ch
Feedback
کتابفروشی رزا📕🌸

کتابفروشی رزا📕🌸

前往频道在 Telegram

رزا هستم😍 بلاگر کتاب و عاشق دنیای متفاوت کتاب‌ها🤩📗 اینجا یه عالمه کتاب تو ژانر ها و سلیقه های مختلف براتون معرفی میکنم♥️ یادتون نره به سراسر ایران ارسال داریم✈️ ☎️جهت ارتباط و ثبت سفارش به آیدی زیر پیام دهید: @Rosa_bookstore_admin

显示更多
2 073
订阅者
-124 小时
-77
-2730
帖子存档
کتاب_صف نیمه شب📚☠️🥀✨️ 🩸توی این کتاب، جک ریچر فقط یه مبارز ساده نیست که برای تفریح می‌جنگه! انگیزه‌ی اون کمک به یه آدم گمشد
+2
کتاب_صف نیمه شب📚☠️🥀✨️
🩸توی این کتاب، جک ریچر فقط یه مبارز ساده نیست که برای تفریح می‌جنگه! انگیزه‌ی اون کمک به یه آدم گمشده‌ست و این بعد انسانی، شخصیتش رو عمیق‌تر کرده.☠️🩸❤️‍🔥
☠️ناشر:نشر تندیس🩸 ☠️ژانر: اکشن / جنایی 🩸 ☠️۴۳۲ صفحه🩸 ‼️قیمت مخصوص رزا بوکی ها : ۱۶۵تومان‼️ @time_of_study📙 براى خريد كتاب پيام دهيد @Rosa_bookstore_admin

معرفی روز دوم کتاب_صف نیمه شب📚🌒✨️ بالاخره فهمیدم توی یه هتل بوده اما از اون‌جا رفته. 🏤✨️ شماره‌اش رو پیدا کردم و براش پیغا
+2
معرفی روز دوم کتاب_صف نیمه شب📚🌒✨️
بالاخره فهمیدم توی یه هتل بوده اما از اون‌جا رفته. 🏤✨️ شماره‌اش رو پیدا کردم و براش پیغام گذاشتم و بعد از توضیحات، گفتم که با هم‌فکری همدیگه می‌تونیم کارمون رو پیش ببریم. 📨✨️🤌 وقتی که می‌خواستم تلفن عمومی رو بذارم، یه ماشین درست کنار پام متوقف شد. شیشه رو که پایین داد، چشمم به یکی از نگهبان‌های اسکورپیو افتاد. 👀✨️ اون لعنتی اسلحه داشت و گفت که سوار شم! حالا چه اتفاقی میفتاد؟ این اسکورپیو دقیقا چیکاره بود؟☠️🩸 فقط توی کار فروش جنس‌های دست‌دوم بود یا خلاف بزرگ‌تری انجام می‌داد؟ اون سرینا رز سندرسن رو می‌شناخت؟ ارتباطشون با همدیگه چی بود؟👀☠️🩸✨️ خودمم نمی‌دونستم، به ناچار سوار ماشین شدم. می‌دونستم قراره اسکورپیو رو ببینم، اما از این‌که چی در انتظارم بود خبر نداشتم.☠️🥀✨️

معرفی روز دوم کتاب_صف نیمه شب📚🌒✨️ بعد با وست‌پوینت تماس گرفتم و مشخصات انگشتر رو بهشون گفتم و ازشون خواستم افسری رو پیدا کن
+1
معرفی روز دوم کتاب_صف نیمه شب📚🌒✨️
بعد با وست‌پوینت تماس گرفتم و مشخصات انگشتر رو بهشون گفتم و ازشون خواستم افسری رو پیدا کنن که توی سال 2005 خدمت می‌کرده زن بوده و جثه‌ی ریزی داشته!💍✨️👀 زمان برد تا پرونده‌های خودم رو چک کنن و راضی بشن اطلاعات دستم بدن، اما بالاخره فهمیدم که اون انگشتر متعلق به زنی به اسم سرینا رز سندرسن هست. ✨️🚬📨 که سه سال پیش یونیفرمش رو درآورده و غیبش زده.👀✨️ اون‌هم با وجود تمام موفقیت‌هایی که داشته و با وجود این‌که درجه‌ی سرگردی داشته و جزء ده نفر برتر بوده❤️‍🔥✨️🤌 اما دیگه خبری ازش نشده. دونستن این جزئیات خیلی بهم کمک می‌کرد. ✨️ افسر مدیر وست‌پوینت ازم خواست که هر اطلاعاتی به دست آوردم بهشون بدم و من هم قبول کردم. 🫠 حالا باید اون مرد کارآگاه، برامال رو پیدا می‌کردم، رفتم و تک تک هتل‌های گران قیمت شهر رو گشتم.🕵🏻‍♂️✨️🏤

