شهر داستان | رمان
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 شهر داستان | رمان 的分析概览
频道 شهر داستان | رمان (@dastanromancity) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 25 216 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 267,并在 伊朗 地区排名第 13 362 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 25 216 名订阅者。
根据 27 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -591,过去 24 小时变化为 -23,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 11.45%。内容发布后 24 小时内通常能获得 3.91% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 2 888 次浏览,首日通常累积 985 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
- 主题关注点: 内容集中在 کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
尚未提供频道描述。
凭借高频更新(最新数据采集于 28 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
25 216
订阅者
-2324 小时
-1407 天
-59130 天
帖子存档
25 202
که لباش با گوشم داشت و لحن صداش و حرارت نفساش قشنگ یجوری شدم! قلقلکم اومد سرمو تکون دادم و گفتم واااییییی نکن
دستم اوردم بالا گذاشتم رو گوشم تا خواستم یکم بمالمش که اون حس قلقلک از بین بره دستمو گرفت کشید عقب! گفتم چرا خب؟!
مینا: همینجوری
انگشتاشو کشید لای موهام و خودش با اون دستای ســکـ سیش گوشمو مـاسـاژ داد، صورتم کج بود لپم رو زمین، بعد که یکم انگشتاشو کشید رو صورتم و با ابروهام بازی کرد سرشو نزدیکتر کرد و لپم رو بوسیـد، بوسـه ی شیرینی بود، خیلی آروم و رمانتیک لباشو چسبوند رو لپم و سی چهل ثانیه ای طول کشید!
چشامو بستم و گفتم یدونه دیگه یدونه دیگه
انگشتاش کشید لای موهام و گفت: یدونه چی؟
من: بوسـم کن
دوباره لباشو چسبوند به لپم این بار طولانی تر از قبلی، یجور خاصی آرامشبخش بود البته اینم که بدنم زیر حجم تنش بود هم بی تاثیر نبود
از چند دقیقه قبل آروم تر شده بودم، اون حس هیجان و حـــ ــشر کمتر شده بود ولی متاسفانه نذاشت زیاد طولانی بشه!
کم کم داشت خودشو مثل مار تکون میداد و پایین تنهش رو باســـ ــنم منقبض میشد و بهم فشار میداد، این مدلی نه دیده بودم نه شنیده بودم آروم گفتم خوبی؟
گردنمو آروم بوسید و گفت هیسس هیچی نگو
دیگه چیزی نگفتم ولی تو دلم گفتم خداروشکر کـــ ــیر نداره!
ساکت و بی حرکت به شکم خوابیده بودم، ولی حرکات مامان رو پشتم هر لحظه داشت جالب تر میشد!
با دستاش بازو و شونمو فشار میداد گاهی هم چنگ میگرفت ولی انقد هیجان انگیز بود که صدام در نمی اومد دلم میخواست راحت باشه هر کار دلش میخواد بکنه، ولی فقط کاش چنگ بود! یهو گردن یا استخونای کتفمو گاز میگرفت که درد ناجوری داشت، البته گاهی هم لپش میکشید رو شونم که نرم بود و لذتبخش!
سینـهش چسبیده بود به کمرم، سوتیـن داشت ولی سوتیـن نرمی بود، دوتا چیز نرم رو کمرم که با تکون خوردنای سرش چپ و راست میشد، یکم پایینتر از سینـه اینم قشنگتر بود!
تاپش رفته بود بالا شکم لخـــ ــتش چسبیده بود به گودی کمرم، وقتی نفس میکشید بالا پایین میشد قشنگ حس میکردم نافش کجاست!
چشامو بستم و خودمو کامل در اختیارش گذاشته بودم که هر کار میخواد بکنه
دقیقا بدنش موازی با بدنم نبود، کمی پایین تر میشه گفت رو تپل باســـ ــن سمت راستیم بود، وقتی پایین تنه رو تکون میداد چوچــول و کبـــ ــصش محکم به باســـ ــنم مالیده میشد! اولاش فقط ی چیز نرم بود ولی یکم که گذشت راحت تر تکون میخورد، خیس شدن باســـ ــنم حس میکردم و لیز خوردنش خیلی حال میداد
ی پاش کنارم رونم بود و هی فشارش میداد به پام ولی اون یکی پاشو خیلی جابجا میکرد! میذاشت وسط پام و ی پامو از دو طرف با پاهاش فشار میداد، بعد کلا میبرد اونور دوتا پاهام بین پاهاش قرار میگرفت
چند دقیقه ای ترکیب همه اینا داشت رخ میداد، وحشتناک حال قشنگی بود تا اینکه با صدای لرزان آروم نزدیک گوشم گفت: اذیـت، نیستی؟
یکم داشت میلرزید وقتی با این لحن این سوال ازم پرسید یجوری شدم، هیچی عادی نبود آروم گفتم: ویییی نه عشقم راحت باش
وقتی دید منم ی کوچولو لرزیدم لرزشش بدتر شد
لپش چسبیده بود به شونهم و نفس نفس که میزد همش میخورد به پوستم، خودش روم تکون میداد و بازو هامو چنگ میگرفت
موهاش پخش بود رو گردن و گوش و صورتم! جر خوردم تا بخاطر قلقلکم که می اومد تکون نخورم ولی بالاخره ارضـــ ــا شد، نمیدیدم پایین چه اتفاقی افتاده ولی باسنم خیس خیس شده بود! داغ لزج و لیز
ی حـال و
25 202
ااه میکرد! ی حال ناجور عجیبی داشت دستمو از زیر پام دراوردم ولی سرشو برد عقب و گفت: دستت همونجا باشه
من: ماماااان
مینا: آدم باش پامیشم میرما
دستمو برگردوندم زیر پام و داشتم نگاهش میکردم، پاشد سرپا و سرش آورد نزدیک گردنم، چشامو بستم و آماده که گردنمو ببـوسه ولی بازم فقط داشت هاااه میـکرد! ی حرارتی میخورد به گردنم که وصفش خیلی سخته، هیچی واسم قابل حدس نبود نمیدونستم بعدش میخواد چیکار کنه
من: میشه یکی لباتو ببـوسم فقط یدونه
آروم نزدیک گوشم گفت لبام؟
من: آره
سرشو اورد جلو، لباشو غنچه کرد و گفت بیا
تا سرمو بردم جلو رفت عقب و زد زیر خنده
از جام بلند شدم و گفتم چرا اینجوری میـکنی!
جدی گفت: بشین ببینم نگفتم که پاشی
من: آخه مامااان
مینا: مامانو زهـرمار بشین دیگه، این ی امتحانه میخوام ببینم طاقتت چقدره وای بحالت اگه از امتحان رد بشی و دستت بهم بخوره
ی هووف گفتم و نشستم، دستامم کردم تو! نه ببخشید زیر رون پام قرار دادم
من: خب بگو چیکار کنم؟
مینا: پاشو
من: چشم
پاشدم ایستادم بعد گفت شلوار بکش پایین، خوشحال شلوار و شــورتمو کشیدم پایین
مینا: کامل درش بیار
دراوردم و پرسیدم پیراهنمم دربیارم؟
ی نگاه به پاهای لخـــ ــتم انداخت و گفت: دوس داری دربیاری؟
وقتی گفتم آره گفت خب دربیارش
در اوردم و کامل لخـــ ــت ایستاده بودم، به پاهای خوشگلش نگاه کردم قند تو دلم آب شده بود که قراره ی حال اساسی بـکنم، تو همین فکرا بودم که به زمین اشاره کرد و گفت دراز بکش
تخت دراز کشیدم، اومد سمتم پاشو گذاشت رو شکمم و گفت زرنگ خان اینطرفی نه! بچرخ
تعجب کردم ولی خب چه اهمیتی داشت هر کاری ازم میخواست مطمئنن لذتبخش بود، چرخیم و لپمو گذاشتم رو فرش
نشست کنارم و دستش گذاشت رو باســـ ــنم و گفت تنبیهت کنم؟
من: به چه جرمی؟ کار بدی نکردم که!
خندید و گفت کل وجودت جرمه تو توله سگ
دستش از رو باســـ ــنم برداشت ولی به ثانیه نکشید که شلپق محکم زد رو باســـ ــنم …
یکم درد که داشت ولی نه اونقدری که نشه تحمل کرد، ازم پرسید دردت اومد
همونجوری که لپم رو فرش بود گفتم نوچ
مینا: پرو رو ببین!
