شهر داستان | رمان
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 شهر داستان | رمان 的分析概览
频道 شهر داستان | رمان (@dastanromancity) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 25 030 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 289,并在 伊朗 地区排名第 13 502 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 25 030 名订阅者。
根据 07 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -541,过去 24 小时变化为 -18,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 12.41%。内容发布后 24 小时内通常能获得 4.21% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 3 106 次浏览,首日通常累积 1 055 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
- 主题关注点: 内容集中在 کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
尚未提供频道描述。
凭借高频更新(最新数据采集于 08 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
25 030
订阅者
-1824 小时
-1377 天
-54130 天
帖子存档
25 030
🚨🔞این وسط فیلممممم پورنننن آرام همسر سپهر حیدری که این روزا 24 ساعتی با ساسیهههه
جهت دیدن فیلم کلیک کنید 👇
https://telegram.me/tiktokmediaxbot?start=CjftkzhNRUbNcVi
25 030
اداشم خیلی کیر کلفته ، تو کارتو بکن الان جا باز میکنه و این چراغ سبز به من جسارت داد تا با تمام قدرت فشار بدم و کیرم رو تا ته تو کص فروغ عزیزم جا کنم و صدای جیغ کوتاه اما بنفش فروغ فضای اطاق رو پر کنه . در همین حالت کیرم رو تو کصش ثابت نگه داشتم تا دردش کمی آروم بگیره و همزمان لبهای فروغ رو غرق بوسه های آبدار کرده بودم . منم در اثر لذت وصف ناشدنی از کص داغ و تنگ فروغ به زبون اومده بودم و عاشقانه های ناب در گوش فروغ زمزمه میکردم : خانمم دوستت دارم ، عاشقتم ، مرسی که منو به این ضیافت لذیذ مهمون کردی ، دلم میخواد هر لحظه بکنمت ، دلم میخواد دیگه مال خودم باشی … و فروغ میگفت : عشقم من همیشه مال خودتم ، نگران نباش ، هر وقت دلت خواست این کص برای تو آماده است و لحظه شماری میکنه ، کمکم کیرم رو به حرکت درآوردم و به آرامی عقب جلو کردم . صدای آخ و اوخ فروغ ترکیبی از درد و لذت بود ولی با تداوم تلمبه ها حس لذت غالب بر احساس درد میشد . اووووه عشقم اجیتو با… جرم بده ، این کص بفدای شوهر عزیزم ، خودم میشم جنده تو ، دیگه لازم نداری فکر کس دیگه ای باشی و … سرعت تلمبه ها بالا رفته بود و علی رغم درد زیر شکم ، احساس میکردم به لحظه اوج نزدیک میشم و این از صداهایی که بی اختیار از گلوم لابلای نفسهای تندم در می اومد معلوم بود . فروغ متوجه موضوع شد و پاهاشو به دور کمرم پیچید و گفت : آبتو میخوام ، دلم میخواد کنم پر از آب داغت بشه ، جنده تو سیراب کن از آب کمرت و با این حرفا دیگه به چیزی که میخواستم و ماهها تجربه نکرده بودم رسیدم و با فشاری بی سابقه تمام کمرم رو توی کص عشقم فروغ خالی کردم و بی حال افتادم روش و نفسهام به بغل گوشش به تندی گوش و صورتش رو نوازش میکرد و فروغ هم مادرانه و سرمست از سکسی که داشتیم نوازشم میکرد و تو گوشم نجوا میکرد مرسی عشقم ، اگه بدونی زیر کیرم چند بار ارضا شدم ، مرسی که هستی …
و اینگونه صفحه جدیدی از روابط منو تنها خواهرم باز شد و الان که این خاطره رو مینویسم سکسهای من و فروغ هر بار تازه تر و هیجان انگیز تر از سکسهای قبلیمون میشن .
ببخشید که طولانی شد . خوش باشید .
پایان
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 030
ته کمی سخت بود به خاطر حالتی که فروغ داشت ولی بلافاصله کمی خودشو نزدیک تر کشید و با تغییر وضعیت باعث شد براحتی دستام به سینه های ناز و بلورین فروغ برسه و یکی از ممه هاشو تو مشتم بگیرم و فشار بدم . با اولین فشار سینه اش ، فروغ هم آه شهوتناکی کشید و منم شیطنتم گل کرد و عین خودش گفتم : جووووون ، نبینم آجی قشنگ من آه بکشه مگه از سر لذت و شهوت … هر وقت داغ کردی بگو خودم ممه هاتو بمالم … یه لحظه سرشو بلند کرد و با لبخند شیطنت آمیزی تو چشمام نگاه کرد و گفت : فقط ممه ها ؟؟؟ حالا حالا انگار با این گرز گران کار داریم … من : اون گرز فدای تو بشه ، هر کاری داشتی بگو خودش انجام بده ، باورم نمیشد که اینجوری داشتیم با هم حرف میزدیم ، تا حالا سابقه نداشته ولی هر چی بود زیر سر مشروب و حس شهوت عمیقی بود که اون لحظه ایجاد شده بود . در عین حال که ساک زدن فروغ خیلی بدام لذت بخش بود ولی زیر شکمم یجور احساس درد میکردم که باعث شده بود آبم نیاد ، یعنی اون درد نمیذاشت به اوج برسم و ارضا بشم . موضوع رو به فروغ هم نمیگفتم چون میترسیدم این حال و هوای شهوت انگیز از سرش بپره ، بعد از چند دقیقه ساک زدن فروغ سرش بلند کرد و نشست و رو به من گفت : ماشالا چه کمری داره داداشی ما … الان برای پژمان این ساک رو میزدم خیلی وقت پیش با آبش دهنمو پر کرده بود ولی برای تو باید فکر دیگه کرد . بعدش بلند شد و دستمو گرفت و گفت بیا ادامه کار رو باید تو اطاق خواب برات حلش کنم و منو با خودش کشوند برد به سمت اطاق خوابشون … منم که کاملا مسخ زیبایی بی نظیر فروغ و اسیر شهوت وصف ناپذیر خودم شده بودم و توان هیچ مخالفتی رو نداشتم که هیچ ، انگار تو کونم عروسی بود که زودتر کص خواهرم رو فتح کنم ، چیزی که در طول عمرم تا اون لحظه بهش حتی فکر هم نکرده بودم . فروغ عزیزم با دستهای خودش لختم کرد و بعدش لباسای خودشو درآورد