شهر داستان | رمان
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 شهر داستان | رمان 的分析概览
频道 شهر داستان | رمان (@dastanromancity) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 25 030 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 289,并在 伊朗 地区排名第 13 502 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 25 030 名订阅者。
根据 07 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -541,过去 24 小时变化为 -18,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 12.41%。内容发布后 24 小时内通常能获得 4.21% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 3 106 次浏览,首日通常累积 1 055 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
- 主题关注点: 内容集中在 کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
尚未提供频道描述。
凭借高频更新(最新数据采集于 08 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
25 030
订阅者
-1824 小时
-1377 天
-54130 天
帖子存档
25 030
دُر گرانبها یادگار شبی لذیذ
#برادر_شوهر #زن_شوهردار
از دوران راهنمایی با جنس مخالف آشنا شدم و رفته رفته وابسته جنس مخالف شدم،
سه تا خواهر بودیم که هر کدوم شیطنتهای خودمون رو داشتیم،
یک حسرتی همیشه داشتم و اونم رابطه با پسر خالم عرفان بود و این حسرت همیشگی من شده بود و این رو خودم به عرفان گفته بودم ،
تعریف از خود نباشه اندامم رو همه پسرا خواهانش بودن و با رفتنم به باشگاه ایروبیک هر روز بدنم رو جذابتر میکردم،
بیست و پنج سالم شد که یک روز خبری از مامانم شنیدم که برای چند ثانیه منو خوشبخت ترین آدم دنیا کرد و بعدش به خاک سیاه نشوند،
مامان:پنج شنبه شب خالت اینا میان برات خواستگاری،
من:جدی مامان؟برای عرفان دیگه؟
مامان:نه دیوونه برای عارف،
عارف داداش عرفان پنج سال ازم بزرگتر بود و به تازگی حراست ی شرکت دولتی شده بود و به دلیل رفت و آمد خانواده ها به شرکت عارف رو مجبور به متاهل شدن کرده بودن،
تا روز پنجشنبه جهان روی سرم خراب شده بود،
صبح روز پنجشنبه عرفان بهم پیام داد و خواهش کرد که جواب رد بدم به داداشش،
فهمیدم که نظرش در مورد من چیه و نتونسته داداشش رو منصرف کنه،
از فکر عرفان در مورد من حرصم گرفت و اون شب بر خلاف میل باطنیم به عارف جواب مثبت دادم،
عاقد:خانم مهسا عقیلی برای بار سوم میپرسم آیا وکیلم شما رو به عقد دائم عارف شیرزاد در بیارم؟
من:بله
همون شب عقد به تالار رفتیم و شبش زن شدم،
سال اول ازدواجم سال سختی بود و گیر دادن خانواده عارف به پوششم و دخالت توی زندگیم منو عصبانی میکرد ولی من حمایت عارف رو داشتم و رفته رفته منو مستقل میکرد،عارف هم مثل عرفان پوست سرخ و سفید و موی بوری داشت ولی ی کم شکم و افکار مسمومی داشت و اختلاف نظرهایی با هم داشتیم،مثلا در بحث بچه داشتن اون عجله داشت و من به تعویق مینداختم و مطمئنا هیچ وقت قبول نمیکردم که بدنمو برای بچه خراب کنم،
عرفان حسرت همیشگی من هیچ وقت نه قبول میکرد و نه لو میرفت که دوست دختر داشته باشه و همه به معصوم بودنش ایمان داشتن،
من در نبود استادمون باشگاه رو اداره میکردم،
یک روز که جلوی باشگاه بودم ی خانم زیبا از ی ماشین ۲۰۶صندق دار پیاده شد،قیافش آشنا به نظر می رسید،وقتی صورتش رو سمت من چرخوند متوجه شدم سارا مهر آبادی دوست صمیمی دوران دبیرستانمه ،همو توی خیابون بغل کردیم و تعارفش کردم و بردمش باشگاه،
داشتیم در مورد خاطرات مشترکمون میگفتیم و زندگی الانمون،
-هنوز هم شیطنتت رو داری؟
+نه بابا گفتم که متاهل شدم،
-مگه من شوهر ندارم!؟
+یعنی بهش خیانت میکنی؟!
-نه بابا، فقط بجز اون با دوست پسر قبلیم هم هستم،
+پس یعنی در حقیقت به دوست پسرت خیانت میکنی؟
-آره دقیقا،
+خب دوست پسرت بفهمه شر میشه،
-راستی بزار عکسشو نشونت بدم،
گوشیش رو باز کرد و عکس حسرت دیرینه منو نشونم داد،برای چند ثانیه هنگ کردم و گوشیش رو ازش گرفتم و مطمئن شدم که بله آقا عرفان که سوتی نمیداد سوتیه بدی داده دستم،
-چی شد مهسا؟شناختیش؟
+آره بابا عرفان برادر شوهرمه،ولی نگفته بود با تو در ارتباطه،
-جدی میگی؟نکنه سوتی دادم؟
+نه بابا اتفاقا خیلی با هم راحتیم،گفته بود با یکی هستم ولی اسمتو نگفته بود،
با شروع باشگاه من رفتم و به سارا گفتم با عرفان هماهنگ میکنم همو ببینیم،
همین که سارا رفت منم لباسام رو عوض کردم و باشگاه رو به شاگردی دیگه سپردم و برگشتم خونه،
نزدیک به دوران قاعدگیم بود و اینقدر مضطرب شده بودم مطمئن بودم که قاعدگیم عقب میوفته،
چنان تپش قلب از این دستاوردم داشتم که شب به زور خوابم برد،
مطمئن بودم تا حالا عرفان فهمیده که سارا چه سوتی داده،
فردا صبح خوابهایی که برای عرفان دیده بودم رو مرو
25 030
م اینطوری بهتره لیلا هیچی نمیگفت روغن را خالی کردم رو کون و کمرش و شروع کردم مالوندن قشنگ چاک کونشو باز کرده بودم و چربش کرده بودم کسشم میمالیدم که صدای خفیف اه کشیدنش داشت بلند میشد منم بیشتر لای کون و کسشو براش میمالیدم و وقتی فهمیدم شهوتش زده بالا دوتا انگشتمو کردم تو کسش که لیلا یه اخ جونی گفت و کونشو داد بالا و کمرشو قوسی داد که چاک کس و کونش حسابی باز بشه منم حسابی دو انگشتی فرو میکردم تو کسش اونم به خودش میپیچید سریع لخت شدم کیرمو گذاشتم دم کسش و فرو کردم تو کسش شروع کردم تلمبه زدن لیلا هم هی میگفت اخ وای کسمو جر دادی کسمو جر دادی وای کیرت چرا کلفته اخ وای جون جون منم تند تند تو کسش تلمبه زدم پنج شش دقیقه رو کمرش خوابیده بودم میکردمش دلم میخاست چشم تو چشم بکنمش کشیدم بیرون برشگردوندم تا منو دید دستشو گذاشت رو چشمش منم پاهاشو دادم بالا و کردم تو کسش شروع کردم محکم میکردم دستاشو از روی چشماش برداشتم ازش لب گرفتم گفتم دوست داری لیلا جون اره ؟ اره ؟ کیرمو کردم تو کس خوشگلت کیف میکنی؟ هان بگو اره بگو بگو هی تلمبه میزدم اونم اه میکشید هی میگفت کیرت کلفته کیرت کلفته جر خوردم اخ وای یواشتر توروخدا بابک یواشتر دردم میاد گفتم دخترت کیرمو خورده که اندامش خوب شده توهم میخاهی خوش هیکل بشی باید بهم کس بدی جنده خانم اونم میگفت اه باشه باشه ولی یواش توروخدا دردم میگیره منم مثل اسب تو کسش تلمبه میزدم تا اینکه ابم اومد و همشو ریختم تو کسش و افتادم روش اونم از حال رفته بود هی ازش لب گرفتم محکم بغلش کردم هی کیرمو ته کسش فشار میدادم لیلا گفت توخدا بابک دربیار کیرتو لامصب خیلی دردم گرفت منم کشید بیرون و بغلش خوابیدم گرفتمش کشیدمش رو خودم لبشو خوردم گفتم لیلا میخام هر روز بکنمت بهت قول میدم هیکلت از فریده هم قشنگتر میشه لیلا گفت واقعا میگی؟ گفتم به جون خودم قسم میخورم اونم گفت اگر قول میدی باشه دوباره لبشو مکیدم گفتم جون میمیرم برات یه اندامی برات درست کنم که لذتشو ببری اونم خندید و گفت از دست تو بابک پدر سوخته بلاخره منو خرم کردی و کسمو گائیدی دستمو بردم دوتا لپ کونشو گرفتم فشارش دادم گفتم کونتم میکنم برات ، لیلا گفت وای نه توروخدا همین کسمو گائیدی از درد مردم خندیدم گفتم دخترتم همینو میگفت الان حرفه ای کون میده بهم ، توهم میتونی لیلا جون شک نکن ، الان دو ساله دارم با لیلا جون مادر زنم خوشگلم سکس میکنم از کس و کون گائیدمش اندامش خیلی خیلی رو اومده خیلی خوشحاله .