دومی و سومی رو محکمتر زد، خدایی دیگه داشت درد می اومد گفتم خوبه منم تو رو بزنم؟
باســـ ــنمو چنگ گرفت و گفت تو غلط میکنی منو بزنی
یکم ناجوانمردانه داشت چنگ میگرفت ناخناش مثل خنجر بود گفتم وای وای مامان چنگ نگیر ناخنات تیزه همون زدن بهتره
مینا: هیس حرف نباشه
تازه انگار نقطه ضعف ازم گرفته بود، نشست رو ساق پام و ناخناشو میکشید پشت رون پام و باســـ ــنم
من: مگه گربهای تو! چرا چنگ میگیری؟
یدونه دیگه محکم زد رو باســـ ــنم و گفت: منو به حیونا تشبیه نکن خر
خدایی نرمی باســـ ــنش رو زانو و پشت ساق پام عالمی داشت، دیگه چیزی نگفتم و داشتم از این نرمی بدن لذت میبردم که دوتا دستاشو گذاشت رو باســـ ــنم و بازش کرد!
من: ماماااان اینجوری نکن خب خجالت میکشم!
مینا: برم سوسیستو بیارم فرو کنم اینجا؟
من: بخدا هیچکی با بچش این کارو نمیکنه!
دستاشو ول کرد و در حالی که داشت به باســـ ــنم مشت میزد گفت: آشـغال تو کاری مونده که با من نکرده باشی! زندگی ندارم از دستت
پیشونیم گذاشتم رو زمین و در حالی که داشتم کتک میخوردم گفتم اسیر شدیم، دیگه اعتراضی نکردم اونم یکم که حرصشو خالی کرد خوابید روم
من: آههه اینجوری خیلیییی خوبه
واقعا نرم بود بجز تاپی که تنش بود بقیه جاهاش لخـــ ــت بود، دلم میخواست این سنگینی وزن همیشه روم باشه، دوباره لپم گذاشتم رو فرش و گفتم: آخیی خیلی خوبی مامان عاشقتم
لباشو اوردم به فاصله چند میلیمتری گوشم و گفت: دوس داری؟
با تماس کمی
25 202
ش میخورد به باســـ ــنش
ی منظره خیلی باحالی بود دلم میخواست برم جلو لبامو بکشم رو پاهاش ببوسمـش گازش بگیرم و حتی شاید کیـــ ــرم بذارم اون وسط!
از ی طرف قول داده بودم بهش دست نزنم از ی طرف بدن به این خوشگلی جلوم خوابیده بود و نمیشد کامل در اختیارم باشه
شاید یک ربعی گذشت منم با اینکه گوشی دستم بود فقط داشتم به مامان نگاه میکردم، مست زبان خوندن بود، تو همون حالت که رو شکم خوابیده بود جملات واسه خودش تکرار میکرد و تو دفتر مینوشت، انرژی و پشتکارش واقعا جذاب بود ولی خب چیزای دیگم بود که جذاب باشه …
پاهاش و باســـ ــنش مدام تکون میخورد، تو دلم گفتم کاش زن خودم بود! فکر اینکه میشد الان کیـــ ــرم اون وسط باشه تا ته بره توش بدجور تحریــکم کرده بود ولی خب قول داده بودم! با اینکه سخت بود ولی اصلا دلم نمیخواست بد قولی کنم و اعتمادش بهم از بین بره
یکم که گذشت دیدم واقعا نمیشه، از بس از رو شلوار کیـــ ــرمو مالیده بودم و فشارش دادم داشت زخم میشد، دستم بردم زیر شلوار و درش اوردم گفتم حداقل جـــ ــق بزنم! با نگاه کردن به این منظره زیبا داشتم میزدم که یهو مامان برگشت نگاهم کرد
مینا: دقیقا داری چه غلطی میکنـی؟
دستم دور کیـــ ــرم بود، تکونش ندادم و گفتم هیچی!
مینا: منو نگاه میکنی و جـــ ــق میزنی؟!
من: خب نزدیکت نشدم که چیکار به تو دارم
مینا: من شلوار نپوشم که تو ببینی و جـــ ــق بزنی!
مظلومانه گفتم اشکال داره؟
کامل برگشت و دستش گذاشت رو کبـــ ــصش و گفت: ذوق میکنم پسـر دارم باید این کار کثیفو بکنی!
من: مامان اذیـت نکن دیگه، سر قولم موندم اینجا نشستم تکونم نمیخورم تو درستو بخون کاریت ندارم
مینا: یعنی تا تهش میتونی سر قولت بمونی؟
من: البته که میتونم! حرف زدیم زیر حرفم نمیزنم
دوباره دراز کشید ولی نه کامل، پاهاش دراز بود ولی آرنج دستاش رو زمین تکیه داده بود و بالاتنش بالا بود و بهم نگاه کرد، کبـــ ــصش کامل مشخص بود
مینا: دستتو رد کن
من: آخه چرا؟
مینا: اینی که من میگم بگو چشم
گفتم چشم و دستمو از کـــ ــیرم رد کردم، پاهاشو باز کرد و با معنی کامل مشخص بودن بهتر آشنا شدم
پاهاش، خودش واقعا همه چیز ســکـ سی و تحریــک کننده بود
دستشو گذاشت رو کبـــ ــصش و یکم مالیدش، گفتم به من میگی دست نزن بعد خودت میمالی؟!
مینا: من زورم زیاده هر کار بخوام میکنم حرف نزن
واسه اینکه ناخودآگاه به کیـــ ــرم دست نزنم دوتا دستمو بردم زیر رون پام و نگاهش میکردم، کامل خوابید رو زمین بعد پاهاشو بلند کرد صاف بالا و گفت چطوره؟
پشت رون پا، باســـ ــنش حتی سوراخشم کامل پیدا بود صورتی و شیک بود
میدونستم اگه خیلی تعریف کنم به ضررم میشه گفتم: خوبه بدک نیست
پاهاشو خوابوند و یکم چرخید و به پهلو دراز کشید، پوکر فیس نگاهم کرد و گفت بدک نیست!!! همین؟
من: چی بگم خب؟
مینا: هیچی نگو اصلا هیس
پاشد اومد نزدیکم و تو چشام نگاه کرد و گفت اگه بدک نیست این چرا داره میترکه؟
کیـــ ــرم تو ماکزیمم حالت ممکن شـــ ــق بود، گفتم نمیدونم از خودش بپرس
خندید و گفت از خودش؟ اوکی
نشست جلوم لبشو نزدیکش اورد و آروم گفت: تو چرا انقد بزرگی؟
حرارت نفساش خود به کیـــ ــرم، فکر کردم الان میبرتش تو دهنش ولی رفت عقب! قشنگ آب روغن قاطی کردم
من: مامااااان انقد ظالم نباش دیگه
مینا: چیکار کردم مگه؟!
من: بابا حرارت نفست خیلی داغ بود بخورش ترو خدا
قهقهه زد و گفت آشـغال، مگه من مسخرتم که این مسخره رو دم به دقیقه بخورم
با نگاه مظلومانه ای گفتم: ترو خدا، گناه دارم بقران
یکم دلش واسم سوخت، دوباره سرشو آورد نزدیک ولی فقط نزدیک، داشت کیـــ ــرمو ها
25 202
دربیارم که نشکنه؟
یدونه از این قاشق چوبی بزرگا یا شایدم کفگیر دستش بود که باهاش سیبارو هم میزد گرفت سمتم و گفت خوبه منم اینو فرو کنم تو حلقت؟!
من: فرو کن باشه قبول فقط بذار منم اینو فرو کنم
سوسیس شکسته رو گرفتم بالا
مینا: وااای تو دیگه چه جونوری هستی آخه چی بهت میرسه اینو تو من بدبخت فرو کنی؟
من: تنها آرزوم در حال حاضر امشب همینه!
با ی نگاه مملو از تاسف سرشو تکون داد و گفت: خاک بر سرت که آرزوت این نباشه! بیا فرو کن تو یکی به آرزوت برسی …
پاهاشو یکم باز کرد و رفتم زیر در حالی که ذوق مــرگ بودم گفت: فقط مراقب باش خیلی آروم
من: چشم
اول رونش بوسیدم و دستمو بردم بالا، سه تا انگشتم گذاشتم روش و یکم تکونش دادم نرم و گوگولی بود، سوسیس بردم بالا کشیدم روش ولی منکه کلا ناشی بودم تو اون حالتم گم کرده بودم سـوراخ کجاست :/
هر کجا فشار میدادم نمیرفت تو
مینا: اصلا نمیدونه کجا میخواد فشار بده فقط آرزو داره!
یکم سرمو بردم بالاتر دوباره پاشو بوسیدم و گفتم راهنمایی کن خب، اینجاس؟
مینا: یکم پایینتر
من: اینه؟
مینا: آره
من: نمیره چرا؟!
