شهر داستان | رمان
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام شهر داستان | رمان
تُعد قناة شهر داستان | رمان (@dastanromancity) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 25 267 مشتركاً، محتلاً المرتبة 1 275 في فئة الكتب والمرتبة 13 402 في منطقة إيران.
📊 مؤشرات الجمهور والحراك
منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 25 267 مشتركاً.
بحسب آخر البيانات بتاريخ 24 يونيو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -635، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -17، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.
- حالة التحقق: غير موثّقة
- معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 11.63%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 3.77% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
- وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 2 939 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 954 مشاهدة.
- التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.
- الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.
📝 الوصف وسياسة المحتوى
وصف القناة غير متوفر.
بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 25 يونيو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.
25 267
المشتركون
-1724 ساعات
-1197 أيام
-63530 أيام
أرشيف المشاركات
25 267
امو که خوردیم بچشم خوابید و بلند شدیم دوتایی سفره جمع کرد که گفتم دستت درد نکنه و گفت دست خودت درد نکنه زحمت کشیدی که البته حسابی هم دلت باز شد و الان فک کنم دیگه خونه نمیری مستقیم میری جایه یکی از موردا و بعدشم خندید
منم خندیدم و پرو پرو گفتم نه بابا موردا هیچ کدوم مکان ندارن کجا برم امشبو باید تو کف بمونم که گفت خاک تو سر بی حیات بشه و خندید
دیگه ازش تشکر کردم و گفتم من میرم خونه و گفت خوب اگه میخوای شب همینجا بمون گفتم نه بابا کجا بمونم خونه شماهم که اتاق خالی نداره(کلا یه دونه اتاق داشت که مال پسرش بود رفته بود تو اتاقش خواب بود) زهرا هم گفت حالا تو پذیرایی یه جایی جاتو میندازم فقط صبح زود پاشی بری سرکارت که قبل اینکه حسین (شوهرش)بیاد رفته باشی
دیگه از من تعارف کردن و اونم که دید بدم نمیاد گفت خودتو لوس نکن بمون همینجا بالاخره منم قبول کردم و وایسادم ظرفا رو که شست اومد جای منو اینور پذیرایی پهن کرد و جای خودشو بچش و اونسر پذیرایی اما اشک بچشو یه جوری گذاشت که طرف من باشه و خودشم رو به بچش دراز کشیده بود و یه چراغ خواب روشن گذاشت و با بلوز و دامن و روسری دراز کشید رو به بچش منم دراز کشیدم و سرم تو گوشیم بود
یهو آروم گفت خدا کنه ملیکا بیدار نشه شیر بخواد
خندم گرفت و گفتم چطور گفت اخه مجبورم جلو تویه بدچشم بهش شیر بدم
منم خندیدم و گفتم پس انشالله همین الان بیدار بشه شیر بخواد
زهرا با یه خنده ی شیطنت امیزی گفت پس رنگ لباسم جلب توجه نکرده بود و که داشتی که اونقدر نگاه میکردی
من که هیچی نکردم و سکوت کرده بودم هیچی نگفتم که خودش باز گفت نکنه موردا هیچکدوم نشونت نمیدن
منم که دیدم این خیلی داره میخاره گفتم چرا نشون میدن ولی هیچ کدوم اینقدر تو دل برو نیستن
