شهر داستان | رمان
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 شهر داستان | رمان 的分析概览
频道 شهر داستان | رمان (@dastanromancity) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 25 062 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 283,并在 伊朗 地区排名第 13 462 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 25 062 名订阅者。
根据 05 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -534,过去 24 小时变化为 -14,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 12.17%。内容发布后 24 小时内通常能获得 4.28% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 3 053 次浏览,首日通常累积 1 073 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
- 主题关注点: 内容集中在 کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
尚未提供频道描述。
凭借高频更新(最新数据采集于 06 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
25 062
订阅者
-1424 小时
-1237 天
-53430 天
帖子存档
25 062
Repost from N/a
توافق ایران و آمریکا ‼️
بازگشایی سفارت خانه دو کشور!!!
اخبار لحظه به لحظه مذاکران:🙂 👇👇
https://t.me/+7bS4UIOroJlkN2U0
https://t.me/+7bS4UIOroJlkN2U0
25 062
Repost from N/a
25 062
🔴 به نظر شما امروز ایران و آمریکا توافق میکنند؟
در نظر سنجی شرکت کنید👇
https://t.me/+RE_rWpSJzGY5ZDA0
https://t.me/+RE_rWpSJzGY5ZDA0
25 062
Repost from N/a
توافق ایران و آمریکا ‼️
بازگشایی سفارت خانه دو کشور!!!
اخبار لحظه به لحظه مذاکران:🙂 👇👇
https://t.me/+7bS4UIOroJlkN2U0
https://t.me/+7bS4UIOroJlkN2U0
25 062
Repost from N/a
25 062
🔴 به نظر شما امروز ایران و آمریکا توافق میکنند؟
در نظر سنجی شرکت کنید👇
https://t.me/+RE_rWpSJzGY5ZDA0
https://t.me/+RE_rWpSJzGY5ZDA0
25 062
Repost from N/a
توافق ایران و آمریکا ‼️
بازگشایی سفارت خانه دو کشور!!!
اخبار لحظه به لحظه مذاکران:🙂 👇👇
https://t.me/+7bS4UIOroJlkN2U0
https://t.me/+7bS4UIOroJlkN2U0
25 062
Repost from N/a
25 062
توجیه کرد ولی الان هیچ رقمه جای حرف حدیثی نبود! یه مدت که گذشت
کیرم گذاشتم توی کوسش ،کوسش تنگ تنگ بود!
خنده خنده گفت: با دول که ساسان داره شما فکر کن همون دختر داری میکنی!
حسابی از کوس کردمش، ولی وقتی خودش نشست روی کیرم اووووف پسر چه دیونه بازی در میاورد، با اون کمرش تند تند بالا پایین میرفت ،
لعنتی خود خود جنده شده بود، هر مدلی که فکرش کنید از کوس کون داد،از بس حشر داشت که همه شکمش از ترشح کوسش خیس شده بود
،اون روز گذشت و سمیه کمتر و کمتر سرکار میمود.
ولی برخلاف انتظار شما رابطه من سمیه ادامه داشت، سمیه یک واحد نقلی داشت که پدرش بهش داده بود ولی اجاره نداده بود،همیشه اونجا سکس میکردیم
حتی وقتی سمیه حامله شدش، گاه بیگاه حشرش به صورت فورانی میزد بالا اونجا سکس میکردیم
تا اینکه منم ازدواج کردم و کلا همه چی تموم شدش
اومیدوارم خوشتون اومده باشه ،این رابطه دو سه سالی ادامه داشت تا تموم شد، سعی کردم خلاصه بنویسنم،اگر غلط املایی داشتم یا اسمی رو پس پیش نوشتم ببخشید، از این دست اتفاق ها در محل کار یا زندگی روزمره زیاد اتفاق میفته هرکدوم ماجرایی داره امیدوارم خوشتون اومده باشه ، خوشحال میشم اگر تجربه مشابه دارید در کامنت ها بگید...