نوشته: بابک
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 030
ا روغن خراطین که خوش بو باشه خریدم و گفتم فردا میبرم بهش میدم تا مرحله دوم نقشه مو اجرا کنم ، فردا بهش زنگ زدم و گفتم روغن را براتون گرفتم براتون میارم اونم خیلی ازم تشکر کرد و بردم براش هی میگفت پولش چقدر شده که گفتم حرفشم نزنید بعد بهش گفتم لیلا خانم خجالت میکشم بگم ولی این روغن بیشتر برای باسن و سینه ها و رونها استفاده میشه و اونم گفت مثلا چند بار باید بمالم گفتم روزی یک مرتبه اونم گفت ممنونم بابک جون خیلی لطف کردی منم ازش خداحافظی کردم و گفتم بابک لیلا دیگه تو مشتته صبر کن ، حدود دو ماه شد که لیلا بهم زنگ زد و گفت میشه بیایی؟ منم رفتم خونه اش نشستیم و گفت بابک جان من همونطور که گفتی استفاده کردم ولی انگار اثری نداشت گفتم اگر ناراحت نمیشید میشه بلند شید یه دوری بزنید من ببینم اونم بلند شد جلوم وایساد یه چرخی زد منم الکی گفتم نه لیلا خانم چرا اثر داشته مگه میشه اثر نداشته باشه فریده رو ببینید از همین روغن براش میمالم اونم نشست گفت خب میگی باید چکار کنم من فکر نمیکنم اثر کرده باشه گفتم والا چی بگم لیلا خانم من برای لیلا با این روغن بدنشو ماساژ میدم خیلی هم رو اومده دیگه هیچی نگفتم حسابی فکرشو درگیر کرده بودم منتظر بودم چی میگه اونم یکمی ساکت بود و فکر میکرد بعد از چند دقیقه که ساکت بود گفتم لیلا خانم اگر اجازه هست من برم لیلا گفت بابک یعنی فکر میکنی با ماساژ بهتر عمل میکنه ؟ گفتم شک نکنید اونم با من من کردن گفت اخه من کسیو ندارم که ماساژم بده ، گفتم خب اگر اجازه بدید من براتون ماساژ بدم چون میدونم چطوری باید این روغن را ماساژ داد ، گفت اخه نمیشه که گفتم خب باشه فقط پیشنهاد دادم ببخشید اگر چیزی گفتم بلند شدم که برم بیرون که لیلا گفت بابک وایسا باشه گفتم برا چی وایسم ؟ گفت خب باز تو محرمم هستی بهتره از اینکه برم یکی دیگه ماساژم بده گفتم من در خدمتتونم لیلا خانم ولی میدونید که باید لخت بشید گفت باشه انگار چاره ای ندارم بعد گفتم پس برید اماده بشید منم دستامو بشورم تا براتون ماساژ بدم اونم رفت تو اتاق خوابش تو دلم عروسی بود ، رفتم دستامو شستم و رفتم تو اتاق دیدم لیلا هنوز لباس تنشه گفتم لیلا خانم هنوز که لباس تنتونه گفت تو فکر میکنی با ماساژ بهتر میشه ؟ گفتم شک نداشته باش بعد گفت باشه پس روتو اونور کن تا لباسمو دربیارم منم برگشتم تا لباسشو دربیاره بعد گفت من حاضرم برگشتم دیدم وای با شورت و سوتین دمر خوابیده اندامش مثل اون اوایل فریده بود روغن را باز کردم ریختم رو رونهاش و کونش و گفتم با اجازتون لیلا خانم شروع کردم به مالیدن رونهاش اونم سرشو کرده بود لای بالشت تا منو نبینه منم حسابی رونهاشو ماساژ دادم کونشو محکم به هم فشار داده بود پهلوهاشو براش ماساژ دادم میدونستم همون روز نباید کاری کنم تا از دستم در نره باید با صبر و حوصله کار میکردم قشنگ یک ساعت همه جای پشتشو براش ماساژ دادم ولی تا اخر ماساژ کونشو محکم به هم فشار داده بود منم خیلی سمت کونش نرفتم بعد گفتم تموم شد لیلا خانم من میرم دستمو بشورم بعد هم میرم شما راحت دراز بکشید تا روغن خوب جذب بشه فردا بازم میام ماساژتون بدم خلاصه تا یک هفته میرفتم ماساژش میدادم دیگه از روز دوم سوم دیگه کونشو جمع نمیکرد منم اروم اروم دستمو میبردم زیر شورتش و کونشو میمالید اونم دیگه براش عادیتر شده بود هفته دوم بهش گفتم لیلا خانم اگر اجازه بدید کل بدنتونو براتون ماساژ بدم اونم قبول کرد گفتم پس دیگه خجالتو بزارید کنار و خودم شورتشو از پاش دراوردم لیلا گفت وای بابک گفتم خجالت نکش لیلا چیزی نیست بعد هم سوتینشو باز کردم گفت
25 030
ماساژ لیلاجون مادرزنم
#مادرزن #ماساژ
سلام من بابک هستم ۲۸سالمه و همسرم فریده ۲۵ سالشه ما ۵ سال پیش بود که ازدواج کردیم اون موقع فریده اندامش لاغر بود ولی قدش بلنده ، این داستان ماجراش مربوط میشه به لیلا خانم مادر زنم که یه زن ۴۵ ساله هست و البته خوشگل . خب همونطور که گفتم فریده لاغر بود ولی طی این پنج سال خیلی رو فرم اومد حالا دلیلش خورد و خوراکش بود یا سکسهای زیادی که باهم میکردیم که هرچی بود از اون دختر لاغر و باریک با کون کوچیک به یه زن توپر و کون گرد قلمبه تبدیلش کردم ، خب برم سر اصل ماجرا ، جریان از این قراره که لیلا که اونم دلش میخاست بدنش رو فرم بیاد هر راهی که بهش پیشنهاد میدادن امتحان میکرد ولی گویا اثری نداشت براش اینم بگم که پدر زنم سه سال پیش فوت کرد و این هم مزید برعلت شد که لیلا خیلی به خودش نمیرسید ، راستش لیلا اونقدر زیبا و جذاب بود که از وقتی دامادش شده بودم بدجور تو فکر کردنش رفته بودم ، تو فکر این بودم که چطوری میشه لیلا را خامش کنم و باهاش سکس کنم که این فکر به ذهنم رسید که یه ویری بندازم به جونش که بدنش رو فرم بیاد میدونستم این مورد بهترین راه برای بدست اوردنشه . اینم بگم که فریده جونم از وقتی کونش تپلی شده از کون هم بهم میده و منم برای اینکه بهش بگم کونش بیشتر گرد بشه گفتم از روغن خراطین که ماهواره هم تبلیغ میکنه استفاده کنیم اونم خیلی دوست داره کونش بزرگتر و گردتر نشون بده که