روش.
_تو روی تخت بخواب.
دایان_نه.
اصرار نکردم و لامپ رو خاموش کردم.
دایان_شما به چراغ خواب اعتقاد ندارین؟
_چراغ خواب؟
مگه خواب هم چراغ میخواد؟
دایان_اباژوری چیزی..
_این لوس بازیا مال بچه پولداراست.
همینکه اینجا یه لامپی داریم و شمع روشن نمیکنیم خیلیه.
دیگه هیچکدوممون چیزی نگفتیم.
بهش خیره شدم، داشت سقف رو نگاه میکرد.
یهو یاد ایدا افتادم و حس کردم همه چیز روی سرم خراب شد.
با وجود ایدا با من خوابیده بود؟
من چرا یادم نبود؟
_دایان..
دایان_بله.
_ایدا چی؟
دایان_ایدا چی؟
نوچی کردم.
_مگه با ایدا تو رابطه نبودی؟
دایان_خب که چی؟
اخمام رفت توی هم.
_با ایدا تو رابطه ای و امشب اونکارو کردی؟
دایان_مگه چیه؟
نشستم سر جام و گفتم؛
_مگه چیه؟
به این میگن خیانت.
خیلی خونسرد گفت؛
_تو خودت چرا اینکارو کردی اگه از خیانت خوشت نمیاد؟
_من یادم نبود!
بعدم تو مجبورم کردی.
دایان_من مجبورت کردم؟
خودت خواستی..
سرمو گرفتم توی دستم و سعی کردم حس بدم رو کنترل کنم.
صدای قهقهش بلند شد.
با تشر گفتم؛
_به چی میخندی!؟
دایان_خیلی راحت گول میخوری، مثل بچه ها میمونی..
_الان توی کدوم مورد منو گول زدی؟
دایان_اینکه با ایدا توی رابطم.
_نیستی؟
دایان_نه بابا.
من ازش خوشم نمیاد.
_پس چرا گفتی دوست دخترته؟
دایان_همینطوری..
_لازم نبود به خاطر ثابت کردن پشیمونیت اونکارو میکردی.
من زیاد اصراری به ادامه دادن نداشتم.
دایان_خیل خب.
اون موضوع تموم شده، چرا داریم راجبش بحث میکنیم؟
_بیخیال، شبخیر.
خندید و روشو کرد اونور.
خیلی دردناک بود که اینجوری بدون اینکه هیچ رابطه ای باهم داشته باشیم کارمون به رخت خواب میکشید.
اما وقتی دوتامون راضی بودیم چه اشکالی داشت؟
2 834
#part111
پکی به سیگارم زدم و ادامه دادم؛
_اینطور نبود که پشیمون باشم، اما گیج بودم.
از اینکه باورهامو گذاشته بودم زیر پا و کاری کردم که عرف جامعه نیست.
تنها چیزی که باعث میشد احساس گناه کنم و دلم بخواد فراموشش کنم حرفای تو بود.
مگر نه من کاری که صدرصد واقف به انجامش نباشم رو انجام نمیدم.
سرش رو تکون داد و گفت؛
_پس این مشکل هم حل شد.
_چطور؟
دایان_من بهت گفتم که پشیمون نبودم و فقط یکم ترسیده بودم.
و این حس وادارم کرد که فاصله بگیرم.
حالا با وجود اینکه اینارو میدونی برمیگردی سرکار.
_سوالی بود؟
دایان_کاملا دستور دادم.
خندیدم و نگاهم رو به پتوی پرز پرزی روی تخت دوختم.
هنوز وقت نکرده بودم وسایلم رو بیارم اینجا.
تخت واقعا یه روتختی میخواست.
دایان_خب اگه اجازه بدی میخوام یکم دست کنم توی گذشتت.
سرمو بلند کردم.
_متوجه نشدم.
سیگارم رو از دستم کشید و گفت؛
_متوجه میشی..
به صورتش خیره شدم، موهاش حالا از همیشه موج دار تر و پف تر بود.
پوستش برق میزد و چشمای خمارش من رو نشونه گرفته بودن.
سیگار رو لای لب های نرمش میفشرد و دودش رو از دماغش میداد بیرون.
دایان واقعا زیبا بود.
نه به این دلیل که من دوستش داشتم، از همون لحظه اول که دیدمش با همه فرق داشت.
از همه دیدنی تر و واقعی تر بود.
اخلاق های عجیبی داشت، رفتارش رو دوست داشتم.
هرچند که نقطه مقابل من بود.
دایان_دوست ندارم برت گردونم به اون دوران اما خب یکم کنجکاوم.
متوجه شدم که میخواد راجب مازیار سوال بپرسه.
نفس عمیقی کشیدم.
دایان_کی اون اتفاق برات افتاد؟
_بازه طولانی ای بود.
اما 15، 16 سالم بود.
اخماش رفت توی هم.
دایان_منظورت چیه که بازه طولانی ای بود؟
_یک بار نبود.
ابروهاش پرید بالا و گفت؛
_تو هم صدات در نیومد!؟
_تا اون حد پیش نمیرفت.
درحد دستمالی کردن و این داستانا بود.