یعنی در احمقانه ترین حالت ممکن بودم! مامان پای گاز در حال سرخ کردن قارچ و سوسیس، من بین پاش نشستم دارم زور میزنم سوسیس فشار بدم تو کبـــ ــصش! بعدها بهش فکر کردم این چه کار تباهی بود انجام دادم
مینا: بازیت تموم کن که غذا دیگه آمادس
بالاخره ی کوچولو از سوسیس رفت داخل، مامان ی اوف گفت و بعدش گفت کافیه بیشتر نره تو
منم همونو یکم عقب جلو کردم و رونش میبوسیدم، انتظار داشتم تحریــک بشه ولی انگار اونی که داشت هر لحظه تحریــک میشد خودم بودم
مامان چرخید و گفت بسه پوریا خسته شدم
درش اوردم و پاشدم، شام آماده شده بود نشستم خوردیم، در حین خوردن پاهاش که پشت میز پیدا نبود تاپم که تنش بود و مثل همیشه به نظر میرسید، ساکت و بدون اینکه چیزی بگیم شام خوردیم
بعد که تموم شد مامان پاشد ظرفارو چید تو سینک و گفت برو شلوارمو بیار دیگه بسته
من: نه مامان
مینا: نه و زهر مار
من: چی میشه همینطوری باشی
مینا: میبینی بیشتر دلت میخواد، همینطوریشم به زور دارم جمعت میکنم
من: نه قول میدم دلم هیچی نخواد دستم بهت نزنم
مینا: کی! تو؟
من: بخدا قول میدم
مینا: ظرفارو بشور حرف نزن
ی نگاه به ظرفا کردم و گفتم مگه من کوزتم هر شب هرشب!
مامان از آشپزخونه رفت بیرون منم سریع پشت سرش رفتم بیرون، داشت میرفت سمت اتاق که لباس بپوشه، خودمو رسوندم تو چارچوب در و نذاشتم وارد بشه
من: این بار به حرفم اعتماد کن اگه بهت دست زدم یا نزدیکت شدم دیگه به حرفم گوش نده
مینا: گمشـو کنار
من: بخدا حیف باشد بر چنین تن پیراهن
مینا: یعنی من اختیار لباس پوشیدنمم ندارم!
من: نه نداری مگه خونه باباته که هر کاری میخوای بکـنی
گردنم گرفت و گفت: تو الف بچه باید واسه من تعیین تکلیف کنی؟ خفـت کنم؟
من: خفـه کن
یکم فشار داد ولی خندش گرفت برگشت سمت پذیرایی، منم گفتم باریکلا برو به درس و مشقت برس تا منم برم ظرفارو بشورم
سرشو تکون داد و رفت سمت کتابا منم رفتم تو آشپزخونه
ظرفارو که شستم اومدم بیرون گفتم: به بابا بگم وقتی نیست ازم بیگاری میکشی کار بهم میدی؟
بدون اینکه سرشو از رو کتابا بلند کنه گفت: بگو زنتم لخـــ ــت میکنم نمیذارمم لباس بپوشه
من: خب بعد منو لخـــ ــت میـکنه که!
مینا: بهتر! کاش ی کار دیگم باهات بـکنه که آدم بشی
نشستم رو مبل و گوشیمو برداشتم، اول برگشت نگاهم کرد منم گفتم راحت باش قول دادم هیچ کاری نمیکنم …
ولی بعد از ده دقیقه تو همون حالتی که به شکم خوابیده بود و میخوند و مینوشت پاهاش تکون میداد گهگاهیم پاشنه پا
25 202
کم بغـل کرده بودم چشامو بستم و گفتم: بیا چشامو بستم نمیبینم دو دستی بزن
یکم سیلی و مشت بهم زد ولی خودشم خندش گرفته بود
وقتی دیدم داره شلوارو از دستم میکشه چشامو باز کردم و گفتم بخدا نمیدم مامان، همینجوری باش …
یکم حرف زدیم و زبون ریختم تا قبول کرد یکم دیگه بی شــورت و شلوار باشه واقعا نمیفهمم چرا نمیپذیرفت خونه اینجوری خوشگل تره!
مینا: حالا چی درست کنم کوفت کنی؟
من: نمیدونم، ی چیز خوشمزه
مینا: سیب و قارچ خوبه؟
من: یسسس عالیه
دوتایی رفتیم تو آشپزخونه مامان چندتا سیب زمینی برداشت پوست بکنه منم از یخچال قارچ و سوسیس دراوردم، خرد کردن سیبا یکم طول میکشید منم نشسته بودم رو صندلی و از پشت باســـ ــنش که تکون میخورد نگاه میکردم منظره بینظیری بود
یکم که نگاه کردم یهو جوگیر شدم رفتم پشتش نشستم دوتا دستمو گذاشتم رو باســـ ــنش و تکون دادم و گفتم گیلی گیلی گیلی
مامان با تلفیق از خنده و حرص گفت خاک تو سر بی عقلت
یکم که تکونش دادم و دست کشیدم رو پاهای لخـــ ــتش و داشتم از دیدن منظره و این بدن نرم لذت میبردم مامان گفت پاشو جلد سوسیسارو بکن پاشو
پاشدم و تا چندتا سوسیس پوست کندم سیبا هم آماده شده بود، مامان رفت سمت گاز من رفتم سراغ ایده احمـقانه بعدیم، ی دونه از سوسیسارو که لخـــ ــت کرده بودم برداشتم رفتم پشتش نشستم و سوسیس رو فشار دادم لای پاهاش!
مثل گربه ای که بی خبر بهش دست زده باشی پرید و چرخید سمتم، سوسیس گرفتم بالا و با لبخند گفتم سوسیس بود 😬
از نگاهش مشخص بود دلش میخواست شلوارمو بکشه پایین و همون سوسیس چنان بهم فرو کنه که از اونورم دربیاد ولی خب روغن داغ شده بود و باید به ادامه آشپزی میرسید فقط یکم فحـشم داد و گفت اونو میخوایم بخوریم چرا حرومش میکـنی
من: کثیف نشد که!
مینا: به هر حال من دیگه اونو نمیخورم
من: تمیزی بخدا مامان ببین
هنوز پشتش نشسته بودم به محض اینکه گفتم “ببین” زبونمو کشیدم پشت رون پاش …
خدایی تمیز که هیچ خوش طعم هم بود
انتظار داشتم هولم بده عقب ی چیزی پرت کنه یا فحشـم بده ولی در کمال ناباوری فقط گفت اعیییی تفیم نکن!
منم رون پاشو بوسیدم و گفتم چشم، یکم با دست پاهاشو مالیدم و اونم داشت سیبارو سرخ میکرد …
یکم بعد دستمو بردم بالاتر و با دوتا دست تپلای باســـ ــنش باز کردم وسطتشو ببینم یهو دستشو اورد عقب کوبید رو دستم و گفت دیگه انقد عمیق تجسس نکن آدم خجالت میکشه! دوباره گفتم اوکی چشم
دستامو برگردوندم روی روناش، انواع اقسام مسخره بازیارو داشتم در می اوردم، وجب میگرفتم ببینم چقدر قطر داره، تنبک و تمپو میزدم و …
وقتی ی قسمت دیگه از آشپزخونه کار داشت یکم اذیت میشد غر میزد ولی در کل داشت میخندید تا زمانی که دوباره سوسیس برداشتم
صحنــه درب داغونی شده بود، اول بهش گفتم پاهاتو باز کن فکر کرد فقط میخوام نگاه کنم ولی وقتی دید دارم تلاش میکنم سوسیس رو داخل کبـــ ــصش فرو کنم اعصابش خورد شده بود و به خاطر وحشی بازی که دراورد سوسیسم شکست
چند دقیقه ای که گذشت و یکم آروم تر شد وسط سوسیس نصف شده رو نشون دادم گفتم تا اینجا ترو خدا 🙏
مینا: مگه دیونه ای تو! این چه کاریه آخه اگه توش بشکنه چه گوهـی بخورم!
من: مامان از خودمو که اون روز اجازه نداره ی کوچولو بذار سوسیس فشار بدم فقط انقد
مینا: بخدا بعضی موقها مثل سگ پشیمون میشم که به دنیا اوردمت
من: تو تکون نخور فقط ی کمش فشار میدم
مینا: نه بچه نه آدم باش میشکنه
من: از خودمو
25 202
زمستان داغ ما 🔥 (۳ و پایانی)
#تابو #مامان
از دانشگاه برگشتم خونه، نزدیک غروب بود و هوا ناجوانمردانه سرد، وقتی رسیدم خونه مامان داشت تلویزیون میدید بابا هم شیفت بود، به مامان سلام کردم و رفتم سمت اتاقم، داشتم لباسامو عوض میکردم که مامان اومد تو اتاق …
مینا: پوریا زبان یادم بده
من: چی؟!!