ولی خب، من آدم این بودم که با اعمال خشونت، به جوابِ سوالم برسم. ناکامورا پیغامی که جیمی رت برای اسکورپیو فرستاده بود و واسم پ
+1
ولی خب، من آدم این بودم که با اعمال خشونت، به جوابِ سوالم برسم. ناکامورا پیغامی که جیمی رت برای اسکورپیو فرستاده بود و واسم پلی کرد. اون گفته بود که من سراغش میرم و شبیه بیگ فوت هستم که از جنگل فرار کرده! این اصلاً استعاره‌ی قشنگی درباره‌ی هیکل و قد دومتریِ من نبود! ولی خب این نشون می‌داد که باید احتیاطم رو بیشتر کنم. ناکامورا بهم گفت اون مردی که داخل کافه‌ست، و دیشب هم جلوی بقالی دیدمش، اسمش ترنس برامال هست یه کارآگاه خصوصیه که تخصصش پیدا کردنش افراد گمشده‌ست؛ بعد ازم خواست که تخلفی توی حوزه استحفاظی اونا انجام ندم و منم قبول کردم.

معرفی روز دوم کتاب_صف نیمه شب📚🌒✨️ پس برگشتم متل و صبح زود خودم رو به رخت‌شور خونه‌ی اسکورپیو رسوندم. 🏤✨️ از اون‌جایی که نم
معرفی روز دوم کتاب_صف نیمه شب📚🌒✨️
پس برگشتم متل و صبح زود خودم رو به رخت‌شور خونه‌ی اسکورپیو رسوندم. 🏤✨️ از اون‌جایی که نمی‌خواستم نگهبان‌هایی که دم در بودن من رو ببینن، از در آشپزخونه‌ی کافه که توی کوچه باز شده بود وارد کافه شدم.👀✨️ اون‌جا چشمم به همون مردِ دیشبی افتاد. و یه زن کوتاه قامت و آسیایی که با گستاخی و جرات تمام توی چشم‌هام زل زده بود.❤️‍🔥✨️🤌 نشستم پشتِ یه میز که زن هم اومد درست مقابلم نشست. ✨️ خودش رو گلوریا ناکامورا معرفی کرد، افسر پلیس رپید سیتی؛ و گفت که منتظر اومدنم بوده. 😌✨️ پس درست حدس زده بودم، جیمی رت خبر اومدنم رو به آرتور داده بود و از همه مهم‌تر، خط تلفن آرتور اسکورپیو توسط پلیس شنود می‌شد. 👀✨️
ازم پرسید که این‌جا چی می‌خوام؟ براش داستان انگشتر وست‌پوینت رو تعریف کردم، اون قاطعانه گفت که آرتور اسکورپیو قرار نیست بهم بگه که انگشتر رو از کی گرفته.💍👀✨️

