کتابفروشی رزا📕🌸
前往频道在 Telegram
رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتابها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin
显示更多2 010
订阅者
+124 小时
-37 天
-1830 天
帖子存档
2 010
یعنی حتی وقتی گرگ دنبالش نیست، یه ترس دیگه هنوز همراهشه:🥴
زمان درمانش داره میگذره. صبح با صدای بچه بیدار میشه. بچه گرسنهست.🫠
براشون غذا سفارش میدن و شاید برای اولین بار چند دقیقه شبیه دو آدم معمولی کنار هم صبحانه میخورن.🥹💗✨️
جس دوباره سعی میکنه بهش اطمینان بده. میگه اینجا امنیم. پلیس و آدمهای دیگه احتمالاً اون موجود رو پیدا میکنن و دیگه لازم نیست نگرانش باشی. 🥹❤️🩹✨️
بعد بالاخره یه سؤال ساده ازش میپرسه: اسمت چیه؟ اما جواب بچه از خیلی چیزایی که تا اینجا شنیدیم عجیبتره. نمیدونه! نه اینکه نمیخواد بگه.🥴‼️
واقعاً نمیدونه اسمش چیه.👀💔🤌
2 010
کوکی براشون یه اتاق توی یه هتل رزرو میکنه و جس بالاخره برای اولین بار از شروع این ماجرا احساس میکنه شاید بتونن چند ساعت نفس بکشن. 🥺💔🤌
وقتی به هتل میرسن، بچه از خستگی خوابش برده. جس بغلش میکنه، میبرتش بالا و میذارتش روی تخت.🫠❤️🩹✨️
اما خودش حتی وقتی همهجا ساکته هم نمیتونه آروم بشه. چشمهاش رو که میبنده، تمام چیزایی که دیده برمیگردن؛🫣
کلسی، مارگی، اون موجود، خون، پلیس و اون سرنگ لعنتی که هنوزم نمیدونه ممکنه چه چیزی ازش گرفته باشه.💉👹☠️
حتی خوابش هم تبدیل به یه کابوس عجیب میشه. خودش رو مثل یه بچه وسط یه جنگل تاریک میبینه🚸💔🤌
که یه چیزی دنبالش کرده و همزمان انگشتی که سرنگ بهش خورده شروع میکنه به خونریزی و پوسیدن.💉🩸⚠️
2 010
اما تقریباً همون لحظهای که میبینه بچه از داد زدنش ترسیده، پشیمون میشه. 🥲💔
چون جس شاید هنوز نفهمیده این بچه دقیقاً چه قدرتی داره، ولی یه چیز رو خیلی خوب فهمیده: ترسوندن این بچه اصلاً فکر خوبی نیست.👀❤️🔥🤌
حالا تنها کسی که جس میتونه بهش زنگ بزنه، مادر خودشه؛ کوکی. 💗✨️
کوکی توی آریزونا زندگی میکنه و رابطهش با جس خیلی نزدیکتر از رابطهایه که جس با پدرش داشته. 🫠💞
جس بهش زنگ میزنه و یه نسخه خیلی خلاصه و سانسورشده از اتفاقهایی که افتاده تعریف میکنه. طبیعتاً نمیتونه بگه:🙂↔️🤌
«مامان، یه بچه پنجساله پیدا کردم، باباش تبدیل به یه گرگ عظیم شده، چند نفر رو کشته و الان پلیس هم دنبال منه.» 🥴
چون خودش هم هنوز نمیدونه باید این جمله رو باور کنه یا نه. فقط میگه یه بچه پیششه، یه اتفاق خطرناک افتاده و برای چند ساعت یه جای امن لازم دارن.🫠🚸🤌
2 010
برای همین وقتی توی ماشین دوباره درباره پدرش حرف میزنن، جس سعی میکنه آرومش کنه.👀🤌
بهش میگه باباها هرچقدر هم ترسناک به نظر برسن، آخرش آدمان.🫠
شاید پدرت آدم بدی باشه، شاید بهت آسیب زده باشه، ولی یه هیولای واقعی نیست.☠️👹
اما بچه خیلی ساده جواب میده که چرا، هست. وقتی باباش عصبانی میشه، تبدیل میشه. 👹✨️
