شهر داستان | رمان
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 شهر داستان | رمان 的分析概览
频道 شهر داستان | رمان (@dastanromancity) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 25 216 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 267,并在 伊朗 地区排名第 13 362 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 25 216 名订阅者。
根据 27 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -591,过去 24 小时变化为 -23,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 11.45%。内容发布后 24 小时内通常能获得 3.91% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 2 888 次浏览,首日通常累积 985 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
- 主题关注点: 内容集中在 کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
尚未提供频道描述。
凭借高频更新(最新数据采集于 28 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
25 216
订阅者
-2324 小时
-1407 天
-59130 天
帖子存档
25 216
ای تلافیش رو سر من در بیاری؟ گفتم نه به جون کیانا اصلا همچین چیزی نیست ، من نظری ندارم بهت ، فقط ، فقط ، گفت فقط چی؟ بگو دیگه ، مگه ما نمی خوایم مشکل تو رو حل کنیم ، گفتم فقط قضیه اینه که تو خیلی خوشگلی و من نمی تونم خودم رو کنترل کنم ، نخواستم بیشتر از این توضیح بدم ، می خواستم ماجرا رو سر بسته نگه درام تا ببینم کیانا چی میگه ، گفت این همه دختر خوشگل تو خیابون هستش ، تو هر خوشگلی که تو خیابون ببینی میری آبتو میریزی رو پاش؟ گفتم آخه من با اونا که توی حمام نمیرم ، گفت آهان پس مشکل معلوم شد ، مشکلت حمام کردنت با منه ، دیدم انگار گند زدم ، حتما دیگه این حمام کردنای دو تایی میماله ، اومدم بگم نه که دیدم کرستش رو گرفته جلوی سینش و گفت بیا اینو واسم ببند ، فقط جنبه داشته باش اگه اینجا هم بخوای آبپاشی کنی مجبورت میکنم خودت زمین رو لیس بزنی تا تمیز بشه ، دوست ندارم فرشم و اتاقم بو بگیره ، همونطور که داشتم کرستش رو میبستم گفتم تو از کجا میدونی آّب چه بویی داره؟ انگار هول کرده بود ، میدونستم گاهی اوقات سکس داره ولی هیچ وقت که به روش نیاورده بودم ، گفت خوب ، خوب الان توی حمام بوش رو فهمیدم دیگه ، داشت چرت میگفت ولی منم نخواستم ادامه بدم ، برگشت نگام کرد که دید حولم بازه و کیرم معلومه ، هنوز راست نکرده بودم ، یهو با پشت دست زد رو کیرم و گفت اینم جمع و جورش کن ، زشته همینجوری انداشختیش بیرون ، دیگه داری بزرگ میشی ، این پشمای دورشم تمیز کن ، عین جنگل شده دیگه ، اگه سحر راضی بشه بخوابه اینو که ببینه دیگه راه نمیده ، با این حرفاش و اون جور که دستش رو زد به کیرم باز این آشغال راست کرد ، کیانا با تعجب گفت آرش باز که این اینجوری شد ، الان که دیگه تو حمام نیستیم ، با خجالت گفتم نمیدونم چرا اینجوری میشه ، حتی از سحرم که لب میگیرم بلند میشه و اگه لبمون طول بکشه حتی آبشم میاد ، کیانا همونجور که داشت به کیرم نگاه میکرد گفت من مشاور مسائل جنسی نیستم ولی باید یه فکری به حال داداش کوچولوم بکنم ، نمیخوام دخترا مسخرش بکنن و بگن که ندید بدیده. گفتم جدا میشه یه کاری کرد که دیگه اینجوری نشه؟ گفت یه راهایی هست ولی نمیدونم چجوری باید انجام بدیش ، گفتم چه راهی؟ گفت تنها راهش اینه که این چیزا واست عادی بشه اونوقت دیگه تا یه دختر لخت ببینی یا لب بگیری دیگه بلند نمیشه ، گفتم آخه چجوری؟ گفت نمیدونم و همینطور داشت فکر میکرد که یهو گفت آرش یه کاری میتونم واست بکنم ولی باید قول بدی که زیاده روی نکنی ، گفتم باشه قبوله ، هر چیزی که این مشکلم رو حل کنه قبول میکنم ، با تردید گفت میتونی وقتایی که من حمام میرم بیای حمام و تماشا کنی و اگه خواستی میتونی مثل امروز ، مثل امروز ، داشت تردید میکرد ، آخرش گفت مثل امروز خودت رو خالی کنی ، اینجوری دیگه کم کم واست عادی میشه ، خیلی خوشحالم کرد چون من واقعا نمی خواستم باهاش سکس داشته باشم و فقط میخواستم خودم رو خالی کنم از طرف دیگه اینجوری یه موضوع زنده واسه جلق زدنم داشتم.
پریدم بوسش کردم و گفتم مرسی آجی جون ، وقتی بغلش بودم کیر راست شدم به سینه و شکمش می خورد ، آخه هنوز رو صندلی نشسته بود ، یهو گفت خواهش میکنم این دولتو به من نمال ، چندشم میشه ، باز حشرم زده بود بالا ، دستم باز رفت سمت کیرم ، کیانا نگاه کرد و گفت قربونت برم نگفتم که اینجا ، گفتم فقط توی حمام ، گفتم نمیتونم کنترلش کنم ، توروخدا بذار کارمو بکنم ، یه نگاهی بهم کرد و یه لبخندی زد و گفت فقط زودتر چون کلی کار دارم ، گفتم مرسی و شروع کردم به جلق زدن ، ولی چون یه دفعه آبم اومده بود هر کاری میکر
25 216
که چه گندی زدم ، جرات نداشتم سرم رو بالا بیارم ، کیانا باز بهم اعتماد کرده بود و گذاشته بود من پشماش رو بزنم ، حالا ببین من چه گندی زدم ، سرم رو بالا آوردم ، کیانا با تعجب زل زده بود به من ، هیچی نمی تونستم بگم ، خود کیانا به حرف اومد ، همینطور که دستم رو گرفته بود و داشت از زمین بلندم میکرد گفت تو برای چی این کارا رو می کنی؟ آرش مگه من و تو خواهر برادر نیستیم؟ لحنش خیلی آروم بود ، اصلا توش عصبانیت نبود ، فهمیدم قرار نیست سرم داد بیداد کنه و قصدش فقط نصیحت کردنه ، گفتم بخدا این کارا دست خودم نیست وقتی بدن لختت رو میبینم اینجوری میشم و مجبور میشم خودم رو خالی کنم ، گفت حالا برو دوش بگیر تا بیام بیرون ببینم مشکلت چیه فقط اینو بدون اگر مشکلی هم داری فکر نمی کنم خواهرت مورد مناسبی برات باشه.