نوشته: نوید
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 062
د بیراه
اونهایی که صداش رو از اتاق بغل دفتر میشنیدن فکر میکردن داره با ساسان حرف میزنه
روم که برگردوندم دایی دیدم، صورتم مثل گچ دیوار شدش،،
یک دقیقه بعد خود سمیه قطع کرد
دایی دستش گذاشت رو شونه ام با حالت ناراحتی: نوید حالا که خواهر زادم شوهر کرد رفت تموم شد،ولی مرد حسابی این دختر اینجور جلیز ولیز میکرد تو حتی نگاهش نمیکردی، که هیچ ازش فرار هم میکردی! به جان بچه ام اگر میدونستم دختری تو زندگیت هست عذر سمیه میخواستم که بره ولی دیدم نه، فقط سرت به کارت هست،کلا هیچکی رو نداری
شونه هام با حالت عصبی فشار داد گفت: اخه بچه جون کی به یک قرون دوزار تو اهمیت میده؟اخه پول و حقوق تو کجای زندگی سمیه هست؟ اصلا چرا فکر کردی واسش مهمه؟ خاک بر سرت پسر!خااااک
من با همون حالت ناراحت و چشم گریان: حاج دایی، الله وکیلی یه سوال میپرسم راستش بگو!من آدمی هستم که خرج خور زنم بشم یا آویزون پول پدر خانومم باشم؟ خودت مردی اگر با سمیه دعوام میشد مثل هر زن شوهر دیگه ای به نظرت نمیکوبید تو سرم!؟ اون وقت من باید چه کار میکردم؟ حالا میمود ازدواج میکردیم سمیه آدم این هست دستش بگیرم برم یه خونه شصت متری اون سر ناکجاآباد!؟ انصافت شکر مرد فکر کن من پسرت، اصلا خودت تحملش داشتی؟ حالا ساسان خواست یک قومپزی در کنه اینجور موش شد رفت، اگه من بودم چی؟ به هر دلیلی اینجا با سمیه خانوم بحثم میشد آبرو واسم میذاشت؟حاجی مردونه خودت خواهر زادت میشناسی، اون یکی رو میخواد عین ساسان که تو سرش بزنی صداش در نیاد! شما فکر کردی من حالیم نشد؟یا من دل ندارم؟ ولی حاجی نه من آدم منت شنیدن و زیر بلیت کسی زندگی کردن هستن ،و نه خانوم ناصری ادم زندگی اجاره نشینی بخور نمیر، یک سال اول قربون صدقه هم میریم ،بعد یک دعوا ساده هیکل منو شکر قهوه ای میکنه!
دایی بنده خدا سرش پایین بود و گوش میداد و اخرش گفت:آره تو راست میگی، فراموش کن سرت به کار خودت باشه مثل قبل کارات کن
چند روز از این اتفاق گذشت و وقتی سمیه حالش بهتر شد ، توی چت خیلی نرم نرم همون حرفهایی که به دایی زدم به خودش گفتم
خودش هم قبول کرد که بهترین گزینه همین ساسان هست
چون بعد اون روز واسه اینکه از دل سمیه در بیاره خودش به اب آتیش زد،حالا اگر من بودم زنده مرده سمیه رو جلو چشمش میاوردم
زمستان بود و همه درگیر کار بودیم ،سرمون شلوغ شلوغ بود، رابطه من و سمیه تقریبا شده بود مثل اوایل رابطه ،تقریبا کاری و کاملا دوستانه
یک روز زمستون وقتی توی انبار بودیم اونقدر سرگرم کار بودیم که اصلا یادمون رفت همه رفتن و ما تنها ته انبار هستیم!
یک نگهبان پیر دم باجه داشتیم که همیشه خدا خواب بود!
من حین کار بودم، و داشتم با سمیه حرف میزدم که یهو گفت: نوید حواست هست توی پاتوق(گوشه انبار) هستیم؟ حتی زیلو هم اینجاست!!
