شهر داستان | رمان
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 شهر داستان | رمان 的分析概览
频道 شهر داستان | رمان (@dastanromancity) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 25 062 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 283,并在 伊朗 地区排名第 13 462 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 25 062 名订阅者。
根据 05 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -534,过去 24 小时变化为 -14,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 12.17%。内容发布后 24 小时内通常能获得 4.28% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 3 053 次浏览,首日通常累积 1 073 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
- 主题关注点: 内容集中在 کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
尚未提供频道描述。
凭借高频更新(最新数据采集于 06 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
25 062
订阅者
-1424 小时
-1237 天
-53430 天
帖子存档
25 062
وله برف ممکنه بزرگ بزرگتر بشه و به اقلام بزرگتر برسه،ایراد کار همین کوچیک هست باید گرفته بشه!
دایی که از این خایه مالی ریز من خوشش اومد گفت هر جور صلاح میدونی
ولی سمیه خوب میدونست چه خبره
بعداز ظهر بهاری بود،کارگرها تو محل استراحت خواب خواب بودن، من و سمیه رفتیم انبار
سمیه: نوید مرگ من،بهم دست نزن جیغ میکشم
من:حالا کی میخواد دست بزنه
وسط این حرفم بودم که یهو بوسیدمش
-دیدی دست نزدم فقط بوسیدمت
__خیلی بدی این چه کاری بود،؟
_سمیه اذیت نکن ،یک لب آبدار بده من دارم از دیشب پاره میشم
__اوووف،یکی میاد میبینه اسیر میشم ابرو واسم نمیمونه
_پس زودتر بده برم!
سمیه سرش جلو آورد یک بوسه سریع سرد داد
_سمیه اخه این چی بود خدایی،خجالت نمیکشی، یک ثانیه هم شدش؟دست خودم رو ماچ میکردم بهتر بود
___وای از دست شما مردها باشه حداقل بریم اون گوشه،وسط انبار اخه جای اینکارهاست؟
بردمش گوشه انبار ، دستم رو گذاشتم پشت سرش خیلی اروم شروع به خوردن لباش کردم، همزمان از روی مانتو سینه هاش فشار میدادم، اونم صدای نازک میگفت :واااای نوید نکن حالم بد میشه
همین حرفش یعنی بکن نوید که کوسم خیس کردی
خوب میدونستیم بعد از یک سال نیم که دایی اش صد جور ما دوتا رو امتحان کرده بود عمرا کسی سمت انبار نمیومد! کارگرها هم خوب میدونستن اگر سمت انبار بیان به بهانه کمک ازشون اونم در وقت استراحت کار میکشم
به زحمت یکی از دکمه های مانتوش باز کردم یکی از سینه اش گذاشتم دهنم، سمیه روی پا نمیتونست وایسه، روی یه کارتن کاغذ نشست بدنش شول شول شده بود
کاملا در اختیار من،بودش! قشنگ مانتو رو باز کردم سینه هاش که مثل سنگ بود کردم دهنم دستم از روی شلوارش روی کسش بود،
یکم که باهاش ور رفتم دستم بردم سمت شرتش
سمیه: وای نوید نکن تورو خدا، من هنوز دخترم ، کار دستم نده ،خواهش میکنم
من:حواسم هست
شلوارش دادم پایبن نشستم جلوش
اصلا نمبدونست میخوام چه کار کنم ، یه کوس آبدار که داشت میترکید، یکم پشم داشت،
همه کوسش گذاشتم دهنم شروع کردم خوردن
آه از جون و بدن سمیه بلد شدش
فکرش بکنید یه دختر توی انبار که لباس تنش هست ولی سینه هاش بیرونه،شلوارش پایین کشیده شده و حتی مقنعه اش هم روی سرش هست و یک نفر داره کوسش میخوره
سمیه: نوید نکن خجالت میکشم!
من:چرا ،کوس به این خوشمزگی چرا این حرف میزنی، بدن به این نازی، چرا میگی نه؟؟نکنه از من خوشت نمیاد؟
سمیه با خجالت:اخه نگاهش کن تر تمیز نیستش
من:ولم کن سمیه ،وسط خوردن چه حرفهایی میزنی، حالا برگرد یه لاپایی بزارم داره کیرم میترکه!زود باش تا کسی نیومده،
اونم با کمی عشوه برگشت کلا شلوار داد پایین،لاکردار چه پاهایی ،چه رونی داشت
کیرم رو در آورم گذاشتم لاپاش ،کله کیرم به کوسش میخورد، مثل سگ حشری شده بود، جلو دهنش داشت تا جیغ نزنه،کلا اون محیط پر سر صدا بود و صدا بیرون نمیرفت ، از پشت سینهاش چنگ میزدم لاپایی میکردمش ! تا ایینکه دیدم آبم داره میاد، منم شیطونی کردم همش ریختم توی شرتش!!