معرفی روز دوم کتاب_صف نیمه شب📚🌒✨️ آدرسش رو پرسیدم و به جایِ این‌که صبر کنم و فردا صبح برم اون‌جا، ساعت ده راهی شدم. خیلی را
معرفی روز دوم کتاب_صف نیمه شب📚🌒✨️
آدرسش رو پرسیدم و به جایِ این‌که صبر کنم و فردا صبح برم اون‌جا، ساعت ده راهی شدم. خیلی راحت‌تر از اون‌چیزی که فکرش رو می‌کردم، تونستم پیداش کنم. رو به روش یه کافه‌ی کوچیک بود و بالاتر ازش هم یه بقالی. رفتم سراغ بقالی که هم یه شام سفارش بدم، و هم این‌که یکم پرس‌وجو کنم. ✨️ مردی که جلوتر از من بود، ظاهر به شدت رسمی و شیک‌پوشی داشت. وقتی که سفارشش رو تحویل گرفت، رفتم و جلوتر و منم چندتا خوراکی سفارش دادم و از صاحب بقالی پرسیدم که در رابطه با آرتور اسکورپیو چی می‌دونه. 🤌
فروشنده با شنیدن سوالم تعجب کرد، بهم گفت اون مردی که همین الانش سفارشش رو تحویل گرفت و رفت هم همین سوال رو پرسید! عجب، یعنی به جز من کسی دیگه‌ای هم دبال آرتور اسکورپیو می‌گشت؟🫠👀
 بلافاصله رفتم توی خیابون تا پیداش کنم، اما اون رفته بود.👀✨️ اشکالی نداشت، می‌دونستم وقتی فردا میام این‌جا، قطعاً قراره اون رو ببینم‌.😌✨️

معرفی روز دوم کتاب_صف نیمه شب📚🌒✨️ به هر سختی‌ای که بود، خودم رو به رپید سیتی رسوندم و یه اتاق توی یه متل کوچیک گرفتم.🏤✨️ ب
+1
معرفی روز دوم کتاب_صف نیمه شب📚🌒✨️
به هر سختی‌ای که بود، خودم رو به رپید سیتی رسوندم و یه اتاق توی یه متل کوچیک گرفتم.🏤✨️ برای رسیدن به آرتور اسکوریپو خیلی عجله‌ای نداشتم، می‌دونستم قطعاً تا الان جیمی رت بهش خبر داده که من دارم می‌رم سراغش.🤌👀✨️ پس قطعاً اون توی آماده‌باش کامل بود. اما من باید خسته‌اش می‌کردم، باید کاری می‌کردم که از فرط انتظار ناامید بشه.😏😌🤌 از پیرزن صاحب متل، درباره‌ی رخت‌شور خونه‌ی اسکورپیو پرسیدم.👀✨️ اون گفت که مردم در مورد آرتور اسکوریپو حرف‌های خوبی نمی‌زنن و می‌گن توی اداره‌ی پلیس یه پرونده خیلی بزرگ داره!🫠🚓✨️

بچه ها موجودی این کتاب به شدت محدود هست👀🫠✨️

قیمت کتابمون به شدت مناسبه میدونید چراا😌📚👀🤌 قیمت کتاب با توجه به تعداد صفحاتش واقعاً مناسبه؛📚👀🤌 از اون‌جایی هم که قیمت
+1
قیمت کتابمون به شدت مناسبه میدونید چراا😌📚👀🤌
قیمت کتاب با توجه به تعداد صفحاتش واقعاً مناسبه؛📚👀🤌 از اون‌جایی هم که قیمت قدیم هست موجودیش محدوده و در صورت تجدید چاپ، قیمتش چیزی حدود 500 تومن می‌شه!🫠🤌 چون میدونید که قیمت کتاب نسبت به تعداد صفحاتی که داره خیلی مناسبه چون کتاب های دیگه به قیمت الان این تعداد صفحه الان قیمتش بالای ۴۰۰ هزار تومن هست😌🤌👀

داستان با یه ماجرا ساده اما کنجکاوکننده شروع می‌شه؛❤️‍🔥✨️ از دیدنِ انگشتر یه افسر نظامی توی یه امانت فروشی.💍✨️ همین باعث می
+1
داستان با یه ماجرا ساده اما کنجکاوکننده شروع می‌شه؛❤️‍🔥✨️
از دیدنِ انگشتر یه افسر نظامی توی یه امانت فروشی.💍✨️ همین باعث می‌شه خواننده دقیقاً مثل کاراکتر اصلی با خودش بگه : چرا این انگشتر این‌جاست؟ یعنی صاحبش کیه؟👀🫠🤌