من:خوب سمیه چی میخوای بگی؟
سمیه خودش چسبوند به من ازم لب گرفت گفت:یادت میاد چه قولی بهت دادم، لعنتی من چندماه هست منتظرم به قولم عمل کنم!اصلا اینجا موندم که انجامش بدم بعد برم
من که هاچ واج بودم تازه دوزاریم جا افتاد که سمیه میخواد کوس بده ، حال حوصله بحث و فکر کردن نداشتم ، سمیه خودش زیلو پهن کرد، اهسته اهسته لخت شد، دوربین گوشی اش روشن کرد و ثابتش کرد(عاشق دیدن فیلم سکس خودش بود) حتی یک پتو هم توی یکی از کارتون ها گذاشته بود و فکر سرما رو هم کرده بود
لخت لخت داراز کشیده بود و گفت: حالا تو مرد من باش،،
یکم اسپری به کیرم زد تا اثر کنه روی هم دراز کشیدیم شروع کردیم عشق بازی
عشق بازی که خیلی متفاوت بود، رسما سمیه بیخیال اعتقادات،باورهای خودش شده بود، وقتی که مجرد بود میشد
25 062
پدر مادرم بیان، اونم این رو میدونست،
درست بود سمیه اخلاق خوبی نداشت ولی اون روز از ته دل این حرف رو بهم زد بودن اینکه منظوری داشته باشه فقط میخواست منو شاد کنه
بهش گفتم: اگر هول کوس بودم که اینهمه کوس ریخته، خودت عشقه دختر!!
پدر مادرم چند روز بعد اومدن و یک ماه بعدش برای سمیه خواستگار اومد، البته خواستگارش یک سالی بود که پیگیر بودش ولی من خبر نداشتم
خواستگارش پسر یکی از هم صنفهای ما بود، یک پسر اتوووو کشیده، تا حدودی سوسول، بچه مثبت،بزنی تو سرش صداش در نمیاد! در همون اولین برخورد فهمیدم که سمیه این رو قورت میده، سمیه بهش جواب مثبت داد و مراسم نامزدی ازدواج خیلی سریع رخ داد، اون روزها سمیه کمی عصبی و ناراحت بودش با منم سرسنگین بود، میدونستم که سمیه همه تلاشش کرد که دل منو به دست بیاره ولی واقعیتش این بود من سمیه دوست پسر ،دوست دختر خوبی بودیم نه زن شوهر خوب! مخصوصا با اخلاق سمیه که بابت هر چیزی منت میذاشت ،واسه همین هیچ درخواست کاری ازش نکردم!
چت های ما هم جنبه سکسش،کمتر شدش، احوال پرسی اینها بود!
ساسان شوهر سمیه بعضی وقتها میمود و به ما سر میزد، یک بار که من و سمیه طبق روال کاری توی انبار بودیم اونم صبح که همه بودن،شوهرش اومد! نمیدونم اون روز ساسان پیش خودش چی فکر کرد،یا میخواست چشم زهره بگیره که با حالت تحکم با سمیه حرف زد،سمیه متعجب شده بود ساسان کشید یه کنار گفت چت شده؟ میشد صداش بشنوم ،البته ساسان یه جوری حرف میزد که من بشنوم،
ساسان:چرا اینهمه با این پسره دم خور هستی؟بگو بخندت اینجاست اوقات تلخی خونه، چرا با…