سمیه کمی شاکی شدش ،بهش گفتم :از این به بعد هر وقت خواستی یاد من کنی شورتت بو کن!.. سریع لباس ها رو پوشیدم ولی میدونستیم کسی نمیاد، در هر موقعیت که پیدا میکردم باهاش ور میرفتم، سمیه که تازه موتورش داغ شده بود،کاملا همراهی میکرد…
لازم به گفتن نیست که چتهای من و سمیه به چه صورت شده بود! البته وقتی که بی تعارف شدیم متوجه شدم برخلاف انتطار سمیه گوه اخلاق نیست بلکه خیلی خیلی گوه اخلاق هست، منو اذیت نمیکرد چون نمیخواست رابطه اش با من قطع بشه ولی از برخوردش با دیگران و خاطراتی که تعریف میکرد متوجه شدم
اونم چون مطمئن بود ازدواجی
25 062
لی دوست داشتم در حد صیغه شدن یا دوست دختر،دوست پسر باهم باشیم! حالا با راحتی خیال میتونی به دایی ات بگی منو اخراج کنه،چون فهمیدی نظرم و فکرم در موردت چی هست(غیرمستقیم داشتم خایه مالی میکردم که اخراجم نکنه)
حدود ده دقیقه ای حرف من و سمیه طول کشید هی میگفت مودب باش از شما انتظار نداشتم و منم پشت سر هم ازش تعریف میکردم، مشخص بود خوشش اومده!ولی داشت ادای تنگها رو در میاورد!قشنگ حالیش شده بود من فقط فکر کردنش هستم و کلا ازدواج رو بیخیال بشه
سمیه مثل هر دختر و زن دیگه ای از تعریف تمجید خوشش میومد،با دست پس میزد و با پا پیش میکشید،تا اینکه سر شوخی رو باهاش باز کردم و یکم خندید،خنده اش که دیدم خیالم راحت شد که به کسی چیزی نمیگه
تصورم این بود که سمیه فهمیده از من آبی گرم نمیشه،کلا بیخیال میشه ولی نشد
تقریبا هر شب چت داشتیم، از غیبت کردن پشت سر بقیه پرسنل بگیر،تا مسائل اجتماعی،جوک خنده
خودمم عادت کرده بودم، تا اینکه ازش خواستم چندتا عکس بده! اونم چندتا باحجاب داد
کمی شاکی شدم و گفتم اخه این چه عکسهایی هست من خودم هر روز دارم اینجوری میبینمت
اونم با شیطنت گفت: همینجوری با چادر داری منو میخوری حالا اونجوری بدم که هیچ جوره نمیشه جلوت گرفت،
حالا از من اصرار ،از این اوسکول هم تنگ بازی
میدونستم خودش کرم داره که عکسش بده ولی کوسخول بازی در میاورد
اخر یک عکس داد که پشمام ریخت، اصلا سکسی نبود ولی رسما دهنم وا موندش
عکسش از داخل یک باشگاه تکواندو بود،کنار کیسه بوکس پاهاش صدهشتاد باز بود،
لباس کامل پوشیده بود و حتی مقنعه داشت
منو میگی شروع کردم ازش تعریف کردن که ماشالله چه هیکلی، چه بدنی ،از این کسشرات
ولی واقعا درست میگفتم
چت های شبهای دیگه هم در مورد بدنش بود ولی بی پرواتر،تا اینکه منم از بدن خودم البته باشورت بهش بی مقدمه عکس دادم
گفتم بیین بدنم تعریفی هست؟
اونم گفت اره ولی خشک کار کن، به شوخی ادامه داد هنوز مونده مثل من سیکس پک بشی(کِرم ریزی دارید؟) متوجه شدم امشب خارشش زده بالا میشه ازش عکس نود گرفت
شخصا اهل عکس بازی این کسشرات نیستم ولی چون سمیه هر روز میدیم واسم جذاب بود
باز اصرار من ،تنگ بازی این خانوم جنده توجه شروع شد بعد نیم ساعت یک عکس داد،سوتین پوشیده بود و جلو آینه بی صورت از نیم تنه بالاش فیگور گرفته بود باز اصرار کردم که کاملتر بده
اینبار با شلوارک داد و به غیر صورتش همه بدنش مشخص بود،عکس رو در سکرت چت داد
به معنی واقعی کلمه احسن الخالقین بود،سیکس پک واقعی، از اونهایی که دهن آدم توی باشگاه های رزمی باید سرویس بشه تا درست بشه
انگار بدنش با قلم تراش ،تراشیدن
با سینه های هشتاد،، اون شب برای اولین بار باهاش چت سکسی کردم، و یک فانتزی عالی سکسی رو براش نوشتم ،
اونم تا حدودی همراهی میکرد، سرآخر هم عکس کیرم که سیخ شده بود واسش فرستادم
تا دو شب چت کرده بودیم
داشت جر میگرفت، همون موقعی که حس کردم داره منفجر میشه چت رو به بهانه ای قطع کردم
فردا محل کار حاظر شدم، میشد دید چقدر استرس داره به روی خودش نمیاره
براش پیام میفرستادم و باهاش شوخی سکسی میکردم و حالت مضطربش دست مینداختم
اونم به زور جلو خنده اش میگرفت
نزدیکهای ظهر شدش که بهش گفتم خانوم ناصری بعد ناهار باید بریم انبار، فکر کنم یک فاکتور جابه جا شده،
دایی اش که شنید با تعجب اومد سمت ما گفت چی شده؟ براش توضیح دادم چند قلم کالا(بی ارزش و کم اهمیت) تو فاکتورها باید باشه که نیست
دایی اش خاطرش جمع شد و یک نفس راحت کشید گفت واسه اینچیزها ناراحت خودت نکن و منم گفتم :میخوام بدونم چرا وارد نشده و جلوش بگیرم چون مثل گل
25 062
و اینم هدیه ناقابل من به شما!رفتید خونه باز کنید!
