ch
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

前往频道在 Telegram

📈 Telegram 频道 شهر داستان | رمان 的分析概览

频道 شهر داستان | رمان (@dastanromancity) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 25 253 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 274,并在 伊朗 地区排名第 13 395

📊 受众指标与增长动态

невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 25 253 名订阅者。

根据 25 六月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -629,过去 24 小时变化为 -19,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 11.33%。内容发布后 24 小时内通常能获得 3.77% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 2 861 次浏览,首日通常累积 952 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0
  • 主题关注点: 内容集中在 کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا 等核心主题上。

📝 描述与内容策略

尚未提供频道描述。

凭借高频更新(最新数据采集于 26 六月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。

25 253
订阅者
-1924 小时
-1197
-62930
帖子存档
sticker.webp0.09 KB

ک ساعت بعدش زنگ در خونه زد ببخشید طولانی شد داستان دوستانی که دوست نداشتن نخونن بنده غلط املایی دارم و نوشتاری قلم خوبی شاید ندارم پس خواهشا فحاشی نکنید اگر داستان جالب بود کامنت ها بگید ادامه داستان بنویسم منتظر کامنت ها هستم نوشته: حامد 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ن نبسته بود سینه های کوچیک و نازی داشت مجبورش کردم پیراهن در آورد دیگه کامل لخت فقط با شرت زیرم خوابیده بود افتادم به خوردن سینه هاش که سرم هدایت کرد سمت پاهاش آروم شرتش در آوردم تا زبون زدم به کصش جون کص صاف و بی مو پاهاش کاملا باز کرد زبون بزن حامد شروع به خوردن کصش کردم انگار کص یه دختر بچه زبون می کشیدم روی خط کصش ناله هاش بلند شد جووون حامد بالای کصم بخور همزمان آروم گاز میگرفتم که محکم پاهاش جفت کرد جوری که سرم بین پاهاش فشار میومد یه لرزش شدید کرد آبش سرازیر شد یکم شل شد اومدم بغلش کردم لبهاش میخوردم دیدم دستش از روی شلوار کیرم گرفته سری شلوارکم در آوردم تا کیرم دید چشماش گرد شد محکم کیرم گرفت فشار میداد بدون اینکه بهش بگم سر کیرم کرد تو دهنش اینقدر با ناز و عشوه میخورد که مو بدنم سیخ شده بود توی همون حالت 69 شدیم منم باسن و کصش که خیلی وقت بود جلوم بود این یعنی ملیحه هست باورش دوستان واقعا سخت بود برام ولی با لذت تمام کصش میخوردم انگشتم خیس کردم همزمان با سوراخ کونش بازی کردم کیرم تا نصف تو دهنش جا میداد یه کیر ۱۹ سانتر و قطر کلفت هر دومون تو اوج بودیم که بلند شد خواستم بیام روش هلم داد به پشت گفت درازبکش یکم کیرم مالید پاهاش گذاشت دوطرف ام کیرم تنظیم کرد آروم آروم تا نصف کرد تو کصش دستهاش گذاشت رو سینه ام تا نصف کیرم تو کصش جلو عقب میکرد انگار نه انگار دوتا شکم زاییده طاقت نیاوردم بلند شدم محکم بهش چسپیدم یه لب طولانی ازش گرفتم خوابوندمش پاهاش تا جای که میشد بالا گرفتم حامد یکدفعه جا ندی سر کیرم فرستادم انگار بهشت ارزوهام بود تو اوج بودم جوری که ناله های سکسی ملیحه