دوتایی روی تخت دونفره تو آغوش هم دراز کشیدیم و لبهامون به هم گره خورد ، با ور نمیکردم یکروز بتونم اینگونه عاشقانه و پرحرارت با فروغ عشقبازی کنم و لبهای همو وحشیانه بخوریم . در حین لب بازی یک دستم روی یکی از ممه های فروغ بود و حسابی فشار میدادم ولی بعدش با سرعت دستم به سمت پایین لیز خورد بین پاهاش قرار گرفت ، در اين لحظه فروغ پاهاشو برام باز ورد و دست من برای اولین بار با کص خیس فروغ تماس پیدا کرد . واااای چه لحظه دیوانه کننده ای بود برام . انگشتم رو لای چاک کصش گذاشتم و شروع کردم به مالیدن کصش . صدای آخ و اوخ فروغ حسابی در اومده بود و اونم همزمان کیر منو تو دستش بازی میداد . کم کم فروغ با مستی شهوت شروع کرد به حرف زدن و هی میگفت : جوووون قربون کیرم برم داداشی ، قراره با این اژدها جرم بدی ، فرزین کیرتو میخوام، دوسدارم منو حسابی بکنی ، آبتو میخوام و …
من دیگه تحملم سر اومد با این حرفهای فورغ آتش شهوتم گر گرفت روش خیمه زدم و کیرمو مالیدم به کصش و همزمان فروغ پاهاشو باز کرد و جمع کرد به طرف شکمش ، با عشوه ای دیوانه کننده گفت : داداشی یواش بذار توش ، کیرم خیلی گنده است ، جر میخورم ها ، این حرف فروغ عطش منو برای گاییدنش بیشتر کرد و سر کیرمو چند بار در شیار کص خیسش بالا پایین کردم و بعد به آرامی در سوراخش فشار دادم . لزجی کص فروغ باعث شد سر کیرم به راحتی داخل بره ولی کمی که فشار دادم تنگی کصش رو کاملا حس کردم ، چشما فروغ با یک حالتی از ترس در صورتش ، درشت شد و نفسهاش تند تر شد که حکایت از تحمل درد داشت ، فشار کیرم رو کمتر کردم و گفتم : شوهرت تو رو اصلا نکرده ؟ چرا اینقدر تنگی ؟ فروغ : عشقم من تنگ نیستم ، د
25 030
هر وقت میخوام با یادآوری صحنه ای تحریک آمیز خودمو ارضا کنم همش خاطرات سحر ردیف میشن جلوی چشام و از حس و حال می افتم. فروغ : فیلمهای پورن بذار ببین و با اونا خودتو تحریک کن . من : نمیدونم تا حالا نکردم ، شاید بعدا امتحان کردم . این صحبت ها همراه با اثر مشروبی که خورده بودیم باعث شد که کیرم کمی تکون بخوره و احساس کنم که میل به سکس دارم . فروغ هم که رو مبل راحتی به من تکیه داده بود به نظر می رسید وضعی مشابه من داشته باشه . چشماش کاملا خمار شده بودن . یهو فروغ گفت : میخوای الان یه فیلم بذارم ببینی ؟ منم با کمی خجالت گفتم : آخه … فروغ جسارتش بیشتر از من بود و دلش میخواست هر جور شده منو کمک کنه ، گفت : آخه بی آخه . من و تو که با هم رو دربایستی و اینجور چیزا نداریم . و ما شد یه فلش زد به تلویزیون و از فایلها یکی رو زد و فیلم شروع شد . دوتا سیگار هم روشن کرد و یکی رو داد دست من و نشستیم به تماشا. فیلمه لامصب از اون فیلمهای فقط پورن بکن بکن نبود . یه فیلم بلند مفهومی و احساسی بود که روابط جنسی درون یک خانواده چند نفری رو به تصویر کشیده بود . من دیگه کاملا تو حس رفت بودم و کیرم حسابی سیخ شده بود و نگو فروغ منو زیر نظر داره و خودش هم تحریک شده . دیدم یهو دستشو از روی شلوارک گذاشت رو کیرم و گفت : داداشی الان وقتشه حال بیایی … درش بیار و جق بزن … من در عین حالی که خیلی حشری شده بودم ادای خجالت درآوردم و ته دلم دوسداشتم فروغ برام این کارو بکنه . انگار که فروغ حرفای درون منو میشنید، بلافاصله گفت : باشه خودم کمکت میکنم و دست انداخت به شلوارکم که پایین بکشه و منم با بلند کردن باسنم کمک کردم تا راحت تر بتونه شلوارکم رو پایین بکشه . خلاصه کیرم رو کشید بیرون و گرفت دستش و یه کم بازیش داد . تو همون نگاه اول یه صدای اوووووووف درآورد و گفت : کیر دادشی ما رو باش . کدوم زنه که قربون این کیر نره ؟ راستش کیر من ۱۸ سانتی و کلفت هست و اون لحظه در بزرگترین حالت خودش بود . بعد شروع کرد به جق زدن برای من و با دستش تف دهنش رو میمالید به کیرم که خیس بشه و من فقط دستم روی شونه فروغ بود و به نرمی پشتش رو نوازش میکردم . بعد از چند لحظه نگاهی به چشمام کرد و با اون حالت خماری گفت : داداش با اجازه ، بدجور دلم خواست و بلافاصله سرشو آورد نزدیک و شروع کرد به لیس زدن سر کیرم . این صحنه و تماس لب و زبون فروغ با کلاهک کیرم بقدری برام تحریک کننده بود که بی آختیار یک آه از درون سینه ام خارج شد و فروغ سرشو بلند کرد و با شیطنت نگاهی به من انداخت و گفت : جووووون … آجیت بمیره و آه تو رو نبینه … هر چی آه داری از لذت و حال باشه … خودم حال دادشیمو خوب میکنم … و شروع کرد به ساک زدن … انصافا حرفه ای و خوب هم ساک میزد و اصلا دندون هاش تماسی با کیرم نداشتند نمیدونم چقدر ساک زد ولی یه لحظه دیدم بدون اينکه خودم متوجه بشم دستم از پشت رفته زیر شورت فروغ و باسن قشنگش رو دارم نوازش میکنم و بعضی وقتا هم فشار میدم . از فروغ بخوام بگم دختری بسیار جذاب و هیکلی رو فرم ، سنه های ۸۵ ، کمر باریک و باسن برآمده و سفت با قد ۱۷۶ . منو فروغ از بچگی اهل ورزش بودیم ولی فروغ بعد از ازدواج و بچه دار شدن کمتر تونسته به ورزش خودش برسه و بیشتر در خونه ورزش سبک میکنه . فروغ من یه چهره معصوم و قشنگ و دوستداشتنی داره که شکل لبهاش طوریه که انگار دائم در حال تبسم هست و این زیبایی اونو چند برابر کرده . من که دیگه تو حال خودم نبودم یه دستم کون فروغ رو ماساژ میداد و دست دیگر رو هم از یقه گشاد تیشرت اون داخل کردم بردم زیر سوتین ، الب
25 030