جس هنوز باورش نمیکنه. از طرف دیگه، پسر هم حال خوبی نداره. کتاب قصهاش و پتوی «نامرئی» مارگی رو جا گذاشته و از اینکه جس بدون اونها فرار کرده عصبیه. 😔🤌
شروع میکنه غر زدن و بههم ریختن و جس هم که خودش از شدت فشار عصبی تقریباً لب مرزه، بالاخره ماشین رو کنار میزنه و سرش داد میکشه. 🥲💔
بهش میگه مارگی به خاطر همین اتفاقها مرده. کلسی مرده. خودش تحت تعقیبه.🚸‼️
هیچکدومشون الان وقت ندارن برگردن دنبال یه کتاب و یه پتو.🥺📚✨️
2 010
روز اول جس و اون پسربچه رو جایی ول کردیم که از خونه مارگی فرار کردن و چیزی که بچه بهش میگه «بابا» داره پشت ماشینشون دنبالشون میکنه.🫣🩸☠️
مارگی مرده، کلسی مرده، چند نفر جلوی آپارتمان جس کشته شدن، پلیس هم فکر میکنه جس به یه مأمور شلیک کرده و حالا عملاً هیچ جای امنی براشون نمونده. ☠️‼️😨
اما مشکل بزرگتر اینه که جس هنوز واقعاً نمیفهمه با چی طرفه. بچه از همون اول بهش گفته اون موجود باباشه👀☠️🤌
ولی جس هنوز نمیتونه این حرف رو جدی بگیره. توی ذهنش یه توضیح منطقیتر میسازه؛ 🫠
احتمالاً پدر بچه یه آدم خشن و آزارگره و این بچه هم چون فقط پنج سالشه، وقتی ازش حرف میزنه اون رو شبیه یه هیولا توصیف میکنه.👹
2 010
یه "وحشت" پرسرعت و تعقیبوگریزی داریم ⛓️☠️🩸داستان خیلی زود وارد بحران میشه و بخش زیادی ازش با فرار، تعقیب و خطر دائمی جلو میره.😬🏃🏻♀️
2 010
فکر کن از یک روز خسته کنند کاری برگردی و نیاز داری بری بیمارستان🫠🤌
ولی سرنوشت همون لحظه بچه ای وارد زندگیت میکنه که مرگ هم پشت سرش داره میاد☠️‼️
°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
📌رابطه جس و پسربچه قلب احساسی داستانه. ❤️🩹✨️
یه زن که اصلاً آماده مراقبت از یه بچه نیست، مجبور میشه از خطرناکترین بچه ممکن محافظت کنه.☠️❤️🩹🤌
2 010
📌میتونم قول بدم که این کتاب مثل یک فیلم سینمایی ترسناک قرار شما رو محو خودش کنه👀☠️‼️
تعقیب و گریز استرس زایی که این کتاب داره تو فیلم هم نمیتونید حس کنید💀⛓️🥴
2 010
+1
داخل کتاب عکس هایی داره😌🤌
که خود داستان بیرون اومده که شما بتونید بهتر تصور کنید😍🦋✨️
نشریه داهی همیشه به تمام جزئیات دقت میکنه🙂↔️❤️🔥👌2 010
البته باید بگم که این کتاب قیمتش بشدت اقتصادی 👀🔥🤌
خودتون میدونید که چقدر کتاب ها گرون شده🥲💔
پس داهی هم براتون کتاب با اقتصادی ترین قیمت انتشار کرده🙂↔️💞✨️
تازهههه با کیفیت بشدت بالا😍❤️🔥🤌
2 010
‼️البته یادمون نره🫣‼️
کتاب جذابمون با یک قیمت اقتصادی🙂↔️❤️🔥📚
تازه یک عدد بوکمارک هم دارههه🔖✨️🎉
اونم بوک مارکی که از خود کتاب اومده بیرون😌📚👌2 010
این کتاب فقط یک کتاب ساده نیست👀⛓️📚
قرار هر صفحه این کتاب میخکوبت کنه🔥🤌
ترسی که نمیدونی از کجا وارد رگ هات شده و قرار تو هم با شخصیت های کتاب وارد داستان بشی🫣‼️☠️
2 010
+2