متوجه نبودم کیرم کامل تو کصش بود با هر بار جلو عقب از ته دل اهی میکشید جووونم خوشت میات حامد کصم دوست داری آره چه جورم آخ مال خودته جنده خودت کردی منو بکن تند تند تلمبه بزن پاهاش روی شونه هام بود با هر توانی داشتم تلمبه میزدم ملیحه آتیش شده بود آخ جرم دادی بکن عزیز تندتر بکن تو کصم آخ آخ حامد جرم بده یادم نیست چند بار ارضا شد ولی واقعا حشری بود بی وقفه تو کصش جلو عقب میکردم هر بار ارضا میشد پاهایش حلقه کرد دور کمرم محکم تا حسابی ارضا بشه آروم خوابید روی یه پهلو یه پاش گرفت بالا گفت بکن تو کصم آخ آخ حامد زودتر بکن من شده بودم برده اش تندتر تو کصش زدم آروم پاش آورد پایین گفت صبر کن کیرت بکش بیرون هرچی میگفت انجام میدادم پنج دقیقه ای از پشت بغلش کردم برگشت دوباره به پشت خوابید کیرم با دستش گرفت یکم کشید روی کصش خودش آروم کامل جا داد تو کصش انگشت شست پاش آورد جلو لبم که پاشو مک بزنم همزمان تلمبه میزدم انگشت پاهاش میخوردم که لرزید برگشت جلوم سجده کرد سرش کامل گذاشت روی زمین پاهاش از هم باز کرد دو طرف باسن هاش گرفتم کیرم تا ته کردم تو کصش دیگه به هر شدتی بود تو کصش جلو عقب میکردم داشت آبم میومد سرعتش بیشتر کردم ملیحه داره آبم میاد دیدم دراز کشید گفت بریز روی سوراخ کونم ولی داخل نکنی همین که گذاشتم بین باسن هاش تمام آبم فوران کرد ریخت روی باسن هاش و کمرش همینجور کنارش دراز کشیدم یکم با انگشتش آبم دست کشید گفت پاکش کن سری بلند شدم پاک کردم تازه سوراخ کونش خودنمایی میکرد هنوز ساعت دو نیم هم نشده بود هر دومون لخت بودیم که اومد تو بغلم ملیحه … هر اتفاقی افتاد امروز هیچ جا حرفی نمیزنی من … مطمئن باش هرچی تو بگی عزیز ملیحه شروع به درد دل کرد که تو سن کم با اکبر ازدواج کرده یا خمار هست یا نعشه با کیر فسخلی هنوز به کصم نرسیده آبش اومده و یه لگد میزنه بلند میشه یکم اشک ریخت احساس پشیمانی هم میکرد با کسی که از خودش کوچیکتره سکس کرده دستش روی کیرم بود منم که اگر ده بار دیگه هم میکردم سیر نمیشدم کیرم تو دستش بود شق شد دوباره نگاهم کرد دیوث تو چه کیر مستی گفتم آخه به آرزوم نرسوندی ملیحه… دیگه چی میخواستی کصم جر دادی من … آخه کونت که دیوانه ام کرده هنوز بهش نرسیدم ملیحه … حرفش هم نزن عقب تا الان ندادم من … یکبار نمیزارم دردت بگیره ملیحه … گفتم نه ولی اگر مامانت یک هفته نمیات یک نفر هست که میارم حسابی کونش بهت حال بده اول فکر کردم میخواد منو امتحان کنه برش گردوندم از تاخیری هم نبود اومدم روش خوابیدم گفتم داخل نمیکنم گذاشتم لای شکاف کونش بالا پایین میکرد هم زمان دستم رسوندم به کصش که یه لرزش کرد گفت حامد بسه دیگه اینقدر جلو عقب کردم سر کیرم که فشار دادم در سوراخ کونش بدون اینکه بره داخل آبم اومد روش خوابیدم دیدم گفت آفرین پسر خوب جایزه ات سر جاش هست فردا ظهر برات میارم هنگ بودم بلند شدیم حموم زدیم گفت از الان هرچی میگم گوش میدی حالا شرتم پام کن کصم ببوس همینکار کردم چادرش سرش کرد رفت ولی ذهنم مشغول بود فردا چه سوپرایزی در انتظارم هست که فردا ظهر بعد از اینکه بچه اش فرستاد مدرسه ی