از درد دل تا معاشقه
#خواهر #تابو
سلام . این خاطره به سال ۹۹ مربوط میشه . اون سال برای من پر از رنج و غم فراموش نشدنی بود . تازه یکسال از ازدواجم با سحر نگذشته بود که در حادثه تصادف جاده ای از دستش دادم . تابستان ۹۹ برنامه شمال داشتیم که قرار شد همسرم با پدر و مادرش و خواهرش اینا دو ماشینه برن و منم بخاطر کارهام شب حرکت کنم و به اونا ملحق بشم . من فرزین ۲۶ ساله ، قد ۱۸۵ ، ورزش کار ، حسابدار یکی از شرکتهای وابسته به نفت که با سحر در سال ۹۸ ازدواج کردم . پس از فوت همسرم بلحاظ روانی بشدت به هم ریختم چون واقعا عاشق هم بودیم و با عشق ازدواج کردیم . این ماجرا باعث شدت چند ماه سر کار نرفتم و چون نیروی متخصص و کاری بودم مدیر شرکت حسابی حال و روز منو درک میکرد و همه جوره باهام کنار می اومد . اصل داستان من از اینجا به بعد هستش . من خواهر دوقولو دارم که خیلی با هم جور و وابسته هم بودیم . خواهرم سه سال زودتر از من ازدواج کرده بود و با یه بچه حسابی سرش مشغول کار اداری و خانه داری شده بود و دیگه کمتر همو میدیدیم یک یا دوبار در هفته . اما بعد از حادثه تصادف و فوت سحر ، من که خونه نشین شده بودم و حال و حوصله هیشکی رو نداشتم ، فروغ خواهرم بیشتر می اومد بهم سر میزد و واقعا تنها کسی که حضورش منو عصبی نمیکرد و بهم آرامش میداد فروغ بود . اون اوایل هر وقت می اومد، خودم رو تو بغلش می انداختم و زار زار گریه می کردم و او دلسوزانه با من اشک میریخت و بهم دلداری میداد . بعد از حدود سه ماه و چند بار مراجعه به مشاور روانشناس خودمو جمع و جور کردم و دوباره برگشتم سر کار . تقریبا دیگه با موضوع از دست دادن سحر کنار اومده بودم . ارتباطم رو به صورت کامل با خانواده همسر مرحومم قطع کرده بودم . اونا رو مقصر حادثه میدونستم و تحمل دیدنشون رو نداشتم ، مخصوصا بخاطر اینکه بجز سحر من هیچکدوم از اونا آسیب جدی ندیده بودند . خلاصه کم کم با کار و ورزش خودمو مشغول گرده بودم ولی هنوز آثار افسردگی روم باقی مونده بود و زیاد حوصله جمع و مهمونی و اینجور چیزا رو نداشتم . تنها کسی که با روی باز من مواجه میشد فروغ بود . شوهر خواهرم پژمان هم از مهندسین نفت هستش و دائم در ماموریت کاری به شهرهای مختلف سر میزنه و اغلب اوقات فروغ و بچه اش تنها میشن . اون اوایل بیشتر فروغ می اومد و به من سر میزد ولی بعد از چند ماه با پیشنهاد فروغ و پژمان و بخاطر مشغله کاری خواهرم و همزمان رسیدگی به بچه شون ، شبایی که پژمان در ماموریت به سر می برد من میرفتم پیش فروغ و معمولا شبامون با درد دل کردن و صحبت از کار و بعضی وقتا بساط مشروب و قلیون سپری میشد . یه شب اسفند ۹۹ خونه فروغ بودم و چند می با هم زدیم و فروغ بحث ازدواج رو پیش کشید و اینکه تو هم بالاخره نیاز داری و باید برگردی به زندگی و از این حرفا . منم میگفتم حوصله ازدواج فعلا ندارم و سخته کسی مثل سحر بتونم پیدا کنم و از این حرفا که یواش یواش بحث کش پیدا کرد به سمت سکس و نیازهای جنسی . فروغ گفت یعنی تو اصلا هوس سکس و اینجور چیزا نمیکنی ؟ منم با کمی خجالت گفتم : چرا نمیکنم؟ ولی چاره چیه ؟ فعلا باید با همین شرایط بسازم . فروغ گفت : لا اقل با یکی رفاقت کن ، یا از این دخترایی که بیزینس میکنن بعضی وقتا برنامه بذار … من : آجی اینجور کیس ها رو از کجا باید پیدا کنم ؟ در ضمن من از اینجور آدما حالم به هم میخوره ، اینا اکثرا مریضی دارن و خطرناکن . فروغ : پس یجورایی خود ارضایی کن که نیاز جنسیت تامین بشه ، اینجوری که پیش میره اگه خالی نشی یجور دیگه مریض میشی . من : والا چند بار خواستم ولی همه خاطرات من با سحر بوده و
25 030
ینکه نفهمیدم کی خوابم برد،
توی خواب بودم که احساس کردم دستم رو یکی داره تکون میده،گوشه چشمم رو باز کردم متوجه شدم ریحانه دستم رو به سمت سینش کشونده،بیشتر که نگاه کردم دیدم دوربین جلوی گوشیش رو روشن کرده که منو بپاد ولی هواسش نبود،
چشمام رو بستم داشتم به این فکر میکردم که ریحانه بزرگ شده و اشتباه هستش رابطه صمیمی من با اون،
زیر دستم تحرکی احساس کردم،گوشه چشمم رو باز کردم و دیدم که ریحانه گوشی رو کنار گذاشته و با دستش قصد بالا زدن سوتینش رو داره که از لمس دستم روی سینش بیشتر لذت ببره،دستم رو زیر گلوش آوردم و گفتم ریحانه شیطون شدی،از بیدار شدن من اول شوکه شد ولی خیلی سریع انگار که این کار هر روزمون باشه برگشت و رو به من لبخنی زد و اومد و بالشت رو کنار زد تا خودش بشینه روی پاهام،
+چکار میکنی بچه جون!؟
-همون که دوست داری؟
نشست روی پاهام و لباش رو آورد و گذاشت روی لبام و نذاشت حرفمو بزنم و شروع کرد به باز کردن دکمه های پیرهنش ،
خودشو لوس کرد و گفت نمیخوای کارتو نشونم بدی؟
هر پسری جای من بود از این توفیق نمیگذشت منم حالا که دیدم خودش میخاره گفتم بریم اتاقم تا خودمو نشونت بدم،
از روی پاهام بلند شد و راهی اتاق خوابم شدیم توی مسیر تیشرتمو درآوردم و کنار تخت شلوارکم رو درآوردم و با شورت رفتم توی بغل ریحانه که حالا دیگه فقط ی شورت و سوتین ست تنش بود،
لبامون به هم چسبید و دستایمن در حالتی که هنوز نشسته بودیم رفت پشت کمرش و سوتینش رو باز کردم،
سوتینش رو از تنش جدا کردم و به جون سینه های جوونش افتادم،هم بزرگ بودن و هم سفت شده بودن،