شروع کرد خندیدن گفت ینی چی تو دل برو نیستن؟
گفتم یعنی اینقدر دلبر و خوردنی نیست حق داره بچه انقدر شیر بخوره
یهو دیدم دستشو گذاشت رو سینش گفت یعنی انقدر خوشگله؟
گفتم ماشالله هزار ماشالله خیلی خوشگله
گفت لابد الان خیلی دلت میخواد ملیکارو شیر بدم که گفتم اره واقعا
یهو از جاش بلند شد رفت تو اتاق پسرش یه نگاه کرد و اومد بیرون درو قفل کرده و اومد پیشم نشست گفت خوب میخوای خودت بخور
من که مات و مبهوت مونده بودم گفتم زهرا تو شوهر داری نمیتونم این کارو بکنم
بهش برخورد پاشد رفت سر جاش دراز کشید و گفت خوب نخور
ده دقیقه ای سکوت بود که سلطان بیقراری میکرد و پشیمون شدم که چرا نکردمش بلند شدم رفتم دسشویی و یه دست زدم و اومدم بیرون دیدم پتو رو زد کنار و دامنو تا زانو داده بالا و یه بالشت گذاشته لای پاهاش و چشماشو بسته
دیگه نتونستم پای اعتقاداتم وایسمو رفتم پشتش دراز کشیدم و از پشت دستمو گذاشتم رو سینش و پایین گوششو بوسیدم و گفتم میشه الان بخورم؟
برگشت نگاهم کرد و با خنده گفت ده دقیقه پیش متاهل بودما
گفتم ده دقیقه پیش اندازه الان نمیخواستم لبمو گذاشتم رو لبشو شروع کردیم لب گرفتن
ده دقیقه لبای همو میخوردیم و با یه دستم سینشو میمالیدم که خودش بلیزشو داد بالا و دستمو بردم زیر سوتینشو شروع کردم مالیدن
پنج دقیقه ای میمالیدم سینشو اونم چشماشو بسته بود و نفس نفس میزد منم در گوشش قربون صدقش میرفتم که دستمو گرفت از رو سینش برداشت و رو به بالا خوابید و دستمو گذاشت رو کصش منم شروع کردم مالین کصش از رو دامن و بعدشم کردم تو دامنش و شرتش شروع کردم مالیدن
حساااابی آب انداخته بود و منم داشتم میمالیدم که نفساش به ناله تبدیل شده بود
منم براکه بچه ها بیدار نشن لبمو گذاشته بودم رو لبش و میمالیدم
بعد ده دقیقه مالیدن یهو لبمو چنان گاز گرفت و لرزید که لبم داشت کنده میشد
بلند شدن لباسامو در اوردم و زهرا رو هم لخت کردیم رفتیم دوتایی زیر پتو
دراز کشیدم بالاش با دستش کیرمو گرفت گذاشت رو سوراخ کصش و با یه فشار تا ته رفت تو کصش و شروع کردم تلمبه زدن که ناله های ریزی میزد
کصش تقریبا گشاد محسوب میشد برام و با توجه به جقی که زده بودم حدود بیست دقیقه تلمبه میزدم و زهرا هم آروم ناله میکرد و دست میکشید به بدنم
نزدیک بود آبم بیاد که گفتم داره میاد گفت بریز توش قرص میخورم
منم چند تا تلمبه اخر رو زدمو با تلمبه آخری کل ابمو خالی کردم توشو دراز کشیدم بالاش
بهم گفت پسر چه کمر سفتی داری که گفتم راستش قبلش تو دستشویی جلق زدم وگرنه پنج دقیقه ای میاد که خندید گفت خدا نکشتت اومدم کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم یکم لب گرفتیم و عشق بازی کردیم که گفت محمد دفعه اولم بود با یکی دیگه رابطه داشتم و کیر حسین از تو بزرگتره کمرشم سفته و هیچی برام کم نمیذاره اما وقتی دیدم تو کف سینه هامی حس خوبی داشتم واسه همین باهات خوابیدم از این به بعدم معلوم نیست باهات بخوابم یا نه که گفتم باشه اگه دوست داشت ب خودت پیام بده چون من نمیتونم پیام بدم شوهرت نبینه یه وقت
د
25 267
دختر خاله ی خوش اندام
#س.ک.س_اتفاقی #زن_شوهردار #دختر_خاله
سلام خدمت همه عزیزان
اولین بارمه که دارم خاطرمو مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد از خاطره ای که میخوام بگم