اما اخرین بار تموم مرزارو رد کرد.
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم؛
_هنوزم میتونم دردش رو حس کنم.
دایان_مثل امشب؟
اخماش توی هم بود و صداش حالت عجیبی داشت.
_درد جسمیش اره.
اما روحی نه.
میدونی، اونموقع من بچه خیلی لاغری بودم.
یعنی الانم هستم ولی اون ظرافت رو ندارم.
قدم خیلی کوتاه بود و تازه وارد سن بلوغ شده بودم.
و مازیار..
هیکلش ده برابر من بود.
تازه از سربازی برگشته بود و هرکاری میکردم زورم بهش نمیرسید.
دایان_چرا از سری های قبل باهاش برخورد جدی نکردی؟
_میدونی..
قبلش زیاد باهاش مخالف نبودم.
بچه بودم، کنجکاو بودم.
هیچوقت فکر نمیکردم تا اون حد ادامه بده و اونکارو باهام بکنه.
بعد از سربازی کاملا عوض شد.
شد یه موجودی که هیچکس نمیشناختش.
انگار عقده ای شده بود.
نمیدونم شاید اونجا اذیتش میکردن یا کتکش میزدن.
شاید هم بهش تجاوز میکردن.
اونم مثل همیشه عقدههاشو سر من خالی کرد.
اما اونی که اونکارو باهام کرد مازیاری نبود که از بچگی باهاش بزرگ شده بودم.
البته که اون از همون بچگی مرض داشت و منو خیلی اذیت میکرد.
دایان_چیکار میکرد؟
_از منو یاسر و بچه های دیگه بزرگتر بود.
بهمون زور میگفت، کتک میزد.
اذیتمون میکرد دیگه..
کاری که بچه قلدرا میکنن.
دایان_اگه اذیتت میکرد چطور بهش اجازه میدادی اونکارو باهات بکنه؟
سرم رو انداختم پایین و نفس عمیقی کشیدم.
سوالی رو پرسید که ازش میترسیدم.
ایا واقعا باید جواب میدادم؟
اب دهنم رو قورت دادم و گفتم؛
_دوستش داشتم.
سرمو بلند کردم و بهش خیره شدم.
هنوز با اخم داشت نگاهم میکرد.
دایان_منظورت چیه؟
_منظورم اینکه..
نوچی کردم.
گفتنش خیلی برام سخت بود.
_احساساتم تازه داشت شکل میگرفت.
گرایشم..
یعنی..
حسم بهش اصلا دوستانه نبود.
یه جورایی میشه گفت عشق..
یا همچین چیزی.
ابروهاش پرید بالا و گفت؛
_تو عاشق مازیار بودی؟
سرم رو تکون دادم.
حالا نمیدونستم پیش خودش چه فکری راجب من میکنه.
دایان_پس این یعنی از پسرا خوشت میاد؟
_هم پسرا، هم دخترا..
اما بعد از اون اتفاق زیاد با پسرا دمخور نشدم و ازشون بدم میومد.
درواقع اون حس رو توی وجودم کشتم.
اما خب مثل اینکه کامل نمرده و حالا گریبان گیرم شده.
دایان_اخه اون مازیار احمق چی داشت؟
_هیچی..
نه قیافه، نه اخلاق، نه شعور.
فقط دوستش داشتم، بی دلیل.
سرش رو تکون داد و گفت؛
_هنوزم دوستش داری؟
_نه بابا.
الان بره بمیره.
همون موقع ها بود که ازش متنفر شدم.
خداروشکر خانواده هامون دعوا کردن و از هم جدا شدن مگه نه خدا میدونه اون اتفاق چند بار دیگه تکرار میشد.
دایان_رفتار من که تورو یاد اون ننداخت؟
_نه..
بهش فکر نکن.
اگر مشکلی داشتم اجازه نمیدادم اون کارو بکنی.
سرش رو تکون داد و گفت؛
_ماریارو واقعا دوست داشتی؟
_اره.
اون اصلا شبیه مازیار نبود.
ظریف بود، مهربون بود، خیلی شکننده بود.
دقیقا مثل خودم.
دایان_من شبیه مازیارم؟
به بدنش نگاه کردم.
_از لحاظ هیکلی اره.
اما هزار درجه باهاش فرق داری.
اون حس کدر و دلگیر و نا امن رو نمیدی.
دایان_تازه مثل اونم بی ریخت نیستم.
خندیدم و گفتم؛
_اره.
2 834
از کدام پل حرف میزنی؟
همانی که موقع ترک کردن خودم خرابش کردم و برنگشتم تا حتی نگاهش کنم؟
از کدام اسمان میگویی؟
همانی که روزهای تنهایی روی سرم اوار شد و زیر بار ابرهای مه الودش له شدم؟
اخر تو به من بگو چه کسی زیر ابرهای به ان سبکی له میشود؟
ابر هم به مانند حرف، مگر وقت هایی که حرف میزنیم کسی را نمیکشیم؟
مگر سنگینی میخواهد؟
تیز است، فرو میرود، زخم میکند و میکشد.
مثل حرفهای مردم.