ریحانه مثل یک زن کامل با آداب سکس آشنا بود، نتونست سینه خوردنم رو تحمل کنه و از روی شورت دستش رو گذاشت روی کیرم، جدا شدم و شورتمو درآوردم و دراز کشیدم و گفتم بچه جون حالا خودتو نشون بده،
لبخندی در همه حال روی لباش بود،خم شد و کیرمو توی دستش گرفت و شروع کرد به ساک زدن،بر خلاف تصور من خانم جنده تشریف داشتن و اینو از ساک زدنش میشد فهمید،کیرمو کاملاً آماده کرده بود و کاملا حشری شده بودم،
از ساک زدن خسته شده بود که بلندش کردم و شورتش رو درآوردم و روی
کُسش خیمه زدم و کُس تپل نازش رو میخوردم، در تمام اطراف کُسش خبری از مو یا ریشه مویی نبود،
انتظار داشتم همین جوری ارضاش کنم،ولی بعد از پنج دقیقه خوردن گفت فرهاد کیرتو میخوام،
داگ استایل شد و صورتش رو به تشک چسبوند و کونشو کامل آماده گاییدن کرد،تُفی روی سوراخ کونش انداختم و کیرمو گذاشتم جلوی سوراخ کون قمبلش و شروع کردم به هول دادن،صدای دادش دراومده بود ولی اعتراضی نمیکرد،بلاخره موفق شدم با کمک انگشتم سر کیرمو داخل بدم،صدای نالش بیشتر شد و به صورت حرفه ای شروع کرد به آه کشیدن و دستش رو به کُسش رسوند و با چوچولش ور میرفت،
با تلمبه زدن کیرمو کامل جا کرده بودم و لذت میبردم که ریحانه یک دقیقه ای ناله و حرفهای قشنگش بالا گرفت و ارضا شد،وقتی موقع ارضا شدنم شد ازش اجازه گرفتم و توی کونش خالی شدم،
وقتی کنارش افتادم ازم پرسید به خواستت رسیدی ؟منظورش رو پرسیدم که اشاره کرد به ور رفتنم و راست شدنم براش توی استخر،
وقتی علت راست شدن کیرمو بهش گفتم هردو پشیمون از سکسمون شدیم و هرگز دیگه اتفاقی بینمون نیوفتاد،
اگه به داستان آب و تاب ندادم برای این بود که فقط میخواستم خاطرمو نوشته باشم نه اینکه لایک بگیرم
نوشته: فرهاد
25 030
یک سوءتفاهم
#خواهرزن
من فرهاد ۲۶ساله از تهران ۱۶ماه پیش با دوست دخترم ازدواج کردم،من بوتیک دارم و خانمم آرایشگره،
اسم خانمم افسانه هستش و ی خواهر بزرگتر از خودش داره که مجرده و ی خواهر کوچکتر از خودش به نام ریحانه که اونم مجرده،
از ابتدای زندگی متاهلی میونه خیلی خوبی با خانواده زنم داشتم و هر روز صمیمی تر میشدیم،
پوست من سفیده و پوست خانواده زنم سبزست،ریحانههم ی تپل سبزه با نمک بود که با من هشت سال اختلاف سنی داشت و از اول حس داداش بزرگتر بهش داشتم و زیاد لوسش میکردم،
ریحانه چون خونه ما بهش خوش میگذشت در هفته دو سه روزش رو خونه ما بود،
جمعه تابستون بود که ریحانه خونه ما بود که تصمیم گرفتیم بریم باغ دوستم که توی استخرش شنا کنیم،
دو ساعتی توی استخر بودیم و من دست از زیر شکم افسانه گرفته بودم که شنا یادش بدم و ما بین یاد دادن دستم رو زیر تیشرتش و گاهی توی شورتش میبردم که جفتمون حشری شده بودیم و هیچ جوره نشد ریحانه رو بپیچونیم،
ریحانه اصرار میکرد که با او هم تمرین کنم،منم مشغول تمرین با ریحانه شدم که افسانه رفت که دوش بگیره،من مایو تنم بود و توی آب کم عمق کیر راست شدم پیدا بود،برای اینکه ریحانه نبینه حرکت کردم به سمت یک و نیم متر و در انتهای کار برای اینکه با ریحانه شوخی کرده باشم که بهمون خوش بگذره بردمش توی عمق بیشتر که از دماغ خودم هم بالاتر می رفت،
شروع کردم به ترسوندنش و زیر کتفش رو میگرفتم و میگفتم رهات کردم و الان دست و پا بزنم،دستم به لبه استخر بود و ی دستم به ریحانه که جیغ میزد،در آخر ولش کردم و بعد دو سه ثانیه کشوندمش بالا که گریش گرفته بود،با بالا آوردنش شروع کرد به گریه کردن و سفت بغلم کرد و پاهاش رو دور کمرم حلقه کرد،وزن ریحانه باعث میشد تا پاهام به زمین میخورد و دماغم زیر آب بره مجبور شدم هر لحظه پامو به که استخر بزنم و خودمو به بالا پرت کنم،سر ریحانه روی شونم بود و سعی میکردم آرومش کنم،آروم شد اما از بغلم تکون نخورد،یواش یواش خودمو به عمق کمتر رسوندم و ریحانه خودشو از بغلم لیز داد پایین تر،
نیش خندی روی صورت ریحانه بود که هرچه پرسیدم علتش رو نگفت،وقتی از استخر با کمک من که روناش رو گرفته بودم بیرون رفت خنده بیشتری زد و رفت،
حدس میزدم از اتصال بدنمون به هم خندش گرفته باشه نه تا این حد که حشری شده باشه و این موضوع رو سه روز بعد فهمیدم،
ساعت دوازده ظهر بود که مغازه رو بستم و راهی خونه شدم،میدونستم که افسانه امروز نمیتونه تا شب بیاد خونه و توی مسیر برای خودم یک کیلو گوجه فرنگی برای درست کردن املت گرفتم ،در واحدمون رو که باز کردم متوجه کفشهای ریحانه شدم و بعد سنگینی نگاهش از روی کاناپه،
وقتی بلند شد و سلام داد متوجه پوشش عجیبش شدم،ی پیراهن زنانه که پایینش رو پاپیونی گره زده بود و ی شلوار خواب چسبون که بدن گوشتیش رو نمایان کرده بود،
اومد و سلام داد و بلند شد که روبوسی کنه منم خودمو پایین کشوندم که از یقه بازش سوتین صورتی طرح دارش پیدا بود،
ازش خواستم املت درست کنه تا من برم و دوش بگیرم،
دوش گرفتن من تنها پنج دقیقه برای تمیز شدم از مو طول میکشید،
بعد ناهار روی کاناپه لم داده بودم و داشتم برای چرت ظهرانه آماده میشدم که ریحانه گیر داد و گفت من حوصلم سر رفته بیا با هم کلیپ ببینیم،
ی بالشت آورد و در حالی که من به گوشه کاناپه لم داده بودم بالشت رو روی رونم گذاشت و تکیه داد به بالشت،سر ریحانه نزدیک سینم بود و برآمدگی سینه هاش از توی یقه بازش پیدا بود،دستم رو زیر گلوش و روی یقه ش گذاشتم و شروع کردیم به کلیپ های خنده دار و عاشقانه دیدن،تا حدودی همراهش بودم تا ا
25 030