امتیاز کتاب شما فقط نگاه کنید👀❤️‍🔥✨️ کتابمون امتیازش بالاست 📚🤌😌 نزدیک ۵۰۰ صفحه است😍❤️‍🔥✨️ بعد قیمتشش فقط ۱۶۵ هزار توما
+1
امتیاز کتاب شما فقط نگاه کنید👀❤️‍🔥✨️
کتابمون امتیازش بالاست 📚🤌😌 نزدیک ۵۰۰ صفحه است😍❤️‍🔥✨️ بعد قیمتشش فقط ۱۶۵ هزار تومانه👀❤️‍🔥🤌

کتاب_صف نیمه شب📚👀🩸✨️
کتاب جنایی آوردم براتون📚☠️🩸 چون شنیدم جنایی خونتون افتاده😌🩸🤌

کتاب_صف نیمه شب📚☠️🥀✨️ 🩸توی این کتاب، جک ریچر فقط یه مبارز ساده نیست که برای تفریح می‌جنگه! انگیزه‌ی اون کمک به یه آدم گمشد
+2
کتاب_صف نیمه شب📚☠️🥀✨️
🩸توی این کتاب، جک ریچر فقط یه مبارز ساده نیست که برای تفریح می‌جنگه! انگیزه‌ی اون کمک به یه آدم گمشده‌ست و این بعد انسانی، شخصیتش رو عمیق‌تر کرده.☠️🩸❤️‍🔥
☠️ناشر:نشر تندیس🩸 ☠️ژانر: اکشن / جنایی 🩸 ☠️۴۳۲ صفحه🩸 ‼️قیمت مخصوص رزا بوکی ها : ۱۶۵تومان‼️ @time_of_study📙 براى خريد كتاب پيام دهيد @Rosa_bookstore_admin

معرفی روز اول کتاب_صف نیمه شب📚🇺🇸✨️ سوار ماشینش شدم و اون من رو به یه بزرگراه رسوند و پیاده‌ام کرد. ✨️ راه افتادم و مسیری ر
+1
معرفی روز اول کتاب_صف نیمه شب📚🇺🇸✨️
سوار ماشینش شدم و اون من رو به یه بزرگراه رسوند و پیاده‌ام کرد. ✨️ راه افتادم و مسیری رو قدم‌زنان پیش رفتم، امید داشتم یه ماشین پیدا شه و من رو به مقصدم برسونه.👀✨️ تا این‌که یه وانت جلوی پام ترمز کرد، راننده‌اش یه زن بود و قبول کرد که من رو به مقصدم برسونه. 🫠
اما خبر داشتم که جیمی رت به آرتور اسکورپیو خبر داده که من دارم سراغش می‌رم، که برای گرفتن جواب سوالم هیچ رحمی ندارم. ☠️❤️‍🔥✨️
چرا انگشتر وست‌پوینت 2005 سر از امانت‌فروشی درآورده بود؟👀💍✨️ این فقط یه معامله‌ی ساده بود یا دست‌هایی پشت پرده وجود داشت؟ یه چیز رو خوب می‌دونستم☠️✨️ این‌که این یه داستان ساده نیست، و من تا آخر این خط نیمه‌شب می‌رم، حتی اگر جوابش چیز خوشایندی نباشه...🥀🚬✨️