واقعا خجالت کشیده بودم شوکه شده بودم
ازش تشکر کردم،یکی دو نفر توی اتاق اومدن و حرف ما ناتموم موند
رفتم خونه و هدیه اش بازکردم،یک پیراهن،یک شیشه عطر و یک کاغذ قرمز که هیچی روش نوشته نشده بود!
سمیه دیگه نخ نمیداد رسما داشت پا میداد!
شب بهش پیام دادم و ازش تشکر کردم
چون هدیه اش گرون بود، ولی لازم بود همه چی تموم کنم درست نبود یک دختر رو یک لنگ در هوا بزارم،بهش زنگ زدم کاری که اصلا سابقه نداشت انجام بدم ،مخصوصا در اون موقع شب
بعد از کلی مقدمه چینی(دارم سعی میکنم خلاصه بگم و برم سر اصل مطلب امیدوارم خواننده ها ناراحت نشند) بهش گفتم :سمیه خانوم من وضعیتم واسه ازدواج مناسب نیست،
شما یک خانوم جذاب وسنگین هستید و برای هر مردی ارزو هستید ولی سبک زندگی من،باورهای من، وضعیت مالی طبقاتی من شما خیلی متفاوت هست از طرفی من آدم تعهد و ازدواج نیستم! این چند وقت توجه و محبت شما رو به خودم داشتم میدیم و برای من عذاب وجدان پیش اومده بود چون نمیتونستم این حرفها رو به شما بزنم
امیدارم درک کنید،من و شما دو تا دوست،دوتا همکار برای هم هستیم
میشد صدای ریز گریه اش رو بشنوم خیلی اروم ریز میگفت:بله متوجه ام!!
این جمله رو چندین بار تکرار میکرد! مغزم داشت منفجر میشد،سمیه به شدت تنها بود
نمیدونم چرا مثل احمق ها یهو اون جمله رو بهش گفتم: سمیه خانوم هر بار کنارم رد میشدی به زحمت جلوی خودم میگرفتم که بهت خیره نشم چون اندام و استایل محشری دارید!
یعنی یکی نبود به من گاو بگه اخه احمق مگه داری با مخ پلنگ مجازی میزنی؟این چه چرت پرتی بود که گفتی؟ قصدم این بود آرومش کنم و توی اون فشار همین به ذهنم رسید،
سمیه یکم حالش گرفته شد و با چند کلمه خداحافظی کرد-
دو روز گذشت و شنبه رفتم سرکار! استرس داشت جرم میداد، سمیه این قدرت داشت که مثل آب خوردن منو با اردنگی بیرون کنن! چون به غیر از پدرش،دایی اش که رییس منم بود به شدت هوای خواهرزاده اش داشت و عین دختر نداشته اش دوستش داشت!
از صورت جدی و خشک سمیه میشد حدس زد که چقدر از دستم ناراحته ولی به روی خودش نمیاورد، کمی خیالم راحت شد چون از اخراج خبری نبود! چند روز گذشت تقریبا همه چی داشت به وضع سابق برمیگشت ،من سمیه برای چک کردن بارها به انبار رفتیم،کاری که بعداز ظهر ها وقتی خلوت بود انجام میدادیم تا با دقت به کارها برسیم! هیچکی توی انبار نبود وسط چک کردن اجناس بودم که یهو سمیه بی مقدمه و خیلی جدی بهم گفت: نوید هیچ وقت فکر نمیکردم بدچشم باشی!خجالت نمیکشی بهم نظر داشتی؟به تو هم میگن مرد؟دایی ام چقدر ازت تعریف میکرد نمیدونست یک آدم هیز رو استخدام کرده!
رسما به خودم ریده بودم!
من:خانوم ناصری خودت میبینی که من همش سرم پایین هست،کاری بهت نداشتم،تا حالا انگشتمم بهت نخورده،واسه اینکه بهت خیره نشم نگاه نکنم همش روم یک طرف دیگه میگیرم!