هنوز خیلی ساده بهم اعتماد میکنیم همین الان که این اتفاق رو خونید شاید تو خانوادتون چند تا زن و دختر باشن که درگیر این ماجراها شدن اما جرات گفتن ندارن شاید خواهرتون شاید همسرتون خیلی وقت ها تو اجبار تن به این کار میدن من که زندگی خوبه این بلا سرم اومده وای به حال اونایی که زندگی خوبی هم ندارن حتی ممکنه واسه مردها این اتفاق بیوفته ولی خوب آبروی زن بیشتر تو خطره و هزار بهش تهمت میزنن شاید اون لحظه شهوت باعث بشه زن رضایت بده ولی باور کنید عذاب روحی بدی داره
ببخشید پر حرفی کردم
نوشته: شهرزاد
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 030
شوهرخواهر سمج
#شوهرخواهر_زن_شوهردار
سلام شهرزاد هستم ۲۹ سالمه یه خواهر و بردار کوچیکتر دارم خواهرم شراره ۲۵ سالشه ،من ۸ ساله ازدواج کردم و شراره ۲ ساله من زندگی خوبی دارم از شوهر خیلی راضی هستم اسم شوهرم رامین، شراره هم مثل من از زندگیش راضیه، یک سال پیش اتفاقی برام افتاد که خودم دلم نمیخواست اما ناخواسته درگیر اون ماجرا شدم
شوهر شراره اسمش آرمانه ، ارمان جوان خوب و خوش تیپ و خوش صحبتیه از همون اول که وارد خانواده شد با همه زود گرم گرفت و برخورد خوبی با همه داشت ، ما خانواده راحتی نیستیم یعنی به حجاب و روابط ادما اهمیت میدیم تقریبا تو جمع ها خانوم ها با خانوم ها و اقایون هم باهم بگو بخند میکنن و زیاد شوخی نمیکنیم اما خوب باجناق ها کم کم باهم بیشتر رفاقت میکردن و رابطه گرم تر میشد جمع های چهار تایمون بیشتر و بیشتر میشد اما هم حجاب رعایت میشد هم حد شوخی ها تا اینکه از یک سال پیش من متوجه رفتارهای از آرمان شدم از زل زدن های یواشکی تا بیشتر با من صحبت کردن سر هر موضوع الکی ، که کم کم بیشتر میشد و تبدیل میشد به تعریف کردن از دستپختم مدل لباسم اونم یواشکی نه تو جمع مثلا موقع جمع کردن میز شام تو راه اشپزخونه یا یه لحظه تنها شدن تو راه پله و خلاصه هر فرصت کوچیکی که بدست میاورد راستش از این رفتار خیلی ناراحت بودم نمیدونستم به کی شکایت کنم که بحثی پیش نیاد و باعث دوری من از خواهرم نشه اما حس میکردم داره به جاهای بدی کشیده میشه، یه شب خونه مادرم بودم رامین عصر کار بود مشغول شام پختن بودم که شراره و شوهرش اومدن اونجا سعی میکردم اصلا به آرمان نگاه نکنم نگاهش منو اذیت میکرد اخر شب میخواستم برم خونه از بابام خواستم یه اژانس بگیره که یهو ارمان گفت آژانس چرا من میبرم، ما شب میخواهیم بمونیم تورو میرسونم برمیگردم، تا اینو گفت همه رضایت دادن اما من دلم ریخت از ترس اخه چرا ولم نمیکنه این لعنتی، خانواده هم خبر ندارن آرمان رفتارش اذیت کننده است خلاصه هرچی اصرار کردم کسی زیر بار نرفت رفتیم پایین من رفتم عقب نشستم راه افتادیم آرمان با ناراحتی گفت چرا عقب مگه من غریبه ام بیا جلو که گفتم راحتم مرسی، دلم نمیخواست حرف بزنم ولی گفتم بزار اعتراض کنم بهش ،شروع کردم حرف زدن که کاش نمیزدم آرمان گفت من تورو میخوام دیونه تو شدم باید مال من باشی از ترس بهت پیام یا زنگ نزدم تا یه جا حرفمو بهت بزنم ، خیلی اعصابم بهم ریخت نمیدونی چه جوری اون شبو صبح کردم قضیه بدتر شد از اون به بعد دیگه زنگ زدن پیام شروع شد گیج شده بودم از کی کمک بگیرم کاش میرفتم پیش مشاور خانواده ، رفتارهای ارمان بدتر شد حالا دیگه از هر فرصتی پیش میومد دستامو میگرفت سرمو ماچ میکرد اخرش هم گیر داده بود تنها همو ببینیم اما من قبول نمیکردم هر چقدر سرد برخورد میکردم بیخیال نمیشد تا اینکه یه روز خونه مامانم اتفاقی منو تنها گیر اورد مامان بابا رفتن بیرون خرید منم مشغول تدارک شام تا رامین بیاد از سرکار باهم شام بخوریم که یهو زنگ در خورد ، آرمان بود درو باز فکر کردم با شراره اومده ولی تنها بود و مستقیم از سرکار اومده و قرار بود شراره با آژانس بیاد ، آرمان که اومد تو لال شده بودم یه چایی بهش دادم رفتم اشپزخونه خودم مشغول کنم که پشت سرم اومد تو اشپزخونه شروع کرد حرفاشو تکرار کردن التماس میکرد فقط یک بار بهت دست بزنم، واقعا خسته شده بودم ازش خواهش کردم یک بار بغلم کنه و تموم بشه همه چی قبول کرد، اما تا بغلم کرد شروع کرد با لجبازی لب گرفتن و سینه هامو مالیدن انقدر این کارو کرد که تقریبا از حال رفتم منو برد رو مبل شروع کرد لباسمامو در اوردن دیگه نفهمیدم چی شد ،لباشو رو التم حس میکردم انقدر لیس زد ارضا شدم شروع کرد سینه هامو خوردن یهو یه چیز داغ تو بدنم حس کردم سرمو بلند کردم دیدم یه الت بزرگ داره که تند تند داره فشار میده تو، شاید چند باری ارضا شدم اما دیگه خودمو ول کرده بودم شورتمو برداشت و خودشو خالی کرد رو شورتم و دوباره ازم لب گرفت رفت دستشویی من مونده بودم چیکار کنم نمیدونی خودمو چه جوری جمع کردم حس گناه و خیانت داشت منو میکشت اون شب تموم شد اما من یک ساله هنوز مشکلات روحی دارم با بعضی از دوستام سر بسته راجب این موضوع حرف زدم اینو سایت رو هم وقتی دنبال داستان که اینجوری اتفاق افتاده میگشتم پیدا کردم، از چند نفری شنیدم که اتفاقای این شکلی براشون افتاده و این چیزا تو فامیل ها هست و خانواده ها خبر ندارن، میخواستم بدونم اصلا اتفاق این شکلی برای کسی افتاده یا نه، دلیل این اتفاقات رو زیاد راحت بودن حفظ نکردم فاصله ها ادم هد میدونم
25 030
ازپشت گردنم را کرد تو دهنش مک میزد ،، یه حالی میشدم که تا الان تجربه نکرده بودم .