مینا: میخوام انگلیسی یاد بگیرم
من: مگه چی شده؟
یکم از دوستش تعریف کرد که امروز باهاش ویدیو کال صحبت کرده بود، خانوادگی رفته بودن کانادا و با انگلیسی صحبت کردنش حسابی دل مامان آب کرده بود و به سرش زده بود انگلیسی یاد بگیره
یکم مسخره بازی دراوردم که بیخیال بشه ولی خیلی جدی گفت یالا یادم بده زود باش
خندیدم و گفتم مادر من کار یکی دو دقیقه نیست که دست کم یکی دو سال تلاش میخواد اذیـت میشی! ولی منصرف نشد مصمم بود که یاد بگیره، منم کتاب تاپ ناچ داشتم اوردم دادم بهش گفتم اینو باید کامل دقیق بخونی چندتا کتاب دیگم هست، یکم راهنماییش کردم که چجوری بخونه و کتاب کار هارو حل کنه، کتابارو گرفت و رفت بیرون
منم رو تخت دراز کشیدم و یکم گوشیمو چک کردم، تقریبا یک ساعتی گذشته بود پاشدم رفتم بیرون دیدم تو پذیرایی رو فرش دراز کشیده و سخت مشغول نوشتنه
من: مامان شام چی داریم؟
مینا: هیچی!
من: یعنی چی هیچی؟!
مینا: درس دارم
تو دلم گفتم ای بابا عجب غلطی کردم! رفتم سمتش نشستم رو زمین و گفتم پاشو ی چیز درست کن گشنمه الان میمـیرم
مینا: کوفت بخوری برو خودت ی چیز دست کن منم میخورم
رو شکم دراز کشیده بود منم دستمو گذاشتم رو باســـ ــنش و چنگ گرفتم و گفتم خودتو میخورما پاشو
باســـ ــنشو تکون داد و گفت نکن حواسمو پرت نکن
ولی باســـ ــن به این نرمی مگه میتونستم بهش کرم نریزم! یکم دستمو کشیدم روش و با قوس باســـ ــنش دستم میرفت بالا و پایین، چند بار آروم کوبیدم روش لرزش قشنگی داشت، گرسنم بود ی لحظه مثل کارتونا پاهاشو گوشت دیدم سرمو بردم پایین و ی گاز محکم از روش گرفتم
مینا: آی آی نکن توله سـگ
دندونامو جدا کردم و گفتم پس پاشو ی چیز درست کن
مینا: باشه آروم بگیر الان بلند میشم
دستام همچنان رو باســـ ــنش بود و مـاسـاژش میدادم، یکی دو دقیقه گذشت ولی انگار قصد بلند شدن نداشت، منم دستمو دو طرف پهلوهاش گذاشتم و یهو شلوار شــورتشو یجا کشیدم پایین …
مینا: پوریااااا مسخره بازی درنیار اه
برگشت ولی مهلت ندادم کلا شلوار و شــورتشو کامل از پاش دراوردم
دستش گذاشت رو کبـــ ــصش و عصبانی گفت بخدا چنان میزنمت نتونی پاشی بده من ببینم
شــورتو از شلوار جدا کردم، ی شــورت سفید بود گرفتم سمتش و با خنده گفتم به به این تنت بود؟
مینا: پوریا اعصاب منو خورد نکن همونو میکنم تو حلقتا
شــورتشو بردم نزدیک دهنم و دقیقا همونجا که کبـــ ــصش بود بوسیدم
مینا: چندش نباش
نشست و دوتا دستاش جلوش بود، با خنده گفتم زیر دستت چی قایم کردی؟
مینا: تا چشت کور که چیه، هر چی خونده بودم پرید، بده ببینم شلوارمو
پاشدم در حالی که شلوار شــورتش دستم بود رفتم سمت آشپزخونه و گفتم امشب شلوار نداری
مینا: پوریا اذیـتم نکن بده
من: تو اذیـت نکن چی میشه همینطوری باشی خونه هم قشنگ تر میشه
مینا: زمستونه سرده!
من: کجا سرده خونه که گرمه بعدم خانما مگه سرشون میشه؟
با تعجب گفت یعنی چی؟
من: تو فیلما دیدم خارج زنا زمستون پاهاشون لخـــ ــته میرن بیرون تو که الان تو خونه ای تازه
مینا: اونا از بچگی لخـــ ــت میگردن عادت دارن شــورتمو بده حداقل!
من: خب توام الان کوچولوی منی میخوام بدون شــورت عادتت بدم
تا اینو شنید پاشد که بیاد به حسابم برسه، البته همچنان ی دستش جلوش بود، اومد نزدیکم ی مشت بهم زد منم شلوار و شــورتش مح
25 202
قعی بود این قضیه و اگه راضی بودین نظراتتون بگین تا بازم از سکسامون بگم براتون.
نوشته: امیر
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 202
میوفتی انگار ها خندیدم گفتم شرتم کلا چرب شد حالا اینو چیکا کنم سهیلا گفت دیوونه در بیار گایدی دیگه چقدر لوسی گفتم باشه یه لحظه عصبی شد منم شورتمو در آوردم سریع نشستم روش قشنگ کیر هفده سانتی و خیلی کلفتمو گذاشتم لای فرق کون خیلی نرمش قشنگ رگ پایین کیرم رو سوراخش بود دیدم وایی سوراخ صورتیش قرمز شده بود انگار حموم کاری کرده بود که کونش شل شده بود. آروم داشتم هم خودم عقب جلو میشدم هم دستام که ماساژ میدادم اومدم سمت کونش با دست جوری ماساژ دادم که انگشتام رو میزدم به سوراخش هیچی نگفت آرووم انگشت کوچیکم جوری که لپ کونش گرفتم سرش رو به زور دادم تا دو بند رفت تو کون عین هلوش هیچی نگفتتت داشتم از تعجب میمردم ساکت ساکت بود فقط یدفعه یه اومممم گفت بعد پاهاش رو آروم باز کردم با زبون مشغول این کون خوشبو شدم اینقد زبونش زدم میکش زدم انگار داشتم سوراخ آبمیوه میک میزدم معلوم بود بعد حموم خیلی نظافت کرده و خوشبو کننده زده آه اوهش بلند شده بود کل خونه رو صدای ناله گرفته بود بهش گفتم داگی میدونی چیه دیدم پاشد چهار دستو پا شد خودش شروع کردم زبون زدن به کسش جوری کس و کونشو لیسیدم که برگشت گفت امیر خیلییی دیوونه ای کاش زوتر پیدات میکردم گفتم عوضش از این به بعد حال میکنیم خندید وسط خنده هاش گفت آییی بسه خوردن دیگه گفتم چشم یه کم مایع چرب کننده زدم رو کیرم لپ کوناش رو گرفتم سرشو آروم هی رو کسش بالا پایین کردم دیدم لرزید بدجور گفت برو عقب برو عقب دیدم آبش اومد گفت واییی آخیششش گفتم هنوز هیچی نشده گفت کثافت خیلی بلدی گفتم کجاشو دیدی گفت بسه مالوندن بکن دیگ دیوونه کردنت شدم اومدم سرشو بکنم تو کس کلوچه ای صورتیش گفت امیر از پشت دوست دارم تو حموم کلی داشتم با خودم ور میرفتم میدونستم سایزت بزرگه یکم جاشو باز کردم نه تو اذیت بشی نه من که تلمبه بزنی گفتم ای فدا این آبجی بشم اینقدر حرفه ای مثل داداشش چشم از پشت سرشو که فرو کردم تو کونش عین جاروبرقی کشید تو لامصب رفت تا ته گفت آخخخ چ کیر داغ کلفتیییی بمیرم برا کیرت امیرررررر گفتم من بمیرم برا این هیکل سکسیت اینقدر تلمبه زدم که کونش کامل با چک هایی که زده بودم سرخ شده بود گفت از جلو هم بزن کیرت خیلی خووبه گفتم بیوفتی به پشت گفت نه. گفتم چرا چیزی نگفت به پشت خوابید همو دیدیم یکم خجالت تو چشامون بود ولی دیگه انگار دنیا رو بهمون داده بودن از جلو اینقدر کردمش و سینه هاش رو خوردم که داشت دیوونه میشد دو سه باری هم وسط کردنش از جلو ارضا شد کلی لب بازی هم کردیم گفت بیا بهت حال بدم منم گفتم از این بیشتر گفت میخوام آبتو با دهنم بیارم گفتم وایی دیوونه باش زود باش بعد نیم ساعتی حال کردن گفت پاشو میخوام زانو بزنم بخورم زانو زد میخورد جوری میک میزد حس میکردم تخمام از سر کیرم میزد بیرون گفتم داره میاد گفت دوست داری کجام بریزیش گفتم بریزم تو کونت گفت نه بریز رو صورتم شنیدم برا پوست خوبه ریختم رو صورتش میمالوند به خودشو صورتش بعد رفت حموم دوباره دوش بگیره صدام زد میایی تو حموم گفتم واقعا نمیتونم دیگه از پا درآوردیم اینقد سکسی هستی گفت ولی دیگه برنامه همینه ها گفتم چشم خوشگلم دیگه خانوم خودمی. دوش گرفت منم بعدش رفتم شبم لخت لخت کنار هم خوابیدیم قبل خوابم کلی لب بازی همو خوردن تا لنگ ظهر خوابیدیم و از یک ماه پیش که این اتفاق افتاده تقریبا هفته دو بار سکس می کنیم و چند روز یک بار برام ساک میزنه و امیدوارم بتونیم همیشه همو راضی نگه داریم و رازمونو مخفی کنیم ببخشید خیلی طولانی بود ولی میخواستم جوری که خودمو امثال خودم دوست دارن توضیح بدم براتون کاملا وا
25 202