سمیه: یعنی اینقدر بی اراده هستی؟حالا خوبه من همیشه خدا چادر میپوشم!
من یک نفس عمیق کشیدم ،باید یک جور جمعش میکردم،،،
من:بیین سمیه خانوم، باچادر هم واسه من جذاب سکسی هستی، حتی از روی چادر هم میشه فهمید هیچ ایرادی در بدنت نیست،من راحت میتونم واسه نیاز جنسی خودم دوست دختر بگیریم یا کنار خیابون یکی رو سوار کنم ولی وقتی اومدی حتی توی تنهایی و فانتزی هام شما رو تجسم میکنم، اینها رو دارم بهت میگم که حرفی تو دلم نمونده باشه، توی تنهایی خودم بغلت میکنم ،میبوسمت حسابی باهات عشق بازی میکنم،
میدونم توی دنیای واقعی نمیشه چون اصلا به هم نمیخوریم(واقعا هم نمیخوردیم،سمیه یک گنداخلاق واقعی بود) خی
25 062
سمیه خواهر زاده صاحبکارم
#همکار #زن_شوهردار
سلام
خاطره ای که میخواهم برای شما تعریف کنم شاید برای هر فردی پیش بیاد و چیز عجیبی نیست ولی
تعریف میکنم امیدوارم خوشتون بیاد
من توسط دوستم در یک عمده فروشی لواز تحریر بزرگ مشغول کار شدم،کارم دفتری بود ولی نیاز بود هفته ای دوبار وارد انبار بشم و صورت برداری کنم
کار خودم رو به نحو احسن انجام میدادم
صاحبکارم آدم خیلی جدی و خشکی بود و اگر کوچکترین اشتباهی رخ میداد بدون برو برگشت اخراج میکرد،البته برای اون کار واقعا لازم بود
بعد از مدتی حجم کارهام بالا رفت و صاحبکارم یک خانوم برای کمک من استخدام کرد در همون روزهای اول متوجه شدم که خانوم ناصری خواهرزاده صاحبکارم هست
واقعیت امر این بود که رییس من و پدر خانوم ناصری شریک بودن و به خاطر همین میخواست دخترش هم اونجا کار کنه تا حواسش به همه جا باشه
با اونکه صاحبکارم به شدت آدم مذهبی و فوق العاده به حلال حروم معتقد بود و مو لای درز کارهاش نمیرفت!
خانوم ناصری هم یک دختر پوشیده و موقر ،زیبا بود! اونم مذهبی و سر به زیر!
تقریبا محیط کار ما مردونه بود و وجود یک دختر بیست هفت ساله و مجرد خیلی جلب توجه میکرد
من واقعا از کارم راضی بودم و به پولش احتیاج داشتم و به خاطر همین خیلی سرسنگین با خانوم ناصری که سمیه اسمش بود سر میکردم!
چند هفته گذشت و سمیه جا افتاد و بار کاری منم کمتر شده بود،میتونستم دوباره باشگاه خودم شروع کنم و روحیه ام بهتر شده بودش
به خاطر اینکه همکار بودیم شماره همو داشتیم و بعضا فاکتورها و اسناد رو از طریق واتساپ برای هم ارسال میکردیم
چت های ما بیشتر کاری بود ،ولی بعد از چند ماه شروع شد چتهایی در حد احوالپرسی ،از خانواده هم سوال کردن
بیشتر سمیه حرف پیش میکشید
من سی سالم بود،هیکل و قد صورت مناسبی داشتم
در حد خودم ورزش میکردم،و در محیط کار به شدت مودب و محتاط بودم، جریان چت من رو مادرم و بعد خواهرم فهمیدن، بهشون مشخصات رفتاری سمیه رو دادم و مادرم گفت شک نکن به دل دختره نشستی!
ادرس و محل سکونت سمیه رو میدونستم چون در پرونده اش قید شده بود،به مادرم دادم تا آمارش در بیاره خوشبختانه حوالی خونه اش بک آشنا دور داشتیم،اون بنده خدا گفت سمیه تک دختر آقای ناصری هست و نورچشمی پدرش هستش
تحصیلات دختره لیسانس مدیریت هست، خواستگار زیاد داشته و با یکی از پسرهای همسایه اون محل که مثل خودشون وضع مالی خوبی داشتن و همچنین مذهبی بودن یک سالی نامزد بود ولی جدا شدن!