وسط حرفش سمیه پرید دعوای شد اون سرش ناپیدا، سمیه ساسان برد توی ماشین در بست رسما داشت کون پسره پاره میکرد کارگرها دلیل دعوای اونها رو نمیدونستن و منم گفتم برید دنبال کارتون به کسی ربطی نداره ولی چندتا خایمال رفتن به دایی گفتن! مثلا این کوسکش ساسان میخواست غیرت بازی در بیاره نمیدونست این دختر اگر مرد بود الان نصف لاتهای تهران بشین پاشو میداد، ساسان رسما به گوه خوری افتاده بود سعی داشت سمیه رو آروم کنه که دایی سر رسید و وقتی فهمید این کوسخول به خواهر زاده اش اونم جایی که دایی اش صاحب کارش هست شک داره ،نه گذاشت نه برداشت یه چک خوابوند زیر گوش پسره که حالیش بشه این مسجد جای گوزیدن نیست! اخه اینقدر آدم گاو…
ساسان با کلی معذرت خواهی ،گوه خوردم ،اقا ببخشید ،به پدرم نگید، حالا من یه چیزی گفتم
سعی داشت جمع کنه
ساسان رفت ،دایی سمیه برد توی دفترش تا اونجا اروم بشه ، سمیه هم توی دفتر دایی اش زار زار گریه میکرد و از بخت خودش مینالید، درسته خانواده ساسان خرمایه دار بودن و انصافا هم ساسان بچه خوب سالم تحصیل کرده ای بود ولی از حق نگزریم یکم کوسخول بود
دایی انگار جیگرش داشت اتیش میگرفت، اونم اومد بیرون تا سمیه راحت باشه، شانس اورد ساسان رفته بود وگرنه کونش جر میداد
یهو دیدم رگباری داره واسم پیام میاد
سمیه بود که لعن نفرینم میکرد که اخه من واست چی کم گذاشتم که با من ازدواج نکردی.؟
اخه نامرد تو از یک دختر چه انتظاری داشتی که من نداشتم؟
به درد نخور پول توی حساب من سرتا پای توی پاپتی رو طلا میگرفت،واسه خودت کسی میشدی نه یک میرزا بنویس دایی و بابای من
اصلا نزاشت جوابش بدم زنگ زدش با صدای گریه شروع کرد این حرفها رو زدن! فحش و بد بیراه صدتا یک قرون! من یک گوشه انبار تنها بودم و داشتم گوش میکردم چی میگه ،
یکم چشمام خیس شده بود، اصلا حواسم نبود که دایی پشت سرم هست،
فقط گفتم:سمیه خانوم،خانوم ناصری شما که وضع مالی منو دیدی اخه…
سمیه جیغ داد:خفه شوو… و دوباره فحش ب
25 062
میرفتم ، تا اینکه کونش آب آورد و حسابی جا باز کرد، بقیه اش هم فرستادم داخل،
اخخخ چه حالی داد، سمیه هم دردش کمتر شدش، راحت کیرم میرفت داخل میمود، صدای شالاپ شلوپ میداد، بیست دقیقه ای سکس کردم ،اسپری که سمیه آورده بود جلوی انزال منو تا حدودی گرفته بود، تا اینکه سمیه گفت :نوید محکمتر بکن، جررررم بده
اقا اینو گفت مدل داگی شدش حالا من بکوب ،اون آه اوووف کنه
اخخخ کیر تا خایه توی کون، اونم یک کون ژله ای سینه های آویزون ، جای همه خالی
بیست دقیقه کردمش ابم ریختم توی کونش، هر دوتا انگار ده کیلومتر دویده باشیم خیس عرق بودیم، بیشتر از یک ساعت بود که اون کارگر رفته بود و ما هم داشتیم سکس میکردیم! نفس نفس میزدیم
سمیه و من محکم همو بغل کرده بودیم،خوب میدونستم بازم میخوادش، یکم که ماساژش دادم دور کونش کمی لخته خون بود،
بهش گفتم یکم لباس بپوش برو بشورش، اونم کلا به یه ورش حرف منو گرفت لخت لخت رفت توالت خودش حسابی شست اومد، حشر میزنه بالا دیگه عقل کار نمیکنه!