حامد و زن همسایه #زن_همسایه سلام خدمت دوستان که کامنت فحش میدن یا جالبه میگن غلط املایی یا میگن چرا ننوشتی اول اینکه نخون دوست عزیز اگر قرار باشه بخاطر غلط املایی و یا تصورات غلط داستان ننویسه بنده نه نویسنده هستم نه داستان نویس در حد توانم سعی میکنم داستان واقعی که اتفاق افتاده برام بنویسم پس به هر کس نه بنده داستان مینویسه احترام بزارید تشکر از سایت شهوانی بریم سر اصل مطلب داستان بر میگرده به تقریبا ۱۵ سال پیش بچه کوچک خونه هستم بعد از فوت پدرم معمولا خواهر برادرام میومدن مادرم میبردن پیش خودشون خونه ویلایی و توی یک محله قدیمی از جنوب کشور هست وقتی مادرم خونه نبود فقط با یه شلوارک لخت تو خونه می گشتم اوج شهوت بودم تو سن ۲۴ سالگی بخاطر شنا و غواصی اندام ورزیده دارم یک روز زنگ در خونه زدن فکر کردم بچه های محله هستن در باز کردم دیدم ملیحه خانم زن همسایه هست ملیحه خانم ۳۲ ساله دوتا پسر و شوهرش هم راننده ماشین سنگین بود سری تی شرت پوشیدم گفتم بفرما سلام کرد اومد داخل حیاط گفت حامد اومدم قابلمه بزرگ از مامانت بگیرم مهمون داریم گفتم نیست خودتون بیاین بردارین رفت آمد داشت خونمون مستقیم اومد رفت سمت آشپز منم پشت سرش رفتم با دیدن کون خوش فرم و اندامی ملیحه یه حالی بهم دست داد به محض اینکه دولا شد قابلمه بردار خودمو مالیدم به باسن هاش کیرم قشنگ لای شکاف کونش خورد دو طرف پهلوش گرفتم که یکدفعه وایساد نگاه کرد این چکاری بود کردی گفتم ببخشید دست خودم نبود واقعا ریدم به خودم کاملا متوجه شق شدن و برجستگی کیرم شد که نگاهش دوخته بود قابلمه برداشت بدون خداحافظی رفت دلم هزار راه رفت الان به همه میگه همش منتظر بودم یکنفر زنگ خونه بزنه آبرو ریزی بشه تا شب کم کم استرسم رفت ولی همون یک لحظه همش تو ذهنم بود تا بهش فکر میکردم کیرم سیخ میشد مطما شدم به کسی نگفته چند روز گذشت که مادرم زنگ زد با داداشت میخوایم بریم مشهد تو هم میایی که بهانه آوردم داداشم مامانم آورد وسایل سفر جمع کردن چندتا توصیه عین مادرها بهم کرد خداحافظی کردن جلو درب حیاط بودم دیدم ماشین اکبر شوهر ملیحه که یه مرد ۵۰ ساله و تریاکی بود وایساده ای خدا دوباره ترسیدم این اکبر همیشه دعوا داشت با ملیحه گفتم اگر بهش بگه دهنم سرویس میکنه سری زدم بیرون تا شب دریا با بچه ها شنا می کردیم اومدم خونه چند روزی گذشت باز دیدم خبری نیست یه جورایی انگار چراغ سبز بهم دادن دل و جراتم بیشتر شده بود الخصوص زمانی که مهرداد پسر اکبر شنیدم باباش داره میره اصفهان با داداش بزرگ اش سر ظهر بود هوا گرم لخت بودم کیرم شق تو دستم بود زنگ خونه خورد باز کردم ملیحه بود قابلمه شسته بود یک ظرف هم غذا روی قابلمه اومد داخل گفت مامانت کجاست جوابی با دلهره دادم گفتم نیست قابلمه آوردم غذا هم داد دستم رفت قابلمه بزاره سری ظرف غذا گذاشتم روی میز تا قابلمه گذاشت خواست بره درب حال از پشت بغلش کردم سری برگشت یکی زد تو گوشم گفت اگر اون دفعه به مامانت گفته بودم الان این غلط ها نمی کردی سرم انداختم پایین گفتم ملیحه خانم میشه فقط باهات صحبت کنم میدونستم که پسرش هم مدرسه هست گفت بگو ببینم چه دردت هست فشار بهت میاد برو دوست دختر پیدا کن چیزی که هست دختر من زن هستم گفتم آخه تو جوری راه میری آدم دیونه میشه ملیحه مگه چطوری راه میرم روم نمیشه بگو میخوام بدونم آخه باسن هات با هیچ دختری نمیشه عوض کرد واقعا توی مخ زدن کم نمیاوردم کم کم لحن حرف هایش آرام تر شد گفتم میشه بشینی اینجور من استرس گرفتم نشست روی مبل گفت بفرما حرفت بزن الان مامانت میات آبروم میره گفتم ملیحه خانم مامانم رفته مشهد نگران نباش گفت بهمین به خودت اجازه دادی یه لیوان شربت آوردم نشستم کنارش گفتم شما تا الان دیدین من بیرون بیام ولی وقتی تورو میبینم دست پام گم میکنم ملیحه … چرا خب زن نمیگیری من … آخه هنوز زوده ملیحه … چرا تو که خونه کار داری من … شرایطش پیش نیومده گرم حرف زدن باهم بودیم ساعت ۱ ظهر گرما مرغ هم پر نمی زد تو محله آروم دستم گذاشتم روی پاش زد روی دستم بردار دستت باز ازش خواهش کردم بذار بغلت کنم فقط ملیحه … حامد نکن اینکارها از فکر من بیا بیرون هم خودت اذیت میشی هم اگر کسی بدون آبرو ریزی و شر میشه من … آخه کی این موقع قراره من و تورو ببینه قول میدم همین یکبار ملیحه … پوزخندی زد گفت آره تو گفتی من باورم شد من … تو که چند ساله منو میشناسی خانواده ام خیالت راحت باشه همین یکبار هست دیگه کامل نرم شده بود جراتم بیشتر کردم دستم بردم طرف سینه هاش یکم فشار دادم یکم اخم کرد دیدم خبری دیگه از مقاومت و تندی نیست رفتم به بهانه بستن در از سرویس قرص تاخیری خوردم برگشتم سری بغلش کردم انداختمش کف حال افتادم به خوردن لب و لاله های گوشش گفت اهووی وحشی خف شدم چادرش در آورد پیراهن بلند پوشیده بود و فقط یه شرت حتی سوتی