این حرف اخرش مو به تنم سیخ کرد،
بحث زندگی بود،سمیه از هر لحاظ ایده آل بودش ولی باید میفهمیدم چرا جداشدن
خودم اقدام کردم و اون پسر رو پیدا کردم،اول اصلا زیر بار نمیرفت که چیزی بگه ولی با کلی قسم دادن سربسته گفت سمیه به شدت لوس،زودرنج،مرکز توجه پدر مادرش هست و تقریبا همه چیز رو به اونها میگه! پدرش هم حتی اگر دخترش بزرگترین اشتباه هم بکنه حاظر نیست از گل نازکتر به دخترش بگه! بعد نامزدی تقریبا هر هفته باهم دعوا میکردن، سمیه تحمل نه شنیدن نداشت به همین خاطر چهار سال پیش تصمیم گرفتن جدا بشند،البته بعد جدایی کمی افسرده شد و پدرش هم فهمید مشکل یه جورایی از جانب دخترش و خودش بود به خاطر همین سعی کرد تا سمیه رو کمی اجتماعی تر بار بیاره بفهمه دنیا دست کیه!
خلاصه حرفش این بود سری که درد نمیکنه دستمال نبند! این دختر به درد زندگی نمیخوره
بعد از اون دیدار رابطه ام در چت با سمیه خیلی رسمی تر شدش! نمیتونم بگم سرد ولی رسمی تر شدم!تا اینکه سمیه یک روز شوکه ام کرد
حین کار وقتی توی اتاق تنها بودیم بهم گفت: تولدت مبارک اقا نوید! واسه اینکه چند روز دیگه تعطیل هستیم زودتر بهتون تبریک میگم
25 062
Repost from N/a
😈🍑 #پیشنهادی🔥
داستان تصویری بشدت حشرناک و آبآور با موضوع پرطرفدار مادرناتنی حشررری
⛔️مشاهده داستان سکسی تصویری🔥
25 062
فیلم زیرنویس فارسی جدید💦🚫
پسرشو موقع جـ.ق زدن گیر میندازه و از کیـ.ـرش هم مادر و هم خواهرش خوششون میاد
مشاهده فیلم
25 062
Repost from N/a
#پیشنهادی🔥
داستان تصویری بشدت حشرناک و آبآور با موضوع پسر ناز و کلفت من ببینید که خیلی پرطرفداره😈🔞
⛔️مشاهده داستان سکسی تصویری🔥
25 062
Repost from N/a
#پیشنهادی🔥
داستان تصویری بشدت حشرناک و آبآور با موضوع پسر ناز و کلفت من ببینید که خیلی پرطرفداره😈🔞
⛔️مشاهده داستان سکسی تصویری🔥
25 062
Repost from N/a
😈🍑 #پیشنهادی🔥
داستان تصویری بشدت حشرناک و آبآور با موضوع پرطرفدار مادرناتنی حشررری
⛔️مشاهده داستان سکسی تصویری🔥
25 062
Repost from N/a
داستانهای تصویری سکسی و ممنوعه مخصوص بزرگسالان سکس با خانواده😈💋👇
مشاهده تصویری سکسی🔞
25 062
فیلم زیرنویس فارسی جدید💦🚫
پسرشو موقع جـ.ق زدن گیر میندازه و از کیـ.ـرش هم مادر و هم خواهرش خوششون میاد
مشاهده فیلم
25 062
ها این من بودم که رعشه ای کردم و ارضا شدم.
اما میل به کیر در من زوال ناپذیر بود و دوباره دست بردم و کیر بیرون رفته بهادر رو دم کصم آوردم و اون هم تا ته توش گذاشت و داد من رو بالا برد.
کمی من رو تو پوزیشن داگی گایید و بیرون کشید و خواست که رو تخت دمر شم.
من هم بالشت رو زیر شکمم گذاشتم و دمر کردم و بهادر لای کونمو باز کرد و کیرشو تو کصم گذاشت و رو من افتاد و تلمبه میزد.
اخ و ناله من حالا سکسی تر از همیشه بود و رو تختی رو گاز میزدم.
هربار کیرش تا خایه تو کصم میرفت و من نفس نفس میزدم و آه میکشیدم.
بیرون کشید و گفت: زودباش برگرد دکتر جوون.
برگشتم و پاهامو باز کرد و کمی کیرشو لای کص خیسم کشید و کصم کیرش رو بلعید و دوباره آهی از ته دل.
داد میزدم که بکن محکمتر بکن منو بیشتر بکن.
سینه هام تو دست بهادر و کیرش که ترشحات کصم روش دیده میشد تو کصم در رفت و آمد بود.
پنج شیش دقیقه گذشت که کیرشو بیرون کشید و جلوی سینه هام گرفت و چند ثانیه مالید که آه کشید و آبش کم کم رو سینه هام پاشیده شد…
نا نداشتم که حتی حرف بزنم، به سختی لباسامو تنم کردم به هر ترتیبی و زدم بیرون.
بارون هم بند اومده بود.
به خونه برگشتم و خودم رو توی آینه دیدم
چقدر این زن غریبه بود برام…
پایان
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
25 062
ش لای کصم و شروع به مالیدن کصم کرد.
من هم آه میکشیدم یه ریز و تسلیم بودم در برابرش.