من زود از حمام اومدم بیرون و حوله حمام رو پوشیدم و بدون اینکه گرش رو ببندم روی تخت کیانا دراز کشیدم تا اونم بیاد بیرون ، داشتم به این کارایی که توی حمام کرده بودم فکر می کردم که دیدم کیانا از حمام اومد بیرون ، اونم جلوی حولش رو نبسته بود ، جلوی بدنش کاملا معلوم بود ، نصف سینه هاش رو هم میشد دید ، پشمای کسش رو اصلاح کرده بود ولی جای یه زخم کوچیک بالای کسش بود ، حتما وقتی داشته اصلاح میکرده دستش لرزیده و پوستش رو بریده بود ، منو دید که رو تختش دراز کشیدم ، داد زد آرش؟ گمشو از رو تخت پایین ، همه تختمو خیس کردی ، گفتم نه بدنم خشکه خشکه ، نترس تختت خیس نمیشه ، گفت وای به حالت اگه تختم خیس بشه و رفت سمت میز توالتش ، مثل همیشه حولش رو باز کرد و انداخت رو تخت ، بازم اون بدن لخت خوش تراش بود ولی ایندفعه نمیخواستم قضیه نیم ساعت پیش تکرار بشه ، یعنی اصلا حوصلشم نداشتم ، یه جور عذاب وجدان داشتم ، همونجور لخت نشست رو صندلی جلوی آینه میز توالتش ، میدونستم میخواد نشون بده که همه چی هنوز عادیه. پاهاش رو روی هم انداخته بود و یه پنبه از روی میز برداشت و یه خورده از یکی از ادکلن ها که رو میز بود روش زد و آروم گذاشت روی جای زخم بالای کسش و از روی سوزش به آهی کشید ، گفتم چیکار کردی با خودت؟ گفت تقصیر تو شد دیگه ، حواسم به کارایی که کردی بود که یهو نفهمیدم چجوری برید ، باز خجالت کشیدم و سرم رو انداختم پایین ، داشت بالای کسش رو با پنبه میمالید که گفت خوب آرش خان تو چرا این کار رو کردی؟ درسته که تو به سن بلوغ رسیدی و نیازاتی داری ولی به نظرت درسته هر کس یاد گرفت چجوری آبش میاد بیاد اون رو روی خواهرش پیاده کنه و بریزتش روی خواهرش؟ من میفهممت ولی فکر نمی من آدم مناسبی برای ارضای تو باشم ، مگه دوست دختر نداری؟ هان؟ خیلی داشت رک حرف میزد و همین باعث میشد منم بیشتر خجالت بکشم ، نمیدونستم منم میتونم مثل خودش باهاش رک حرف بزنم یا نه ، یهو گفت آرش دارم با تو حرف میزنما ، به خودم اومدم ، گفتم آخه سحر (دوست دخترم) اهل این چیزا نیست ، نمیذاره حتی بهش دست بزنم ، فوقش یه لب میده ، گفت چرا شما پسرا انقدر خرید؟ لابد روز اول اومدی گفتی سحر جون لطفا امشب بیا خونمون یه کار خصوصی باهات تو اتاقم دارم ، گفتم اینجوریم نگفتم ولی یه چیزی تو این مایه ها بود ، گفت خوب فکر کردی سحر جندست؟ اولین بار بود این مدل حرف زدن رو ازش میشنیدم ، کیانا سحر رو میشناخت ، سحر اینا 2 تا ویلا اونطرف تر از ما زندگی میکردن ، بعد ادامه داد فدات شم اگه تو میخوای فردای دوستیت دوست دخترت بیاد بخوابه باید بری با جنده ها دوست بشی ، دختر خوب سحره که حاضر نیست به این راحتی بخوابه ، دوباره ادامه داد حالا چون سحر فقط لب میده دلیل میشه تو بی
25 216
جوریم شده بود ، یهو جلوی شرتم خیس شد و یه آب سفید از پشتش زد بیرون ، چشمای کیانا تا اونجا که میتونست از تعجب باز شده بود و داد زد آرش؟ نمی تونستم حرف بزنم ، سرخ شده بودم ، سرم پایین بود و داشتم به سنگای کف حمام نگاه می کردم ، کیانا جلوتر اومد و با دست چونم رو گرفت و سرم رو بالا آورد. آرش این چه وضعیه؟ چرا اینجوری کردی؟ برای من که نیست؟ بگو که برای من نبوده آرش. داشت گریم میگرفت ، بغضم ترکید ، از بچگی وقتی بغضم میترکید جایی رو جز توی بغل کیانا نداشتم ، خودم رو انداختم توی بغلش و شروع کردم به گریه کردن ، عین بچه ها. آبجی بخدا دست خودم نبود ، خودش اینجوری شد ، من کاری نمی خواستم بکنم ، اونم بغلم کرده بود سرمو نوازش میداد و گفت عیبی نداره فدات شم ، گریه نکن و نوازش کردنش ادامه داشت. ازش جدا شدم ، گفتم از دستم عصبانی هستی آبجی؟ یه لبخند قشنگی زد و گفت نه قربونت برم ، میدونم دست خودت نبوده ، عیبی نداره ، حالا زود شرتت رو در بیار و خودت رو بشور و برو بیرون تا منم زود بیام بیرون ، منم خندیدم و گفتم باشه آبجی جون ، شرتم رو در آوردم ، دیدم داره به کیرم با تعجب نگاه میکنه ، رفتم توی وان زیر دوش ، خودم رو شستم ولی دیدم باز کیانا نگاهش به منه ، از زیر آب که اومدم بیرون باز این کیر وقت نشناسم بلند شد ، کیانا دهنش باز موند ، گفت باز که اینجوری شدی ، دوباره خجالت کشیدم ولی کیانا گفت مهم نیست ، طبیعیه ولی باید یاد بگیری کنترلش کنی ، بعد گفت واسه این چیزا میخواستی خودت پشمام رو بزنی؟ راستش رو بگو ، دوست دارم باهام راحت باشی ، گفتم نه به خدا آبجی و کل قضیه رو واسش تعریف کردم اونم گوش داد و آخرش با همون لبخند قشنگش گفت میفهمم چی میگی ، اگه دوباره نخوای بیجنبه بشی میذارم ایندفعه جلوم رو تو تمیز کنی ، نمیدونستم چی بگم ، چرا همچین اجازه ای بهم داد؟ یه احتمال بیشتر نمی تونستم بدم ، حتما کیانا میخواست با این کارش بهم بفهمونه که رابطه ی ما هیچ تغییری نکرده و هنوز مثل قدیم هستش و اونم چون من برادرش هستم بهم اعتماد داره و میدونه من نظری بهش ندارم. منم فهمیدم منظورش رو و با خوشحالی تیغ رو گرفتم دستم و جلوی پاش زانو زدم ، صورتم دقیقا جلوی کسش بود ، خودش دستش رو کفی کرد و بالای کسش مالید تا نرم بشه واسه تیغ زدن ، از بالای پشمش شروع کردم ، ولی باز اون بدن خوش تراشش داشت حالی به حالیم می کرد ، کیرم باز راست شده بود ، دست خودم نبود ، کیانا هم خودش رو زده بود به اون راه انگار نمیدید کیرم باز بلند شده ، دستم داشت میلرزید ، نمی تونستم دیگه با تیغ پشمش رو بزنم ، دست چپم بدون اینکه در اختیار خودم باشه رفت سمت کیرم ، میدیدم که دارم کیرم رو میمالم ولی نمی تونستم جلوش رو بگیرم ، دست راستم هم میلرزید و یهو تیغ از دستم افتاد ، دستم رو روی شیکمش گذاشتم و از اونور با دست چپم کیرم رو بالا پایین می کردم ، سرمو آوردم بالا و دیدم کیانا داره از بالای سرم نگاهم می کنه ، دیگه آخرش بود ، هیچی دست خودم نبود ، حالیم نبود چی کار دارم می کنم یهو دست راستم رو گذاشتم رو سینه های کیانا شروع کردم فشار دادن و مالیدن ، کیانا دستش رو آورد روی دستم که از رو سینش ور داره ولی این کار رو نکرد و همینجوری دستش روی دستم که رو سینش بود موند.
آبم اومد ، داشتم میلرزیدم ، سینه کیانا رو بیشتر فشار میدادم و همینجوری آبم می پاشید بیرون ، بیشتر آبم ریخت روی پاهای کیانا … همینطور که یه دستم روی سینه کیانا بود و اون یکی دستم روی کیرم که تازه آبش اومده داشتم به خودم میومدم ، دیگه اون حالت حشری قبل رو نداشتم ، تازه دوزاریم افتاد
25 216
روک افتاده بود ، یهو گفت حالا تو چی کار به این کارا داری زود پشتم رو بشور که کلی کار دارم ، باید یخورده به خودم برسم ، نفهمیدم منظورش چیه ، لحن صداش انقدر عادی و ساده بود که هیچی نمیشد ازش فهمید ، داشتم پشتش رو میشتم ، وقتی به کمرش رسیدم و نگاهم دوباره به کونش افتاد یجوری شدم ، شاید بشه اسمش رو حشری شدن گذاشت ولی من واقعا چنین حسی نسبت به کیانا نداشتم ، چشمم افتاد به جلوی شرتم ، آره کیرم راست شده بود ، ترس همه وجودم رو گرفت ، اگه کیانا میدید چی؟ اونهمه در حق من مادری کرده بود مثل مادر برام بود بعد من براش راست کردم؟ واسه اینکه کیانا نفهمه زود بقیشم شستم و گفتم تموم و زود زدم بیرون ولی قبل از اینکه در رو ببندم گفت آرش میشه اون تیغ رو که روی میزمه بهم بدیش؟