sticker.webp0.09 KB

یگه اومدم سر جام خوابیدم و صبح زود زدم بیرون و دیگه هم تو این مدت پیام نداده بهم اگه دوباره رابطه داشتم باهاش براتون خاطرشو مینویسم ببخشید که طولانی بود داستان نوشته: محمد 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

امو که خوردیم بچشم خوابید و بلند شدیم دوتایی سفره جمع کرد که گفتم دستت درد نکنه و گفت دست خودت درد نکنه زحمت کشیدی که البته حسابی هم دلت باز شد و الان فک کنم دیگه خونه نمیری مستقیم میری جایه یکی از موردا و بعدشم خندید منم خندیدم و پرو پرو گفتم نه بابا موردا هیچ کدوم مکان ندارن کجا برم امشبو باید تو کف بمونم که گفت خاک تو سر بی حیات بشه و خندید دیگه ازش تشکر کردم و گفتم من میرم خونه و گفت خوب اگه میخوای شب همینجا بمون گفتم نه بابا کجا بمونم خونه شماهم که اتاق خالی نداره(کلا یه دونه اتاق داشت که مال پسرش بود رفته بود تو اتاقش خواب بود) زهرا هم گفت حالا تو پذیرایی یه جایی جاتو میندازم فقط صبح زود پاشی بری سرکارت که قبل اینکه حسین (شوهرش)بیاد رفته باشی دیگه از من تعارف کردن و اونم که دید بدم نمیاد گفت خودتو لوس نکن بمون همینجا بالاخره منم قبول کردم و وایسادم ظرفا رو که شست اومد جای منو اینور پذیرایی پهن کرد و جای خودشو بچش و اونسر پذیرایی اما اشک بچشو یه جوری گذاشت که طرف من باشه و خودشم رو به بچش دراز کشیده بود و یه چراغ خواب روشن گذاشت و با بلوز و دامن و روسری دراز کشید رو به بچش منم دراز کشیدم و سرم تو گوشیم بود یهو آروم گفت خدا کنه ملیکا بیدار نشه شیر بخواد خندم گرفت و گفتم چطور گفت اخه مجبورم جلو تویه بدچشم بهش شیر بدم منم خندیدم و گفتم پس انشالله همین الان بیدار بشه شیر بخواد زهرا با یه خنده ی شیطنت امیزی گفت پس رنگ لباسم جلب توجه نکرده بود و که داشتی که اونقدر نگاه میکردی من که هیچی نکردم و سکوت کرده بودم هیچی نگفتم که خودش باز گفت نکنه موردا هیچکدوم نشونت نمیدن منم که دیدم این خیلی داره میخاره گفتم چرا نشون میدن ولی هیچ کدوم اینقدر تو دل برو نیستن شروع کرد خندیدن گفت ینی چی تو دل برو نیستن؟ گفتم یعنی اینقدر دلبر و خوردنی نیست حق داره بچه انقدر شیر بخوره یهو دیدم دستشو گذاشت رو سینش گفت یعنی انقدر خوشگله؟ گفتم ماشالله هزار ماشالله خیلی خوشگله گفت لابد الان خیلی دلت میخواد ملیکارو شیر بدم که گفتم اره واقعا یهو از جاش بلند شد رفت تو اتاق پسرش یه نگاه کرد و اومد بیرون درو قفل کرده و اومد پیشم نشست گفت خوب میخوای خودت بخور من که مات و مبهوت مونده بودم گفتم زهرا تو شوهر داری نمیتونم این کارو بکنم بهش برخورد پاشد رفت سر جاش دراز کشید و گفت خوب نخور ده دقیقه ای سکوت بود که سلطان بیقراری میکرد و پشیمون شدم که چرا نکردمش بلند شدم رفتم دسشویی و یه دست زدم و اومدم بیرون دیدم پتو رو زد کنار و دامنو تا زانو داده بالا و یه بالشت گذاشته لای پاهاش و چشماشو بسته دیگه نتونستم پای اعتقاداتم وایسمو رفتم پشتش دراز کشیدم و از پشت دستمو گذاشتم رو سینش و پایین گوششو بوسیدم و گفتم میشه الان بخورم؟ برگشت نگاهم کرد و با خنده گفت ده دقیقه پیش متاهل بودما گفتم ده دقیقه پیش اندازه الان نمیخواستم لبمو گذاشتم رو لبشو شروع کردیم لب گرفتن ده دقیقه لبای همو میخوردیم و با یه دستم سینشو میمالیدم که خودش بلیزشو داد بالا و دستمو بردم زیر سوتینشو شروع کردم مالیدن پنج دقیقه ای میمالیدم سینشو اونم چشماشو بسته بود و نفس نفس میزد منم در گوشش قربون صدقش میرفتم که دستمو گرفت از رو سینش برداشت و رو به بالا خوابید و دستمو گذاشت رو کصش منم شروع کردم مالین کصش از رو دامن و بعدشم کردم تو دامنش و شرتش شروع کردم مالیدن حساااابی آب انداخته بود و منم داشتم میمالیدم که نفساش به ناله تبدیل شده بود منم براکه بچه ها بیدار نشن لبمو گذاشته بودم رو لبش و میمالیدم بعد ده دقیقه مالیدن یهو لبمو چنان گاز گرفت و لرزید که لبم داشت کنده میشد بلند شدن لباسامو در اوردم و زهرا رو هم لخت کردیم رفتیم دوتایی زیر پتو دراز کشیدم بالاش با دستش کیرمو گرفت گذاشت رو سوراخ کصش و با یه فشار تا ته رفت تو کصش و شروع کردم تلمبه زدن که ناله های ریزی میزد کصش تقریبا گشاد محسوب میشد برام و با توجه به جقی که زده بودم حدود بیست دقیقه تلمبه میزدم و زهرا هم آروم ناله میکرد و دست میکشید به بدنم نزدیک بود آبم بیاد که گفتم داره میاد گفت بریز توش قرص میخورم منم چند تا تلمبه اخر رو زدمو با تلمبه آخری کل ابمو خالی کردم توشو دراز کشیدم بالاش بهم گفت پسر چه کمر سفتی داری که گفتم راستش قبلش تو دستشویی جلق زدم وگرنه پنج دقیقه ای میاد که خندید گفت خدا نکشتت اومدم کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم یکم لب گرفتیم و عشق بازی کردیم که گفت محمد دفعه اولم بود با یکی دیگه رابطه داشتم و کیر حسین از تو بزرگتره کمرشم سفته و هیچی برام کم نمیذاره اما وقتی دیدم تو کف سینه هامی حس خوبی داشتم واسه همین باهات خوابیدم از این به بعدم معلوم نیست باهات بخوابم یا نه که گفتم باشه اگه دوست داشت ب خودت پیام بده چون من نمیتونم پیام بدم شوهرت نبینه یه وقت د