داشتم اسیر دستان قوی ممد میشدم ،، لباسهامو کشید بالا وای نکن دست گذاشت رو سینه هام گرد و کوچیک بودن ،، آروم لمس میکرد باورم نمی شد ممد این چیزا را بلد باشه ،،
حس خوبی داشتم دستشو گذاشت رو شکمم آروم برد زیر کش شلوارم دستشو گرفتم گفت فقط دست می زارم بالای کوست ،،
نه نکن ممد بسه دیگه ، گفت سمیه نترس من شب اول تو حجله با کوست کار دارم فقط انگشت می زارم بالاش ،
انگشت اشاره دست راستشو گذاشت رو چوچوله من ،، کوسم حسابی خیس شده بود،، آروم ماساژ میداد هس و هسم بلند شده بود در گوشم مدام حرف سکسی میزد ،،
بهم گفت اگر کیرمو بمالم وسط کوست بهتر لذت میبری قبول نکردم،،
مگه نمی خواهی منی منو ببینی سمیه،، نه ممد ول کن دیگه
سمیه با ورکن
لذت داره بزار من کیرمو بزارم لای کوست نه ممد ،
اصلا میخوای کیرمو ببینی ؟ آره نشون بده
از رو پاش بلند شدم ،، کمربندشو باز کرد ، کیرش و از داخل شورت آورد بیرون لبمو گاز گرفتم ،،
کیرش کلفت بود و دراز نمیدونستم درازیش چقدره اومد جلو ،
سمیه تو با این کیر حامله میشی،،
دوباره از پشت بغلم کرد بازورشرت و شلوارمو از پام بیرون کشید، ،
ممد تورو خدا نکن بابام می رسه من و خوابوند روی شکم ،، خوابید پشتم ،، کیرش روی لپه های کونم بود
کونمو سفت گرفته بودم که کیرش نره لا کونم ، از پشت در گوشم حرف سکسی میزد ، لاله گوشمو زبون میزد خسته شدم ،،
خودمو شل کردم آب کیرش لای کونمو پر کرده بود لیز خورد لای کونم،،
رفت در سوراخم آروم تکون میداد خوشم اومده بود ، گذاشت روسوراخم ،، اینقدر کیرش کلفت بود و سوراخم تنگ که داخل نمی رفت،
من و بلند کرد گذاشت رو مبل ممد تورو خدا کسمو نکن نترس نمیکنم پاهامو بازور باز کرد کیرش و گذاشت رو چوچوله من وای که چه حالی داشت ،، آب کوس من با آب کیرش خوب فضا را لیز کرده بود ، میکشید بالا و پائین یکی دوبار به سوراخم فشار داد که جیغ زدم سریع رد شد،
یه دفعه ممد آه آهش بلند شد وای وای سمیه کیرش و گرفت رو ناف من شروع کرد آبش آومدن سفت چسبنده بود خوب خودشو خالی کرد گفت سمیه این منی از من هست بریزم تو کوست حامله میشی ،،
پاهامو داد بالا و لبهاشو گذاشت رو چوچوله من آه وای خیلی با حال بود حسابی کوسمو خورد زبانش را تا پشت پرده بکارت من میبرد ،، سرشو گرفته بودم و فشار میدادم به کوسم ،، کمرم و تکون میدادم وبرای اولین بار توی عمرم ارضا شدم ،،
ادامه دارد…
نوشته: سمیه
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 030
پسرعمه دهاتی (۱)
#روستا #خاطرات_نوجوانی
سلام اسمم سمیه است ،،داخل روستا زندگی میکردیم سال ۴ دبستان بودم که رفتیم شهر زندگی کنیم ،، پدرم اونجا مغازه گرفت و حسابی کارو بارش سرو سامان گرفت ،، عصرهای ۵شنبه میومدیم داخل خانه روستا عصر جمعه بر می گشتیم شهر
محمد پسر عمه ام که هم کلاس من بود،، وتو مدرسه همیشه باهم بودیم میومد با داداش هام که از من بزرگتر بودن بازی میکردن فوتبال و … محمد را همه فامیل از اول به اسم ممد صدا میکردن فوتبال خوبی داشت ،، همیشه رشته های ورزشی که مسابقه برگزار میکرد مقام می آورد ، دوومیدانی کسی حریفش نبود،،چند سالی گذشت ،، من و ممد داشتیم واسه کنکور آماده میشدیم ، سخت درس میخوندم ، هر وقت از عمه سوال میکردم ممد کجاست میگفت یا داخل باغ هست یا دنبال فوتبال ، روز ۵شنبه رفته بودیم روستا من فردا کنکور داشتم پدرم صبح زود منو سوار ماشین کرد که بیاره شهر امتحان بدم و برگردیم ،، ممد هم سر جاده بود سوار شد رفتیم امتحان دادیم بعداز ۴ ساعت اومدیم بیرون ،
خبری از پدرم نبود ، ممد را دیدم گفت دایی نیومده ،، گفتم امتحان چیکار کردی ،، گفت هیچی ده ،بیست ،سی،چهل کردم و تست ها را زدم خندیدم گفتم خیلی دیوانه هستی بیا بریم خونه تا بابام بیاد، بریم،، رفتیم خونه ما کسی نبود ، ظهر بود ، هر دو تا گرسنه بودیم ،،
من رفتم سر یخچال، ممد را صدا زدم، بله سمیه تخم مرغ درست کنم بخوریم آره خوبه ،، نیمرو درست کردم خوردیم ،،
گفتم خوب اینجوری که تست زدی دانشگاه قبول نمی شی،
سمیه دانشگاه به درد من نمیخوره ما کشاورزیمون خیلی بزرگه نمی رسیم جمع کنیم من می رم خدمت میام .
خوب بعد خدمت چی ؟بعدش هم بابام مثل بقیه دادش هام زنم میده،،
خندیدم گفتم حالا برگشتی با کی میخوای ازدواج کنی ،،
گفت هستن دخترایی که زنم بشن ،،
من اصرار میکردم ببینم کی مد نظرش هست ،،
که یه دفعه گفت سمیه من از بچگی عاشق تو بودم یه دفعه شوکه شدم چی میگی ممد ، واقعیت را گفتم ، منتظرم میمونی تا برم خدمت و برگردم،،
ممد یه پسر ۱۹ساله با بدنی قوی پشت لب هاش سبز شده بود، و آرزوی خیلی ها تو روستا که دخترشان زن ممد بشه ،،
نگاه کردم بهش گفتم تو واقعا از بچگی عاشقم بودی ، گفت آره واسه همین همیشه تو ی مدرسه مواظبت بودم وقتی هم رفتید شهر خیلی ناراحت شدم ،، امروز هم میدونستم امتحان کنکور داری و دایی قراره تورو برسونه اومدم سر راه تا دایی مجبور بشه سوارم کنه،،
سمیه باورکن از ته قلب دوستت دارم ،، گیج و منگ شده بودم پسرعمه دهاتی من داشت ازم خواستگاری میکرد،،
سمیه فقط یه امید بهم بده که منتظرم میمونی تا برم خدمت و برگردم ،،
گفتم تو حالا برو و برگرد ببینیم چی میشه ،
گفت من دوست دارم زنم بشی روستا خواستی بیا زندگی میکنیم ، نخواستی شهر هر جا تو بگی ،، هیچی نگفتم قبول میکنی سمیه
یه لبخند زدم آره ممد راستش منم تورو دوست داشتم ،، از همون بچگی ،،
تو بازی های بچگی هم من همیشه نقش زن تو رو بازی میکردم ، آره یادش بخیر.