این خاطره تقریبا مال دو هفته پیشه
اسمم محمد ۲۹سالمه و قد و وزن متوسطی دارم
کیرمم اندازه عموجانی نیست و یه چیز متوسطه
(اینارو گفتم تا نگید طرف داره گنده میاد)
یه دختر خاله دارم اسمش زهراست ۳۵سالشه و متاهله و تقریبا ۱۶۰سانت قد داره با پوست تقریبا سفید و بدن نزدیک به تپلی داره
داستان از اونجا شروع شد که عروسی پسر خالم بود و خانوادم از یه هفته قبل رفتن شهرستان و من روز عروسی راه افتادم رفتم شب عروسی اونجا بودم و شبش رفتم خونه یکی از دایی هام خوابیدم و روز بعدش میخواستم راه بیفتم که هنوز ۲۰ کیلومتر تو جاده نرفته بودم ماشینم واشر زد.زنگ زدم پسر داییم اومد بکسل کردیم بردیم تعمیرگاه که چون جمعه بود بسته بود و یه شب دیگه خوابیدیم شنبه تعمیرکار اومد و گفت تا فردا جمعش میکنم برات
یه شب دیگه هم خوابیدیم و یکشنبه نزدیکای ظهر ماشین اماده شد و میخواستم حرکت کنم رفتم خونه خالم که خدافظی کنم دختر خالم گفت خوبه ماهم الان میخوایم راه بیفتیم با همدیگه دو ماشینه بریم که تو جاده باهم باشیم.منم گفتم اوکیه و راه افتادیم.من یه سمند ۹۷دارم و داماد خالم پراید داره. حرکت کردیم ساعتای تقریبا یک بود که تقریبا ۶۰کیلومتر رفتیم که دختر خالم زنگ زد بهم گفت ماشینمون کولر نداره و بچه کوچیکم خیلی اذیته یه جا وایسا تا منو بچم بیایم تو ماشین تو
منم گفتم اوکیه و جلوتر وایسادم دختر خالمو بچه کوچیکش که پنج ماهشه اومدن نشستن جلو ماشین منو شوهرش و پسر بزرگش هم تو ماشین خودشون بودن.راه افتادیم و کولرم گذاشته بودم رو دور تند و اصلا به سکس باهاش فکر نمیکردم که بعد نیم ساعت بچش از خواب بیدار شد و شروع کرد گریه کردن اینم گفت محمد اینور رو نگاه نکنی میخوام به بچه شیر بدم.دکمه های مانتوشو باز کرد و سینشو در آورد که به بچه شیر بده که از گوشه چشمم متوجه شدم سوتینش قرمزه و فکرم خیلی درگیر شد و اخرش برگشتم نگاه کردم دیدم عجب سینه های درشتی داره که بچه داره میک میزنه
دیگه از همونجا فکرم درگیر شد و یکسره زیر چشمی سینه هاشو دید میزدم و اونم هیچی به روی خودش نمیاورد تموم که شد بلوزشو داد پایین اما دکمه های مانتوشو نبست
تقریبا ساکت بودیم جفتمون و چون بچش خوابیده بود صدای ضبط ماشینم بسته بودم که شروع کرد حرف زدن که چرا ازدواج نمیکنی و اینا که گفتم والا هنوز موردی پیش نیومده که به ازدواج بکشه که گفت پس مورد زیاد داری.منم خندیدم گفتم دیگه با این سنو سال طبیعیه که مورد تا الان زیاد داشتم که گفت اگه موردات یکم هواتو داشتن تو یه ربع بچه شیر دادن من ده بار نگاهم نمیکردی
اینو که گفت از خجالت میخواستم اب بشم که گفتم ببخشید اخه رنگ لباس زیرت یکم جلب توجه کرد برام معذرت میخوام و اونم گفت اشکالی نداره و دوباره سکوت بینمون حکم فرما شد
تقریبا از شهرستانی که رفته بودیم تا مشهد که زندگی میکردیم حدود ۸۰۰کیلومتر راه بود که حدود ۸ساعتی طول میکشید و از این مسیر تقریبا ۵ساعته تو ماشین من بود که هوا گرم بود و ۳ ساعت اخرش که هوا تاریک شده بود و خنک بود رفت تو ماشین شوهرش