دختر خاله ی خوش اندام #س.ک.س_اتفاقی #زن_شوهردار #دختر_خاله سلام خدمت همه عزیزان اولین بارمه که دارم خاطرمو مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد از خاطره ای که میخوام بگم این خاطره تقریبا مال دو هفته پیشه اسمم محمد ۲۹سالمه و قد و وزن متوسطی دارم کیرمم اندازه عموجانی نیست و یه چیز متوسطه (اینارو گفتم تا نگید طرف داره گنده میاد) یه دختر خاله دارم اسمش زهراست ۳۵سالشه و متاهله و تقریبا ۱۶۰سانت قد داره با پوست تقریبا سفید و بدن نزدیک به تپلی داره داستان از اونجا شروع شد که عروسی پسر خالم بود و خانوادم از یه هفته قبل رفتن شهرستان و من روز عروسی راه افتادم رفتم شب عروسی اونجا بودم و شبش رفتم خونه یکی از دایی هام خوابیدم و روز بعدش میخواستم راه بیفتم که هنوز ۲۰ کیلومتر تو جاده نرفته بودم ماشینم واشر زد.زنگ زدم پسر داییم اومد بکسل کردیم بردیم تعمیرگاه که چون جمعه بود بسته بود و یه شب دیگه خوابیدیم شنبه تعمیرکار اومد و گفت تا فردا جمعش میکنم برات یه شب دیگه هم خوابیدیم و یکشنبه نزدیکای ظهر ماشین اماده شد و میخواستم حرکت کنم رفتم خونه خالم که خدافظی کنم دختر خالم گفت خوبه ماهم الان میخوایم راه بیفتیم با همدیگه دو ماشینه بریم که تو جاده باهم باشیم.منم گفتم اوکیه و راه افتادیم.من یه سمند ۹۷دارم و داماد خالم پراید داره. حرکت کردیم ساعتای تقریبا یک بود که تقریبا ۶۰کیلومتر رفتیم که دختر خالم زنگ زد بهم گفت ماشینمون کولر نداره و بچه کوچیکم خیلی اذیته یه جا وایسا تا منو بچم بیایم تو ماشین تو منم گفتم اوکیه و جلوتر وایسادم دختر خالمو بچه کوچیکش که پنج ماهشه اومدن نشستن جلو ماشین منو شوهرش و پسر بزرگش هم تو ماشین خودشون بودن.راه افتادیم و کولرم گذاشته بودم رو دور تند و اصلا به سکس باهاش فکر نمیکردم که بعد نیم ساعت بچش از خواب بیدار شد و شروع کرد گریه کردن اینم گفت محمد اینور رو نگاه نکنی میخوام به بچه شیر بدم.دکمه های مانتوشو باز کرد و سینشو در آورد که به بچه شیر بده که از گوشه چشمم متوجه شدم سوتینش قرمزه و فکرم خیلی درگیر شد و اخرش برگشتم نگاه کردم دیدم عجب سینه های درشتی داره که بچه داره میک میزنه دیگه از همونجا فکرم درگیر شد و یکسره زیر چشمی سینه هاشو دید میزدم و اونم هیچی به روی خودش نمیاورد تموم که شد بلوزشو داد پایین اما دکمه های مانتوشو نبست تقریبا ساکت بودیم جفتمون و چون بچش خوابیده بود صدای ضبط ماشینم بسته بودم که شروع کرد حرف زدن که چرا ازدواج نمیکنی و اینا که گفتم والا هنوز موردی پیش نیومده که به ازدواج بکشه که گفت پس مورد زیاد داری‌.منم خندیدم گفتم دیگه با این سنو سال طبیعیه که مورد تا الان زیاد داشتم که گفت اگه موردات یکم هواتو داشتن تو یه ربع بچه شیر دادن من ده بار نگاهم نمیکردی اینو که گفت از خجالت میخواستم اب بشم که گفتم ببخشید اخه رنگ لباس زیرت یکم جلب توجه کرد برام معذرت میخوام و اونم گفت اشکالی نداره و دوباره سکوت بینمون حکم فرما شد تقریبا از شهرستانی که رفته بودیم تا مشهد که زندگی میکردیم حدود ۸۰۰کیلومتر راه بود که حدود ۸ساعتی طول میکشید و از این مسیر تقریبا ۵ساعته تو ماشین من بود که هوا گرم بود و ۳ ساعت اخرش که هوا تاریک شده بود و خنک بود رفت تو ماشین شوهرش نزدیک ساعتای نه و نیم شب بود که رسیدیم پنجاه کیلومتری مشهد که زنگ زد بهم گفت بهنام(شوهرش که تو کشتارگاه کار میکرد) مستقیم میخواد بره کشتارگاه و وایسا منو بچه هامو برسون مشهد خونمون که باز وایسادیمو اینا اومدن تو ماشین منو خودش رفت عقب نشست و پسرش که تقریبا ۹سالشه اومد جلو و راه افتادم که تو راه که باز سینشو درآورد بچشو شیر بده چشمای من یکسره از تو آینه وسط ماشین رو سینه های خانوم بود و اونم میدیم اما چیزی به روی خودش نمیاورد وقتی رسیدیم در خونش که پیادشون کنم گفت پیاده شو بیا پایین چهار تا تخم مرغ نیمرو کنم شامو بخوریم بعد برو که من گفتم نه و تعارف تیکه پاره میکردم که گفت راستش تخم مرغ ندارم تو خونه خودت باید بری بگیری دیگه گفتم باشه و رفتم تخم مرغ و نوشابه و خیارشور و اینا گرفتم بردم خونش وقتی رفتم تو دیدم پسرش که خیلی خسته بود خوابیده بود و بچه کوچیکشم بیدار بود رو گذاشته بود رو پاش که بخوابه زهرا بهم گفت محمد ببخشید میشه بشینی تا من ملیکا(دخترش)رو بخوابونم بعد بلند شم تخم مرغ بپزم تا شام بخوریم گفتم نه نمیخواد تو بچتو بخوابون من نیمرو درست کردنو بلدم خودم درست میکنم و رفتم تو آشپزخونه مشغول شدم و نیمرو رو درست کردم و سفره و وسایل او همه رو پهن کردم که هنوزم بچش نخوابیده بود و با بچه بغل اومد نشست سر سفره که یهو بچش به گریه افتاد زهراهم رو به روم اول مانتشو در اورد با یه بلیز استین کوتاه بود که داد بالا و یکی از سینه هاشو در اورد گذاشت. دهن بچه ک اون یکی تو سوتینش بود و همزمان هم داشت خودش غذا میخورد که من چشم از رو سینه هاش برنمیداشتم ش