قبول کرد و از روغن خراطین براش میمالیدم ، خودم میدونستم این چیزا الکیه ولی حربه خوبی بود تا بیشتر از کون بکنمش همین فکر را کم کم از طریق فریده تو کله لیلا جا انداختم تا بتونم بهش نزدیک بشم ، طولی نکشید که انگار جواب داد چون یه روز دیدم لیلا بهم زنگ زد گفت بابک جان میشه بیایی خونه کارت دارم گفتن پس اجازه بدید برم دنبال فریده با فریده بیام اونم زودی گفت نه با خودت کار داشتم گفتم چشم بعد رفتم خونه لیلا و در را برام باز کرد دیدم به خودشم رسیده و سلام کردم و رفتم تو و اونم خیلی تحویلم گرفت برام چای اورد و نشست و از این در و اون در حرف زد و معلوم بود میخاد یه چیزی بگه ولی هی این دست اون دست میکنه من گفتم لیلا خانم من در خدمتم امر بفرمائید اونم معلوم بود داره از هیجان و استرس بال بال میزنه گفتم لیلا خانم بفرمائید اونم اب دهنشو قورت داد و گفت والا راستش نمیدونم چطوری بهت بگم ؟ گفتم راحت باشید من که غریبه نیستم اونم گفت اره خب اخه چطور بگم ؟ گفتم خب اگر راحت نیستید میخاهی بگم فریده بیاد به اون بگید ؟ گفت نه نه اونو نمیخاد بهش بگی گفتم پس بگید دیگه ؟ فرید گفت خب بابک جون خودت که میبینی من خیلی سعی کردم یکمی چاق بشم ولی بعد از فوت اون خدا بیامرز کلا همه چیزم بهم ریخت منم گفتم خدا بیامرزدشون بعد لیلا گفت خدارو شکر فرید هم که لاغر بود الان ماشاالله خیلی خوش اندام شده گفتم بله درسته لیلا گفت راستش شنیدم فریده از یه روغنی استفاده میکنه گفتم بله اسمش روغن خراطینه اونم گفت اره همینو گفت ، گفتم اگر بخواهید من میتونم براتون بگیرم اونم که خیلی خوشحال شده بود گفت سختت نمیشه بابک جان ؟ گفتم نه بابا این چه حرفیه وظیفمه لیلا گفت بابک جون تورو خدا به فریده چیزی نگیا ، گفتم چشم لیلا خانم برای چی بگم خب شما هم دوست دارید رو فرم باشه اندامتون اونم مثلا خجالت بکشه گفت نه اینطور نیست ولی یکمی رو بیام بهتر میشه نه؟ گفتم بله لیلا خانم این حق شماست ، لیلا گفت پس برام میگیری؟ گفتم حتما میگیریم و به کسی هم نمیگم مطمئن باشید . ازش خدا حافظی کردم و اومدم بیرون و تو دلم گفتم دمت گرم بابک حرف نداره کارت ، رفتم از یه عطاری چندت
25 030
💸دلار گرون بشه میفهمه
📌دلار ارزون بشه میفهمه
📌ارز دیجیتال گرون بشه میفهمه
📌طلا بخواد ارزون بشه گرون بشه قبلش میگه‼️
تنها چنلی ک همه چیو دقیق پیشبینی کرده اینه:
@Pishbiniiiii
25 030
ت او دور گردن من بود و صورت من روی لپ زیری او و او صورتشو بالا گرفته بود،دشداشم تا زانو بالا رفته بود و پام رو به دور پاهاش انداخته بودم،با بالا و پایین کردن پام سعی بر بالا دادن دامنش و اتصال پاهای لختمون داشتم، دیگه جای انکار نبود و داشتم باهاش ور میرفتم،لبخند حنانه تبدیل به مکثی شده بود روی صورتش برای درک خواسته ام،
از اتصال کیرم به لبه کُسش ماهیچه های بدنش منقبض شدن،با دستم کیرمو گرفتم و سعی کردم شیار کُسش رو پیدا کنم و بلاخره با فشار و تکون کیرم تونستم کلاهک کیرمو داخل بدم،بهتر از این نمیشد،فشار رو حفظ کردم تا اینکه کیرم تا نصفه جا شد فشار کُسش روی کیرم زیاد بود و گرمای زیادی به کیرم میداد،نگاهی به حنانه کردم که بی قرار شده بود،
دستم رو به پهلوش رسوندم و از بین دامن و بلوزش پوست بدنش رو لمس کردم و شروع کردم به تلمبه زدن ،هنوز ده تایی تلمبه نزده بودم که حنانه دوام نمیتونست بیاره و دستش رو روی دستم گذاشت و دستمو روی بدنش میکشید،دست جفتمون از روی سوتین به سینههاش رسید که حنانه با اولین تماس دستم به روی سینه هاش با صدایی که سعی میکرد نگه داره به لذت ارضا شدن رسید،
منم با فشار کُس چربش روی کیرم و لذت لمس سینهاش از روی سوتین به ارضا شدن نزدیک شدم و به خواسته خودم توی کُسش ارضا شدم،
دستمو از زیر لباسش درآوردم و کیرمو بیرون کشیدم و خودمو مرتب کردم و رفتم دستشویی و وقتی برگشتم رفته بود،
باید منتظر فردا میموندم،
نوشته: احسان
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 030
هرچی بهت گفتم حتی به راحیل هم نگی،
صورتم رو بلند کردم و گفتم معلومه که بین خودمون میمونه مگه دیوونه شدم و همزمان لبام رو بصورت اسلوموشن نزدیک صورتش بردم،چون لیز خورده بودم لبام به صورتش نمیرسید نگاه حنانه به تلاشم که افتاد سرشو خم کرد و صورتش رو به لبام رسوند تا ببوسم،دست راستم که هنوز پشتش بود رو کنار صورتش گذاشتم و به سمت خودم نگه داشتم و بعد چندتا بوس به صورت بو کشیدن نگه داشتم،بعد از این همه مدت که توی بغلم بود تازه از بوسه های آخرم احساس کردم که بدنش تکونی از مورمور شدن خورد،
با مادر زنم طرف بودم و نمیشد یهو پرید سر اصل قضیه،سرمو برگردونم و ایندفعه پایین تر از شونش و روی قلبش گذاشتم و اونم دست چپش که بین بدن خودش و بدن من مونده بود رو آزاد کرد و پشتم گذاشت،
احسان: منوتو جوونیمون تلف میشه و از زندگی لذت نمیبریم،کاشکی با کسی دیگه زندگی میکردیم،
دقیقا دست روی نقطه ضعفش گذاشته بودم و با حرفم دخترش رو نشونه گرفتم و این حرفم اصلأ از عمد نبود،
حنانه:نه عزیزم خدا بزرگه درست میشه،از من که گذشت ولی راحیل جوونه میتونه خودشو اصلاح کنه،بهت قول میدم باهاش صحبت کنم،فقط تو هم روزهایی که نمیتونه اذیتش نکن،