در رو نصفه نگه داشتم و گفتم تیغ میخوای چیکار؟ گفت واسه تمیز کاری ، تازه فهمیدم منظورش از اینکه گفت میخوام به خودم برسم چیه ، گفتم باشه و رفتم تیغ رو از روی میز توالتش برداشتم ، سرم رو آوردم بالا و خودم رو توی آینه میزش دیدم ، به خودم زل زدم ، یه چیزی داشت توی وجودم کرم میریخت ، نمی خواستم با کیانا سکس داشته باشم ، نه اصلا همچین چیزی نمیخواستم ولی میخواستم یه خورده بیشتر بهش نزدیک بشم و بیشتر ازش بدونم ، شاید برای این بود که توی همه این مدت چیزی جلوم بوده انقدر واسم عادی بود که هیچ توجهی بهش نکرده بودم و تازه امروز کشفش کردم ، میخواستم این کشفم رو بیشتر بشناسم ، چرا تا حالا به کیانا و موقعیتی که همیشه من و اون توش بودیم توجه نکرده بودم؟
صدای کیانا که گفت آرش پس چی شد بود که دوباره باعث شد چشمم به خودم توی آینه بیافته ، گفتم اومدم ، در رو باز کردم و اومدم تو ، گفت دستت درد نکنه بذارش روی میز دستشویی ، ایندفعه لبه وان نبود ، توی وان نشسته بود ، سینه هاش از آب توی وان زده بود بیرون ، پیش خودم گفتم من که نظری به کیانا ندارم فقط یخورده کنجکاوم ، گفتم کیانا می خوای کمکت کنم؟ یه ابروش رو برد بالا و از گوشه چشم یه نگاه بهم کرد ، گفت منظورت چیه؟ گفتم هیچی بخدا ، فقط میخواستم توی تمیز کاریت منم کمکت کنم ، راستش خودم بلد نیستم میخوام ازت یاد بگیرم ، همونجوری از گوشه چشمش داشت نگاه می کرد ، با تردید گفت باشه ولی فکر نمی کنم زیاد کار جالبی باشه ها ، میدونم که بیچاره فکر نمی کرد من نظری بهش داشته باشم منم واقعا نظری نداشتم ، گفتم ترو خدا ، میخوام یاد بگیرم ، گفت اوکی تیغ رو بیار اینجا ، دستاش رو حائل کرد دو طرف وان و بلند شد ، همینطور که بلند میشد آب از روی اون بدن بدون مو و سر موهای خرماییش میچکید ، از وان اومد بیرون و جلوم وایستاد ، اون سینه ها ، 80 بودن ، چرا تا حالا دقت نکرده بودم به مدل سینه هاش؟ همیشه از بچگی جلوی چشام بود و تا حالا نمی دیدمشون ، زول زده بود به بدنش که قطره های آب روش می لغزید میومد پایین ، روناش ، حتی به مو روشون نبود ، چه بدن خوش تراشی ، عین این عکسای پورن استار ها بود ، پس چرا تا حالا ندیده بودم؟ کجایی آرش؟ زود باش ، خوابت برد؟ کیانا بود که داشت به صورتم نگاه میکرد ، خودم رو جمع و جور کردم و گفتم خوب از کجا باید شروع کنم ، دیدم داره به یه جا دیگه نگاه میکنه ، فکرم برای نزدیک شدن بهش حرف نداشت ولی فکر یه جایی رو نکرده بودم اونم کیرم بود که آخرش کار دستم داد ، آره دوباره راست شده بود و از پشت شرتم کاملا مشخص بود و کیانا هم داشت به همین نگاه میکرد ، سرش رو بالا آورد و به صورتم خیره شد ، با چشم های گرد شده و یه لحن آروم با تعجب گفت آرش؟ نمیدونم یهو چی شد ، از اینکه به کیرم نگاه کرده بود ی
25 216
آرش و خواهرش کیانا (۱)
#تابو #خواهر
من آرش هستم ، 18 سالمه.خانواده ی درهم برهمی دارم ، پدرم مهندس عمرانه و یه شرکت واردات شیرآلات ساختمانی از آلمان و هلند داره و بیشتر اوقات سفره و پیش ما نیست ، مادرم هم به خاطر اینکه گاهی اوقات فشارای عصبی داره و افسردگی میگیره 6 ماه ایران پیش ماست و 6 ماه پیش خالم تو سوئد زندگی می کنه و یه خواهرم دارم به اسم کیانا که 27 سالشه و طراحی داخلی خونده. به خاطر اینکه مامانم بیشتر وقتا پیش ما نیست و بابام هم حسابی سرش شلوغه کیانا به کارای من میرسه ، یعنی از وقتی که یادم میاد همیشه کیانا مراقبم بوده ، برام مثل یه مادر میمونه. کیانا یه دختر واقعا خوشگل و خوش هیکل و مهربون هستش ، البه غیر از من کسی مهربونیش رو درک نمیکنه چون بیشتر وقتا جلوی مردم ظاهر جدی و خشکی داره.قدش فکر می کنم 175 شایدم بیشتر باشه وزنش رو نمیدونم ولی خیلی میزونه ، موهای بلند خرمایی داره با چشم های قهوه ای. نمی خوام زیاد کشش بدم قضیه اینه که من و کیانا خیلی باهم راحتیم ، از بچگی اینجوری بودیم ، همیشه کیانا منو میبرد حمام ، جلوش لخت میشدم اونم با شورت و سوتین میومد تو حمام و تمیزم می کرد ، چون سنش از من 9 سال بیشتر بود زیاد براش این چیزا مهم نبود ، گفتم که بیشتر برام جای مادر بود ، خیلی وقتا هم من میرفتم حمام و پشتش رو میشستم ، لبه ی وان لخت میشست پشت به من البته همیشه شورتش پاش بود فقط سوتین نداشت ، یا مثلا از حمام که میومد تو اتاقش تا لباسش رو عوض کنه جلوی من لباس می پوشید ، حتی بدون شرت ، من بیشتر وقتا تو اتاق کیانا بودم چون تو اتاقش یه جور احساس آرامش بهم دست میداد.اون موقع ها این چیزا واسم عادی بود و هیچ احساسی نسبت به خواهر لختم که حتی میتونستم پشمای جلوی کسش رو ببینم نداشتم. اما همینطور که من بزرگتر میشدم رفتارای کیانا هم نسبت بهم عوض میشد ، دیگه مثل قدیما خیلی راحت نبود باهام ، حتی دیگه نمیذاشت چیزی از دوست پسراش بدونم ، البته خیلی کم پیش میومد دوست پسر داشته باشه ، واسه همون دلیلی که گفتم با مردم خیلی سرد برخورد میکنه ، ولی میدونستم با دوست پسراش گاهی وقتا سکس داره ، ولی چون از بچگی این چیزا رو دیده بودم واسم عادی بود. با اینکه رفتارای کیانا داشت عوض میشد اما حمام کردن ها و پشت همدیگرو شستن همچنان ادامه داشت ، 16 سالم بود ، آره 16 سال ، توی اون سن خیلی چیزا از سکس و اینجور مسائل یاد گرفته بودم ، جلق زدنم تازه یاد گرفته بودم ،تو مدرسه آدم به جای درس و مشق کلی چیزای دیگه یاد میگیره ، مثلا روش های مختلف جلق زدن ، انگشت کردن همدیگه ، فیلم سوپر های جدید و …
با همه این احوال بازم احساسی به کیانا نداشتم و حتی نمی تونستم به همچین چیزی فکر کنم. اما یه روز توی همین 16 سالگی بود که مثل همیشه کیانا صدام کرد برم پشتش رو بشورم ، حمامش تو اتاق خودش بود ، لباسام غیر از شرتم رو در آوردم و انداختم رو تختش ، با همون شرت رفتم تو ، توی حمام رو بخار گرفته بود ولی بدن کیانا که لخت و پشت به من روی لبه وان نشسته بود کاملا معلوم بود ، اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد این بود که شرت پاش نبود ، چشام میخ شد به کونش که روی لبه وان پهن شده بود ، همونطور که صورتش رو به جلو بود دستش رو از پشت به طرف من آورد و میخواست لیف رو از دستش بگیرم، گفت چند وقته پشتم رو نشستم ، خارش گرفته ، محکم و تمیز بشورش ، لیف رو از دستش گرفتم ولی همچنان نگاهم رو کونش بود ، بدون مقدمه گفتم چرا ایندفعه شرت پات نیست؟ گفت شرتم پاره شده بود انداختمش اون گوشه ، با دستش به سمت راستش اشاره کرد ، چشمم افتاد به شرت بنفش که کنار توالت فرنگی خیس و چ
25 216
تو اتاق دختر داییم که خیلی کوچیک بود و داشتم با لپ تاپ درس میخوندم که یهو حشرم بالا زد هی میخواستم داییم زودتر بره سرکار ولی اون شب نیم ساعت دیرتر رفت منم داشتم میمردم داییم که رفت زنداییم اومد تو اتاق گفت چرا نمیای تو حال منم دخترشو بهونه کردم و گفتم خیلی شلوغه و درس دارم و … اونم رفت سه تا لیوان شربت درست کرد و یکیشو داد دخترش که جلو تلویزیون بود و خودش با سینی اومد تو اتاق و نشست کنارم منم دیگ ذوق کرده بودم بهش گفتم زن دایی تمریناتی که بهت یاد دادم چطور پیش رفت ؟
اونم شروع کرد تشکر و آره از اون موقع دو کیلو کم کرده و فلان منم بهش گفتم اگه مث الان شربت کم بخوری تازه کمتر هم میشی و چندتا حرکت دیگه هم جدید دارم اونم گفت یادم بده