sticker.webp0.09 KB

ش خواستم که بخوره قبول کرد یکم خورد عق میزد گفت نمیتونم دیگه دوباره یکم کصشو لیس زدم یکم اول انگشتمو گذاشتم یکم تنگ بود صداش میپیچید بعدش کیرمم یواش گذاشتم توش فرستادمش داخل ی چند دقیقه تلمبه زدم من داشتم ارضا میشدم آبمو ریختم روی کمرش اون هنوز ارضا نشده بود براش خوردم تا ارضا شد الان ۱ هفتس دوباره داریم عادی رفتار می کنیم هیچ کدوممون حرکتی نکرده... پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

زندگی عمه مطلقه با ما #زن_مطلقه #ماساژ #عمه سلام دوستان این داستان واقعیه و مدتیه که این اتفاق شروع شده و مستقیم میرم روی ماجرا اون از خودم بگم ۱۹ سالمه اسمم حسامه قدم ۱۷۴ هست وزنم ۶۵ کیلو و کیرمم حدود ۱۵ ۱۶ سانته عمه ی من هم 37 سالشه تقریباً قدش ۱۶۵ هست وزنشم حدود ۶۰ کیلو و از اندامش بگم سینه های کوچیکی داره و باسن یکم گردی من با عمم رابطه خوبی داشتم و دارم عمه ی من تازه طلاق گرفته و ی دختر داره که ۹ ساله دخترش خونه مادر شوهره معمولا و عمم با ما زندگی میکنه عمم از چند سال پیش باشگاه میرفته و شنا و اندام خیلی جذابی داره ی مدتی توی نخش بودم شبا به فکر جق میزنم تا در حدی که طاقتم به رسید چند تا راه به ذهنم رسید معمولا شبا با شماره مجازی توی تلگرام براش عکس و فیلم سوپر میفرستادم تا ببینم ری اکشنش چیه چند روز پیش دوتامون تنها بودیم گفت که برام ی فیلتر شکن بفرست منم گوشی رو گرفتم که براش پی وی ان رو بندازم از کنجکاوی رفتم توی سرچ گوگلش ببینم چه کارست تا اینقدر دیدم چند روز پیش رفته توی سایتای سوپر xnxx بعدش که براش فیلتر رو زدم بعد از چند دقیقه دوباره براش از توی تلگرام با شماره مجازی سوپر فرستادم عکس‌العملی نداشت و قبلش دوره ماساژ رفته بهش گفتم عمه کمرم درد می‌کنه اگر میتونی یکم ماساژم بده قبول کرد ی ۱۰ دقیقه از ماساژ گذشت و بهش گفتم که کافیه حالا نوبت منه میخوام ماساژت بدم این چند دفعه هست تو منو ماساژ میدی این سری من که به زور قبول کرد بهش گفتم دراز کشید (اون منو با روغن زیتون ماساژ داد ) خلاصه به زور دراز کشید و لباسشو تا حد سوتینش دادم بالا یکم روغن ریختم کف دستم شروع کردم به ماساژ دادن از ژیر سوتینش چرب میکردم تا خط کمر ی ۴ ۵ دقیقه ماساژ دادمش اونم داشت لذتشو میبرد بعدش گفتم که عمه سوتینت ازت میکنه اگر اجازه بدی بازش کنم میگفت که همین حد خوبه گفتم که خب من که دارم ماساژ میدم حداقل تمام کمرت رو ماساژ بدم که قبول کرد بند سوتینشو باز کردم و کم کم تا گردنش شروع به ماساژ دادم بعد از کمی اومدم پایین دیگه بدون اینکه چیزی بگم یکم کش شلوارشو کشیدم پایین دیدم ی دفعه برگشت گفت چیکار میکنی گفتمش میخام گودی کمرتم ماساژ بدم دیدم چیزی نگفت دیگه از گردن تا گودی کمرو ماساژش میدادم و دیگه کیرمم راست داشت میشد دوباره