احسان:چرا از تو گذشته تو که سنی نداری حیف نیست این بدن نازت رو ی مرد سالم نبوسه و تو لذت نبری،منم که دارم میسوزم از بی راحیلی، حداقل خوبه تو کنارمی وگرنه باید چکار میکردم،
حنانه: احسان جانم من همیشه کنارتم و هر وقت راحیل نباشه من میام پیشت تا آرومت کنم،
دست حنانه دور بدم منو زور میداد سمت خودش که با این کار دردمو درمون کنه و زندگی دخترش احیانا خراب نشه،منم سعی میکردم با بالا و پایین دستم اتصالی به سینه هاش داشته باشم،
احسان:مرسی عزیز دلم ولی کافی که نیست ،فقط آرومم میکنه،
حنانه: احسان جان اگه میخوای بیشتر بغلم کن تا آروم بشی،منظورم اینه دراز بکشیم بغل هم،
تو دلم گفتم آخ جون،
احسان:یعنی میتونم کامل بغلت کنم؟
حنانه:آره نور چشمم چه اشکالی داره،
اینو که گفت به نشانه مصمم بودنش خودشو لیز داد و کامل دراز کشید،
جالب اینجا بود بعد از نیم ساعت هنو نتونسته بودم حتی شال عربی که دور سرش بود رو باز کنم،ولی الان دیگه داشت محیا میشد،
سر بالا مونده به و منتظر بغل من بود،رفتم پایین و به بغل افتادم و پای چپم رو روی پاش انداختم و دو دقیقه ای توی بغلم از پهلو نوازشش کردم، به خودم جرات دادم و کیر سفت شدم رو به رونش چسبوندم و از جابجا شدنش فهمیدم که حسش کرده،
،عقلم میگفت بزارش برا روز دیگه و کیرم میگفت ی کم دیگه ولی نهایتاً با حنانه شرط کردم که فردا حتما بیاد و رهاش کردم و گفتم واقعا آروم شدم،(فردا اگه میومد احتمالأ برای دادن میومد)
اونشب بزور تونستم بخوابم و خودم از عمد اسرار به راحیل نکردم که بمونه،
فردا ظهر وقتی اومدم خونه بوی عطر گل یاسش خونه رو برداشته بود،با اشتیاق دستاش رو باز کرد و به پیشوازم اومد همو بغل کردیم و حنانه از من بیشتر بوسه گرفت،متوجه بلوز رنگیش شدم که هرگز چنین چیزی به تنش ندیده بودم و رنگش قرمز بود و نوشته های داشت که همون نوشته ها توری بود و میشد بدنشو دید،بدنم کثیف بود عزم حموم کردم حنانه گفت زود بیا که گرسنه،فهمیدم بخاطر من ناهار نخورده،
دوشم رو گرفتم و همون دشداشه رو روی شورتم پوشیدم و راهی پذیرایی شدم،سرناهار قربون هم میرفتیم من به هوای اون و او به هوای نجات زندگی دخترش،بعد از انجام همه کارا حنانه انگار مشتاق تر بود که منو به تختخواب ببره تا آرومم کنه،خیلی زود تصمیم گرفتیم بریم به اتاق خواب،
دراز کشیدم و همو بغل کردیم و دست چپ من دور کمرش و دست راس
25 030
حنانه خونه پیش منه و نمیزارم بیاد،منم کمکش میدم همینجا شام درست کنه تا تو و بابا بیاید،
راحیل:بابا که تا ده شب مغازست اگه راضی شد میارمش اگه نه که غذا براش میارم،
احسان:میاری؟!مگه قراره برگردی خونه بابا عزیزم؟
راحیل:آره میدونی که این روزا اوضاع قرمزه و بیام اذیتم میکنی،
منو حنانه جفتمون خندیدیم و من گوشی رو از بلندگو خارج کردم و گذاشتم در گوشم و ادامه مکالمه رو دادم که حنانه از خجالت بلند شد و رفت توی آشپزخونه و مشغول چایی درست کردن شد،
من رفتم توی اتاق خواب و روی تختخواب دراز کشیدم،توی فکر حنانه بودم که صدام زد و گفت چایی آمادست،گفتم بیار اینجا با هم بخوریم،
با ورودش به اتاق منم روی تختخواب نشستم و اونم نیمی از باسنش رو روی تشک گذاشت و سینی چای رو گذاشت و جفتمون منتظر خنک شدن چایی شدیم،
حنانه: به راحیل سخت نگیر،
احسان:ای بابا من که چیزی نگفتم،مجبورم تحمل کنم (همزمان آهی از ناراحتی کشیدم و سرمو پایین انداختم)
حنانه:آفرین داماد مهربونم،
مشغول چایی خوردن شدیم ولی ته چهرم ناراحتی رو حفظ کردم،
حنانه:حالا دامادم چی میخواد براش درست کنم؟(منظورش شام بود)
سرمو پایین گرفتم و گفتم هر چی،
حنانه: فعلا که سیریم هر وقت گفتی دست به کار میشم فعلأ برم ببینم چی داریم،
سینی رو دستش گرفت و بلند شد،
با همون لوسی که توی نگاهم بود گفتم دیگه نمیای؟
حنانه: کجا بیام؟!
احسان:بیا اینجا کمی نوازشم کن،
حنانه:باشه بزار کارامو انجام بدم میام،
ده دقیقه بعد حنانه اومد،من نشستم اونم اومد و کنارم تکیه به تاج تختخواب داد،منم بلافاصله سرمو روی زونش گذاشتم،کمی بعد شروع کرد به نوازش سرم،
منم که سرم یک وجبی مقصودم بود شروع کردم به نوازش پنجه پاش،
حنانه خودش بحث رابطه منو راحیل رو شروع کرد ،
حنانه: احسان به راحیل حق بده نباید بهش سخت بگیری اون دختره و با شما فرق داره،
برگشتم که چشم تو چشم حرف بزنیم،
روی دست چپم افتادم و دست راستمو کنار صورتم و روی رون حنانه گذاشتم و گفتم آره قبول دارم ولی اگه اون جای من بود باز همینو میگفتی؟
حنانه:منظورت چیه؟
حنانه :خوب شما هم احتیاج دارید و اگه قرار باشه من نتونم باهاش بخوابم اون اعتراض نمیکنه،
زنگ از رخسار حنانه از بی پرواییم پرید و صورتش رو بغل گرفت و گفت خوب اونوقت باید راحیل تحمل میکرد،
احسان:ی چیزی بپرسم ناراحت نمیشی؟
حنانه:نه عزیزم چرا ناراحت بشم؟!بپرس؟
احسان:خودت بودی تحمل میکردی؟
انگار که ناراحت شده بود،
حنانه:حالا که اینو پرسیدی پس بزار بهت بگم،بخدا بخاطر مریضی بابا راحیل ماهی یکبار هم…
بلند شدم و نشستم کنارش و دستشو گرفتم و بوسیدم گفتم ببخشید بخدا نمیدونستم،ببخشید اگه ناراحتت کردم هواسم به این موضوع نبود،