منم گفتم نمیام تو حال اگه اشکالی نداره اینجا یادت بدم زنداییم گفت باشه و خودت بهتر میدونی منم چندتا حرکت سنگین بهش گفتم ولی نمیتونست بره بهش گفتم اشکالی نداره کمکت کنم ؟ اونم میگفت نه خیلی دوست داشتم موقعی که کمکش میکردم شلوارش و جر بدم همونو بکنم تو کونش ولی خب نمیشد یواش یواش دست میزدم به ممه هاش و هی میگفتم ببخشید و واقعا داشتم از خجالت میمردم تا اینکه گفتم تهش دیگه نمیام اینجا ولی بزار ممه هاشو بگیرم یه بار دستام خیلی گنده س شاید بخاطر جق زیاده ولی یه لحظه یواش دست گذاشتم رو ممه هاش موقعی که داشت شنا میرفت و کمکش میکردم قشنگ حس کردم زنداییم سرخ شد بعد یواش یواش دستمو تکون دادم رو ممه هاش تا اینکه پاشد گفت حرکت بعدی چیه منم گفتم خب هنوز شنا رو کامل نرفتی و … ولی خب اصرار داشت شنا نره دیگه منم که ول کن نبودم گفتم خب باشه 2 دقیقه پلانک برو ولی چون خسته بود هر 10 ثانیه یه بار زانو هاش به زمین میخورد منم رفتم رو پشتش کمکش کنم اول شکمش و گرفتم بعدش گفتم شکمت و ثابت نگه دار رفتم سراغ سینه اش زن داییم نمیتونست دیگه ادامه بده فقط نشست جفت سینه شو گرفتم تا تایم تموم شه بعد اینکه تموم شد به پشت خوابید کف اتاق منم بهش گفتم معذب نشو هر چی اینجا اتفاق بیوفته بین خودمون میمونه یه لحظه نتونستم خودمو کنترل کنم لب گرفتم ازش و جفت دستام و گذاشتم رو ممه هاش
خیلی خوب بود دیدم هیچی نگفت انگار خودش خیلی حشری شده بود شروع کردم به خوردنش وایی چقد خوب بود ولی هر لحظه میترسیدم دخترش بیاد تو داشتم ممه هاشو میخوردم که دست گذاشت رو کیرم خیلی میترسیدم آبم بیاد چون خیلی کیرم رو زندایی حساس بود نزاشتم دست بزنه گفتم بخواب میخوام کصتو بخورم داشتم کصشو لیس میزدم چقد کصش تمیز بود بعد صورتی و تخت بعد 5 دقیقه گفت محمد دیگه نمیتونم بکن توش
منم کاندوم نداشتم میترسیدم ولی گفتم ایشالا ایدز نداره کیرمو کردم توش یه جیغی کشید کصش خیلی داغ بود منم چند دقیقه تلنبه میزدم میکشیدم بیرون باز کسش میخوردم یکم دوباره میکردم تو هر لحظه حس میکردم الان آبم میاد ولی تقریبا یه 9.8 دقیقه ای شد که آبم نیومد زندایی ارضا شد منم تا دیدم اون ارضا شد کیرمو در آوردم و آبم اومد و ریختم رو شکمش خیلی خوب بود بعدش نوبتی رفتیم دوش گرفتیم و من از اون موقع تا الان سه بار زنداییمو کردم و آخرین بار تونستم از کون بکنمش ولی هنوزم که هنوزه ماهی یک بار میرم خونه شون که داییم شک نکنه
نوشته: محمد
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 216
زن دایی الهام
#زندایی
سلام
من محمدم 21 ساله اهل اصفهان ولی خب یه سالی هست دانشگاه تهران مرکز قبول شدم و تهران زندگی میکنم . قبلش بگم کیرم 15 سانته خیلی دیگه حشرم بزنه بالا با ارفاق 16 و کلفتیشم خوبه . تقریبا 10 سالی میشه رو زنداییم کراش زدم ، اسم زندایمم الهام از وقتی با داییم ازدواج کرد همیشه تو کفش بودم . ولی خب زنداییم و داییم تهران زندگی می کنن و چون من تا پارسال اصفهان بودم سالی یکی دو بار میدیدمش . ولی همیشه به یادش جق میزدم تا اینکه من اومدم تهران و تنها فامیلی که داشتم داییم بود . داییم به خاطر شغلش شب کاره و هر شب از ساعت 8 تا 5 صب میره سرکار و خب من هول هم ماهی یه بار میرم خونه شون ولی سعی کردم حوالی 6 اینای عصر برم شام رو تا 8 با داییم و زنداییم و دختر داییم بخورم بعدشم کلا شب و اونجام تا فرداش . زن داییم 29 سالشه زیاد خوشگل نیست ولی کونش خیلی سکسیه انگار پورن استاره و ممه هاش سایز 90 میشه ممه هاشو اولین بار موقع شیر دادن به بچه ش دیدم و زیاد سفت نیستن ولی سفید و نوکش صورتیه تو این یه سال خیلی تو کفش بودم چطوری باهاش سکس کنم هرچی داستان میخوندم اینجا از ماساژ تا فلان و بهمان ولی هیچ وقت تخمش و نداشتم برم جلو یه چیز دیگه هم بگم کلا من خونواده مذهبی دارم یعنی طوریه که دست دادن با نامحرم و اینا خیلی براشون مهمه و …
ولی خب من کلا زیاد با دخترا گرم میگیرم و بیشتر دوستای دخترم رو بغل میکنم . اما خب چون تو تهران تنها فامیلم داییم و زنشه با زنش دست میدم . در این حد . من مرتب ماهی یه بار میرفتم خونه داییم و با زنداییم هر شب تا ساعت 2 اینا غیبت و درد دل میکردیم . طوری شده بود که محرم اسرار همدیگه شده بودیم . خیلی دلم میخواست در مورد سکس اینا صحبت کنیم ولی خب میگم نه تخمش و داشتم نه رو شو و همیشه تموم حرفامون یا در مورد دانشگاه بود یا خانواده مادریم .
هر موقع از خونه داییم اینا میومدم جق میزدم بعدش مث سگ پشیمون میشدم و میگفتم من با زن داییم سکس نمی کنم و این کار و در حق داییم نمیکنم ولی خب امان از حشریت
خب من به خاطر اینکه قدم بلنده و وزنمم کمه همیشه لاغر بودم تا اینکه چند ماه قبل رفتم باشگاه و یکم بدنم اومد بالا البته نه زیاد و چون زیاد چربی ندارم یکم به نسبت بقیه زودتر بدنم عضله ای میشه زنداییم چند ماه اخیر اضافه وزن داشت و یکم پهلو در آورده بود بعد یه بار بحثش شد که چرا تو اصلا چاق نمیشی ولی سریع چربی میگیرم منم یه فکری به سرم زد چون زنداییم شرایط رفتن به باشگاه رو نداره بهش گفتم چندتا حرکت شکم بهت میگم اینا رو برو هم شکمت هم پهلوهات آب میشه شروع کردم از پلانک آموزش دادن و چند تا دراز نشست و … ولی چون نمیتونست درست بره منم از فرصت استفاده کردم و میرفتم شکمشو میگرفتم ولی خب بازم نه تخم داشتم به کونش دست بزنم نه ممه هاش نه کصش
نزدیک ترین جایی که دستم رفت تا بالای مثانه ش بود اون شب گذشت و زنداییم کلی عرق کرد منم دیگ زیاد نزدیکش نشدم الکی رفتم تو گوشی مثلا چت کردن و زدم تو فاز مربی گری
بعدشم چند تا نکته غذایی گفتم بهش که قند و نون و … نخور برا یه ماه . نتیجه شو میبینی
اونم کلی تشکر کرد و هر دو رفتیم خوابیدیم تو اتاق های جدا فرداش که برگشتم خوابگاه استرس گرفتم که نکنه دختر داییم بره به داییم بگه اخه 4 سالش بود و خیلیم شیطون و فضول و مورد بعدیش خودم خیلی عذاب وجدان گرفتم بعد جق زدن و قول دادم کلا نزدیکش نرم مگر اینکه خودش بخواد بازم با اون شناختی که داشتم عمرا اون میومد و شلوارمو میکشید پایین و کیرمو میخورد ولی خب همیشه تو ذهنم بود تا اینکه سری بعدی رفتم خونه شون و رفتم
25 216
دستشو آورد کیرمو گرفت و نزاشت بکنم، گفت امیییییر نه. از پشت نمیتونم.
منم اصرار نکردم و دوباره کردم تو کسش و از اینکه نزاشت بکنم تو کونش یه کم حرصم گرفت محکم میکردم تو کسش و تند تند ضربه میزدم که دیدم پریسا دوباره صدای آخ و اوخش رفت بالا و لرزید و بی حس شل شد و روی تخت وا رفت. منم با دیدن این صحنه چند تا تلبمه جانانه زدم آبم داشت میومد و تا آخرین لحظه تو کونش تلبمه زدیم و یهویی کیرمو کشیدم بیرون که آبم با فشار پاشید پشتش.
بعدش منم بی حال دراز کشیدم روی زمین پایین تخت. پریسا هم خودشو کشید بالا و رفتم روی تخت پشتشو کرد به من و بی حال دراز کشید.
ده دقیقه ای همونطوری رو زمین ولو بودم بعدش که یه کم حالم جا اومد رفتم بالا رو تخت پشتش دراز کشیدم و از پشت بغلش کردم و سینه هاشو گرفتم توی دستام و تو همون حالت همش پشت گردن و شونه هاشو می بوسیدم.
پریسا فقط آروم و زیر لب گفت امیر جان مرسی. گفتم پریسا من ازت ممونم که خیلی خوشگل و خوشمزه ای گفت تو چشمات قشنگ میبینه. پتو رو کشیدم رومون همونجا تو بغل هم خوابمون برد.
بعد از اون شب 3 شب دیگه براش اون روغنو مالیدم و عین هر 3 شبش باهم سکس کردیم. انقدر نازشو کشیدم و ازش خواستم که بالاخره گذاشت از کون هم باهاش سکس کنم. اولاش خیلی خوشش نیومد و دردش میگرفت. منم مراعات میکردم ولی بعدش دیگه خودش میگفت بکن تو کونم و منم حسابی از کون میکردمش.
الان من 2 ساله ازدواج کردم ولی پریسا همچنان مجرده، دو نفر اومدن خواستگاریش ولی سنشون خیلی بالاتر از پریسا بود هم خودش راضی نبود و هم بابام قبول نکرد. هر وقت که موقعیتش گیر میاد میرم پیشش و حسابی باهاش سکس میکنم.