زبون بهادر توی ناف و روی شکم من کشیده میشد و دستش کص گوشتی من رو مورد عنایت قرار میداد و من هم لبمو گاز میگرفتم و آه میکشیدم.
این حجم از شهوت رو داشتم مثل آتشفشان آزاد میکردم و شاید یکی از دلایلش دو هفته سکس نداشتن با کیانوش بود.
بهادر هم که انگار بو برده بود کص من به خارش افتاده تمام مراحل رو درست و دقیق طی میکرد.
یکم خودمو بالا دادم و شلوار و شورتمو با هم از پاهام بیرون کشید.
انگشت های پام رو که لاک مشکی زده بودم رو تو دهنش کرد و لیس میزد و من هم خودم کصمو میمالیدم.
ترشحات کصم به راحتی قابل لمس بود.
یکم که پاهای لیزر شدم رو هم لیس زد کم کم به سراغ کصم اومد، پاهامو باز کرد و گفت: آخ تو خوابم نمیدیدم کصت انقد خوشگل باشه لامصب.
سرشو لای پام برد و باید بگم نمره آقا بهادر در کص لیسی هم ۲۰ بود.
لای کصمو با دست باز کرده بود و زبونشو لای کصم میکشید و چوچوله ام رو مک میزد و زبونشو حدالامکان توی سوراخ کصم جا میداد و من اتاق که هیچ کل خونه رو با آه و ناله روی سر گذاشته بودم.
بارش بارون هم قطع نمیشد، صدای زنگ خوردن گوشیمم میشنیدم اما کصم تو دهن بهادر بود و نمیتونستم از جام پا شم و حسمو خراب کنم.
سوراخ کونمم از زبونش بی بهره نذاشت و کمی هم سوارخ کونمو با زبونش لیس زد و من رو برای گاییده شدن مشتاق تر میکرد.
از پایین تا بالای کصم رو یه زبون میکشید و انگشتشو تو سوارخ کصم عقب جلو میکرد و چوچوله ام رو مک میزد و من موهاشو میکشیدم و گاهی جیغ میزدم.
از جاشبلند شد و تو چشم بهم زدنی لخت شد، کیرش بر خلاف تصور بزرگ بود، بزرگ و دلبرتر از کیر کیانوش.
اینبار اما نوبت هنرنمایی من بود، از جام بلند شدم و کنار تخت زانو زدم و در حالی که سوتینم رو باز میکردم و کنار تخت مینداختم، کلاهک کیرش رو بین لبام گرفتم.
متنفرم موقع سکس چیزی تنم باشه حتی جوراب!
با دست کیرشو گرفتم و با تسلط کامل تو دهنم جاش دادم و تخماش رو مالیدم و اینبار آه و ناله بهادر به گوش میرسید.
هر چی تو چنته داشتمو رو کرده بودم و کیر بهادر رو با دقت و حرفه ای میخوردم.
تخم هاشم سعی میکردم بخورم.
آب دهنم از کیرش سرازیر بود، یکی دو بار سعی کردم همشو جا بدم تو دهنم و با عق زدنم همراه شد.
من رو بلند کرد و لبهاشو به لبام گره زد، کاری که هیچوقت کیانوش اونطور که باید و شاید انجام نمیداد!
من هم لباشو وحشیانه میخوردم و همزمان با دست کیرشو میمالیدم.
کمی که لبهای همو خوردیم، من رو داگی لبه تخت انداخت و چندتا اسپنک محکم رو کون گنده و سفیدم که کیانوش همیشه بستنی وانیلی خطابش میکرد، زد!
کیرشو از پشت به کصم میمالید و من رو به مرحله التماس رسوند.
+آی بکن دیگه کصکش پس منتظر چی هستی؟بکن دیگه لعنتی پاره کن این کصو.
یهو بخش عمده ای از کیرشو تو کصم فرستاد، نفسم بند اومد.
خودم رو عقب دادم که تا خایه بره تو کصم.
آه بلندی کشیدم که سرتاسرش شهوت بود.
بهادر دستاشو روی کونم انداخت و آروم کیرشو تو کصم حرکت میداد و من میگفتم: جووون همینجوری ادامه بده، بکن منو همینجور…
بهادر هم میگفت: آخ از وقتی دیدمت گاییدنت تو این وضعیت آرزوم بوده.
منم آه میکشیدم و اون کم کم سرعت تلمبه هاشو بالا میبرد.
ازم خواست کش موهامو باز کنم و منم خیلی زود اینکارو کردم و موهای مشکیم رو باز کردم براش.
حالا شدت و سرعت تلمبه های بهادر بیشتر شده بود و صدای برخورد بدنش با کون گنده من و رفتن کیرش تو کصم به گوش میرسید.
+آه آره آره بکن دارم میام بکن منو کصکش آخ …
چند دقیقه گذشت و با محکم شدن تلمبه
25 062
ه و دردم نمیگیره واقعا دست مریزاد خانم دکتر.