نزدیک ساعتای نه و نیم شب بود که رسیدیم پنجاه کیلومتری مشهد که زنگ زد بهم گفت بهنام(شوهرش که تو کشتارگاه کار میکرد) مستقیم میخواد بره کشتارگاه و وایسا منو بچه هامو برسون مشهد خونمون که باز وایسادیمو اینا اومدن تو ماشین منو خودش رفت عقب نشست و پسرش که تقریبا ۹سالشه اومد جلو و راه افتادم که تو راه که باز سینشو درآورد بچشو شیر بده چشمای من یکسره از تو آینه وسط ماشین رو سینه های خانوم بود و اونم میدیم اما چیزی به روی خودش نمیاورد
وقتی رسیدیم در خونش که پیادشون کنم گفت پیاده شو بیا پایین چهار تا تخم مرغ نیمرو کنم شامو بخوریم بعد برو که من گفتم نه و تعارف تیکه پاره میکردم که گفت راستش تخم مرغ ندارم تو خونه خودت باید بری بگیری دیگه گفتم باشه و رفتم تخم مرغ و نوشابه و خیارشور و اینا گرفتم بردم خونش
وقتی رفتم تو دیدم پسرش که خیلی خسته بود خوابیده بود و بچه کوچیکشم بیدار بود رو گذاشته بود رو پاش که بخوابه
زهرا بهم گفت محمد ببخشید میشه بشینی تا من ملیکا(دخترش)رو بخوابونم بعد بلند شم تخم مرغ بپزم تا شام بخوریم گفتم نه نمیخواد تو بچتو بخوابون من نیمرو درست کردنو بلدم خودم درست میکنم و رفتم تو آشپزخونه مشغول شدم و نیمرو رو درست کردم و سفره و وسایل او همه رو پهن کردم که هنوزم بچش نخوابیده بود و با بچه بغل اومد نشست سر سفره که یهو بچش به گریه افتاد
زهراهم رو به روم اول مانتشو در اورد با یه بلیز استین کوتاه بود که داد بالا و یکی از سینه هاشو در اورد گذاشت. دهن بچه ک اون یکی تو سوتینش بود و همزمان هم داشت خودش غذا میخورد که من چشم از رو سینه هاش برنمیداشتم
ش
25 267
ش خواستم که بخوره قبول کرد یکم خورد عق میزد گفت نمیتونم دیگه دوباره یکم کصشو لیس زدم یکم اول انگشتمو گذاشتم یکم تنگ بود صداش میپیچید بعدش کیرمم یواش گذاشتم توش فرستادمش داخل ی چند دقیقه تلمبه زدم من داشتم ارضا میشدم آبمو ریختم روی کمرش اون هنوز ارضا نشده بود براش خوردم تا ارضا شد
الان ۱ هفتس دوباره داریم عادی رفتار می کنیم هیچ کدوممون حرکتی نکرده...
پایان
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 267
زندگی عمه مطلقه با ما
#زن_مطلقه #ماساژ #عمه
سلام دوستان این داستان واقعیه و مدتیه که این اتفاق شروع شده و مستقیم میرم روی ماجرا
اون از خودم بگم ۱۹ سالمه اسمم حسامه قدم ۱۷۴ هست وزنم ۶۵ کیلو و کیرمم حدود ۱۵ ۱۶ سانته
عمه ی من هم 37 سالشه تقریباً قدش ۱۶۵ هست وزنشم حدود ۶۰ کیلو و از اندامش بگم سینه های کوچیکی داره و باسن یکم گردی
من با عمم رابطه خوبی داشتم و دارم عمه ی من تازه طلاق گرفته و ی دختر داره که ۹ ساله دخترش خونه مادر شوهره معمولا و عمم با ما زندگی میکنه عمم از چند سال پیش باشگاه میرفته و شنا و اندام خیلی جذابی داره
ی مدتی توی نخش بودم شبا به فکر جق میزنم تا در حدی که طاقتم به رسید چند تا راه به ذهنم رسید معمولا شبا با شماره مجازی توی تلگرام براش عکس و فیلم سوپر میفرستادم تا ببینم ری اکشنش چیه چند روز پیش دوتامون تنها بودیم گفت که برام ی فیلتر شکن بفرست منم گوشی رو گرفتم که براش پی وی ان رو بندازم از کنجکاوی رفتم توی سرچ گوگلش ببینم چه کارست تا اینقدر دیدم چند روز پیش رفته توی سایتای سوپر xnxx بعدش که براش فیلتر رو زدم بعد از چند دقیقه دوباره براش از توی تلگرام با شماره مجازی سوپر فرستادم عکسالعملی نداشت و قبلش دوره ماساژ رفته بهش گفتم عمه کمرم درد میکنه اگر میتونی یکم ماساژم بده قبول کرد ی ۱۰ دقیقه از ماساژ گذشت و بهش گفتم که کافیه حالا نوبت منه میخوام ماساژت بدم این چند دفعه هست تو منو ماساژ میدی این سری من که به زور قبول کرد بهش گفتم دراز کشید (اون منو با روغن زیتون ماساژ داد )