با پریسا خیلی سکس داشتم ولی چون اولین سکس همیشه خیلی به آدم میچسبه و برای آدم جذابه، به همین دلیل خاطره اولین سکسمون رو براتون نوشتم.
دوستان این خاطره واقعی بود و یه داستان ساختگی و خیالی نبود و کاملا واقعیت بود. امیدوارم که باهاش حال کرده باشید.
همگی خوش باشید.
بدرود.
نوشته: امیر
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 216
و جر میداد افتاد گفت وااااااای امیر این بچه چرا انقدر بی قراره، گفتم خوب مگه میشه تورو ببینه و بی قراری نکنه. گفت یعنی تو همیشه به من نظر داشتی؟ گفتم نه دیوونه ولی الان موضوع فرق میکنه.
گفت میدونم شوخی میکنم، تو با اینکه همیشه با هم راحت بودیم، هیچ وقت بهم دست درازی نکردی و کوچکترین خطایی انجام ندادی. بخاطر همینم هست که خیلی باهات راحتم.
آروم خوابیدم روش لبامو گذاشتم رو لباش، چنان لب میداد که شهوتمو چند برابر کرده بود. خیلی لباش خوشمزه بود، معلوم بود لب خوردنو خیلی دوست داره چون حسابی همراهی میکرد.
پاشدم بهم گفت اون بچه رو بیارش جلو ببینم چشه که انقدر بی تابی میکنه. بلند شد نشست رو زانوهاش منم وایسادم روبروش. شرتمو دو دستی گرفت و کشید پایین. یه دفعه همه کیرم یکجا پرید بیرون. گرفت تو دستش و خیلی با اشتیاق براندازش کرد و گفت چقدر کلفت و سفته. شروع کرد با دست مالیدن. هیچ وقت گیرم انقدر از شهوت سفت نشده بود.
گفت امیر این چرا انقدر سفته گفتم دیوونه تو شده. سرشو گذاشت تو دهنش شروع کرد خوردن و یواش یواش برام ساک میزد خیلی حرفه ای نبود، گه گاهی دندونش به کیرم میخورد اما معلوم بود تشنه کیره. یکی دو دقیقه که گذشت دیدم ساک زدنش هم پر تف و هم خیلی تند تر شد و ترسیدم آبم بیاد کشیدم بیرون گفتم دراز بکش.
رفتم لای پاش کسشو اول بوس کردم بعد زبونمو کشیدم روش. وای چه کسی داشت. خوشمزه و خوش بو و از همه مهمتر انقد صاف و صوف بود که کیف کردم. چوچولشو با لبام گرفتم میک میزدم براش و زبونم لای کسش میچرخوندم. داشت دیوونه شده بود و با دستاش تشکو چنگ میزد. رفتم بالا سینه هاشو با دستام گرفتم حسابی مالیدم و باهاش ور رفتم انصافا خوشگل ترین سینه ای بود که تاحالا دیدم. پریسا پوست خیلی قشنگی داره. نوک سینه هاش صورتیه. نوکشو کردم توی دهنم میک میزدم و با اون یکی دستم اون یکی سینشو میمالیدم. پریسا دستاشو کرده بود لای موهامو چنگ میزد و محکم موهامو میکشید.
دوباره رفتم پایین دوتا پاشو با دستم گرفتم بردم بالا کسش زد بیرون دهنمو گذاشتم روش با تمام وجودم خوردم براش و زبونمو کردم تو سوراخ کسش. اووووووف خیلی خوب بود من بیشتر از اون داشتم حال میکردم. ولش نمیکردم. انقدر میک زدم و لیسیدم و زبونمو کردم توش که دیدم بدش لرزید و ارگاسم شد. انقدر آب داشت که تمام دهنمو خیس کرد.
افتادم کنارش رو تخت. چند دقیقه ای صداش در نمیومد و انگار بیهوش شده بود. یه دفعه بلند شد اومد پایین پشت به من زانو زد رو زمین و بالاتنشو انداخت روی تخت و از پشت قمبل کرد که من بکنمش.
رفتم پشتت کیرمو که هنوز داشت منفجر میشد گذاشتم روی کسش یه کم سرشو با دستم مالیدم به کسش که خیس بشه و بعدش آروم فشار دادم فرتی رفت تو و پریسا یه آه بلندی کشید و گفت بکن امیر.
منم شروع کردم تلمبه زدن و از ته دلم تلمبه میزدم. انگار بهترین لحظه عمرم بود. با اینکه خیلی کس کرده بودم ولی کس پریسا انگار با همه فرق داشت و خیلی داشت بهم حال میداد. کمرشو دو دستی گرفته بودم و تند تند عقب و جلو میکردم و چنان ضربه میزدم که کیرم تا زیر تخمام رفته بود تو کسش و تخمام محکم میخورد زیر کسش. آبش تخمامم خیس کرده بود. خیلی داشتم لذت میبردم.
پریسا دیگه با صدای بلند اسممو صدا میکرد، امیییییر بکن، جرم بده، خیلی دارم حال میکنم با کیرت، تورو خدا درش نیار، تند تر بکن. منم با تمام قوا تلمبه میزدم و دستمو از بغل بردم سینه هاشو گرفتم تو دستم و فشار میدادم. کیرمو که با آب کسش خیس خیس شده بود، در آوردم بکنم تو سوراخ کونش که تا سرشو گذاشتم دم کونش فشار دادم پریسا یه جیغ ریزی کشید و
25 216
را شب قبلش نزاشت شرتشو در بیارم چون بدنش مو داشت و شیو نکرده بود و انگار نمیخواست من با اون شرایط ببینمش.
پریسا خیلی زن تمیزیه. بوی بدنش داشت دیوونم میکرد. یه کم پاهاشو به هم چسبونده بود نمیتونستم کسشو ببینم اما معلوم بود رفته حموم و حسابی به خودش رسیده و همه جارو شیو کرده.
روغنو خالی کردم روی کونش دودستی افتادم به جونش. الان نمال کی بمال. انقدر روغن مالیدم روی کونش که پریسا با خنده گفت خوب شد شرتمو درآوردم وگرنه کلا شرتمو روغنی میکردی از بس روغن ریختی. منم گفتم آخه این قسمت بیشتر روغن میبره که دوتایی خندیدم.
یه کم که کونشو مالیدم دستمو آروم میبردم لای چاک کونش و دوباره میاوردم بیرون که دیدم پریسا صورتشو گذاشته روی بالش و صداش در نمیاد و اما قشنگ معلوم بود که بدنش داغ کرده و حالتش عوض شده و صدای نفساشو میشد قشنگ شنید. چند دقیقه ای که مالیدمش دیدم خودشو شل کرده و کس صورتیش مثل یه هلوی پوست کنده تمیز و خوردنی قشنگ از لای پاش معلوم بود. دلم میخواست دهنمو بزارم روی کسش تا میتونم براش بخورم که از هوش بره.
روغنو ریختم لای چاک کونش سر خورد و رفت لای پاش و ریخت روی کسش. یه دفعه مور مورش شد و یه یکونی به خودش داد. گفتم چیزی نیست روغنه . گفتم الان پاکش میکنم، دستمو بردم لای پاش که روغنو پخش کنم آروم دستمو کشیدم روی کسش و روغن مالیده شده به هم جای کسش. دیدم پریسا صورتشو همچنان روی بالش گذاشته و انگار نفساش تندتر شده بود ولی هیچ عکس العملی نشون نمیداد.
جراتم بیشتر شد و یه کم روغن ریختم تو دستم و دستمو لای پاش و مماس با کسش میکشیدم و میاوردم روی لپ کونش دوباره میبردم لای پاش و روی کسش که مثلا همه جارو دارم میمالم که دیدم کسش خیس خیس شده. دستمو بیشتر به کسش میزدم و دیگه قشنگ کسشو میمالیدم و کناره های کسشو با انگشتم ماساژ میدادم و دوباره دستمو میکشیدم روش. پریسا حسابی تحریک شده بود. منم کیرم داشت شرتمو پاره میکرد.
حس کردم پریسا وا داده و دلو زدم به دریا و خودمو یه کم جابجا کردم که برآمدگی کیرم به پاهاش بخوره و عکس العملشو ببینم. دیدم هیچی نمیگه و قشنگ فهمیدم که پریسا رو اَبرا سیر میکنه شلوارمو بدون اینکه متوجه بشه درآوردم و دستمو این بار کامل بردم لای پاش کسشو گرفتم تو دستم و تا میتونستم مالیدم . پریسا از فرط شهوت، صدای نفس زدنش تو خونه پیچیده بود و دیگه خودشو رها کرده بود. معلوم بود خیلی دلش سکس میخواد چون از وقتی شوهرش فوت کرده بود، با هیچ کس رابطه نداشت.
خم شدم روش بند سوتینشو باز کردم و همزمان کیرم از روی شرت مالیده شد به کونش. اونم یه کم خودشو داد بالا که قشنگ کیرم به بدنش برخورد کنه. دیگه فهمیدم اونم راضیه. بدون اینکه سنگینیم روش بیفته خوابیدم پشتش تنمو چسبوندم بهش، صورتمو بردم دم گوشش بهش گفتم پریسا خیلی دوستت دارم یه دفعه صورتشو از روی بالش بلند کرد و بهم گفت امیرجان من برات میمیرم بدجور دیوونم کردی.