معرفی روز اول کتاب_صف نیمه شب📚🇺🇸✨️ با حوصله رفتم و نشستم روی موتور جیمی رت، موتوری که زرق و برقش از بقیه بیشتر بود.🏍✨️ به
معرفی روز اول کتاب_صف نیمه شب📚🇺🇸✨️
با حوصله رفتم و نشستم روی موتور جیمی رت، موتوری که زرق و برقش از بقیه بیشتر بود.🏍✨️ بهش گفتم اصلاً جلوه‌ی قشنگی نداره مردم همچین صحنه‌ای رو ببینن؛😏😌🤌 این‌که من آدم‌هاشرو لت‌وپار کردم و بعد روی موتورش لم دادم و اون هم هیچ‌کاری نکرده، عملاً ابهت پوشالیش از بین می‌رفت و همه می‌فهمیدن که چه‌قدر بی‌عرضه‌ست. 😏 و فقط یه راه داشت که کوتاه بیام، باید بهم می‌گفت که انگشتر رو از کی گرفته!👀💍✨️ بالاخره به حرف اومد، گفت انگشتر رو از صاحب یه رخت‌شورخونه سلف‌سرویس توی رپید سیتی گرفته؛ 🫠❤️‍🔥✨️ اسمش آرتور اسکورپیو هست و راحت می‌تونم پیداش کنم. ✨️ بعد از شنیدن حرف‌هاش رضایت دادم و از موتورش پایین اومدم. 😌🤌 همون موقع دوباره سر و کله‌ی گشت محلی پیدا شد.🚓✨️ با دیدنِ آدم‌هایی که زخمی روی زمین افتاده بودن و درد می‌کشیدن، اخم‌هاش رو توی هم کشید و بهم گفت بهتره هرچه‌ سریع‌تر این‌جا رو ترک کنم.☠️🚓✨️

معرفی روز اول کتاب_صف نیمه شب📚🇺🇸✨️ ازم خواست سوار ماشینش بشم و برای نجات جونمم که شده از این‌جا برم. 👀🚓✨️ اما قبول نکردم
معرفی روز اول کتاب_صف نیمه شب📚🇺🇸✨️
ازم خواست سوار ماشینش بشم و برای نجات جونمم که شده از این‌جا برم. 👀🚓✨️ اما قبول نکردم و بابت هشدارش ازش تشکر کردم. 💖 وقتی که پلیس گشت محلی رفت، درگیری بینمون شروع شد.🚓✨️ از پا درآوردنشون خیلی ساده بود، حرکات کاملاً قابل پیش‌بینی داشتن و با همدیگه هماهنگ نبودن.🤌 چیزی نگذشت که شیش‌تا آدم نقش زمین شده بودن و جیمی رت با نگاهی پر از وحشت بهم زل زده بود.😌❤️‍🔥

معرفی روز اول کتاب_صف نیمه شب📚🇺🇸✨️ وقتی یکی از آدم‌هاش سعی کرد بهم حمله کنه، در کسری از ثانیه چنان ضربه‌ای بهش زدم که نقش
+2
معرفی روز اول کتاب_صف نیمه شب📚🇺🇸✨️
وقتی یکی از آدم‌هاش سعی کرد بهم حمله کنه، در کسری از ثانیه چنان ضربه‌ای بهش زدم که نقش زمین شد.☠️✨️😌 صاحب‌بار که نمی‌خواست به‌خاطر درگیری ما بلایی سر وسایلش بیاد، گفت بهتره دعوامون رو ببریم بیرون.👀✨️🫠 ماهم بدون حرف اضافه‌ای از بار خارج شدیم. 🤌 حالا مقابلِ من هفت‌نفر ایستاده بودن، اون‌ها من رو نمی‌شناختن، این‌که می‌تونستم از پس همه‌شون بر بیام و نابودشون کنم.☠️👀✨️ اما قبل از این‌که درگیر بشیم، سر و کله‌ی ماشین پلیس محلی پیدا شد.🚓✨️