بغلش کردم و دست راستمو دور گردنش انداختم و صورتش رو بوسیدم و گفتم مثل اینکه منو تو ی درد داریم،
سرشو پایین انداخت و سکوت سنگینی کرده بود،
صورتشو بالا گرفتم و گفتم ناراحت شدی؟
چشمش پایین انداخت و گفت نه بخدا،
گفتم آفرین دختر خوب ناراحت نشی من برات بمیرم و همزمان دست چپمو هم آوردم و از روی شکمش به دورش حلقه کردم و دستم رو بالا و پایین میکردم و صحبت میکردم،به پهلو شده بودم و تا جایی که دشداشه راه میداد پای چپم رو روی پاهاش انداخته بودم،نمیخواستم بی گدار به آب بدم و همه چیز رو خراب کنم پس ده دقیقه ای توی همین پوزیشن موندم و صحبت میکردم،
احسان:عزیز دلم،نور چشمم،زیباترینم،چطور تحمل کردی این همه سال،کاشکی زودتر بهم میگفتی،
حنانه: احسان جانم قربون قلب مهربونت بشم میگفتم که عذاب تو بیشتر میشد،درضمن اینو تا الان به بالا راحیل هم نگفتم و دوست دارم
25 030
قایله و درک این کار من برای حنانه سخت بود و با اصرار من قبول کرد)
هنوز نشستنش کامل نشده بود بلند شد که بره برام قاشق بیاره که من قاشق بعدی غذا رو دهن خودم گذاشتم و حنانه متعجب از کارم رفت و روی مبل نشست و اصرار من برای برگرداندنش تاثیر گذارنبود،
بعد ناهار سفره رو جمع کردیم و من رفتم روی مبل و نگاه تلویزیون میکردم که حنانه میخواست بره، با توجیه اینکه راحیل پیش باباشه و نیازی بهش نیست وادارش کردم بیاد کنارم بشینه،
لباسی که تنش بود ی بلوز دامن مشکی طرح دار بود ولی ی لباس محلی که ما عبا میگیم روی این لباسا بود که قبل از ورود من به خونه درآورده بود،و ی سینه ریز طلا که روی بلوزش انداخته بود،
ولوم تلویزیون رو کم کردم و با آواز عربی ،عزیزم بیا، جا باز کردم و لباش رو خندوندم ،همین که نشست بازوی چپش به بازوی راستم خورد و دست چپش رو گرفتم و بوسیدم و جلوی صورتم نگه داشتم و به بهانه بویدن باهاش توی دستام نگه داشتم و قربون صدقش میرفتم،اینقدر دستاش رو نگه داشته بودم و بویده بودم و قربون صدقش رفته بودم که خجالتش دادم و دست راستش رو آورد و گذاشت روی سرم و نوازش میداد،
حنانه:من که کاری برات نکردم احسان جان فدات بشم ایشالا همیشه خوشحال باشی،
احسان:نگو نگو تو فرشته ای هستی که خدا برا من فرستاده، کاشکی من برات بمیرم،
حنانه: استغفرالله،خدا نکنه من چکار کردم برات،تو و راحیل خوشحال باشید من قلبم رو براتون میدم،
با گفتن خدا نکنه روی قلبش و سینشو بوسیدم و گفتم این تویی که راحیل رو برای من آفریدی،
از واکنشم جا نخورد و حرکتمو به حساب جریحهدار شدن احساساتم گذاشته بود ولی حرفی نزد،
احسان:من به فدای مهربونیت کاشکی من توی آغوشت باشم و بمیرم،
منتظر واکنشش بودم و هم میتونست به فال نیک بگیره هم بد،
حنانه:بیا نور چشمم بیا توی بغلم،
اینو گفت و لباسش رو مرتب کرد تا سرمو روی پاهاش بزارم،
فضای کمی بود برای سر روی پاهاش گذاشتن ،تقریبا شونه هام رو روی رون هاش گذاشتم و دست چپم رو برای تعادل از روی دامن روی پای چپش گذاشتم،
فورا با دستاش شروع کرد به نوازش صورت و موهام،
احسان: کاشکی راحیل هم مثل مادرش مهربون بود ،
حنانه:این چه حرفیه معلومه که مهربونه و تو رو دوست داره،فقط ی کم بچه ست بهش حق بده،چند سال دیگه جفتتون براتون عادی میشه،
(من به چیزی اشاره نکرده بودم و خودش سوتی داد که از رابطمون خبر داره)
احسان:نه تو نمیدونی راحیل خیلی سرده،
حنانه:نه احسان جان اون گرمه ولی فک کنم تو خیلی گرمی،
احسان:یعنی همه زنا اینجورین؟
حنانه:خب نه ولی راحیل هنوز بچه ست،
احسان:یعنی مشکل از من نیست؟
حنانه:نه احسان ولی باید به راحیل زمان بدی،
رو به بالا شدم و پاهام رو از لبه مبل آویزون کردم و شکمش به صورتم خورد و وسط سینه هاش صورتش رو دیدم و چشم تو چشم شدیم،من با پررویی تمام تو چشماش نگاه میکردم و اون سعی میکرد چشماشو ازم بدزده،
کمی دیگه توی اون حالت موندیم که حنانه از خجالت پاهاش رو بهانه کرد که بلند بشه،منم برای راحت شدنش بلند شدم و کنارش نشستم و ایندفعه دستمو دور گردنش انداختم و روی شونش گذاشتم و از شونه تا بازوش رو نوازش کردم،
از این کار هم پیش تر رفتم و با احساسی کردن فضا تونستم صورتش رو بوس کنم که اینقدر فضای موجود احساسی بود هیچ چیزی نگفت و منم سر جام آروم گرفتم و گوشیم رو برداشتم و با راحیل تماس گرفتم و روی بلندگو زدم و گوشیم رو روی پاهام گذاشتم،
راحیل:الو،
احسان:الو سلام،کجایی عزیزم؟
راحیل: خونه بابا،
احسان: چکار میکنی؟بابا کجاست؟
راحیل:هیچی،استراحت میکنم،بابام هم مغازست ،راستی مامان کجاست؟
احسان:
25 030
احسان و مادرزن
#مادرزن
به عشق دیدن حنانه خانم مغازه دار محله جدیدمون همیشه خریدمو از مغازش انجام میدادم و دیدنش بهم انرژی میداد،
من احسان اهل اهواز و بابام عرب و مامانم فارسه،زبان عربی رو میفهمم ولی بلد نیست واضح حرف بزنم،شغلم کارگر شرکتم،
حنانه ی زن چهل ساله که سیزده سال از من بزرگتر بود با اندامی پر و برجسته که کیر هر مردی رو بلند میکرد،
مغازش داخل خونشون بود و ی پنجره داشت برای مشتری، اکثراً شوهر حنانه داخل مغازه بود و بعضی مواقع حنانه میومد مغازه،
شوهر حنانه چهره تیره و لبهای تیره ای داشت که فک میکردم معتاد باشه ولی بعداً فهمیدم که بیماری مرز قند (دیابت)داره،