اومد کنارم دوباره قمبل کرد گفت:استراحت بسه بکن توش دارم پاره میشم،
از طرز گفتنش خنده ام گرفت دیگه هیچ تعارفی بین ما نبود، نیم ساعتی هم اون مدل کردمش و اینبار هم توی کونش خالی کردم
واقعا دیگه جا نداشتیم ،همه چی رو جمع جور کردم رفتیم سمت خونه،، حسابی خسته بودم و بعد اینکه دوش گرفتم خوابیدم واسه شام مادرم بیدارم کرد ، یکم دلم شور میزد به سمیه پیام دادم
چندین چند بار اینکار رو کردم ولی جوابی نداد، فکرم هزار جآ رفت،
شب با کلی فکر خیال خوابیدم صبح که بیدار شدم دیدم جواب داده،
از قرار وقتی اثر بی حسی رفته بود تازه فهمید چه کاری کرده انگار تو کونش سرب ریختن
داشت جر میگرفت، چندتا بدبیراه هم نثارم کرد، بهش پیام دادم که بره حموم و با آب داغ ماساژ بده،اون روز به هزار ترفند بود گذشت و سوزش کونش کمتر شدش،
ولی سمیه تازه کون دادن بهش مزه کرده بود، مخصوصا وقتی فیلم دادن خودش میدید
دیگه نمیشد بریم انبار چون چندین بار رفته بودیم ،تابستان بود و بازار خوابیده، حشر داشت سمیه رو پاره میکرد، تا اینکه پدر مادرم رفتن شهرستان بهش پیام دادم به خودت اساسی برس فردا باید بیای اینجا کلی کار داریم، از شانس من تازه پریودیش تموم شده بود، از خوشحالی داشت بال در میاورد، فردا هر کدوم جداگونه رفتیم خونه ما، منزل ما اپارتمانی بود و کلا کسی به کسی کاری نداشت! تا در باز کردم پرید تو بغلم ،یکم که خونه رو ورنداز کرد ، دیگه نتونست جلو خودش بگیره ، رفت توی اتاق لباس عوض کرد، یک ست قرمز سکسی مدل جندگی از قبل خریده بودش ، اخخخ اون روز چه حالی کردیم
از کون دادنش با پاهای باز بگیر تا هر مدل عشق بازی،
بعدها حتی یک شب سمیه جوری برنامه چید که شبم پیشم بمونه ، سمیه به بهانه اینکه بعد از کار میخواد بره باشگاه سه چهار ساعتی با من میموند
بعضی از روزها اصلا سکس نمیکردیم، مثل زن شوهر باهم بودیم اونم شام نهار فردای منو اماده میکرد ، لیست خرید میداد میرفت
کلا روزهای خوبی بود، کون سمیه هم جوری جا باز کرده بود که فقط به یک اشاره نیاز داشت، روحیه اش خیلی بهتر شده بودش،
سکسی نبود که نکرده باشیم، ولی معرفتی بهم گفت ،نوید اگر شوهر کردم پرده ام زد، فقط یک بار از کوس بهت میدم و کلا تمام!(این رو با بغض گفت) تو خیلی مردی نوید ،نه جایی عنوان کردی، نه ازم سواستفاده کردی، حتی نگفتی پیش پدرم و دایی ام سفارشت کنم، دختری ام هم ازم نگرفتی!! ولی نوید به جون بابا مامانم اگر دلت میخواد پرده ام بزن ، چون حقت هست، کی بهتر از تو!
بعد هم زد زیر گریه!