خلاصه به زور دراز کشید و لباسشو تا حد سوتینش دادم بالا یکم روغن ریختم کف دستم شروع کردم به ماساژ دادن از ژیر سوتینش چرب میکردم تا خط کمر ی ۴ ۵ دقیقه ماساژ دادمش اونم داشت لذتشو میبرد بعدش گفتم که عمه سوتینت ازت میکنه اگر اجازه بدی بازش کنم میگفت که همین حد خوبه گفتم که خب من که دارم ماساژ میدم حداقل تمام کمرت رو ماساژ بدم که قبول کرد بند سوتینشو باز کردم و کم کم تا گردنش شروع به ماساژ دادم بعد از کمی اومدم پایین دیگه بدون اینکه چیزی بگم یکم کش شلوارشو کشیدم پایین دیدم ی دفعه برگشت گفت چیکار میکنی گفتمش میخام گودی کمرتم ماساژ بدم دیدم چیزی نگفت دیگه از گردن تا گودی کمرو ماساژش میدادم و دیگه کیرمم راست داشت میشد دوباره دستمو سعی میکردم ببرم سمت سینه هاش و چیزی نمیگفت حس کردم بدنش بخاطر روغن گرم شده بهش گفتم چطوره گفت عالیه بهش گفتم برگرد شکمتم ماساژ بدم این سری دیگه بجای اینکه چیزی بگه قبول کرد از زیر سوتینش کش شلوارش چرب میکردم گفتمش عمه پیراهنو دربیاری راحت نیستی قبول نکرد هی دستمو یا میبردم زیر سوتینش یا زیر کش شلوار دوباره برگشت به همون حالتی که شکمش روی زمین بود بهش گفتم ماساژ vip من ماساژ پا هم هست اگر میخای ماساژ بدم گفت باشه خوش بختانه چون شلوارش تنگ بود به ساق پاییر میکرد پایین دوتا پا رو چرب میکرد هر کاری کردم بره بالا پاچه نرفت بهش گفتم دیگه راه نمیده مگر شلوار رو دربیاری به حالت خنده گفت باشه تا کسیو نیومده پس سریع ماساژم بده چون خجالت میکشید تا حالا هم جلو کسی ماساژش ندادم شلوار رو کامل دراورد ی شرتک سفید باهاش بود اونو که دیدم کیرم شده بود سنگ شروع کردم به ماساژ دادن تا حد شرتک عمم هم خمار شده بود هی دستمو از زیر شرتک رد میکرد دیگه هیچ حرفی هم نمیزد بهش گفتم این سفیده الان روغنی میشه گفت اینو از قبل دارم محل نزار گفتمش اوکی از بالا دوباره ی بار کمرو چربش کردم اومدم پایین کف شرتک رو اوردم پایین گفت چیکااااررر میکنی بهش گفتم خب روغنی میشه گفت منه گفتم محل نزار اما دیگه کونش معلوم بود خبش تو که عممی چه عیبی داره دیگه آخرشه بزار ماساژت بدم شروع کردم باسنشو ماساژ دادن دیگه صدای نفساش دراومد منم هی سعی میکردم دستمو ببرم سمت چاک کونش همین کار رو کردم دیگه میخواستم برم سمت کصش گفت اونجا دیگه زشته گفتمش ماساژ vip هست دیگه گفت نه منم که کیرم راست بود دفعه دستم بردم سمت کصش هی میگفت نکن یکم اومد دربره نزاشتم دیگه شل شد شروع کردم کصشو چرب کردن عملا که سکس من و عمه شروع شد خودش گفت اینجور ادیتم وایسا به کمر بخوابم برگشت هی میگفت اخرش کار خودتو کردی اینو ماساژش دادی منم دیگه هی ماساژش میدادم دستم با خیسی کصش و روغن قاطی شد ی دستمال که کنارم بود دستمو تمیز کردم با کصشو هی هنوز داشت غر میزد اما معلوم بود که الکی منم شروع کردم به زبون زدن کصش مزه خوبی داشت چون لیزر هم رفته بود مو نداشت سفید هم بود اما خیلی خیس بود ی چند دقیقه ای خوردمش کصشو صداش دراومده بود هی به خودش میپیچید اومدم بالا گفتمش پیراهنم درش بیار پیراهنو دراورد سوتینشم که باز کرده بودم دراومد شروع کردم به خوردن سینه های کوچیکش دیگه حرفی نمیزد برای اولین بار همون موقعه ازش لب گرفتم دیگه اونم همرامی میکرد منم زیر شلوارمی درآوردم از