که سیخ بود شلوار اسلش تنگ پام گفتم الان میفهمه چون مونده بود بالای سرم واییی گیر کرده بودم هرکاری کردم رد شه بعد برم نشد گفت پاشووو دیگه گشاد خان آخه شوخی هم داشتیم با هم پاشدم که برم یوری رفتم نبینه سریع از اتاق و داشتم برمیگشتم فکر کردم تو اتاق باز گفتم سریع بشینم تو حال رو مبل نبینه که دیدم از در اتاق زد بیرون قشنگ چشمش رفت رو شلوارم لبخند زد هیچی نگفت تا اینکه قهوه زدیم نشست کنارم هی امیر پام درد میکنه نمیدونم کمرم درد میکنه این حرفا گفتم برو پیش این خانم ماساژورا گفت پولم کجاست بدم اونا از دهنم در رفت گفتم بلدم ولی ماساژت نمیدم دیدم با حالت لوس ناز گفت امیر توروخدااا ماساژم بده کمرم یه ماهه درد میکنه عباسم نیست اون بعضی موقع ها ماساژم میده ولی بلدم نیست تو بلدی پس ماساژ بده من اول کلی گفتم نه که هی بیشتر گیر بده گفتم خب خشک نمیشه ماساژ اصول داره یا تو استخر یا سونا یا با روغن یا چیزی گفت روغن داریم عباس گرفته ماساژم بده گفتم آخه گفت آخه بی آخه من خواهرتم هیچکسم نیست دراز میشم ماساژم بده گفتم آخه سهیلا باید لباس زیراتم درآری نمیشه اینجوری گفت مشکلی نیست در میارم به سینه میخوابم ماساژ بده با سرتکون دادم گفتم باشه خوشحال پاشد رفت به ملافه آورد پهن کرد روغن اورد گفت نگا نکن و دراز شد رو به سینه یه بالش کوچیکم زیر گردنش گذاشت گفت اینجور دوس دارم گفتم باش هرجور میخوایی بهش گفتم قبلش سهیلا زشته یدفعه عباس بیاد مامان بابا سر زده چی فکر میکنن آخه گفت راست میگی پاشو برو درو ببند بیا گفتم دیوونه ای به قرآن یکدفعه برگشت گفت اره دیوونه تو خندیدم رفتم در قفل کردم موقع اومدن باز به شلوارم نگاه کرد گفت امیر لباسات روغنی نشه لباس اضافه نیاوردی ها گفتم چیکار کنم خوب . گفت در بیار یهو هیچی نگفتم منم شلوار و تیشرتم رو در آوردم با یه شورت هفتی موندم کنارش سرش رو برد پایین ولی دید که چقد راست کردم براش آخه کون نبود لامصب هلو بود گفت زود باش دیگه هیچی اول از گردن شروع کردم روغن زدم کامل به کمرش تا بالای کون قشنگش مالش میدادم هی آخیش اوففف اه میکرد تا اینکه گفت امیر بلدی رگ بگیری گفتم سهیلا رگ گیری از پشت مچ پا شروع میشه تا پشت گردن من نمیتونم دست بزنم اونجات گفت بابا خفه شو امیر چرا اینجوری شدی تو من خواهرتم ماساژ بده خلاصه یه جوری راضیم کرد من باز راست کرده بودم براش ولی باز باورم نمیشد حس میکردم اونم هدفش فقط ماساژ نیست گفتم باشه شروع کردم تا رسیدم باسنش رگ گیری میکردم و رو به بالا میرفتم رو باسنش از قصد لفت دادم گفتم رگ گم میشه تو این کون انگار پنبس خندید گفت حیف صاحبش قدر نمیدونه پیش خودم گفتم واقعا که کسخوله میره این شهر اون شهر این کون رو ول میکنه عباس. خلاصه ماساژ دادم کلی دوتا لپ کونشم ولی دستم رو نبردم سمت سوراخ هاش گفت کمرم رو باز ماساژ میدی گفتم باشه گفت از بغل نمیشه بشین روم گفتم بسه بابا دستم خسته شد گفت یا مثل آدم ماساژ بده یا گمشو اصن برو خونه منم به خودم گفتم خر خدا تو عمرت کون اینجوری گیرت نمیاد نزار حیف شه نشستم روش آروم با رونام رفتم سمت گردنش باز آروم آرووم رونای پشتمو میدادم عقب جوری که کیرم آروم از پشت شرت بخوره به کونش قشنگ داشت حس میکرد کیرمم ساکت مونده بودیم من که از ترسی که داشتم هی یادم میرفت دارم چیکار میکنم ماتم میبرد میموندم با کیر روش اونم هیچی نمیگفت شرتم چون هفتی بود بهش گفتم یه کم صبر کن دستم خسته شد گفت باشه یکم اسرتاحت کن بعد شروع کن باز که خیلی داره بهم حال میده منم گفتم بزار باهاش راه بیام گفتم چشم خوش هیکل خندید گفت داری راه
25 202
خواهرم سهیلا
#خواهر #تابو
سلام میخوام در مورد سکسم با خواهری صحبت کنم ک اصلا خیالشم نمیکردم باهاش سکس کنم و داستان تقریبا یه ماه پیش بود .اول از همه بگم براتون عشقای دل من امیر هستم ۲۵ساله قد ۱۷۳ با وزن۷۳خوش فیسو بدن ورزشکاری چون عاشق ورزشم و خواهرم سهیلا که متاهل ۳۷ساله قد۱۶۸ خوش فرم کمر باریک شلوار لی تنگ میپوشه که روناش پاره میزنه بیرون گوشتش. مچ پا کلی بیرون زنجیر میندازه همیشه دور مچ پاش.دماغ عملی کون گنده چ پوست خیلیی سفید پنیری و ممه هاش دیگ نگم براتون شوهرش که دامادمونه پیمانکار ساختمون هر سال میره یه شهر مختلف دوماه یک بار میاد خواهرم خونش تا خونه ما نیم ساعتی راهه ما غرب کشوریم .بله داستان از اونجا شروع شد که منو خواهرم مث یه خواهر برادر دوست داشتنی هیچ حسی رو هم نداشتیم و همو دوس داشتیم من مثل مامانم میدیدمش تا اینکه من بعد یه مدت شروع کردم به عکسای بدنم تو باشگاه و شکم شیش تیک این حرفا و نگو خواهرم میبینه خوشش میاد چیزی نمیگی یه مدت گذشت دیدم خواهرم هی هر بار میبینمش دوتایی تو آشپزخونه خونه تنها میشدیم بهم میگفت خیلی دوست دارم امیر من میخندیدم میگفتم منم ابجی گلم من ساده میزدم پای خواهر برادری حرفشو تا اینکه یه مدت هی میگفت جدیدا میترسم تو خونه تنها چند وقت یکبار داداش یا خواهرم میرفتن پیشش یا میومد ولی بعد یه مدت گفت نمیام و اینکه میترسمم امیر بیاد پیشم به مامانم میگفت مامانم میگفت الا بلا برو اونجا هوا تاریک میشه نترسه خواهرت من رفتم بعد از سالها وقتایی کوچیک بودم میدیدمش با لباس زیر یا از حموم در میومد جلو من سوتین میبست من بچه بودم مهم نبود برا دوتامون ولی بعد سالها وقتی که خونش بودم دیدم باز مثل قدیم مثلا میومد از حموم بیرون میومد دقیقا اتاقی که به من داده بود بخوابم خونش میگفت این بخاری اینجا بهتره دوس دارم کنارش خشک شم .چون از بچگی عادت داشت از حموم میاد با حوله بیاد کنار بخاری خشک شه منم گفتم باشه با خنده با هم حرف میزدیم دراز شده بودم با موبایلم دستم پا چپم رو زانوم جوری موندم که خیالش راحت شه پشتم بهش است نمیبینمش تا اینکه کرم اومد گرفتم همینجوری گفتم بزار یه دیدی بزنم خواهرمه هواسشم نیست ببینمش بینم بعد این همه سال چی ازش در اومده عباس دامادمون میزنه به سیخ چند وقت یبار آروم لای پاهامو باز کردم دیدم حوله جمع کرد انداخت رو صندلی میز کامپیوتر .وایی نگم براتون تو دلم یه جوری خالی شد دست پام سر شد انگار هیکل مثل این بازیگرای پورنو سفید کون قمبل رو فرم رو به بالا نه خیلی تپل نه باریک اندامی خوشگل کونشو معلوم بود یا تمیز کرده بود وقتی که حموم بود یا باهاش ور رفته بود نمیدونم خیلی سرخ شده بود چون پوستش سفید بود مشخص بود و داشت آروم موهاش رو خشک میکرد خواست برگرده سریع سرمو برگردوندم گفت عوضی داری دید میزنی ها گفتم نه بخدا از الکی گفتم بابا کی به تو نگاه میکنه .برگشت گفت از خداتم باشه خندیدم گفتم باشه دیگه بعد دیدم میخواد لباس بپوشه هیچی نگفت دیگه آروم برگشتم داشتم نگاه میکردم باز که داشت لباس میپوشید یه نیم تنه پوشید قرمز جیغ تنگ و با یه شرتی که تا وسطای رون میاد وای وقتی داشت می کشید بالا از رونا کونش میلرزید کلا انگار یادم رفت خواهرمه و بهش حس سکسی نداشتم دلم بود پاشم همونجا سرپا ترتیبشو بدم .دیگه منم که سیخ کرده بودم با شلوار اسلش تنگی که پام بود.برگشت گفت امیر خجالت نمیکشی که بعد این مدت پیشت لباس راحت بپوشم گفتم.نه بابا دیوونه من داداشتم . گفت میدونم ولی اخه دوس دارم راحت باشم کنارت گفتم مشکلی نیس عزیزم و اینکه گفت میری یه قهوه بزاری با هم بخوریم منم