دستمو سعی میکردم ببرم سمت سینه هاش و چیزی نمیگفت حس کردم بدنش بخاطر روغن گرم شده بهش گفتم چطوره گفت عالیه بهش گفتم برگرد شکمتم ماساژ بدم این سری دیگه بجای اینکه چیزی بگه قبول کرد از زیر سوتینش کش شلوارش چرب میکردم گفتمش عمه پیراهنو دربیاری راحت نیستی قبول نکرد هی دستمو یا میبردم زیر سوتینش یا زیر کش شلوار دوباره برگشت به همون حالتی که شکمش روی زمین بود بهش گفتم ماساژ vip من ماساژ پا هم هست اگر میخای ماساژ بدم گفت باشه خوش بختانه چون شلوارش تنگ بود به ساق پاییر میکرد پایین دوتا پا رو چرب میکرد هر کاری کردم بره بالا پاچه نرفت بهش گفتم دیگه راه نمیده مگر شلوار رو دربیاری به حالت خنده گفت باشه تا کسیو نیومده پس سریع ماساژم بده چون خجالت میکشید تا حالا هم جلو کسی ماساژش ندادم شلوار رو کامل دراورد ی شرتک سفید باهاش بود اونو که دیدم کیرم شده بود سنگ شروع کردم به ماساژ دادن تا حد شرتک عمم هم خمار شده بود هی دستمو از زیر شرتک رد میکرد دیگه هیچ حرفی هم نمیزد بهش گفتم این سفیده الان روغنی میشه گفت اینو از قبل دارم محل نزار گفتمش اوکی از بالا دوباره ی بار کمرو چربش کردم اومدم پایین کف شرتک رو اوردم پایین گفت چیکااااررر میکنی بهش گفتم خب روغنی میشه گفت منه گفتم محل نزار اما دیگه کونش معلوم بود خبش تو که عممی چه عیبی داره دیگه آخرشه بزار ماساژت بدم شروع کردم باسنشو ماساژ دادن دیگه صدای نفساش دراومد منم هی سعی میکردم دستمو ببرم سمت چاک کونش همین کار رو کردم دیگه میخواستم برم سمت کصش گفت اونجا دیگه زشته گفتمش ماساژ vip هست دیگه گفت نه منم که کیرم راست بود دفعه دستم بردم سمت کصش هی میگفت نکن یکم اومد دربره نزاشتم دیگه شل شد شروع کردم کصشو چرب کردن عملا که سکس من و عمه شروع شد خودش گفت اینجور ادیتم وایسا به کمر بخوابم برگشت هی میگفت اخرش کار خودتو کردی اینو ماساژش دادی منم دیگه هی ماساژش میدادم دستم با خیسی کصش و روغن قاطی شد ی دستمال که کنارم بود دستمو تمیز کردم با کصشو هی هنوز داشت غر میزد اما معلوم بود که الکی منم شروع کردم به زبون زدن کصش مزه خوبی داشت چون لیزر هم رفته بود مو نداشت سفید هم بود اما خیلی خیس بود ی چند دقیقه ای خوردمش کصشو صداش دراومده بود هی به خودش میپیچید اومدم بالا گفتمش پیراهنم درش بیار پیراهنو دراورد سوتینشم که باز کرده بودم دراومد شروع کردم به خوردن سینه های کوچیکش دیگه حرفی نمیزد برای اولین بار همون موقعه ازش لب گرفتم دیگه اونم همرامی میکرد منم زیر شلوارمی درآوردم از

Repost from N/a
🚨 موج جدید قطعی و نت ملی شروع شده تا اینترنتتون قطع نشده به کانفیگ اینجا وصل بشید : @starlinkVPN

وصل شدین؟

Repost from N/a
🚨 موج جدید قطعی و نت ملی شروع شده تا اینترنتتون قطع نشده به کانفیگ اینجا وصل بشید : @starlinkVPN

وصل شدین؟