25 267
Repost from N/a
🚨 موج جدید قطعی و نت ملی شروع شده تا اینترنتتون قطع نشده به کانفیگ اینجا وصل بشید :
@starlinkVPN
25 267
پروکسی های متصل مخصوص نت ملی 👇
https://t.me/proxy?server=140.174.183.13&port=8888&secret=ddd77db43ee3721f0fcb40a4ff63b5cd27
25 267
Repost from N/a
🚨 موج جدید قطعی و نت ملی شروع شده تا اینترنتتون قطع نشده به کانفیگ اینجا وصل بشید :
@starlinkVPN
25 267
پروکسی های متصل مخصوص نت ملی 👇
https://t.me/proxy?server=140.174.183.13&port=8888&secret=ddd77db43ee3721f0fcb40a4ff63b5cd27
25 267
Repost from N/a
🚨 موج جدید قطعی و نت ملی شروع شده تا اینترنتتون قطع نشده به کانفیگ اینجا وصل بشید :
@starlinkVPN
25 267
پروکسی های متصل مخصوص نت ملی 👇
https://t.me/proxy?server=140.174.183.13&port=8888&secret=ddd77db43ee3721f0fcb40a4ff63b5cd27
25 267
شه ، عاشقتم مامی فعلا خداحافظ الناز:خداحافظ عزیزم. بعد یه لب طولانی خوب ازش گرفتم قشنگ لباشو خوردم و مالوندم باسنشو. بعد رفتم دمه درو گفتم عاشقتم خداحافظ اونم یه دست تکون داد گفت بای بای.
ادامه دارد…
نوشته: آریا
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 267
میستاد. یه زره که مالوندم کون شو یادم اومد چه باسن ژله ای و نرمی داره و چقدرم سفید و توپه. من:مرسی مامانی عاشقتم. الناز:آریا کسی بفهمه من میدونم با تو سریع تمومش کن. من:نترس مامی نمیگم به کسی دیوونم مگه. الناز:چقدر دیگه مونده؟ من:این نمیاد مامانی لخت شو الناز:لخت شو چیه نه نمیشه نمیزارم من:لخت شو مامی تورو خدا قربونت بشم. الناز:نه دیگه آریا همینطوری تمومش کن من:نمیاد مامی تروخدا تو نمیکنم بخدا باشه در بیار. نزاشتم چیزی بگه رفتم تو لباش و شروع کردم خوردنشون لگ تنگشو گرفتم با شرت کشیدم پایین خواست نزاره ولی من دیگه رد داده بودم از حشری شدن زیاد. هی میکشیدم اونم هی مقاومت تا اینکه رفتم روش و سرشو قفل کردم با دستم لباشو میخوردم لگ رو کنم با شرتش و خوابیدم روش. پاهاشو بسته بود نمی گذاشت بین پاهاش بخوابم الناز:آریا پسرم تروخدا مامان رو اذیت نکن من:مامانی اذیت نمیکنم بخدا عشقم فقط بین پاهات همین خواهش میکنم خیلی دلم میخواد. الناز:بین پاهام بزار فقط باشه. من:کیرمو تف زدم یه ذره یه ذره خیسش کردم مامان به پهلو خوابید منم رفتم کنارش کیرمو چند بار تف زدم قشنگ خیس شه. من:مامانی بغلم کن قربونت بشم. مامانم بغلم کرد منم زیر رو نگاه کردم روی بالای کسش یه دونه مو هم نبود که بدتر حشریم کرد. دستامو رد کردم از زیر بازو هاش و سفت بغلش کردم چسبوندمش به خودم ممه هاش چسبید بهم. رفتم تو لباش شروع کردم به خوردن کیرمم فشار میداد به سمت کسش ، نزدیک بود بره تو انگار که گرفت کیرمو و وسط لب بازی بودیم خودش گذاشت روی رون پاش و منم هل دادم لاش. وای که چقدر گرم بود لای پاهاش قشنگ حرارت کس رو میتونستم حس کنم. اون وسط نگه داشتم کیرمو و یه نگاه به مامان کردم شروع کردم آه کشیدن من:آههههه مامانی بمیرم واست. الناز:آریا سریع باش من:نمیخوام مامی دوست دارم تا صبح لخت پیشت باشم. الناز:وای تا صبح چیه.