تقریبا اخرای تابستون بود و هر روز ممکن بود
25 062
قرار نیست سر بگیره ،خود واقعی اش رو نشون میداد،
هر وقت که پیش میمود،انبار یک برنامه کوچیک داشتیم ولی نه به طولانی اون روز
تا اینکه سمیه توی یک از چتها گفت: نوید حس میکنم سرد شدی،اگر آره بهم بگو نمیخوام اینجور باهم باشیم
بهش گفتم: چند هفته دیگه پدر مادرم میرن شهرستان و یکی دوماهی نیستن،دوست دارم بیایی اینجا باهم باشیم،این مدل سکس بیشتر عذاب آوره، اخه دخولی هم نمیشه، با استرس هم همراه هست،میخوام اینجا باهم باشیم،،خودت که منو شناختی قصد آزارت ندارم،و…
سمیه قبول کرد ولی در مورد اینکه دخول ندارم کمی حساس شدش
فردا پنج شنبه بود، کمی زود تعطیل میکردیم،
سمیه به دایی اش گفت امروز یکم بیشتر میمونه که به انبار سرکشی کنه، اگر میشه یک کارگر هم بگید باشه، دایی اش ازش خواهش کرد بزاره یک روز دیگه و سمیه گفت اگر انجامش نده کل جمعه فکرش درگیر هست استرس میگیره دایی اش هم قبول کرد ،طبیعتا منم باید میموندم،
یک کارگر پیر و نق نقو هم واسه ما گذاشت،
وقتی که همه رفتن پیرمرده از همون لحظه اول سر شکایت باز کرد که چرا نگهش داشتید الان جهنم خدا هم تعطیل هست سمیه هم بهش گفت برو نگهبانی اگر دیدی کسی نیست و همه رفتن تو هم برو نخواستم کمک کنی، پیرمرد اصلا نگهبانی نرفت یک راست لباس عوض کرد رفت
جوری سمیه رفتار کرد که منم باورم شد ، واسه کار امروز ما رو نگه داشته نگو جنده خانوم نقشه داشت
وقتی مطمئن شدش کسی نیست اومد سمتم گفت:
خوووب خووووب اقا نوید پس دخول نداری اذیت میشی! بیا بریم پاتوق بیینم الان که کسی نیست چه بهانه ای داری
رفتم گوشه انبار اونم اروم اروم شروع کرد لخت شدن، زیر مانتوش یک دست لباس سکسی پوشیده بودش، بهم گفت حالا تو بشین
زیپ شلوارم داد پایین شروع کرد ساک زدن، انصافا هم خوب ساک میزد، قبلا یک زیلو گوشه انبار گذاشته بودم که وقتی سکس میکنیم لباس در میاریم ،کثیف نشیم، زیلو پهن کردم مدل شصت نه شروع کردم به خوردن کوس کیر هم دیگه
وضعیت دوربین های انبار داغون بود و بیشتر دکوری بودن، دایی هم سال به سال بهشون نگاه نمیکرد صد بار بهش گفتم درست کنه و نکرد و نتجیه اش این شد که خواهرزاده اش زیر خواب من بشه!!
وقتی که حسابی ساک زد حالت سجده شدش، با دستاش دو طرف کونش کشید گفت: نوید من تا حالا از کون ندادم خواهشن اروم اروم بزار توش،ژل و نرم کننده و بی حسی هم اوردم داخلش هم تمیزه
فقط جان سمیه اذیت نکن
ای جااااانم! کون آکبند قرار بود بکنم اونم کون کی؟ سمیه که بدنش و کونش عالی عالی بود بهش گفتم پس قشنگ دراز بکش،
لباس های خودمم مثل بالشت کردم گذاشتم زیر شکمش تا بالا بیاد، اونقدر صحنه سکسی بودش که گفتم:سمیه میشه از این وضعیتت با گوشی خودت فیلم بگیرم، اصلا یه جوری شدی
سمیه:نه تو رو خدا میترسم
من: کوسخول میگم با گوشی خودت، حیفه ثبت نشه، یه جا ثابتش میکنم فیلم بگیره خودت هم بیینی
با کمی نق زدن قبول کرد، گوشی رو ثابت کردم ،روان کننده زدم به کونش حسابی لیزش کردم،اروم اروم کله کیرم به سوراخ کونش میزدم، همزمان هم گردنش میخوردم و سینهاش از پشت فشار میدادم،
خیلی خیلی حشری شده بودقبلا کون یکی دوتا از دوست دخترام گذاشته بودم میدونسم اولش خیلی درد داره ولی جا باز کنه حسابی حال میکنن
ولی باید همون اول بزاری، در بیاری صبر کنی دوباره بزاری باز درد میگیره جاش تنگ میشه، توی سکس هم باید خیلی خیلی حشری اش کنی
به هر زحمتی بود تا نصفه رفت داخل ،سمیه یه جاهایی تا مرز گریه هم پیش رفت، همون نصفه نگه داشتم اروم جلو عقب کردم
کیر من هیجده سانت بود و به این راحتی داخل نمیرفت، همون جا نگه داشتم جلو عقب میکردم با سمیه ور
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