منم گفتم: دیگه اینجورام نیست.
پا شدم و گفتم: با اجازه
که اونم از جاش بلند شد و گفت: تا چای چیزی نخورین که نمیذارم تشریف ببرین و مادر هم بزودی میان.
منم گفتم: نه خوبیت نداره من بمونم و مادرتون بیاد منو اینجا ببینه.
گفت: من چای رو اماده کردم و چند دقیقه بمونین میل کنین بعد تشریف ببرین.
مثل تماسش باز با اصرار و سماجت من رو قانع به موندن کرد، من هم رو مبل نشستم و با دوتا چای برگشت و یکیشو با نعلبکی جلوی من گذاشت، من هم یه تیکه از نبات رو تو چای انداختم و مشغول هم زدنش شدم که گفت: رشته دانشگاهیتون پرستاری بوده؟
من هم که تو دلم بهش میخندیدم گفتم: نخیر.
مشغول خوردن چای شدم و بهادر با سوالای چرت و الکیش هی صحبتش با من رو کش میداد.
زیر چشمی هم بدن منو زیر چادر نازک دید میزد و من هم ناخواسته باهاش گرم صحبت شده بودم و قرار شد یه کتاب رو که ازش صحبت کردیم به من بده و به اتاق رفت و کمی بعد صدام زد و من هم دنبالش رفتم.
اونجا یه کارتن کتاب بود و چندتا کتاب رو میز و هی دربارشون صحبت میکرد و توضیح میداد و من هم گوش میدادم و به چشمای آبی بهادر خیره بودم.
کم کم پشت سر من قرار گرفت و یک آن دست انداخت و من رو بغل کرد و من هم خودمو ازش جدا کردم و داد زدم: چیکار میکنی مرتیکه؟
گفت: هیس، وحشی بودنت قشنگه خانوم دکتر اما الان وقتش نیست.
جلوی در اتاقو گرفته بود.
گفتم: برو کنار بهت میگم برو کنار.
خواستم زنگ به کیانوش بزنم یا مادرش ولی گوشیم جا مونده بود رو میز عسلی توی پذیرایی!
به سمتم اومد و من هی عقب میرفتم تا به تخت خواب پشت سرم رسیدم و با دستاش بازوهامو محکم گرفت و چادر رو از سرم برداشت و دیدم زورم نمیرسه بهش و خواستم داد بزنم که جلوی دهنم رو گرفت و سرشو سمت گردنم برد و زبونش رو روی گردنم کشید.
از بخت بد خیلی زود نقطه ضعف من که گردنم بود رو پیدا کرد و خیلی راحت من رو به دام انداخت و قوه شهوت رو به خوبی در درونم فعال کرد.
کمی بعد که دستشو برداشت من چشمام رو بسته بودم و بهادر گردنم رو میمکید و من با لفظ بیشرف و عوضی و … سعی داشتم فرار کنم از مخمصه اما اونقدر حرفه ای گردن و لاله گوشم رو میخورد و سینه هام رو از روی تونیک میمالید که کم کم آه و ناله من رو بلند کرد!
هر از گاهی بین آه و ناله هام میگفتم الان مامانت میاد بسه تمومش کن عوضی.
اون هم میگفت: نه حالاحالاها نمیاد خانوم دکتر سکسی.
وحشیانه دست انداخت و تونیک من رو جر داد و سینه های ۷۵ من با سوتین آبی بیرون افتاد.
من رو روی تخت یک نفره انداخت و و خودش هم روی من افتاد و تونیک رو از تنم بیرون آورد و گفت: لامصب تو این همه سفیدی رو چطور تو بدنت داری و مثل برفی.
با بوسه های ریز قفسه سینه و بازوها و دست های من رو غرق در بوسه کرد و من با حرارت لبهاش که به پوستم میخورد بیشتر و بیشتر شهوت بهم غلبه میکرد.
سوتینمو رو بالا داد و سینه هام بیرون پرید، باورم نمیشد این منم که نیمه لخت زیر یه غریبه ام…
نوک سینه هام رو به دندون گرفت و گاز میگرفت و من صدام به شکل قابل توجهی بالا رفت و به خودم میپیچیدم و بهادر هم یکی از سینه هامو میمالید و یکیشو تو دهنش کرده بود و مک میزد و هر از گاهی گاز میگرفت.
از خوردن جفت سینه هام بعد از چند دیقه دست کشید و زبونش کم کم مسیر شکم و نافم رو در پیش گرفت.
زبونش مثل یه مار رو بدنم به سرعت جابجا میشد و انگار زهرش چیزی جز شهوت نبود.
تا اون لحظه کصم رو که کمی شورتم رو خیس کرده بود رو از رو شلوار میمالید و وقتی زبونش به نافم رسید، دستش هم زیر شورت و شلوارم رفت و انگشت
25 062
اموریت.