تور کردن یک دختر یا زن عرب کار سختیه و به نظرم متعهد ترین زنان به خانواده زنان عربن،پس به دیدنش اکتفا کردم و چیزی نمیگفتم،(یکی از علل های اصلی خیانت نکردنشون به شوهر اینه که جریمه خیانت زن به شوهر در نود درصد مواقع مرگه)
یک روز که رفته بودم از مغازه حنانه سیگار بگیرم کسی مغازه نبود و بعد از زدن به پنجره دختر بیست ساله ای اومد که ته چهرش به حنانه شبیه بود ولی اندام دخترانه راحیل(دختر حنانه) کجا و اندام زنانه حنانه کجا،
یک دل نه صد دل عاشق دختر و مادر شده بودم و آرامشم رو گرفته بودن،یک ماه بعد بابام برام راحیل رو از پدرش خواستگاری کرد و شش ماه بعد راحیل زنم بود،
اولین خونه مستقل مون بعد از شش ماه زندگی توی خونه مستأجری پدرم دقیقا خیابان پشتی خونه پدری راحیل بود و رفت و آمد بین خونه من و خونه حنانه زیاد شد و این منو خیلی بیش از پیش تحریک میکرد،
میزان بالای میل جنسی من راحیل رو اذیت میکرد و من با اینکه میدونستم زیاد خواه هستم ولی تهمت سرد بودن به راحیل میزدم ولی با این حال مشکلی بینمون نبود و فقط جنبه شوخی داشت،
وضع مالی خوبی نداشتم و تازگیها از سمساری ی مبل دونفره خریده بودم توی پذیرایی جلوی تلویزیون گذاشته بودم،
چند روز اولی که اومده بودیم خونه جدید ی شب حنانه اومده بود خونمون و مثل همیشه من از دیدنش شوخ طبع و شاد شده بودم و در حالی که راحیل توی آشپزخونه تماشاگر ما بود دست حنانه رو گرفتم و ی تیکه از ترانه عربی با عنوان مادر مادر میخوندم و دست حنانه رو میبوسیدم و میبوییدم،
راحیل و حنانه میخندیدن و کیف میکردن از صمیمیت من با حنانه و اون شب احساس نزدیک شدن به آرزوم رو داشتم،
کمتر از ده روز بعد دوره قاعدگی راحیل بود و راحیل سعی میکرد خونه نمونه که اذیتش نکنم،ظهر که خسته از کار برگشته بودم و برعکس همه ایام خوزستان هوای سرد و ابری بود وقتی وارد خونه شدم کفش های حنانه رو دیدم جلوی در ،
وارد که شدم حنانه با خوشرویی به استقبالم اومد و من جلو رفتم و دست دادم و پرسیدم راحیل کجاست؟
گفت که خونه پدری و کمکی باباشه و حنانه برای من ناهار آورده بود ،
تنها توی خونه با حنانه بهترین رویای محقق شده بود،ازش خواستم سفره رو بچینه تا من دوش بگیرم و بیام،
به حموم رفتم و کیرمو دیدم که در همه حال با قامت سیخش به مغزم دستور میداد براش کاری بکنم،
کمتر از پنج دقیقه دوشی گرفتم و شورت ودشداشه (لباس سر تا پایی عربی)رو پوشیدم و رفتم سمت سفره که توی پذیرایی پهن شده بود،با بهبه و چهچه از بوی غذا کنار سفره نشستم،
به حنانه که رفته بود و روی مبل نشسته بود با اینکه می دونستم ناهار خورده گفتم بیاد که با هم غذا بخوریم،به غذاها دست نزدم تا مجبور بشه بیاد بشینه،
با خنده از تعارفات من اومد و غافل از اینکه فقط یک جفت قاشق و چنگال روی سفره هست نشست و من قاشق خودم رو از برنج و خورشت بامیه پر کردم به محض نشستنش سمت دهنش بردم،(عرب حرمت زیادی برای آداب سفره
25 030
بعد یکمی بلند شد و یه نگاهی به کیرم کرد و گفت جوووووووووووووووووووووونننننننننننن قربون کیرت بشم مجید جونم و بعد کیرمو گذاشت دم کسش و نشست روش و کیرمو تا بیخ کرد تو کسش و یه اههههههههه عمیقی کشید منم سینه هاشو میمالیدم و نسیم شروع کرد رو کیرم تلمبه زدن دیگه نگم براتون که چقدر کیف میکردم نسیم هی رو کیرم بالا و پائین میکرد و اه و ناله میکرد منم یا دستاشو میبوسیدم یا خودمو به سینه هاش میرسوندم و اونارو مک میزدم یا دستمو میبردم روی کمر و کونش و بدنشو نوازش میکردم دیگه نسیم اینقدر رو کیرم سواری کرد که چندبار جیغ کشید و خودشو محکم میزد رو کیرم و دیگه ولو شد روم انگار جونش دراومده باشه بی حال و نفس زنان روی من ولو شده بود منم اینقدر دیونه اش شده بودم که اگر تا ابد هم روم میخوابید برام مهم نبود و همه چیزشو دوست داشتم حتی بو و مزه و عرق تنشو اروم نوازشش میکردم کیرمم تو کسش سیخ بود و اونم دم گوشم نفس نفس میزد ومنم قربون صدقه اش میرفتم و لذت میبردم کسش واقعا واقعا فوق العاده بود لامصب با اینکه دوبار پشت سر هم کسش گائیده شده بود ولی هنوزم کیرمو فشار میداد ، خلاصه من زیر نسیم خوابیده بودم و نسیم هم بی حال بی جون بعد از سه چهار بار ارضا شدن روم خوابیده بود تا اینکه کم کم داشت حالش بهتر میشد البته فکر کنم حالش عالی بود و داشت برمیگشت از اون بالا بالاها چون وقتی داشت رو کیرم سواری میکرد و کس میداد معلوم بود داره چقدر لذت میبره . یکمی که نفسش جا اومد صورتشو ارود روبروم اینقدر جذاب سکسی بود که فقط ازش لب میگرفتم اونم با شور و حرارتی وصف نشدنی بهم لب میداد اروم لبمو گاز میگرفت منم لبشو یکمی اروم گاز میگرفتم که یه موقع جاش کبود نشه گرفتمش دوباره محکم بغلش کردم دم گوشش گفتم لعنتی میمیرم برات من دیگه بدون تو چکار کنم ؟نسیم اروم خنده ای کرد و گفت مگه قرار از هم جدا بشیم دیونه این تازه استارت عشق منو توه لبشو بوسیدم گفتم بخدا میمیرم برات نسیم جون میمیرم برات . و واقعا این استارت رابطه بین منو نسیم شد و چقدر با هم سکسهای پر از حرارت و داغی با هم داشتیم نسیم زنه داغی بود و هست ولی متاسفانه رابطه اش با شوهرش خوب نبود و منو جایگزین کرد.