لپای کونشو با دستم باز کردم صورتمو از پشت کردم لای پاش زبونم کردم لای کسش و لای کسش حرکت میدادم. بعدش انگشتم کردم تو کسش انقدر خیلی خیس شده بود انگشتم راحت رفت توش. هی میکردم توش در میاوردم صدای آه و اوهش در اومده بود. منم حسابی راست کرده بودم و داشتم با آب کس و بوی کس و صدای آه کشیدناش حال میکردم.
بهش گفتم برگرد. پاشد و برگشت نشست، تا پاشد سوتینش افتاد و سینه هاش مثل دوتا انار گرد و خوشگل و سفت افتاد بیرون. اولش خجالت میکشید مستقیم تو صورتم نگاه کنه ولی معلوم بود که اون از من بیشتر دلش سکس میخواد چون نزدیک 2 سال بود کیر ندیده بود.
چشمش به کیرم که داشت شرتم
25 216
ریسا خواب خواب بود معلوم بود بهتره که اینطوری غرق خواب بود. بیدارش نکردم، از خونه زدم بیرون و رفتم دنبال کارم.
غروب از سر کار که برگشتم سر راهم رفتم یه کم براش خرید کردم که من براش آشپزی کنم رفتم خونه پیش پریسا زنگ رو زدم و وقتی پریسا درو باز کرد دیدم با یه تاپ و ساپورت جلوم وایساده و تمام بدنش از روی لباس خود نمایی میکنه. موهاشم خوشگل کرده بود و سشوار کشیده بود. معلوم بود رفته بود حموم .
پریسا گفت چیه بد شدم؟ گفتم این چه حرفیه تو همیشه خوشگلی و الانم مثل پری شدی. یه خسته نباشید بهم گفت و صورتشو بوسیدم و اونم بوسید و ازش جویای حالش شدم که گفت بهترم و اما هنوز هم درد دارم.
رفتم تو آشپزخونه که دیدم غذاشم گذاشته و بهش گفتم من مثلا میخواستم امشب برات آشپزی کنم که پریسا گفت ممنونم ازت همینطوریشم حسابی تو این مدت بهت زحمت دادم و از کار و زندگی انداختمت.
من خیلی خسته بودم. شامو که خوردیم من رفتم دراز کشیدم و تا ساعت 11 خوابیدم. بیدار که شدم دیدم پریسا داره تلویزیون تماشا میکنه که معلوم بود منتظر من بود که بیدارشم و رفت میوه آورد خوردیم. بعدش بهم گفت اگه بازم برات سخت نیست بریم روغنو به بدنم بمال که انشاالله شاید تا فردا خیلی بهتر بشم و دیگه بهت زحمت ندم.
منم بخاطر اینکه بهترین شانس زندگیم رو از دست ندم گفتم صاحب عطاری گفت که باید بین 5 تا 7 روز این روغن رو استفاده کنی تا کاملا درد و کوفتگی رفع بشه.
پریسا رفت و طبق شب قبل آماده شد و صدام کرد اما امشب رفتم دیدم روی تخت خوابیده. بهش گفتم مگه تخت بخاطر اینکه فنریه اذیتت نمیکنه؟ گفت نه بهترم میتونم رو تخت دراز بکشم مشکلی نیست.
رفتم آروم پشتش خودش تابشو داد بالا اول پشت و گودی کمرشو چرب کردم و شروع کردم به ماساژ دادن. وای کونش تو ساپورت همچین گرد و قلمبه شده بود که دلم میخواست با تمام وجودم بهش حمله کنم و کس و کونش حسابی جر بدم.
گفتم حالا پاهاتو روغن بزم؟ خواست که خودش کمک کنه ساپورتشو بکشه پایین که یه کم از شرتشم همزمان با ساپورت اومد پایین. سریع با دست درستش کرد. منم آروم گرفتم ساپورتشو درآوردم که دیدم یه شرت نخی خوشگل صورتی پاشه. با دیدن شورتش و کون شق و رقش که داشت شرتشو میترکوند آب دهنمو همچین با صدای بلند قورت دادم فکر کنم شنید.
پشت پاشو که مالیدم با خودم گفتم باید یه حرکتی بکنم وگرنه اینطوری یه هفته هم ادامه بدم به هیچ نتیجه ای نمیرسم. روغنو ریختم روی پاش و دستمو کامل بردم لای پاشو مالیدم میخواستم هر طور شده دیوونش کنم که خودشم بخواد. همینطور که میمالیدم یه دفعه با لحن شوخی بهم گفت امیر امشب اگه دوباره شرتمو کثیف کنی کشتمت . منم دیدم سر شوخی رو باز کرده بهش گفتم دست من نیست انقد این روغن لیز و چربه هر کاری کنی مالیده میشه و اگه نمیخوای شرتت کثیف بشه باید درش بیاری .
گفتم الان مثل دیشب ضد حال میزنه و همش به خودم میگفتم نمیتونی دهنتو ببندی، الان پا میشه و میگه بسه دوباره ریده میشه به حالت.
تو همین فکرا بودم که پریسا بهم گفت امیر جان اگه همین جا بین خودمون میمونه و تو هم به چشم بد بهم نگاه نمیکنی شرتمو در بیار که باسنمم برام ماساژ بدی چون تو این دو شب نشد که روغن بمالی حداقل درد اونجا هم بهتر بشه.
منو میگی انگار تو کونم عروسی بود و خر کیف شده بودم و اما در عین حال شدیدا ضربان قلبم تند شده بود و صدای قبلمو مثل اکو میشنیدم. گفتم پریسا برام سلامتیت از هر چیزی مهمتره و بهم اعتماد کن. دست انداختم آروم شرتشو کشیدم پایین. واااااااااای خدای من کون مگه انقدر قشنگ میشه. دلم میخواست با صورت برم توش.
تازه فهمیدم که چ
25 216
انجام میداد. پریسا با دوستش تماس گرفت و بهش گفت که چی شده و اونم بهش گفت از بابام مپرسم و بهت میگم.
نیم ساعت بعد زنگ زد و به پریسا گفت که یه روغن که مخصوص درد و کوفتگیه از عطاری بگیره براش خیلی خوبه و زود خوبت میکنه. اسمشو بهم گفت و غروب که از سر کار برمیگشتم رفتم عطاری براش گرفتم و صاحب عطاری برام توضیح داد که دوره درمانش 5 الی 7 روزه و هر شب قبل از خواب بمالید و نیم ساعت ساعت صبر کنید جذب پوست بشه بعد لباس بپوشید.
شب رفتم خونه پیش پریسا و دادم بهش براش توضیح دادم که بهم گفت میخوای اگه تو سختته به مامانت یا یکی از زن داداشا بگم بیاد و اینکارو برام انجام بده؟ نمیخوام تو بیشتر از این تو زحمت بیفتی و اذیت بشی. گفتم نه من سختم نیست و کلی کلاس گذاشتم که من برای تو هر کاری میکنم و خودم انجامش میدم. دست انداخت بغلم کرد و صورتمو بوسید. بهم گفت مررسی که تو پیشمی و هوامو داری. منم از ته دل و با توجه به اون چیزایی که امشب دیده بودم صورتشو بوسیدم.
موقع خواب صدام کرد رفتم تو اتاق دیدم تشک پهن کرده و لباس راحتی هم پوشیده اما امشب بجای تیشرت یه تاپ تنش بود . بهم گفت امیر جان من آماده ام . از همون اولش من کرمم گرفته بود و میخواستم هر طور شده بهش نزدیکتر بشم. خواست دراز بکشه که گفتم پریسا اگه لازمه شلوارتو در بیاری همین الان درش بیار که من وقتی دستام چرب بشه دیگه نمیتونم درش بیارم.
انگار صورتش سرخ شده بود و خجالت میکشید. پشتشو کرد به من و شلوارشو در آورد و سریع دراز کشید که من از جلو نبینمش. آروم نشستم پشت پاش روغنو ریختم تو دستم شروع کردم به ماساژ دادن کمرش. حسابی کمرشو مالیدم. لامصب نمیدونم این روغنه چی بود. وقتی مالیدم به دستم دستام داغ شد. پشتشو که میمالیدم گرمای روغن و بدن پریسا با هم قاطی شده بود و داشت دوباره دیوونم میکرد. ولی به خودم گفتم عجله نکن حداقل 5 روز فرصت داری این کارو بکنی . پس همه چیزو خراب نکن بزار خودش چراغ سبز نشون بده.
ولی هیچ جوره نمیشد چشم پوشی کرد. کیرم مثل چوب شده بود و داشتم از دیدن بدن پریسا دیوونه میشدم.
تابشو دادم بالا پشتشو حسابی مالیدم هر از گاهی یه آخی میگفت و آروم میشد. همون شرت سفید پاش بود. رون پاشو داخل رونشو حسابی چرب کردم و ماساژ دادم. اومدم روغنو بریزم پشت پاش که ریخت یه کم رو شرتش و کثیف شد. خواستم پاکش کنم دست کشیدم روی شرتش دیدم بدتر پخش شد. گفتم پریسا ببخش شورتتو روغنی کردم. گفت اگه میدونستم کثیفش میکنی درش میاوردم ولی اشکال نداره فدای سرت دیگه شده. که من یه دفعه با پررویی گفتم میخوای درش بیارم بیشتر کثیف نشه، گفت نه لازم نیست. اون موقع نفهمیدم چرا نزاشت شرتشو در بیارم و فکر کردم نمیخواد چراغ سبز نشون بده.