25 202
ونه تر میشدم و محکم تر میزدم از اونجایی که دیر ارضام ده دقیقه ای زدم و سینه هاشم میخوردم و گردنشو میخوردم که حس کردم داره میاد ،بهش گفتم گفت حیفه بریز تو قرص میخورم ،،ریختم تو بعد شروع کردم با دست باچوچولش بازی کردم ،تا ده دیقه که دوباره راست شد بلند شد خودشو شست دوباره شروع کردیم اینبارمدل داگی خوابید و ازپشت کمرشو بغل کردم و زدم اونم هی میگفت تندتر تندتر،زدم یهو دیدم کل تنش لرزید خودشو داد جلو به کمر خوابید و منو کشید بغلش گذاشتم تو محکم بغم کرد بوسم میکرد و لیس میزد ،وحشی شده بود ،گفت حالابزن ،داشتم میترکیدم تو بغلش ارضا شدم خیلی حس خوبی داشتم دلم نمیخواست از بغلش بلند بشم تو بغل هم نیم ساعتی دراز کشیده بودیم که یهو گوشیم زنگ خورد بلند شدم قطع کردم رفتم سرویس خودمو شستم برگشتم دیدم رفته حموم ،رفتم درو زدم گفتم من میرم کارگاه بعد از حموم میام خونه ارتینم بیدار کن تا بیام گفت باش ،همونجا ی لب چند ثانیه عشقی گرفتیم و رفتم ،بعد واسه شام که اومدم هی همو زیر چشی نگاه میکردیم میخندیدیم ،بعد اون ماجرا من از نامزدم بعد چن وقت جدا شدم .وبا زنعموم درارتباط بودم ،چند باری باهم لب بازی کرده بودیم مثل مسافرت یا تو اتاق خونه ما ولی سکس بعد اون فقط یبار دیگه داشتیم که عموم رفته بود شهرستان خونه نبود ،اونم بعدا براتون تعریف میکنم ،ولی الان چند سالیه که کات کردیم بعد اون ماجرای سکس دوم حامله شد من ترسیدم فکر کردم بچه منه ولی خوشبختانه نبود ،
امیدوارم دوست داشته باشین
نوشته : حمید
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 202
زن عموم بالاخره منو خفت کرد!!
#زن_عمو
سلام دوستان ،فقط اول ماجرا بگم از اسم مستعار استفاده میکنم برای شناخته نشدن ،و در ادامه اینکه اصلا برام مهم نیس که باور کنید یا ،من فقط دوس داشتم اتفاقی که برام افتاده بودو بازگو کنم:من حمیدم والان 27سالمه ی پسر معمولی با قد ۱۸۰و وزن ۷۵کیلو ،نه قیافه زشتی دارم نه زیادی جذاب در کل معمولیم،این داستان واسه چند سال پیشه که من 21سالم بود ،من اون موقع ها نامزد داشتم و از اونجایی که با نامزدم اینا همسایه بودیم ،روزایی که باهم بحثمون میشد میرفتم خونه فامیل تا همو نبینیم،ی شب که با نامزدم بحثم شده بود و رفتم خونه عمم ،جا انداختیم همه خوابیدن و من طبق معمول داشتم با گوشی ور میرفتم که پیام اومد از طرف زنعموم ،اینم بگم که رابطم با زنعموم خیلی خوب بود ولی نمیدونستم چرا بعد نامزدیم باهام سر سنگین شده بود و قیافه میگرفت،بریم سره اصل مطلب ،اونشب بهم پیام داد تعجب کردم بعد احوال پرسی و اینکه چرا بحثتون شده ،بهم گفت که عموت خوابه میخوام ی چیزی بهت بگم بین خودمون بمونه ،گفتم بگو ،بهم با ترس و لرز گفت که دوسم داره ،منم درجوابش کابل رو گرفتم گفتم منم شمارو دوس دارم از این حرفا ،ولی اون منظورشو تو مخم کرد که عاشقمه خیلی دوسم داره از اینکه زن گرفتم ناراحت شده والان که قهرم دوست داره طلاقش بدم و مال اون باشم،من اون شب دیگه ادامه ندادم ،خوابیدم فرداش زنگ زد گفت که برم خونشون عموم کارم داره ،منم رفتم عموم اومد باهام حرف زد که برید اشتی کنید و زندگی بالا پایین داره ولی زنعموم اخم کرده بود ،رفتیم ولی آشتی نکردم من چون بیشتر با مادر خانمم دعوا داشتم تا خانمم چون مثل همیشه تو همه چیز دخالت میکرد،
اینم بگم عموم کارگاه داره،بعد برگشت گفت بریم کارگاه یه سر بزنیم ،رفتیم نشسته بودیم کارگاه که از بازار زنگ زدن گفتن عموم بره بازار ،به من گفت توهم بیا ،رفتم سوارشم برم که گفت تو برو یه خرده وسیله خرید کن ببر خونه واسه زنعموت من وقت ندارم میخواد شام بزاره ،منم چون دیشب تند برخورد کرده بودم با زنعموم و گفته بودم ادامه نده ،فکر میکردم که دیگ تموم شده اون مسئله ،وسیله گرفتم بردم براشون که شام بزاره واسه ما تا خانوادمم شام بیان اونجا،تا وسیله ها رو دادم ،چون پسر عموم تو پذیرایی خواب بود (یه پسره سه ساله داشت)دستمو گرفت گفت بریم اتاق این کمد آرتین رو با هم جابجا کنیم ،تا رفتیم تو اتاق درو بست ،چسبید بهم ،منو استرس گرفت گفتم دست نزن و فلان میترسم ،باشه هرچی تو بگی ولی الان نه ممکنه مهدی(عموم)بیاد،گفت خیالت راحت اون رفت دنبال چک تا سه ساعت دیگ نمیاد ،راستش استرس داشتم ولی بدمم نمیومد ،زنعموم یه زنی بود از من ۳سال بزرگتر قده ۱۷۷تقریبا هم قده خودم کمر باریک با کون گنده جلو منم با تاپ وشلوار میگشت ،لباشو که گذاشت رو لبام خودمو ول کردم شل شدم،جفتمون نفس نفس میزدیم ،یه خرده که لبمو خورد زانو زدو شلوارمو کشید پایین و شروع کرد به خوردن از اونجایی که استرس داشتم راست نمیشد ولی خیلی حرفه ای برام داشت ساک میزد ،خیلی حرفه ایی کاری کرد هم راست بشه هم استرسم بریزه ،بعدش گفت دوس داری بزاری توش،منم که داشتم دیوونه میشدم گفتم برگرد ،برگشت بکمر خوابید،شلوارو شرت که درآورد ،نمیدونید چه حالی شدم یه کس صورتی خوشگل با یکون خوش فرم جلوی چشام داشت دیوونم میکرد،سرشو گذاشتم تو آروم هل دادم یه آهی کشید و رفت تو یه خرده تلمبه زدم بهم میگفت عشقم گشاد شده؟ منم گفتم نه عالیه،میگفت حرومزاده عموت فقط فکر خودشه وحشیانه میکنه ارضا میشه بعد میخوابه منم انگار نه انگار که آدم هستم،بعد شروع کرد به قربون صدقه رفتن که منم داشتم دیو
25 202
دوس داره بخوره که بازم موجب خنده شدگفتم این اشتهاش زیاده دربیادهرچیزی که جلوش باشه میخوره نسرین گفت پس لازم شدازنزدیک ببینمش منم که بی جنبه اجازه دادم درش بیاره همینطوری دولاشداومدسمت من زیپم بازکردکیرمواومدبیرون نسرین یه نگاه بهش انداخت گفت این خودش خوردنیه که گفتم بخورپس خم شدکیرموگذاشت دهنش کونشم بلندکرده بودحالت قنبل کونشوبازی میداددستم بهش نمیرسیدولی کونش معرکه بودگفتم لامصب الان دوساعته داری باروح وروان کیرم بازی میکنی ممه هاشوگرفتم تومشتم باهاشون بازی میکردم نسرین کیرموازدهنش کشیدبیرون وگفت پاشوبروپشتم بزارکیرت کوسموبخوره نسرین که قنبل کرده بود سوراخای کوس وکونش خودنمایی میکردن معلوم بودازکونش زیاد کار کشیده چون سوراخش همه چیزو میگفت ولی کوسش قشنگتربودمنم با تنظیم کیرم باسوراخ کوسش هلش دادم رفت توش نسرین خیلی عشوه ای وشهوتی بود لباش گازمیگرفت وکونشوبازی میداد وقتی کیرمو میکشیدم بیرون انگار از گوشت داخل کوسش می خواست بیرون بریزه برش گردوندم لباسامونو ازتنمون درآوردیم نسرین به پشت خوابید منم روش کیرمو گذاشتم توکوسش تلمبه شروع شد باهرتلمبه ممه هاش می پریدن بالا من دستامو زیر سرش گذاشتم اونم دستاشو رو کمرم چند تا تلمبه زدم دیدم داره میاد کشیدم بیرون ریختم رو کوسش بلند شدم کاغذ دستمال آوردم خودمونو پاک کردیم گفت چطور بود گفتم عالی بود نسرین کوست بینظیره گفت کیرتوهم عالی بودزیرنافم حسش میکردم گفتم نوش جونت گفت نوش جون کیرت گفتم حالا پاشو خودمون روجمع وجورکنیم شاید الانا نازنین و مهسا بیان لباس پوشیدیم خودمون رومرتب کردیم خونه رو جمع کردیم آشغالا رو بردم گذاشتم تو سطل آشغال یه ربع بود نشسته بودیم که نازنین و مهسا اومدن.
