paperback
Открыть в Telegram
9 387
Подписчики
-224 часа
+477 дней
+15330 дней
Архив постов
9 387
جادهی بابل، بعد از گزنهکلا — ۵۰۰ متر:
- مردی تنها در حال روندن وانت آبی، یک دستش رو فرمونه و با اون یکی دستش چاقو گرفته و انگار داره خودش رو تهدید میکنه.
- مردی خوشپوش دست به کمر زل زده به زبالهها
- پسر جوونی دو تا طالبی گرفته دستش و گذاشته روی سینههاش و داره ادا در میاره و میخنده
- پیرمردی کنار یه مغازه تو چمنها داره جیش میکنه
Mazandaran core
9 387
Allons-y !
(Sometimes a post-it or a good morning / bon voyage letter manifests itself as the tiny bag of almonds your mom leaves for you on the table before going to work. Now I’m carrying it with me, on the bus, on the road, smiling)
9 387
Allons-y !
(Sometimes a post-it or a good morning / bon voyage letter manifests itself as the tiny bag of almonds your mom leaves for you on the table before going to work. Now I’m carrying it with me, on the bus, on the road, smiling)
9 387
I’ve been listening to this for the past 80 minutes and slowly crying
I guess I’ve never written about how much I cry,
It’s enough to say I cry a lot.
Well I started crying from 3 years ago, a year after woman life freedom, before that I hardly ever cried.
and sometimes I wonder why everyone I see doesn’t cry while walking, like I do.
I cry, then I tell my students about it,
I cry and I calm my anxiety,
And then I cry a little more
For tears are anti betrayal,
They’re signs of remembrance,
You’re alive in my liquid form of love. My dearest, I’d always cry for you. My suffering might fade at times but my love never does.
9 387
In a Foreign Land
English translation © Richard Stokes
From my homeland, beyond the red lightning,
The clouds come drifting in,
But father and mother have long been dead,
Now no one knows me there.
How soon, ah! how soon till that quiet time
When I too shall rest
Beneath the sweet murmur of lonely woods,
Forgotten here as well.
9 387
من خیلی دوست داشتم برنامهی امشب شیوههای دیدن که اکران مستندی دربارهی ویویان مایر همراه با محسن آزرمه رو شرکت کنم اما متاسفانه کلاس دارم و نمیتونم ): شما به جای من برید 🥲❤️❤️❤️❤️
9 387
در این همه سال مخاطب همهجور ادبیات بودن انگار بیشتر از هر چیزی فقط و فقط یک معیار برای سنجش ادبیات داشتم: زیادهروی نکردن در احساسات یا تقلبی نشون ندادنشون! حالم به هم میخوره یکی از علاقهاش به یه چیزی میگه و هی الکی مینویسه «وای»، از دیدن یه سری صفت پشت هم با نقطه— مثلاً: «شگفتآور. شگفتآور. شگفتآور. شگفتآور.» تنم از میزان چندش بودنش مور مور میشه. نوشتن همیشه فقط یک معیار داشته: صداقت. و خب راه پیدا کردنش در مرز نگه داشتن احساساته. ذرهای ادا در احساسات، بهراحتی نوشته رو کامل خراب میکنه. ترجیح میدم از نویسندهای کتاب بخونم که خشک و بیطرف، همچون یک روزنامهنگار یا دانشمند میره سراغ احساسات ولی نوشتهای نخونم که در اون تظاهر به تغییر فرم احساس به کلمه میشه.
9 387
باز دوباره نوجوونم و بیخیال: با فکر صبحونه میخوابم. به هیچ چیز دیگهای فکر نمیکنم. به بالش میگم: «کاش زودتر صبح بشه. صبح بیدارم کن. میخوام سریع دوش بگیرم و صبحونه بخورم!»
یه دورههایی انگار فقط به عشق صبحونه روز و شب رو سر میکنم و اتفاقاً این دورهها، از هر دورهی دیگهای خوشحالترم!
9 387
وقتی تازه دبیرستانی شده بودم، این جمله رو زده بودم به دیوارم و هر جا به لباسم گیر میدادن، میگفتمش. حتی نمیتونستم تصور کنم یک دهه بعد، اینقدر گسترده، یک جامعه با عملش، عدالت رو اجرا کنه و به این جمله عمل کنه. اون موقع وقتی میگفتمش بهم میخندیدن و میگفتن: «قانون، قانونه!»
9 387
هیچوقت فکر نمیکردم آدمی خجالتی باشم! همیشه، همهجا، راحت و بلند حرف زدم. هم بهجای خودم و هم بهجای دیگران! امروز اما اومدم یه سوال بپرسم در جمع و ناگهان احساس کردم یه کم تپش قلب دارم. بعد هم یه کم موقع حرف زدن صدام لرزید. فکر کردم مگه چند وقته که در جمعی بزرگ و غریبه حرف نزدم؟ اصلاً دلیلش اینه؟ اینکه خیلی وقته در چنین موقعیتی نبودم؟ اگه اینطور بود خونهنشینی دوران پاندمی چرا خجالتیم نکرد؟ من که تا برگشتیم به زندگی بیرون از اتاقهامون حتی پرروتر شده بودم!
فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم و دیدم آها! ارتباطی تازه نساخته بودم! مدتهاست نه مخ کسی رو زدم، نه از استادی تعریف کردم، نه سوالی در جمعی غریبه پرسیدم؛ همهی این کارهایی که در آغاز ارتباطی تازه رخ میدن و همراه با کمی خجالتن.
وقتی رابطهها طولانی میشن، آدم به هزار شکل تغییر میکنه و صد جور تازگی رو در کنار دیگری تجربه میکنه. خشم تازه، عشق تازه، خودی که به چیزی اهمیت نمیداد و حالا میده و … ولی خجالت؟ بهگمونم خجالت برای برخوردهای اولیهست. در کنار اون احساسات تکراریه که بینقاوت تکرار میشن؛ فرقی نداره آدم مقابلت کی باشه — خجالتی که تجربه میکنی همون خجالتیه که قبلاً تجربه کردی: تپش قلبت همونه و مثل قبل سرخ میشی.
تا ابد طرفدار روابط طولانیام— در روابط طولانیه که مدام خودم نو میشم، کشف میکنم، یاد میگیرم و میتونم جوری عشق بورزم که کلافه نشم! که اصلاً حالت دیگهای از عشق نمیشناسم بهجز کار و فعالیت و دوستی و یادگیری طولانیمدت! فقط از معلم قدیمیه که راحت هر سوالی رو میپرسم و با دوست قدیمیه که میتونم بهراحتی نفرتهای گوناگون رو هم در کنارش تجربه کنم! اما همچنان دنبال آشناییها، مخزدنها و سوال پرسیدنهای جدید هم هستم! اونهایی که میدونم اتفاقاً هرگز طولانی نمیشن. چرا؟ چون خجالت قدیمیه! خجالت قدیمیه و گاهی دلم براش تنگ میشه اما عشق، عشق همیشه تازهست و غافلگیرکننده؛ چنان هر دورهاش در برگیرندهست و دورههای قبلی رو هم در خودش داره، که دلتنگی براش معنی نداره!
9 387
سه کاری که معمولاً آدمها رعایت نمیکنن ولی اگه رعایت کنن، کیفیت زندگی روزمرهام یه کم بهتر میشه:
- ایستادن سمت راست پلهبرقی در متروها
- ماسک زدن هنگام بیماری در مترو و brt
- سیگار نکشیدن در خیابانهای شلوغ، در حال راه رفتن