من همینطور که پشت پاهاشو میمالیدم آروم آروم و یه سانت سه سانت هی به سمت داخل شرتش میرفتم و میمالیدم. نصف دستم از بغلای شرتش تو بود داشتم لپای کونشو میمالیدم و پریسا هم چیزی نمیگفت که پیش خودم گفتم حتما خوشش اومده بزار بیشتر دستمو ببرم داخل. همین که دستمو بردم سمت چاک کونش مثل برق گرفته ها بهم گفت امیر !!! چیکار میکنی. اونجارو نمیخواد بمالی بالای کمرمو بمال.
منم پشتش روغن ریختم تا زیر بند سوتینش مالیدم که پریسا بهم گفت امیر جان دستت درد نکنه کافیه. بازم به بهونه شستن دستام سریع بلند شدم رفتم بیرون که برآمدگی کیرم معلوم نشه و زود رفتم تو توالت و با همون دستای چرب و داغ کیرمو درآوردم و یه جق درست و حسابی زدم که با تمام قوا آبم پاشید بیرون.
اون شب هم گذشت و من بازم نتونستم کاری بکنم. اما امیدم به روزای آینده بود. صبح پ
25 216
گرم و تمیز و خوشگلی داشت. یه عطر خاصی داشت بدنش. بوی زنونه خوبی میداد. تا اون روز اصلا فکرشم نمیکردم که بتونم به بدن لختش دست بزنم و یا حرکسی روش انجام بدم.
یه کم که کمر و پشتشو مالیدم قلبم کمی تندتر میزد و آب دهنم یه کم خشک شده بود. پریسا گفت امیر همه جای پشتم و کمرم و پاهام درد میکنه پماد رو به همه جای پشتم بمال وگرنه شب از درد خوابم نمیبره. منم لباسشو تا جایی که میشد دادم بالا که قشنگ بند سوتینش معلوم بود و بدون اینکه چیزی بگم شروع کردم پماد مالیدن . ولی دهنم داشت سرویس میشد و صدام در نمیومد از بس که گرمای تنش و بوی سکسیش داشت دیوونم میکرد.
اما هم این اتفاق که براش افتاد و هم اینکه نمیخواستم همه چیز خراب بشه، نمیزاشت دست از پا خطا کنم.
پشتشو پماد مالیدم و قشنگ با آرامش ماساژ دادم بعد رفتم سراغ پاهاش، شوارش خیلی گشاد بود راحت از پاینن دادم بالا تا زیر زانوهاش. که یه دفعه پریسا گفت امیر جان پایین پام درد نمیکنه بیشتر از باسن تا بالای زانوم درد میکنه. من که از خدام بود لخت مادرزادش کنم اما یه کم فیلم بازی کردم که مثلا روم نمیشه گفتم آخه اونطوری باید شلوارتو در بیاری که پریسا خیلی عادی گفت باشه اشکال نداره خودت درش بیار از رو شلوار که نمیشه پماد زد. منم از خدا خواسته آروم شلوارشو کشیدم تا زانوهاش پایین که با یه کون خوشگل و تو پر و سفت و خوش فرم مواجه شدم. وای خدای من چی میدیدم، تصورم از اندامش خیلی خوب بود اما چیزی که میدیدم از تصور منم بهتر بود. قلبم داشت میومد تو دهنم. من یه عادتی دارم وقتی خیلی هیجانی و حشری میشم همزمان با قبلم نبض زیر گردنم به شدت میزنه. قبلم و نبض گردنم تند تند میزد. طوری که باور کنید گفتم الان صدای قبلمو میشنوه و تابلو میشم.
یه شرت سفید نو هم پاش بود که کونش حسابی داخلش خودنمایی می کرد. انگار خشکم زده بود که پریسا بهم گفت درش بیار دیگه. انگار متوجه مکث و نگاهم به بدنش شده بود که یه کم خودشو آورد بالا و من شلوارشو در آوردم.
شانس آوردم که شرت و شلوارم خیلی تنگ بود و کیرم با اینکه باد کرده بود، زیاد تابلو نبود و پریسا هم که درمر خوابیده بود چیزی نمیدید.
پمادو ریختم پشت رون پاش و به همه جای رونش مالیدم. انگار هی داشت بدنش گرم تر میشد و بیشتر منو تحریک میکرد. دستمو آروم می بردم به سمت داخل رونش و میاوردم بیرون که همه جاشو مالیده باشم. میدونستم کونشم درد میکنه و دلش میخواد بمالم ولی نه اون روش میشد بگه و نه من جرات داشتم بی گدار به آب بزنم. تا جایی که میشد رفتم بالاتر و نزدیک لبه های شورتش که لپای کونش ازش زده بود بیرون رو یه کم مالیدم یه آخ آخی گفت و بهم گفت امیر خیلی باسنم درد میکنه. منم از بس آب دهنم خشک شده بود و قبلم تند میزد لال شده بودم و نمیتونستم حرف بزنم. با زور دهنم باز کردم و بهش گفتم پریسا جان بیشتر از این برم بالاتر شرتت پمادی میشه که یه دفعه ضد حال شد و بهم گفت باشه بسه دستت درد نکنه فقط کمکم کن کمربند طبی رو ببندم و بعدش دراز بکشم.
سریع به بهانه آوردن کمربند پاشدم و از اتاق اومدم بیرون که کیرم تابلو نشه. ریده شد به حالم و گفتم لعنت به دهانی که بی موقع باز شود.
اون شب گذشت و پریسا خوابید و منم رفت تو حال خوابیدم و تا صبح همش بدن ناز و کردنی پریسا جلوی چشمم بود.
صبح بیدار شدم رفتم به پریسا یه سر بزنم که دیدم بیداره و انگار بازم خیلی درد داره. بهم گفت امیر آمپول دیشب و پماد و مسکن هایی که خوردم اثرش رفته و الان دوباره درد دارم.
بابای یکی از دوستای پریسا که با هم از دوران دانشگاه آشنا شده بودن و خیلی صمیم بودن، طب سنتی
25 216
شد تا من میرم و میام پریسا استراحت کنه.
وقتی برگشتم و در رو باز کردم با بدترین صحنه عمرم مواجه شدم و تمام هیکلم از ترس یخ کرد. دیدم یا خدا پریسا غرق روی زمینه و ولو شده کف آشپزخونه و ناله میکنه. از ترس داشتم سکته میکردم.
پرسیدم چیشده پریییییییسا !!!
پریسا فقط میگفت به دادم برس که مردم. با دیدن چهارپایه فهمیدم که اوضاع از چه قراره و پرت شده رو زمین.
پریسا که میخواسته هیچ کاری برای بعداز شام که دیگه حال کار کردن نداشتیم نمونه، تا من رفتم بیرون رفته بود بالای چهارپایه که بالای کابینتا و درای کابینتارو دستمال بکشه که چهارپایه تعادلش به هم میخوره و از اون بالا به پشت با کمر میفته کف آشپزخونه. فقط خدا رحم کرد سرش به زمین نخورده بود.
به زور بلدش کردم بردم نشوندمش روی مبل لم داد. مانتو و روسریشو آوردم دادم بپوشه که با یه بدبختی و به کمک من پوشید و زنگ زدم آژانس اومد که ببرمش بیمارستان. اصلا نمیتونست رو پاش وایسه و منم زیر بغلشو گرفتم و بردم تا جلوی در ماشین و راننده در رو باز کرد پریسارو آروم نشوندم روی صندلی جلو و خودمم نسشتم عقب.
بردمش با آژآنس تو حیاط بیمارستان، زیر بغلشو گرفتم آروم آروم بردمش داخل. هرجاشو که میگرفتم از درد ناله میکرد. خلاصه نوبت ما شد و رفتیم داخل دکتر معاینه کرد و عکس رادیولوژی گرفتن و همه چک آپ ها انجام شد که خدارو شکر جاییش نشکسته بود و فقط پشت کمر و پاهاش ضربه دیده بود و کوفته شده بود و به شدت درد میکرد. بهش فکر کنم آمپول مسکن یا شل کننده عضله زدن که بعد از نیم ساعت دردش کمتر شد و دیگه ناله نمیکرد.
خلاصه بعد از تجویز دارو و هر چیزی که لازم بود راهی شدیم بریم خونه و سر راه دارو و پماد و کمربند طبی و هر چی بود گرفتم و رفتیم خونه. دکتر بهش پماد داده بود باید به تمام جاهایی که کوفته شده بود و درد داشت میزد و میبست تا اثر کنه و چندتا مُسکن.