نوشته: مجید
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 030
ود بهش گفتم اماده ای کستو بگام ؟نسیم با ناله ای کش دار گفت لعنتی بکن تو کسم بکن تو کسم منم کیرمو فشار دادم رفت تو کس داغش وای گرما و تنگی کسش دیونه کننده بود منم یه اهی کشیدم داشتم میمیردم از لذت کسش اروم اروم تو کسش شروع کردم تلمبه زدن نسیم هم همش اه و میکشید سینه هاشو مک میزدم و اروم گازشون میگرفتم نسیم هم سرمو نوازش میکرد و میگفت وای مجید جون کسمو بکن کسمو بکن جرم بده جرم بده منم هی تندترش میکردم صدای هردومون هی بلندتر بلندتر میشد دیگه داشتم محکم تو کسش تلمبه میزدم و نسیم هم بینهایت داشت لذت میبرد پاهاشو انداخته بود دور کمرم و ی میگفت جرم بده لعنتی دارم میمیرم فدات بشم قربون بشم کیرتو بکن تو کسم کسمو بگا منم دیونه شده بودم از هیجان گائیدن چنین زن داغ و حشریی دیگه داشتم به اوج ارضا شدنم میرسیدم و هر لحظه ممکن بود ابم بزنه بیرون با بدبختی جلوی خودمو میگرفتم ابم نیاد ولی سر صدا و اه و ناله زدنهای نسیم اینقدر تحریک کننده بود اینقدر کسش عالی بود که دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و همه ابمو با ناله ای بلند از عمق وجودم ریختم تو کس داغش و افتادم روش و نفس نفس میزدم وکیرمو هی بیشتر فرو میکردم تو کسش محکم بغلش کرده بودم داشتم از لذت جون میدادم یه چند دقیقه ای بعد از اینکه همه ابمو تو کسش خالی کردم روش خوابیده بودم همچنان نفس نفس میزدم نسیم هم زیرم نفس نفس میزد منو نوازشم میکرد یکمی پستوناشو مک زدم بوسیدم روم نمیشد تو چشمش نگاه کنم ولی بلاخره چشم تو چشم شدم باهاش لعنتی چشماش شهلا بود پر از عشق و تمنا و شهوت ، بهش گفتم ببخشید نتونستم جلوی خودمو بگیرم نسیم لبمو بوسید گفت فدای سرت خوب کردی عیبی نداره مجید جونم ، گفتم یه موقع … نسیم خندید و گفت نترس مجید جون من بچه دار نمیشم گفتم راست میگی ؟ گفت اره مشکلی نیست . لبشو بوسیدم گفتم فدات بشم نسیم جون داشتم از ترس سکته میکردم وقتی ابم ریخت تو کست هردو خندیدیم . دیگه هیمنطوری کیرم توی کسش بود و از هم لب میگرفتیم و کیف میکردیم و عشق بازی میکردیم و اروم اروم کیرم داشت توی کسش کوچیک و کوچیکتر میشد ولی اینقدر هم آغوشی با نسیم لذت بخش بود که اصلا دلم نمیخواست از روش بلند بشم البته من روی ارنجهای دستم تکیه کرده بودمو همه وزنمو روش ننداخته بودم ولی نسیم همش منو به خودش فشار میداد و دم گوشم حرفهای سکسی و عاشقانه میزد . یه چند دقیقه ای که روش بودم و کیرم دیگه شل شده بود کشیدم بیرون و بغل دستش دراز کشیدم انگار کوه کنده باشم جونی برام نمونده بود نسیم گفت مجید جون تو استراحت کن تا من برم یه چیزی بیارم هردومون جون بگیریم . وقتی میخواست از تخت بلند بشه گرفتمش کشیدمش سمت خودم و بغلش کردم محکم لبشو مک میزدم مثل دیونه ها شده بودم انگار دوباره شهوتم برگشته باشه لعنتی از دیدن بدن خوشگلش بازم کیرم داشت راست میشد با اینکه هنوز زمانی از ارضا شدنم نگذشته بود ولی نسیم زنه عادی نبود که ادم بخواد فقط یکبار بکندش . وقتی نسیم رو گرفتم و کشیدمش و میبوسیدمش اونم تعجب کرده بود ولی فقط میخندید و عشوه میومد منم که روانیش شده بودم کیرم سخ شده بود و نسیم با کیرم بازی میکرد که بیشتر سفت بشه بازم هردومون اه و ناله میکردیم و به هم عشق میدادیم دیگه نسیم اومد روی من نشست کیرم بین پاهاش بود و کسشو اورد رو کیرم و هی میمالید رو کیرم و اه میکشید وای دیدنش از زاویه زیرین بینهایت عالی بود سینه های خوشگلش تکون تکون میخورد و دستاشو میبرد لای موهاش با موهاش برام عشوه گری میکرد یا سینه هاشو فشار میداد منم دستم روی کمرش و کونش میچرخید و نسیم هی رو کیرم کس میمالید
25 030
از وقتی با رضا اشنا شده بودم ایدی اینستای منو گرفت و همدیگرو اد کرده بودیم . اون روز اینقدر حشرم برای نسیم زیاد شده بود که رفتم توی اینستای شوهرش و پیداش کردم و براش توی مسیجش نوشتم انگار هوا خیلی گرم بود نسیم خانم ؟اونم سریع جوابمو داد گفت شما؟گفتم مجید هستم گفت عه مجید خان شمائی نشناختم ایدیتو گفتم خب دیگه بشناس ، بعد دوباره ازش پرسیدم هوا گرم بود؟گفت چرا چطور؟ دلمو زدم به دریا و گفتم خب انگار چیزی پات نبود؟ اونم گفت تو از کجا دیدی چیزی پام بود یا نه ؟گفتم خودتو به اون راه نزن نسیم جون رو راست دردتو بگو ببینم چی میخوای؟ از وقتی با هم اشنا شدیم داری دیونم میکنی . نسیم هم گفت تو چی فکر میکنی مجید جون ؟ گفتم منکه دارم میمیرم برات لعنتی ، نسیم گفت منم دارم میمیرم برات لعنتی . گفتم خب اینو زودتر میگفتی این همه منو عذاب نمیدادی ، بهش گفتم کی میتونی بیائی پیشم ؟گفت تو بیا بالا . گفتم شوهرت نیاد؟گفت نه حواسم هست میائی؟گفتم اره نسیم جون مگه میشه بهت نه بگم . سریع رفتم بالا یه سری به مادر بزرگم زدم دیدم خوابیده و رفتم دم در نسیم و در زدم اونم باز کرد تا رفتم تو بدون هیچ حرفی گرفتمش توی بغلم و لبمو چسبوندم رو لبش و لبشو میخوردم واقعا چی بگم هم من داغ کرده بودم هم اون انگار هردومون برای سکس قرار داشتیم و هیچی دیگه به هم نمیگفتیم . شاید یکی دو دقیقه داشتم ازش لب میگرفتم اونم خوب همراهیم میکرد داغ و حشری بود لبشو رها کردم گفتم نسیم جون دارم میمیرم برات نسیم خندید و گفت بریم تو تخت با هم رفتیم توی اتاق خوابش و سریع لختش کردم شورت که نپوشیده بود همون دامن کوتاهشو از پاش کشیدم پائین و داشتم از نزدیک به بدن جذابش نگاه میکردم کسش خوشگل و پف کرده لای پاش خود نمائی میکرد و دلمو میبرد دیگه نفهمیدم دارم چکار میکنم افتاده بودم به خوردن و لیسیدن پر و پای و خوشگل و خوردنیش و کسشو میبوسیدم و میلیسیدم انگشتهای پاشو میلیسیدم و رونهاشو کونشو خلاصه دیونه وار داشتم براش خودکشی میکردم نسیم هم هی اه و اوه میکرد و قربون صدقه ام میرفت دیگه نسیمو کاملا لخش کرده بودم همه جای بدن زیباشو میبوسیدم و نوازش میکردم قربون صدقه اش میرفتم نسیم هم گفت لعنتی لخت شو میخام ببینمت منم بلند شدم جلوش لخت شدم داشت با چشمای قشنگش منو نگاه میکرد و انگار هر تیکه از لباسمو که جلوش در میاوردم حشرش لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر میشد برام نگاهی که بهم میکرد منو به وجد میاورد خلاصه اخرین تیکه لباسم شورتم بود که کیر شقم زیرش باد کرده بود نسیم اومد جلو شورتمو گرفت کشید پائین و کیرم مثل فنر پرید بیرون و جلوی صورتش شق و رق قد علم کرد . نسیم با دیدن کیرم یه اخ جونی گفت و یگه بقیه شورتو درنیاورد و کیرمو گرفت توی دستش و هی میمالیدو جون جون میگفت انگار کیرم براش خیلی جذاب بود هی فدای کیرم میشد و کله کیرمو میبوسید منم بینهایت لذت میبردم اروم اروم کیرمو میکرد توی دهنش داغی دهنش بهم لذتی میداد که داشتم پرواز میکردم هردومون مست شهوت بودیم و اه میکشیدیم . جوری کیرمو میخورد که اگر جلوشو نگرفته بودم حتما ابمو درمیاورد . کیرمو از دهنش دراوردم و گفتم بسه نسیم نوبت منه . خوابوندمش روی تختشون و رفتم بین پاهاش و دوباره من شروع کردم خوردن و لیسیدن کس و رونهاش و البته سوراخ کونش و نسیم هم اتاق و گذاشته بود رو سرش البته در پنجره ها بسته بود . نسیم هی اه و اوه میکرد و منم مثل سگ تشنه کس و کونشو میلیسیدم دیگه طاقتم برای گائیدن کس خوشگلش تموم شده بود نشستم جلوی کسش و کیرمو میمالیدم لای کسش و نسیم فقط اه و ناله میکرد چشماش مست و خمار ب