دستشو گذاشت پشت باسنم و شروع کرد حرکت دادن با ریتم میخواست تمومش کنم فکر کنم. منم لای پاهاش دقیقا چسبیده زیر کسش شروع کردم عقب جلو کردن کیرم و لب گرفتن ازش ، باسن خوشگل و ژله ایشم میمالوندم من:مامانی ببخشید اگه بد حرف زدم باهات ببخشید آههههه الناز:باشه عزیزم آخ مواظب باش من:مامی دوست دارم ببخشید بد کردم بهت میمیرم واست الناز:خدا نکنه پسر نگو من:عاشقتم مامانی دوست دارم. رفتم توی لباش دوباره لب بازی شروع شد. چون چسبیده بودم بهش سینه هاش تکون نمیخورد چون چسبیده بود بهم. باسنشو سفت از پشت گرفته بودم تو مشتم و تلمبه میزدم لای پاهاش. با اون یکی دستمم سرشو نگه داشتم و لباشو میک میزدم.
الناز:آرومتر آریا محکم نخور زخم میشه پسرم من:ببخشید مامی قربونت بشم. الناز:چقدر دیگه مونده آریا؟ من:هر موقع که تو بگی مامی دوست دارم الناز:زود باش کلم زود باش. من:چشم مامی ۰شقم قربونت برم. من:سفت بغلم کن لبامو بوس کن. مامانم انجام داد و بغلم کرد خودش لبامو می گرفت و سفت میخورد. دیگه داشتم تلمبه میزدم سریع که بیاد بعد چند دقیقه نزدیک بودم دیگه داشت میومد. من:آهههه مامی آهههه دوست دارم الناز:آریا زودباش گلم من:آهههه مامانی آهههه عاشقتم آهههه بمیرم برات الناز:خدا نکنه زبونتو گاز بگیر اووفففف آهههه منم دوست دارم من:آههههه مامی آهههه مامانی آههههههه وسط پاهاش نگه داشتن تا آبم خالی شه چون میخواستم همونجا آبم بیاد همونجا هم خالی کردم یه ذره عقب جلو کردمولی آبم رو وسط پاهاش خالی کردم من:آهههههه مامانی آههههه آههههه آهههههه آههههه
الناز:شیششش تموم شد تمومه شیشش آروم من:اههههه مامان آههههه مامی آهههه. لای پاهاش ارضا شدم با اینکه توش نکردم ولی بهترین ارضایی بود که تجربه کرده بودم. مادرم برگشت یه دستمال برداشت لای پاهاشو خشک کرد بعد یدونه هم به من داد الناز:تمیز کن خودتو من:تو دست بکش برام. دستمالو برداشت سر کیرمو گرفت قشنگ آبو از روش پاک کرد و دورشم تمیز کرد. بلند شد رفت دستشویی بعد چند دقیقه اومد لباس بپوشه گفتم من:نه مامی بیا تو تخت همینطوری. الناز:لخت نمیشه که من:گفتم بیا الناز:شرت میپوشم من:لجباز. منم شرتمو پوشیدم مامی اومد روی تخت بغل کردیم همو یخورده لب بازی کردیم بعدم گرفتیم خوابیدیم. بازم راست کردم نصف شب ولی کاری نکردم گفتم الان میگه بیجنبست نمیتونه کنترل کنه. تا فرداش تو بغل هم بودیم و ممه هاش تو دستو بال من. صبح با صدای خودش پاشدم گفت پاشو صبح شده. باید میرفتم مدرسه بیدارم کرد دیدم لباس بر تن کرده منم پاشدم شلوارکمو پوشیدمو رفتم آب زدم به خودم بعدم سر میز. اول ازش کلی تشکر کردن بابت زحمتش که صبحانه درست کرده بعدم یه لبریز ازش گرفتم. صبحانمو خوردم لباسمو پوشیدم دمه در بودم صداش کردم بیاد الناز:بله؟ من:بیا بغلم. با یه لبخند اومد تو بغلم من:ممنون بابت دیشب خیلی خوب بود. الناز:بعدا راجبش حرف میزنیم من:با
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