معرفی روز اول کتاب_صف نیمه شب📚🇺🇸✨️ پس به دنبال راننده‌ی موتور وارد بار شدم. 🏍✨️ فضا به شدت گرفته و سنگین بود و بوی آبجو م
معرفی روز اول کتاب_صف نیمه شب📚🇺🇸✨️
پس به دنبال راننده‌ی موتور وارد بار شدم. 🏍✨️ فضا به شدت گرفته و سنگین بود و بوی آبجو می‌اومد، و پر بود از نگاه‌هایی که می‌خواستن بفهمونن این‌جا جای آدم غریبه نیست. 🍻✨️ موتور سوار رفت و سر یه میز نشست. 🏍✨️ بانگاهم همه‌شون رو از نظر گذروندم. همه‌شون هیکل‌های درشت داشتن، اما یکی‌شون کمی کوچیک‌تر بود، کمتر جلب توجه می‌کرد و دقیق‌تر نگاه می‌کرد؛🫠🤌 تجربه بهم می‌گفت معمولاً رئیس‌ها همین‌طورن.😌 پس رفتم سر میزشون نشستم، خیلی سراغ حاشیه نرفتم👀✨️
مشتم رو روی میز کوبیدم و انگشتر رو به جیمی رت که چشم‌هاش دو دو می‌زد و سرخ بود نشون دادم و گفتم می‌خوام بدونم که کی این انگشتر رو بهش داده. 💍🫠✨️
پوزخند زد، هم خودش و هم آدم‌هاش، گفت جواب سوالم رو نمیده. و خب می‌دونستم که این شروع یه درگیری هست.👀☠️✨️

معرفی روز اول کتاب_صف نیمه شب📚🇺🇸✨️ اولش خیلی طفره رفت، سعی داشت من رو بپیچونه و گفت که از طریق خیریه این انگشتر و اجناس دی
+2
معرفی روز اول کتاب_صف نیمه شب📚🇺🇸✨️
اولش خیلی طفره رفت، سعی داشت من رو بپیچونه و گفت که از طریق خیریه این انگشتر و اجناس دیگه به دستش رسیده. 🥀✨️ اما من نمی‌تونستم باور کنم که یک نفر به سادگی از انگشتر وست‌پوینت 2005 ش گذشته باشه.👀💍✨️ پس بهش گفتم که من هم توی دانشکده وست‌پوینت بودم.🏤👀✨️ وقتی فهمید که سابقه ارتش دارم و قرار نیست هیچ‌جوره از خواسته‌ام پا پس بکشم، بالاخره کوتاه اومد. 😌✨️🤌 گفت این انگشتر و تعداد زیادی از اجناس موجود توی مغازه‌اش رو از مردی به اسم جیمی رت گرفته.🫠
گفت اگر می‌خوام پیداش کنم، فقط کافیه سراغ باری برم که بیشتر از شش‌تا هارلی دیویدسون جلوش پارک شده باشه. 🏍👀✨️
حالا یه هدف پیدا کرده بودم، برای موندن این‌جا. ❤️‍🔥🤌✨️ انگشتر رو ازش خریدم و شروع کردم به چرخ زدن توی شهر، عجله‌ای نداشتم، بار به بار گشتم تا این‌که جلوی یک بار، هفت‌تا هارلی دیویدسون دیدم.🏍👀✨️ و درست همون لحظه که داشتم جزئیات رو آنالیز می‌کردم، یه موتور هارلی دیویدسون دیگه سر و کله‌اش پیدا شد. 🏍✨️ مطمئن شدم که جیمی رت این‌جاست.🤌👀✨️

معرفی روز اول کتاب_صف نیمه شب📚🇺🇸✨️ وست پوینت2005 اون انگشتر یه انگشترِ ساده نبود💍👀✨️🤌 2005 سالِ خیلی سختی برای اعضای وس
+2
معرفی روز اول کتاب_صف نیمه شب📚🇺🇸✨️
وست پوینت2005 اون انگشتر یه انگشترِ ساده نبود💍👀✨️🤌 2005 سالِ خیلی سختی برای اعضای وست‌پوینت بود؛🚬🥀✨️ چون هم جنگِ عراق بود و هم جنگ افغانستان. ☠️🩸🥀✨️ هیچ‌کس به سادگی از این انگشتر یادگاری که با زحمت و خون دل خوردن به دست آورده بود نمی‌گذشت. 💍🥀✨️ یکم که بیشتر توجه کردم، فهمیدم که انگشتر زنانه‌ست. 💍✨️ حالا سوال‌هایی توی ذهنم بود که نمی‌تونستم ساده ازشون بگذرم. 💭🧠✨️ وارد امانت‌فروشی شدم و شروع کردم به سوال پرسیدن از مرد فروشنده. می‌خواستم بفهمم انگشتر رو از چه کسی خریده.👀💍✨️