25 030
مجید و نسیم زن همسایه
#زن_شوهردار #زن_همسایه
سلام من مجید هستم 28 سالمه . من یه مادر بزرگ دارم خب سنش بالاست ، مادر بزرگم یه خونه دو طبقه قدیمی داره که یه زیرزمین نسبتا بزرگی هم داره که من زیرزمینشو ازش اجاره کردم و اونجا برای خودم یه کارگاه و یه اتاق خواب و یه حموم درست کردم تقریبا میشه گفت یه نیمچه واحد نقلی هست . طبقه دوم خونه مادر بزرگم دست مستاجر هست و من همیشه نمیرم خونه مادر بزرگم در هفته شاید دو یا سه روز ولی یه چیزی باعث شد که من دیگه تقریبا دیگه خونه مادر بزرگم باشم و اون تغییر مستاجر بود . مستاجر قبلی که بلند شد و مستاجر جدید جاش اومد اینا یه زن و شوهر بود که بچه هم نداشتن با اینکه سنشون بهشون میخورد 40 تا 45 سال باشه البته مرده خیلی شکسته تر به نظر میرسید طولی نکشید که من باهاشون اشنا شدم و مادر بزرگم در مورد بودن من در این خونه باهاشون صحبت کرده بود . خلاصه اسم مرده محمد رضا بود که زنش رضا صداش میکرد اسم زنه هم نسیم بود . از نسیم بگم براتون که قدش نسبتا بلند بود فکر میکنم در حدود 175 یا 178 اینا حدودی البته ولی رضا قدش از زنش یکمی کوتاهتر بود . نسیم در ظاهر همون اول اشنائی به نظر خیلی خونگرم و خوش برخورد بود و همینطور از نظر اداب معاشرتی راحت بود وقتی که اولین برخورد اشنائیمون بود باهام دست داد جلوی شوهرش و اصلا خجالتی نداشت و خیلی راحت بود . خلاصه معارفه منو رضا نسیم انجام شده بود و دیگه من رفت و امدم به خونه مادر بزرگم بیشتر و بیشتر شده بود و فقط بخاطر بودن نسیم بود که لعنتی هم خوش هیکل بود هم خوش سیما که وقتی میخندید زیبائیش صد چندان میشد . بیشتر وقتا که من میرفتم خونه مادر بزرگم و شوهر نسیم نبود میدیدم نسیم اومده خونه مادر بزرگم و مثلا بهش کمک میکنه هر وقت میدیدمش دلم براش غنج میرفت . نسیم همیشه یا با ساپورت چسبون بود یا یه دامن پاش بود و اکثرا هم تیشرت تنش میکرد منم حسابی چشم چرونی میکردمش خودش هم گویا متوجه نگاههای شهوتی من به خودش شده بود چون هی هر دفعه اتیش منو بیشتر میکرد من سعی میکردم زمانی برم اونجا که رضا نباشه و دیگه فهمیده بودم کی میره و کی میاد خونه . خلاصه من بدجور تو کف نسیم بودم و نمیتونستم رو در رو اینو بهش بگم و فقط چشم همش رو کس و کون رونهاش و سینه هاش میچرخید اونم هی منو دیونه ترم میکرد با لباس پوشیدنش تی شرتهای تنگی میپوشید و پستوناش برجسته تر میشد دیگه هی دامنش هم کوتاه تر میشد و دیگه دامن بالای زانو میپوشید مادر بزرگمم بیچاره پیر بود و به این چیزا گیر نمیداد دیگه قشنگ میتونستم بین رونهاشو دید بزنم چه پر و پاچه ای داشت سفید و پر و معلوم بود نرم لطیف هم باید باشه . خلاصه این دید زدنهای من به نسیم و بدن نمائی های نسیم همینطوری ادامه داشت تا اینکه یه روز وقتی من توی زیر زمین بودم و خب از پنجره ای که رو به حیاط بود با صحنه ای مواجه شدم که فکرشو هم نمیکردم و انگار نسیم خانم مثلا برای هوا خوری اومده بود توی حیاط و یه دامن کوتاه هم پاش کرده بود و دقیقا اومده بود دم پنجره زیر زمین وقتی یه سایه افتاد توی اتاقم سرمو که بالا اوردم ببینم چیه پاهای لخت و خوشگل نسیم رو دیدم . نسیم پشتشو به پنجره کرده بود نزدیک پنجره وایساده بود وای از اون زیر دیگه تونستم پاهای لختشو تا بیخ کونش ببینم و نسیم هم گویا از قصد اومده بود لعنتی داشت راونیم میکرد کون خوشگلش هم پیدا بود چون یکمی باد میخورد به زیر دامنش و دامنشو تکون میداد قشنگ رونهای خوشگلش و کون گرد و سفیدشو راحت میتنستم ببینم یکمی هم مثلا خم و راست شد و بیشتر اتیشم زد و رفت بالا منم داشتم میمیردم برای صحنه ای که دیده بودم .
25 030
📌قبل از اینکه جنگ بشه میفهمه!
📌دلار گرون بشه میفهمه
📌دلار ارزون بشه میفهمه
📌ارز دیجیتال گرون بشه میفهمه
📌طلا بخواد ارزون بشه گرون بشه قبلش میگه
‼️تنها چنلی ک همه چیو دقیق پیشبینی کرده اینه:
@Pishbini ⬅️
25 030
د دارم، اون یکی دستش که آزاد بود رو برد هوا و شپلق زد در کونم. برق از کلهم پرید یه لحظه ولی گفتم اوه! عجب حالی داد. باز داد زدم آره آره همینه. بکن منو همین طوری. بابک گفت یجوری بکنمت که تا یه ماه سکس نخوای. حال عجیبی درست کرده بود برام. با یه دست موهامو میکشید، با یه دست محکم میزد به کونم و کیرشم که ماشالا کصمو داشت جر میداد. چند لحظه واقعا از خود بیخود شده بودم که بابک یه آه و نالهای کرد و گفت آخیییش … فهمیدم آبش اومده. کیرشو کشید بیرون و ولو شد؛ منم بیحال افتادم روی تخت.
چند دقیقه دراز کشیده بودیم که پا شدیم کمکم به تمیز کاری و لباس پوشیدن. یخورده فازمون سنگین شده بود و سکوت محض بود. بالاخره بابک گفت: «نمیخوام توجیه کنم. ولی زندگی من و ساناز خوب نیست. سکسمون شاید ماهی یک بار باشه شاید حتی کمتر، اونم خیلی مسخره و یکنواخت. کار من شده خودارضایی، اونم که نمیدونم چی کار میکنه اصن. اگه به طلاق راضی میشد یا مهریهش انقدر سنگین نبود تا الان ادامه نمیدادم…»
گفتم لطفا ادامه نده. حال خوبی بود، بذار خراب نشه. گفت باشه. بعد به ساعت نگاه کرد و گفت دیگه الانا باید برم. حواست باشه فقط من همین حدودا اومدم لیوانا رو گرفتما، و یه چشمک زد. نمیدونم چرا یهو رفتم سمتش و محکم دوباره ازش لب گرفتم. گفتم بشین یه چایی بیارم، بگو غزاله منتظرم گذاشت تا لیوانا رو بیاره پایین، و یه چشمک این دفعه من بهش زدم.
چایی رو که میخوردیم یخورده از خودمون حرف زدیم، بعدم پا شد رفت. از اون روز 2-3 بار دیگه بابک اومده پیشم و یه حس و حال اساسی کردیم با هم. تنها قولمون این بوده که هیچ جوره وابستهی هم نشیم و فقط پارتنر سکس هم باشیم. تا الان که موفق بودیم.
نوشته: غزاله
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