دوستان عزیز به خاطر طولانی بودن داستان قسمت سومش رو میزارم امیدوارم خوشتون بیاد درضمن یه عرض کوچک به اون دوستانی که نظر میدن برسونم هر سخنی که به ذهنتون میاد مینویسین بنویسین حرفی نیست چون شعور و فرهنگ قابل نمایشه
نوشته: آرش
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 202
ینمتون گفتم اختیاردارین حالاچیشده بعداین همه سال اومدین عروستون روببینین امیرکه میگفت خانواده هامون نمیان اصلا گفت آره راس میگفت ولی دلم برای آیداتنگ شده بود اومدم اونو ببینم فقط به نازنین هم اصلا کاری ندارم چون اون باعث شد امیر زندان بیوفته اون باعث شد پای ما رو از این خونه قطع کنه گفتم حالا بفرمایین هرچی میخاین میل کنین روبروی هم نشسته بودیم که گفت اگه اجازه بدی من لباساموعوض کنم گفتم بله خواهش میکنم راحت باشین ساکش بغلش بود زیپشو باز کرد یه سارافون برداشت رفت اتاق خوابمون عوضش کنه منم دوتا استکان ریختم میوه پوست کندم گذاشتم توبشقاب هلش دادم جایی که میخاد بیاد بشینه وقتی اومد هنگ کردم هرچیزی که توتنش بوددرش آورده بودفقط همون سارافون روپوشیده بودپاهای لختش باموهای زردش باصورت گردولبای قرمزش چقدرخوشگل شداین یه دفعه محوتماشاش بودم که باخنده گفت منونخوری باچشات آرش گفتم ببخشین آخه خیلی عوض شدین گفت خوب شدم یا بد گفتم عالی یا خدا وقتی نشست کیرم چه زود سیخ شدگفتم نسرین خانم شمامتاهلی ?گفت نه مطلقه ام گفتم چند سالته گفت 36 گفتم حدس زدم که اینجوری باشه گفت شما چند سالته گفتم 32 خودشم فهمید یه جوری نگاش میکنم گفت آرش شماهم راحت باش تا اونا بیان 4 ساعت وقت داریم که راحت بشینیم گفتم نه من راحتم استکان رو برداشت گفت به سلامتی رفت بالا گفتم نوش جونت یدونه میوه برداشت گذاشت دهنش جوری لباشو غنچه می کرد که نگو هنوز کلا 20 دقیقه نشده بود که برای اولین بار نسرین رومی دیدم با هم آشنا شده بودیم ولی انگار خیلی وقته همو میشناسیم چه زود خودمونی شدیم چه زود راحت شد پیشم همه این سوالارو تو ذهنم داشتم که گفت بریز دیگه آرش کجایی به خودم اومدم و گفتم چشم بفرمایین گفت راستی بهت تبریک میگم گفتم چی رو خندید و گفت زن گرفتنت رو دیگه گفتم آها ممنون خدا قسمت شما هم بکنه استکانش برداشت گفت خدا نکنه به سلامتی آرش جان رفت بالا بعدش میوه برداشت من همچنان محو تماشاش بودم گفت واقعا خوشگلم که اینجوری جلب توجه شدم?گفتم ببخشین اگه نگاهم اینجوری بهتون میوفته آخه خیلی زیبایی و خوشگلی گفت بیشتر کجام به چشم میاد گفتم هرجات که پیداس زیباس واقعا محکم خندید گفت خیلی چشم چرونی میکنیا باهم خندیدیم خلاصه ازهردری حرف زدیم یه ساعت شد دیدم واقعاهم من گرممه هم اینکه نسرین گرم شده گفت آرش جان خب پیرهنتودربیارخودتواذیت نکن منم درش آوردم نسرین پاشدرفت دسشویی منم چیزای اضافی رو با آشغالا جمعش کردم بردم آشپزخونه نسرین ازدسشویی اومد تو آشپزخونه دستاشو شست بعدش رفت نشست جاش منم دوباره میوه وآجیل باتخمه آوردم گذاشتم جلوش گفتم اگه گشنته یه چیزی درست کنم نسرین خانم گفت نه عزیزم بیابشین گشنم نیست اومدم نشستم اینبارکمی عقبترنشستم تکیه به دیواربودم که یه لحظه لای پاشودیدم اول فکرکردم درست ندیدم امابانگاهای یواشکی دیدم کوسش پیداس نگورفته دسشویی شرتشودرآورده یه لحظه دیدم اونم چشای منودنبال میکنه گفتم ببخشین اگه خواستین لباس زیرمهساتواتاق خواب هست اگه توساکتون ندارین گفت ای شیطون ببین کجاهاپیشرفت کردیا بازم هردوخندیدیم گفت نه دارم توساک ولی من ازگرماخوشم نمیادلای پام بایدهمیشه هوابخوره گفتم هرجورراحتی بزارهرچی دوس داره لای پاتون بخوره که باحرفم یه قهقهه بلندزدکه به حرفی که زدم خودم یادم اومدچی گفتم بهش که منم خندم گرفت لای پاشوهی بازوبسته میکردالکی ازهردری حرف میزدمنم فقط بله هاشومیرسوندم کیرمم بدجوری سیخ بودچندباری هم بادستم ازروشلوارم فرستادمش پایین ترکه اذیت نشم نسرین گفت اگه اذیت میشی شلوارتم دربیار بزاراونم هرچی
25 202
نگاه عجیب بهم کرد گفت اینطوری راحتی با اشاره به پایین بدنم گفتم ببخش فکر نمیکردم بیای گفتم حتما تو خونه خوابیدی یه نگاه سینه هاش کردم گفتم شماهم که راحتی خودش یه نگاه انداخت به سینه هاش چیزی نمونده بود بپرن بیرون با دستش جمع وجورش کرد گفت خوب توخواب بودم اومدن بیرون دیگه خندش گرفت و گفت حالا میخوای بری بخوابی یابااون وضعیت جلوم خودنمایی میکنی گفتم معذرت میخوام واقعا برم شلوارمو تنم کنم بیام با خنده گفت دیگه دیر شده آرش خان بیابشین اگه خوابت نمیادمن که خوابم نمیادگفتم نه منم خوابم نمیادنشست روزمین پاهاشم درازکرد گفت چراوایسادی بشین گفتم چشم بدون توجه بهش اومدم شلوارموپوشیدم اومدم پیشش خندیدوگفت قربون حیات برم نتونستی بشینی اونجوری گفتم نه بابازشته نازنین خانم گفت آرش آبجیموچکارش کردی گفتم بیهوشه گفت حتماآمپول بیهوشی زدی بهش. بهش خندیدم گفتم طفلی تاحالاآمپول اینجوری نخورده بودگفت اره بدبخت اول نوجونیش عروس شدبعدازچهارماه سیروس وامیرافتادن زندان حالا من چندباری رفتم ملاقات حضوری وتواتاق باامیربودم ولی مهسانرفت اصلادوروزه دیگه وقت ملاقاته بازم میرم پیشش گفتم امیروسیروس واقعاحیف شدن که جوونیشون توزندان سپری میشه نازنین گفت امیرهم بخاطرسیروس تومخمسه افتاده گفتم خب میدونم ایناروولی خوشحالم که هردوخواهربه اوناوفادارموندین وخیانت نکردین نازنین که چیزی نمونده بودبترکه گفت آرش دیگه یادم رفته اصلا هوس چیه ولی مهساروخودم خواستم طلاق بگیره خودم خواستم باتوباشه نمیتونستم ببینم خواهرم درعین جوونیش ازهمخوابی بامعشوقه درحسرت باشه بازم ممنون که هوای منوخواهرم وداری گفتم پاشو برو