پریسا که نای حرف زدن نداشت و معلوم بود بدجور بدنش ضرب دیده مانتوشو درآورد بقیه لباساشم کثیف شده بود که باید عوض میکرد اما سختش بود. من رفتم بیرون از اتاق و لباساشو عوض کرد و چون تخت اتاقش فنری بود و نمیشد روی اون بخوابه، براش تشک پهن کردم و کمکش کردم رفت و به پهلو دراز کشید که معلوم بود راحت نیست و انگار بازم به پهلو درد داشت.
باید دمر میخوابید و چون شلوارش از این شلوارای گشاد و شل بود و مسلماً دمر میخوابید کونش قلمبه معلوم میشد. داشتم از اتاق میومدم بیرون که کلی ازم تشکر کرد و گفت ببخش که هم بخاطر خونه هم بخاطر من این همه تو زحمت افتادی.
گفتم چی میگی پریسا من کاری نکردم، من و تو این حرفارو نداریم . شامم زهر مارمون شده بود. رفتم دیدم غذاها سرد شده و هر دوتاشو ریختم تو قالبمه و گرم کردم و بردم تو اتاق باهم بخوریم که پریسارو تکیه دادم به لبه تخت و پشتش بالش گذاشتم و غذا رو خوردیم و پریسا دوباره دراز کشید.
باید پماد به پشتش میمالید و بعد میبست و میخوابید. پریسا صدام کرد امیر جان میشه این پمادرو برام بمالی؟ هم این که همه جام درد میکنه هم اینکه اصلا خودم نمیتونم دست و بالم و تکون بدم، زحمتشو تو بکش.
دمر خوابید پماد رو گرفتم کنارش نشستم و لباسشو یه کم زدم بالا که ازش بپرسم کجات درد میکنه و کجا رو پماد بزنم که دیدم یه کم پشت کمرش کبود شده بود و معلوم بود کونشم ضربه دیده.
پماد رو مالیدم به کمرش و شروع کردم به مالیدن به جاهایی که میدیم کبود شده و حس میکردم کوفته شده. با تماس دستم به پشتش آخ و ناله میکرد چون تمام بدنش درد داشت. اولش از ناراحتی اینکه بدنش ضرب دیده بود اصلا به شهوت و این چیزا فکر نمیکردم. بدن
25 216
من و عمه پریسا
#ماساژ #عمه
درود برهمه دوستان
امیر هستم 32 ساله ساکن شیراز و متاهل.
یه عمه دارم به اسم پریسا که فاصله سنیش با من خیلی کمه و الان 36 سالشه و تو بچه های برادراش با من از همه صمیمی تره و خیلی خیلی دوسش دارم و که هر کاری بخواد براش انجام میدم.
خیلی هیکل بیستی داره. تو پر و گوشتی اما در عین حال متناسب. سینه 80 و قدشم بین 165 تا 170. وزنشم تقریبا 70 کیلو میشه. من همیشه تو کف اندامش بودم، هر وقت لباسای جذب میپوشه به معنای واقعی حشری کننده میشه و همش زیر چشمی حواسم بهش هست.
خیلی دوست داشتم اون بدن خوشگلشو لخت ببینم و سینه ها و اون کون طاقچه ای دیوونه کنندشو با دستام لمس کنم و حسابی ازش لذت ببرم. یا اینکه لبامو بزارم روی کسش جوری براش میک بزنم که از خود بی خودش کنم. بارها همه این چیزارو تو ذهنم تصور کردم و به عشقش جق زدم.
باهاش دست میدادم، روبوسی میکردیم و با هم شوخی هم میکردیم اما هیچ وقت جرعت نکردم کوچیکترین حرکتی روش انجام بدم. هم بخاطر اینکه اگر یه درصد بابام میفهمید جرم میداد و هم بخاطر اینکه خیلی رابطمون باهم خوب بود و اصلا دلم نمیخواست این صمیمیت خراب بشه.
پریسا 25 سالگی ازدواج کرد و بعد از 3 سال شوهرش تو تصادف فوت کرد و تنها شد.
خونه شون اجاره ای بود، پول پیش خونه رو گرفت و رفت پیش مادرش یعنی مادربزرگم و دوتایی با هم زندگی میکردن.
مادربزرگم هم سنش بالا بود و 2 سال بعد فوت کرد و پریسا بنده خدا بازم تنها شد و بابام و عموهام بعد از کارای انحصار وراثت اون خونه رو زدن به نامش که یه سرپناه داشته باشه.
بعد از فوت مادربزرگم پریسا تا یه مدت خونه ما و عموهام بود و بهش خیلی محبت میکردن که حس تنهایی نکنه. بعد از 3 ماه پریسا تصمیم گرفت باز برگرده تو همون خونه مادربزرگم که الان خونه خودش بود و تنهایی زندگی کنه.
از روزی که رفت خونش، بابام به من گفت برو پیشش و نزار تنها بمونه و هر کاری داشت انجام بده و هر چی لازم داشت براش بگیر. البته هر ماه بابام و عموهام براش پول میریختن و نمیزاشتن کم و کاستی داشته باشه.
من در هفته حداقل 4 شب پیشش میموندم و روزا هم که سر کار میرفتم. باهاش خیلی راحت بودم و هر وقت میرفتم پیشش خیلی خوشحال میشد و منم پیشش حس خوبی داشتم.
خونه ای که توش زندگی میکرد یه کم تعمیرات نیاز داشت. بابام تصمیم گرفت یه کم به ظاهر خونش برسه که پریسا اومد چند روز خونه ما و بابام کچ کار و بنا آورد و خونه رو مرتب کردن و موند یک سری کارای جزئی مثل رنگ و نصب کلید و پریز و لوستر و تعویض روشویی توالت و یه سری کارای دیگه که من چون میتونستم این کارارو انجام بدم قرار شد من انجام بدم.
3 روز سر کار نرفتم و همه کارهارو انجام دادم و پریسا هم تاجایی که میشد کمک میکرد و موند فقط تمیز کاری که من به پریسا گفتم فردا هم سرکار نمیرم، میمونم همه جارو تمیز کنیم که دیگه کارا تموم بشه و وسایلو بچینیم.
پریسا گفت منم میام کمک که فرداش از 8 صبح با هم رفتیم و شروع کردیم به تمیزکاری که تا غروب کارا تموم بشه.
بیشتر جاهارو تا ساعت 2 تمیز کرده بودیم که خیلی گشنمون شده بود، فست فود سفارش دادیم و خوردیم دوباره شروع کردیم به کار و تا 7 و خورده ای تمیزکاری تموم شد و فقط و فقط موند دستمال کشیدن کابینتا و پاک کردن رنگ از روی کابینت ها که قرار شد همه وسایل رو بچینیم و اون کار رو آخر از همه انجام بدیم.
خلاصه وسایل رو چیدیم و چند بار جابجا کردیم تا به دل پریسا بشینه و حسابی خونش خوشگل و تمیز شد. تا به خودمو اومدیم دیدم ساعت تقریبا 9 شده و باز گشنمون شد و من گفتم میرم از سر کوچشون که یه کترینگ بود غذا بگیرم و قرار
25 216
حشتناک خوبی داشتم محکم بغلم کرده بود و گفت: کثیـفت کردم ببخش
ولی صداش معمولی نبود داشت گریه میـکرد!
عملا موندم که چرا اینجوری شد! چه غلطی کنم حالا! گفتم عه مامان گریه چرا! فدا سرت اشکال نداره
ولی گوش نمیداد چیزیم نمیگفت فقط گریه میکرد
من: به من خیلی خوش گذشتا گریه نکن طاقت اشکاتو ندارم!
صورتش مالید به شونم که اشکاشو پاک کنه، گفتم قربون اشکات برم گریه نکن! یهو بینیشم کشید بالا و مالید رو کمرم
البته چیزی بیرون نیومد ولی خب انواع کثیف کاریارو داشت رو انجام میداد!
آروم از روم رفت کنار و گفت وایسا دستمال بیارم،
چرخیدم و نشستم رو فرش، سرم انداختم پایین و گفتم کار از دستمال گذشته مامان!
ی نگاه به من و فرش انداخت و لبش گاز گرفت
متاسفانه فقط خودش نبود که کثیف کاری کرده بود، منم اون لحظه که داشت ارضـ ــا میشد آبم اومد و همونجا خالی کردم
اشکاشو کامل پاک کرد و نگاهم کرد و گفت این چه گندی بود ما زدیم!
من: ولی چقدر خوب بود!
تا قیافمو بعد از گفتن این جمله دید خندش گرفت
چشام تو ماکزیمم حالت ممکن باز بود و خیلی پوکر فیس و متحیر داشتم فرش نگاه میکردم این جمله رو گفتم، خودمم احساس کردم مثل ی بلوط نشستم وسط فرش
خوشبختانه یکم خندید و حالش عادی شد، دستمالو از رو میز برداشت انداخت رو زمین، داشتم خودمو پاک میکردم که گفت: پوریا
نگاهش کردم و گفتم جانم
مینا: سرده! تو سردت نیست؟
من: لباساتو بیارم؟
مینا: پتو میخوام
رفتم از اتاقم پتوم اوردم پیچیدم دورش و نشستم کنارش، دوتایی نشسته بودیم فرش نگاه میکردیم و به این فکر میکردیم حالا باید چه خاکی تو سرمون بریزیم! چجوری تا صبح مثل روز اول تمیزش کنیم!
پایان
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