کتاب_وقتی گرگ به خانه باز گردد🐺☠️✨️انتشارات:: نشریه داهی❤️🔥✨️ ژانر کتاب:: فانتزی / ترسناک /دارک 👹☠️✨️ نوع جلد :: شومیز🩸✨️ 🔥[[تعداد صفحات :: 496 صفحه]]🔥 *❤️🔥‼️قیمت :: 790‼️❤️🔥* 📌براى خريد كتاب پيام دهيد🎀✨️ @Rosa_bookstore_admin
2 010
‼️(همون بچهای اول داستان و متن) ‼️
خستهست، ترسیده، تقریباً حرف نمیزنه و کتاب قصه قدیمی رو محکم بغل کرده. جس نمیدونه کیه، اسمش چیه یا چرا نصفهشب توی حیاط خونهاش قایم شده، اما یه چیز کاملاً مشخصه: 🥺❤️🩹🤌
یه اتفاق خیلی بد براش افتاده. جس میبرتش داخل خونه و سعی میکنه آرومش کنه. وقتی بچه بالاخره از شدت خستگی خوابش میبره🫠❤️🩹✨️
جس روی کتابی که توی دستشه لکههای تیره میبینه؛ لکههایی که احتمالاً خونن.🩸✨️
برای همین تصمیم میگیره هر اتفاقی افتاده، بچه رو هم با خودش ببره بیمارستان.❤️🩹✨️
اما هنوز فرصت نکرده از خونه بیرون بره که دوباره از حیاط صدا میاد. این بار چندتا همسایه با یه مرد غریبه بحث میکنن؛🫣👹✨️
مردی که تقریباً برهنهست و میگه دنبال یکی میگرده.👀💀🔥
2 010
یه بخش از وجود جس میگه مهم نیست، اما یه بخش دیگهش هنوز همون بچهایه که نمیفهمه چرا پدرش رفت🥺❤️🩹🤌
چرا نخواست بمونه و آیا مشکل از خودش بوده یا نه.😔💔✨️
حتی وقتی سر کار با همکارش، مارگی، شوخی میکنه، این فکرها ولش نمیکنن. اون شب برای جس بدتر هم میشه. 🫠
موقع تمیز کردن سرویس بهداشتی داینر، دستش به یه سرنگ استفادهشده میخوره و سوزنش میره توی انگشتش. 🥴💉✨️
جس وحشت میکنه. بیمه درستوحسابی نداره، نمیدونه سرنگ مال کی بوده و نمیدونه ممکنه به چه بیماریای آلوده باشه. 🤕☠️✨️
وقتی بعداً سرچ میکنه، میفهمه برای بعضی درمانهای پیشگیرانه فقط حدود ۷۲ ساعت وقت داره. 🫠🤌
یعنی یه شمارش معکوس بالای سرش روشن شده: باید هرچه زودتر خودش رو به یه مرکز درمانی برسونه. 🙃👌
اما وقتی به خونه میرسه، قبل از اینکه بتونه تصمیمی بگیره، صدایی از حیاط میشنوه. میره بیرون و یه پسربچه پنجساله رو پیدا میکنه که بین بوتهها قایم شده؛ 🥺❤️🩹✨️
2 010
+1
پدر فهمیده کجاست. چند ثانیه بعد مچ پای پسر رو میگیره و دیگه تقریباً هیچ راه فراری براش نمیمونه.😨⛓️☠️
اما درست همینجا یه اتفاقی میافته! پسر به یکی از تصویرهای کتابش فکر میکنه؛ 🫣📚✨️
تصویر یه قهرمان که یه سلاح دستشه. و ناگهان همون سلاح توی دست خودش ظاهر میشه. 👀🔥🤌
باهاش خودش رو از دست پدر آزاد میکنه و بالاخره از خونه فرار میکنه. ⛓️🥺🔥
‼️((از اینجا داستان میره سراغ شخصیت اصلی دوم؛ جس بیلی.)) ‼️
جس سیویک سالشه، توی لسآنجلس زندگی میکنه و آرزوش بازیگریه، ولی هنوز نتونسته اونطوری که میخواد موفق بشه. 🫠🤌
برای گذروندن زندگی هم شیفت شب توی یه داینر کار میکنه. زندگی جس هم اصلاً آروم نیست. 🥺💔
پدرش، که سالها رابطه خوبی باهاش نداشته و عملاً از زندگیش ناپدید شده بوده، تازه مرده. 🫠
مرگ پدر بهجای اینکه همهچیز رو تموم کنه، سؤالها و زخمهای قدیمی رو دوباره زنده کرده.❤️🩹🥀✨️