بخواب این حرفارونزن شماهاعزیزان منی الانم که کاربه اینجارسیده شدم دومادتون بیشترهواتونودارم نازنین خم شدازلپم بوس کردوگفت مرسی آرش شبت خوش منم شب بخیرگفتم رفتم خوابیدم چندماه ازصیغه منو مهسا گذشته بود و نازنین آیداهم برام شده بودن عزیز دوردونه تابستان 89 بودتوخونه مهسا تنها بودم باشرت نشسته بودم جلوم عرق وسیگارومیوه وتنقلات مشغول بودم که دیدم زنگ خونه به صدااومدپاشدم جواب دادم کیه پشت درصدای خانم همسایه بودک گفت بیزحمت دروبازکنین گفتم صبرکن چشم زودی اومدم شلوارموپوشیدم پیرهنموتنم کردم رفتم پشت دربازش کردم دیدم یه خانم 35_6ساله باچهره کمی آرایش شده باقدوقواره وهیکل خوب سلام دادگفتم بفرمایین گفت ازدوستان نازنین خانم هستم میخاستم ببینمشون ازراه دوری اومدم گفتم خونه نازنین اون یکیه درب بغلی رونشونش دادم بعدشم الان نیستن عصرمیان چکارداشتین حالا گفت باخودش کارداشتم گفتم خب نیستن الان عصرتشریف بیارین گفت نمیشه بیام خونتون منتظرش بمونم گفتم خونه خودته ولی اخه من تنهام توخونه کسی نیست که گفت شماکه هستین منم واسه خودم مردیم نگران نباش گفتم بفرمایین اومد داخل خونه وقتی دیدوسط پذیرایی چخبره گفت واسه خودتون خوب حال میکنیا گفتم ببخشین دیگه یهویی شده الان جمع میکنم گفت نه بابا بشین راحت باش من مزاحم شدم بی وقت اومدم ببخشین میخاستم جمع کنم گفت بزاربمونه منم بخورم گفتم مشروب?گفت اره دوس دارم بخورم رفتم سریخچال میوه وشربت وآبمیوه آوردم گذاشتم زمین گفتم بفرمایین گفت ناراحت نمیشین من راحت باشم گفتم نه باباشمامهمونی راحت باش گفت شما نیستم اسم من نسرین خواهرامیر در ضمن میدونستم خونه نازنین کدوم بود گفتم منم آرشم شوهرمهسا دستشودرازکردخوشبختم منم باهاش دست دادم خودم همچنین گفت میخای زنگ بزنم بگم زودبیان گفت نه خودم زدم گفتن ساعت 7یا8میان گفتم پس شماخواهرامیرهستین دیگه گفت بله آقاآرش ازشماهم زیادشنیدم دوس داشتم بب
25 202
تش باهاش بازی میکردلبموجداکردم ازلباش وگفتم میخوریش گفت چی رو گفتم اونیکه دستته گفت جوووون چرا نخورم عشقم میخورم برات آرشم رفت پایین اول بازبونش نوک کیرموبازی میداد کم کم بردش داخل دهنش بادهن خیسش یه ساکی میزد که نگو ازموهاش گرفتم که دم اسبی بسته بودانداختمش روتخت رفتم لای پاهاش به کوسش یه زبون زدم مثل ماربه خودش پیچید گفت آرش نخور زودباش بکنش عزیزم من طاقت ندارم عشقم کیرتومیخام اومدم بالا ممه هاشوزبون میکشیدم مهساخودش کیرموباکوسش تنظیم کردگفت عشقم فشاربده بره جووون کیرتوبخورم آرش منوبکن کوسموجربده لباشوچسبیدم ویه فشاردادم کل کیرم رفت داخلش ونفس مهساکم مونده بودبندبیادکمی کشیدم عقب تر دوباره فشاردادم که گفت وااای آرش جرخوردم بخدا گفتم خودت گفتی جرم بده بیا اینم کیرهمزمان بازم فشاردادم وصبرنکردم شروع به تلمبه زدن کردم زیرکیرم قربون صدقم میرفت حرفای سکسی میزدحشرمون خیلی بیشترشده بوددوتافشاردادم ازعمدکه دیدم مهسا لرزش کرد منو کشوند محکم تو بغلش یواش گفت نزن عشقم نزن همینجوری کیرم توکوسش نگه داشتم وقتی لرزشش تموم شدکشیدم بیرون مهسا پاهاشو زودباهم چفت کرد ملافه روکشیدرومون کمی حالش جااومدگفتم عزیزم حالت چطوره گفت عشق خیلی خوب بودخیلی وقت بودخوب ارضانشده بودم توچطور ارضاشدی گفتم کجا ارضاشدم عشقم هنوز کارداریم یه لبخندزدگفت جونمم بهت میدم عشقم گفتم فدات بشم مهساجون نمیخوام کون میخام که باهم خندیدیم بعدش پشت کردبهم کونشودادبالا باانگشتم کمی بازیش دادم همزمان هم لب میگرفتیم ازکوس خیسش تونستم کونشونرم کنم گفتم عشقم برگرد کونتو قنبل کن همین کاروکرد کیرمو با سوراخ کونش کمی بازی دادم آروم فشاردادم سرش که رفت داخل مهسایه نفس کشید وگفت واااای مردم آرش فشارندادم خیلی آروم ریز تلمبه میزدم وقتی دیدم کونش جابازکرده ودردمهساکمترشده تلمبه هاموبیشترکردم چندتازدم که مهسابازم لرزید ازکونش گرفتم نزاشتم بیوفته تامنم تموم کنم که توی کونش خالی کردم وهردومون درازکشیدیم گردنشوبوس میکردم بالاله گوشش بازی میکردم هردومون عرق کرده بودیم کیرم یواش یواش کوچک شد وازکونش دراومدبغلش کردم لباشوبوسیدم ازش تعریف وتمجیدوتشکرکردم اونم همینطور ملافه روکشیدم رومون خوابیدیم هنوزتوخواب وبیداری بودم به سرم زدبرم یه سیگاربکشم اومدم بیرون اتاق خواب سیگارموبرداشتم روشنش کردم همه جاخاموش بودمنم فقط شرت پام کرده بودم جلوی پنجره رفتم که دودسیگارازبغل پنچره هابره بیرون سیگارم تموم شدرفتم آشپزخونه چراغ هالوژنی روروشنش کردم که یذره روشنایی توخونه باشه ازیخچال یه لیوان آب خوردم وقتی خواستم ازآشپزخونه بیام بیرون دیدم ای دادوبیداد نازنین اومده روی مبل درازکشیده خوابیده یه لحظه جاخوردم فکرکردم بیداره آروم رفتم کنارش خم شدم به صورتش نگاه کردم دیدم خوابه خوابه خیالم راحت شدکه صدامون روحداقل شایدنشنیده اومدم ازاتاق خواب براش لحاف بردم همینکه خواستم روشوبکشم یه لحظه دیدم چشاشوبست فهمیدم بیداره ولی نمیخادچشاموبهم بیوفته دوربرشوکمی تمیزکردم بشقابا لیوانا آشغالا مونده بودوسط خونه بازم یه نگاه بهش که انداختم بازم چشاشوبست دیگه بی تفاوت بهش شدم وباشرت خودنمایی میکردم جلوش داشتم میرفتم طرف اتاق که نگو قندون جلوی پام بود متوجه نشدم پام خورد و صداش دراومدکه همون موقع نازنین پاشد و گفت چی شد آروم گفتم معذرت میخوام قندون بودن چیزی نیست بخواب بخواب عزیزم یه پوف بلند کشیدگفت دیگه خوابم پرید آرش خدابگم چیکارت نکنه ترسیدم گفتم زلزله اومد حتما گفتم نه زلزله نبود آرش بود که ازجاش پاش دستشو دردسمت کلیدبرق روزدچراغ روروشن کرد یه
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