بعد از اون شب هربار تنهایی پسرشو میدیدم تو کوچه سلام و علیک میکرد که منم به رسم ادب جوابشو میدادم.
طولی نکشید که خانواده زینت باعث اختلاف و بالا گرفتن بحث بین من و کیانوش شدن و جوری که یک یا دو روز قهر میکردم یا خونه بابام میرفتم یا با کیانوش حرف نمیزدم!
بالاخره دل رو به دریا زدم و یک روز از زینت خواستم موقتا ارتباطمون رو کم کنیم بخاطر حساسیت های شوهرم و اونم گفت که اشکال نداره و زندگیت واجبتره و نمیخوام با شوهرت به مشکل بخوری.
سه یا چهار روز گذشت اما هنوز میونه من و کیانوش شکرآب بود، شب با گوشی ور میرفتم که تو واتساپ یه شماره ناشناس پیام داد سلام.
سین کردم و جواب ندادم باز نوشت میشه جواب بدی شکوفه خانوم؟
خواستم بلاک کنم ولی قبلش نوشتم شما؟
نوشت بهادرم پسر زینت خانوم، مزاحم شدم که بپرسم اتفاقی افتاده از مادرم خواستین قطع رابطه کنید؟
جواب دادم این موضوع به شما ارتباطی نداره و شما هم بیجا کردی شماره منو از مادرت گرفتی و پیام دادی و من یه زن متاهلم خجالت بکش!
جواب داد قصد جسارت یا مزاحمت نداشتم شب بخیر.
من دیگه جوابی بهش ندادم، خواستم بلاکش کنم اما با خودم گفتم توجیح شده که مزاحم نشه و بیخیال شدم و گرفتم خوابیدم.
رابطه من و کیانوش کاملا الکی هی سرد و سردتر میشد و انگار جفتمون هم راضی به این سرد شدن بودیم و تلاشی برای دمیدن روح در کالبد این زندگی نمیکردیم!
پیام های بهادر به من کم کم بیشتر شد و من هم همصحبت خوبی برای شب بیداری هام پیدا کرده بودم و بارها خودم رو قانع کردم که این یک رابطه سادست و خطری متوجه زندگی مشترک من نیست و وارد بازی بهادر میشدم.
شاید ده پونزده روز گذشت از ارتباط مجازیم با بهادر و تو این مدت با کیانوش هم آشتی کرده بودم و همه چیز مثل قبل بود.
پای زینت هم دوباره باز شد به خونه و وقتایی که کیانوش سرکار میرفت میومد بهم سر میزد.
پنجشنبه بود و هوا بارونی، چشم باز کردم کیانوش رفته بود، به حموم رفتم و بیرون اومدم بساط چای رو راه بندازم که گوشیم زنگ خورد.
در کمال تعجب دیدم بهادر هست که سیوش کرده بودم “بهاره”.
جواب دادم گفتم: بله؟
با صدای نسبتا ضعیفی گفت: سلام ببخشید مزاحم شدم خانوم دکتر، راستش یکم درد دارم و یه آمپول مسکن دارم اگر میشه زحمت بکشین و تشریف بیارین برام تزریقش کنین.
منم که دوست نداشتم انقد به یک غریبه بها بدم و بهونه دست کیانوش گفتم: شرمنده خوبیت نداره تو در و همسایه من به خونه شما بیام و اگر امکانش هست برین درمانگاه.
گفت: نه نمیتونم برم درمانگاه، لطفا این بزرگی رو در حق من کنین چون حالم اصلا خوب نیست.
از بهادر اصرار و از من انکار تا بالاخره راضی شدم و به خیال اینکه زینت خانوم خودش منزل تشریف داره!
یه تونیک سبز نسبتا بلند تنم کردم و شلوار مشکی گشادی هم پام بود و چادر رنگیمو سر کردم و یه چتر بالاسرم گرفتم و رفتم دستمو رو زنگ گذاشتم که طولی نکشید در باز شد.
حیاط رو طی کردم و به در شیشه ای رسیدم و دمپایی رو از پا درآوردم و و چترمو بستم داخل رفتکم که صدای بهادر رو شنیدم میگفت بفرمایید.
رفتم داخل که به پیشوازم اومد و گفت: سلام ممنون که اومدین،اسباب زحمتتون شد.
منم با تعجب گفتم: سلام، زینت خانوم نیستن؟
جواب داد: نه رفتن منزل خالم، منم درد داشتم نتونستم برم سرکار.
شاید دومین بار بود به خونه زینت خانوم میرفتم.
سرنگ و ویال آمپول رو ازش گرفتم و با اخم مشغول آماده کردنش شدم که اونم رفت رو کاناپه دراز کشید و شلوارشو پایین آورد.
من هم رفتم و پد الکلی رو روی باسنش مالیدم و آمپول رو تزریق کردم براش.
گفت: اولین باره کسی برام آمپول میزن
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