اومد پشت سرم از پشت بغلم کرد وای نکن ول کن ممد تورو خدا بابام میاد نشست رو مبل منو روی پاهاش نشوند من فقط التماس میکردم ول کن سفت گرفته بود منو ،، زورش خیلی بود ،، سمیه بزار یه کم حال کنیم نکن ممد بابام می رسه،، نترس ،
بابات الان درگیر معامله و حساب کتاب هست ،دست میکشید به سینه هام از روی لباس فشارشون میداد
کیرش را زیر پام احساس میکردم ،، سمیه تا به حال منی مرد دیدی ،،
نه ممد حرف میزنی ها، آخه کجا دیدم ،،
بزار سینه ها تو بیارم بیرون نه تورو خدا نکن سمیه دست بکشم بهشون خیلی کیف میکنی نه ممد نکن روسریمو از سرم برداشت انداخت کنار آخ نکن همش ترس داشتم بابام برسه
25 030
پرسید قرص خوردی؟
+نگران نباش ی هفته ای هست که عادت ماهیانه م عقب افتاده ،داری صاحب برادر زاده میشی،
شب عارف از پشت بغلم کرده بود و میخواست که سکس کنیم،چشمم به پنجره افتاد و یاد ستاره دیشب افتادم،
+عارف دو سه روزه عادتم به تأخیر افتاده،ممکنه حامله شده باشم،اگه شده باشم باید چه خاکی سرم کنم،
-مهسا بچه گناه داره،رحم کن بهش تا کی میخوای بچه سقط کنی،
+اگه پسر باشه اسمش رو میزارم سهیل و اگه دختر بود اسمش رو میزارم ستاره،(تنها ستاره ای بود که میشناختیم و باید اون شب از یادم نمیرفت،تنها یادگاری عرفان بود که میتونستم حفظش کنم)
نوشته: مهسا
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 030
بود،سرپا ایستاد و شروع کرد به باز کردن دکمه های پیرهنش،داشتم از خوشحالی بال در میاوردم که یادم افتاد کلی لباس برای درآوردن دارم،تاپ و دامنم رو به راحتی درآوردم و بی اهمیت به پاره شدن جوراب شلواری رو با سرعت درآوردم که همزمان شد با اومدن عرفان روی تختخواب،چشمم به شورتش بود که انگار ی موز توش قایم کرده،با لبام به استقبالش رفتم و ایندفعه عرفان هم لبای منو میخورد،چه حال زیبایی داشتم منی که دو دقیقه پیش بدبخت ترین عالم بودم،دوتامون روی زانو بودیم و لب میگرفتیم،دستمو پایین بردم و از روی شورت کیرشو دستم گرفتم،وای که چه خوشحال بودم،عرفان ی دستش رو روی سینم گذاشت و چند ثانیه بعد لباشو از لبام جدا کرد و سوتینم رو بالا داد و شروع به خوردن سینههام کرد،دیگه دستم به کیرش نمی رسید،شروع کردم به درآوردن سوتینم،از خوردن سینههام سیر نمی شد،هر لحظه برام سالی بود و دلم خوردن کیرشو میخواست،عرفان قبل از اینکه بزاره کیرشو بخورم منو هول داد عقب و شروع کرد به درآوردن شورتم،
نگاهش که به نگاهم میوفتاد لبخندی میزدم و براش با لبام بوس براش میفرستادم،شهوت زبونم رو لال کرده بود،شورتمو از پاهام جدا کرد و ی گوشه تختخواب انداخت،خوشبین بودم که بخواد برام بخوره ولی بعد از درآوردن شورتش و نمایان شدن کیر خوش تراشش رون هام رو گرفت و بین پاهام نشست،شاید یک ذره کیرش هنوز جا داشت برای بزرگتر شدن،کیر نیم خیزش رو جلوی کصم گذاشت و با اتصال کیرش به کصم پاهام رو نا خواسته بالا دادم و دوباره پایین آوردم اگه بیشتر از این طول میکشید قلبم از کار میوفتاد،مقدار خیسیه ابتدای کصم کیرشو خیس کرده بود و آروم متوجه ورودش به داخل کصم شدم،از شهوت و هیجان به چنگ زدن افتاده بودم و ملحفه تشک رو چنگ میزدم،تا زمانی که کیرشو کاملاً داخل کرده بود کاری بجز بستن چشم و دهنم نتونستم انجام بدم،وقتی قسمت بالای کیرش رو احساس کردم که به اطراف کصم میخورد چشمام و دهنم باز شد و بازدم بلندی بیرون دادم و شروع کردم به قربون صدقه کیرش رفتن،دستش رو روی سینم گذاشت،دستش رو کنار زدم و با همون دستش به بغلم کشوندمش،لبای خوشکلش رو خوردم و از تلمبه زدنش لذت میبردم،
معتاد سکس بدون کاندوم بودم و امیدم این بود که کیرش داخلم خالی بشه،
عرفان خودش مدعی لبام شده بود من دستام رو به دور کمرش حلقه کردم و به کمرش چنگ میکشیدم،صدای ناله هام رو نمیتونستم کنترل کنم،داشتم به ارضا شدن نزدیک میشدم،تمام زورم رو میدادم که تنگ در آغوشم بکشمش،صدای نفس ها و نظم تلمبه زدن عرفان هم تغییر کرده بود دقیقاً شاید ده ثانیه قبل از ارضا شدنم لباش از لبام جدا شد و انگار بخواد خبرش رو بده ولی فشار دست و پاهای من که دورش حلقه شده بود و چشمای خمارم نذاشت صداش در بیاد و گرمای اولین قطرات آبش رو توی کصم حس کردم،با تلمبه های بی جون آخرش منم به لذتی که همیشه آرزوش رو داشتم رسیدم،کم کم دست و پاهای جفتمون بی جون شد،با نیمه جونی که داشتم تنگ در آغوشم گرفته بودم،سرش رو بغل صورتم گذاشته بود،چشمم به پنجره افتاد که درخشش ستاره ای پر نور توی ناخودآگاهم نقش بست،
عرفان داشت به خودش میومد و داشت حرفایی از پشیمونی میزد،با ملامت کردنش توی بغلم نگهش داشتم و با آخرین لب رهاش کردم،
روی تشک خودمون رو تمیز کردیم که عرفان میخواست لباس بپوشه،با التماس دستش رو گرفتم،
-گفتی همین یک بار،
+گفتم فقط امشب،
با اصرار تونستم از بلغش یک بار دیگه لذت ببرم،
فردا شب آخرین تلاشم رو برای کسب همیشگیش کردم و بهش پیام دادم و ازش برای شب گذشته تشکر کردم ولی سعی کرد در موردش صحبت نکنه و در انتهای تماس
25 030
ود و شروع کرد به توجیه حرفش،
گوشیم رو برداشتم و شماره عارف رو گرفتم،
رنگ از رخسار عرفان پریده بود،
+الو عارف حالم خوب نیست میتونی بیای؟
-چی شدی یهویی ؟تازه که من اومدم خوب بودی،
+هیچی فک کنم فشارم جابجا شده،
-مگه عرفان اونجا نیست؟
+آره اینجاست،
-خب گوشی رو بده بهش،
گوشی رو به سمت عرفان دراز کردم و گفتم با تو کار داره،دلم نیومد بیش از این با عرفان بد باشم،خودمو به بی حالی زدم تا دل عرفان به حالم بسوزه،
عرفان گوشی رو قطع کرد و گفت پاشو ببرمت بیمارستان،
بی جون گفتم عرفان دلت خوشه،نمیتونم بشینم،ولم کن خودم خوب میشم،
-نه نمیشه،عارف گفته حتماً ببرمت بیمارستان،
+عارف غلط کرد با تو،من نمیتونم بلند شم،فقط اگه میشه کمکم کن برم توی اتاقم،
عرفان اومد که کمک کنه همین که دست از زیر کتفم گرفت و بازوهای لختم به ساعدش خورد جونی دوباره گرفتم،ولی باید رول رو بازی میکردم که شاید به هدفم میرسیدم،بلندم کرد و من وزنمو کامل روی عرفان انداخته بودم،بهاتاق که رسیدیم خودمو روی تختخواب انداختم و چند ثانیه ای روی شکم موندم که عرفان نگران شد و حالمو پرسید،برگشتم و ازش خواستم که پنجره رو باز کنه و ادای خفه شدن در میاوردم،
پرده رو کنار زد و اومد گفت خوبه؟
+نه دارم خفه میشم ،
-نگران نباش الان خُنک میشی،من بیرونم کاری داشتی صدام بزن،
+باشه،ممنون،
رفت بیرون و من از کارش دندونام رو روی هم می کشیدم،تصمیم گرفته بودم اگه امشب به عرفان نرسم فرداش آدم دیگه ای بشم و عقده ای که داشتم رو جوری خالی میکردم که آوازه ام تو کل شهر بپیچه،
چند دقیقه ای گذشت که صداش کردم که ی لیوان آب خُنک برام بیاره،
عرفان با لیوان آب به اتاقم اومد و نشست کنارم و دستش رو پشت گردنم گذاشت تا بلندم کنه،وقتی نشستم به بهانه حفظ تعادل دستم رو دور گردنش انداختم و لیوان آب رو از دستش گرفتم و خوردم بعد از خوردن خودمو به عقب کشوندم و نشستم،مچ دست عرفان رو گرفتم،نگاهم کرد،
+عرفان عزیزم میشه پیشم باشی؟
-چیزی احتیاج داری؟
+آره،
-چی؟
+تو رو،
نگاه بی اعتنایی بهم کرد،دستش رو سمت دهنم بردم و بین دو دستم گرفتم و بوسیدم و ملتمسانه گفتم میدونم چی در مورد من فکر میکنی،میدونم ازم متنفری،میدونم الان زنداداشتم،ولی بخدا اگه روز خواستگاری اون حرف رو نمیزدی من خودم جوابم منفی بود،حالا هم از زندگیم راضی نیستیم ولی اگه تو بگی همین فردا از زندگی عارف میرم بیرون، اگه بگی باهاش میمونم،از فردا هرچی تو بگی میشم ولی تنها خواسته زندگیم رو بهم بده و امشب رو پیشم باش،
-مهسا!!!؟
+میدونم من بد من احمق ولی تو خوب باش، من میتونم همین فردا با ی غریبه باشم ولی قسم میخورم فقط امشب اولین و آخرین شبیه که ازت میخوام،تو فقط پیشم باش بقیش با من،اگه خواستی بزنم یا فوشم بده،هر چی تو گفتی فقط نزار با این حسرت سر کنم،بیا بیا بغلم کن بخدا دیگه تحمل حسرتت رو ندارم،
عرفان تماشاگر خرد شدن من نشسته بود و اخم کرده بود،
بغضم بیشتر شد و گفتم تو رو به هرکی که میپرستی بزار امشب بغلت باشم اصلأ تو نمیخواد کاری کنی خودم لباسات رو در میارم،
عرفان این دفعه بجای اخم به فکر فرو رفت انگار که بخواد تصمیم بگیره،
خودمو جلو بردم و با گفتن آفرین عزیزم بغلش کردم،وقتی واکنش منفی نشون نداد فک میکردم خوابم ولی وقتی گذاشت لباش رو بوس کنم،جفت دستامو دور بدنش قفل کردم و سرمو روی شونش گذاشتم و ازش تشکر کردم ،
اینقدر هول شده بودم نمیدونستم چکار کنم،
دوباره لباش رو بوسیدم و دستم رو سمت دکمه های پیرهن جگریش بردم و از بالا تا نصفه باز کردم که ازم فاصله گرفت و از تختخواب پایین رفت،قلبم وایساده
25 030
ر کردم و مصمم شدم برای انجامش،
شیفت کار عارف از هشت شب شروع میشد تا هشت صبح و بعدش بیست و چهار ساعت استراحت بود و بعد شیفت صبح تا شب میشد،
از صبح مشغول اپیلاسیون بدنم شدم و بعدش راهی حمام شدم و طبق قرارم ساعت یازده راهی آرایشگاه شدم اونجا موهام رو کوتاه و رنگ قرمز فالونی کردم و ساعت سه ظهر رسیدم خونه،عارف از دیدنم جذبم شد و میخواست پا پیش بزاره که با گفتن پولی که بابت آرایشم دادم و گله از درآمدش همونجا اختش کردم،
سریع دست به کار درست کردن دلمه برگ مو شدم،
ساعت هفت و نیم عارف میرفت ،ساعت هفت غذای عارف رو دادم و گفتم عارف راستی کاشکی میگفتی عرفان بیاد آخه دلمه های منو خیلی دوست داره،
-آره راست میگی کاشکی زودتر یادمون میوفتاد،
+آره ولی اگه بفهمه تو شیفتی نمیاد (منظورم کم روییش بود)
-وایسا الان درستش میکنم،
با عرفان تماس گرفت و با اصرار راضیش کرد که بیاد،میدونستم که عرفان میفهمه این غذا و این دعوت کار منه،
داشتم گاهی خودمو زیر کیر کوچیک و گاهی بزرگ عرفان تصور میکردم،تمام بدنم استرس و هیجان بود،همین که عارف بیرون رفت، رفتم سمت اتاق خواب و جوراب شلواری دکلته و تاپ یقه باز قرمز ودامن کوتاه مشکی و شورت و سوتین گیپور زردم رو روی تختخواب انداختم،
دلم میخواست دوش بگیرم ولی وقتش نبود،
مشغول پوشیدن شدم و بعدش رژ لب کالباسی به لبام زدم و ی خورده از ادکلن شنل چنس به خودم زدم و رفتم توی پذیرایی منتظر عرفان شدم،یک ساعت منتظر موندم تا آیفون خونه به صدا در اومد،
وارد پذیرایی شد و با خودش شادی به خونم آورد،با لبخندی پذیرای وجودش شدم،نگاه و سلام طمأنینه ای به من کرد و با نگاهش دنبال عارف میگشت،
باید خودم رو کنترل میکردم،با بفرمایید سر میز نشوندمش و براش با اشتیاق دلمه توی ظرفش میذاشتم و سه دونه دلمه ریز از قبل تعیین شده توی بشقاب خودم گذاشتم،
طاقت نیاورد و پرسید پس عارف کوش؟
وقتی بهش گفتم شیفت بوده و رفته احساس می کردم غذام براش زهر مار شده بود و شاید فکر میکرد میخوام سر جریان سارا سین جیمش کنم،
دلمه های خودمو وسط حرفام به سمت دهنم میبردم و برای اینکه رژم پاک نشه دهنمو باز میکردم و اداهای شاید دلربا در میآوردم،
با اینکه سهم من از غذاها کمتر بود عرفان زودتر تمومش کرد و با خوردن یک لیوان آب ازم تشکر کرد و رفت روی تک نفره نشست،
بدون اینکه میز رو تمیز کنم رفتم و با بردن ظرف میوه روی دو نفره کناریش نشستم و پام رو روی پام انداختم و دامنم رو که به زور تا زانو میرسید روی رونم انداختم، نتونستم تحمل کنم،
+عرفان عزیزم بابت جریان دیروز معذرت میخوام،
-بیخیال،
+یعنی منو مقصر میدونی؟
-بسه دیگه،گفتم بیخیال،
+خیالت راحت بین خودمون میمونه،
-دقیقا تنها کسی که نباید میفهمید خود تو بودی و دیگه برام مهم نیست کسی بفهمه،میدونم دقیقا این شام هم برای همین بود،
+چرا من؟آخه مگه من بخیلم ؟هم سارا جوونه هم تو پس کجاش اشکال داره؟اگه بحث شوهرش رو میگی خُب حق داره شوهرش گاگول تشریف داره منم بودم همین کار رو میکردم،
عرفان اخم کرد و تو چشمام نگاه کرد گفت همین دیگه منظورت اینه اگه منم زمانی با کسی بودم تو هم بهم حق بده،
نتونستم اعصابم رو کنترل کنم و بیخیال نقشه م زدم به سیم آخر و گفتم عرفان خیلی بی شعوری ی کم مراعات کن،داری در مورد زنداداشت صحبت میکنی،به من چه گور تو و سارا،
میزان شهوت سرکوب شده ام و حرفهای عرفان دستام رو به لرزه درآورد و صورتم رو سرخ کرده بود،نمی تونستم کنترل خودمو حفظ کنم بدون غرضی سرم رو روی دسته مبل گذاشتم و باسنم رو به سمت عرفان کردم،
از چهره سرخ و لرزش دستم عرفان ترسیده ب
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
