علوم شناختی
前往频道在 Telegram
این کانال پیرامون مباحث علوم شناختی و پیرامون علوم مربوط به مغز و ذهن می باشد. برای ارتباط با ادمین با @mmasiha1988 و تبلیغات با @adscognitive1 در ارتباط باشید.
显示更多6 074
订阅者
+324 小时
+67 天
+3430 天
帖子存档
6 074
پژوهشکدۀ علوم شناختی پژوهشگاه دانشهای بنیادی (IPM) در نظر دارد در نیمسال اول تحصیلی 1406-1405 درس علوم
اعصاب شناختی 1 را ارائه دهد. زمان برگزاری این کلاس روزهای یکشنبه و سهشنبه ساعت 4.5 تا 6.5 خواهد بود. دانشجویان
تحصیلات تکمیلی رشتههای علوم اعصاب، علوم شناختی، روانشناسی، زبانشناسی، برق، کامپیوتر، مهندسی پزشکی و پزشکی
در صورت تمایل به شرکت در این دورۀ آموزشی میتوانند از طریق ایمیل، مشخصات خود را به دستیار آموزشی دوره ارسال کنند
تا درخصوص برنامۀ درسی و زمان برگزاری جلسات به آنها اطلاعرسانی شود.
دستیار آموزشی: محیا مقیمی، ایمیل: m.moghimi@ipm.ir
6 074
Repost from N/a
نخستین کنفرانس علوم اعصاب شناختی
پژوهشکده علوم شناختی پژوهشگاه دانشهای بنیادی (IPM) برگزار میکند:
📍 نخستین کنفرانس علوم اعصاب شناختی
📅 ۱۲ و ۱۳ دیماه ۱۴۰۵
📍 پژوهشگاه دانشهای بنیادی، فرمانیه، تهران
ثبتنام و ارسال مقالات از پایان مهرماه ۱۴۰۵ آغاز خواهد شد.
به زودی اطلاعات تکمیلی، فراخوان مقالات و جزئیات ثبتنام اعلام میشود.
به تداوم راه علم 🧠
@CNC_IPM
6 074
سرشت آگاهی؛ از تعریف علمی تا چالشهای زیستشناختی
آگاهی (consciousness) ادراک آگاهانهی یک حالت یا بهطور مشخص توجه گزینشی است. به سخن دیگر، آگاهی از آگاه بودن خود است. آگاهی تنها نشاندهندهی این نیست که ما توانایی احساس رنج و شادی را داریم، بلکه همچنین توجه به این احساسات و بازتاب دادن آنها در رابطه با زندگی مستقیم شرح حال ما را نیز نشان میدهد. توجه آگاهانه ما را قادر میسازد تا تجربههای بیاهمیت خودمان را نادیده بگیریم و کاملاً روی وقایع مهمی متمرکز شویم که با آنها سر و کار داریم، دیگر فرقی نمیکند که آیا آنها رنج و شادی هستند یا آسمان آبی و نور ملایم شمالگانی در تابلوهای یوهانس وِرمیر با زیبایی و سکوتی که در یک لحظه در ساحل دریا ما را تحت تأثیر قرار میدهد.
ادراک آگاهی مشکلترین وظیفهای است که امروز دانش با آن مواجه است. برخی از دانشمندان و فیلسوفان، ذهن آگاهی را آنقدر مرموز و غیرقابلدرک میپنداشتند که بیم آن داشتند اصلاً نشود آن را با مفاهیم علوم طبیعی توضیح داد. آنها اعتراض خود را با این پرسش مطرح میکردند که اساساً یک سیستم زیستشناختی (biological system) چگونه میتواند چیزی را احساس کند؟ حتی از این هم فراتر رفته و ایراد خود را اینگونه مطرح میکردند: چنین دستگاه زیستشناختی چگونه میتواند در مورد خود بیندیشد؟
فیلسوفانی چون جان سِرل و توماس نِیگِل موضعگیری میانهای را اختیار کردند. آنها بر این نظر بودند که آگاهی دستگاه منحصربهفرد و مجزایی در فرایندهای زیستشناختی مغز است. این فرایندهای منحصربهفرد برای تجزیه و تحلیل قابل دسترسی هستند، اما ما در جریان تحقیق آنها پیشرفتهای اندکی بهدست آوردهایم، چون بسیار پیچیدهاند، یعنی در کلیت خودشان از مجموع اجزای خود بیشتر و مهمتر هستند. آگاهی بسیار پیچیدهتر از ویژگیهای مغزی است که ما قادر به درک آن باشیم.
سِرل و نِیگِل به حالت آگاهانه دو ویژگی نسبت میدهند: نخست یکپارچگی (integration) و دوم ذهنی بودن (subjectivity) آن. ویژگی یکپارچگی به این واقعیت مربوط میشود که ما تجربههای خودمان را بهصورت یک کل مشاهده و تجربه میکنیم. همهی راههای حسی مثل گوش یا چشم در یک تجربهی یگانه و بههمپیوستهی آگاهانه در هم ادغام میشوند. برای نمونه، وقتی به یک بوتهی گل سرخ نزدیک میشوم، بوی معطر گلها را استشمام میکنم، همزمان رنگ فوقالعاده زیبای قرمز گلهای رز را میبینم، در عین حال این بوتهی گل سرخ را در چشمانداز خودم، رود هادسن و همچنین صخرههای ساحلی در پس آن رودخانه را یکجا ادراک میکنم. این ویژگی یکپارچه بودن در یادآوری هم وجود دارد.
دومین ویژگی آگاهی، یعنی ذهنی بودن آن، از نظر علمی چالش بزرگتری را در برابر ما قرار میدهد. هر انسانی جهانی منحصربهفرد و احساسات مختص به خود را تجربه میکند که برای او از دیگر تجربهها واقعیتر است. ما ایدهها، احساسات و حالات روحی خودمان را مستقیماً تجربه میکنیم، در حالی که تجربههای مربوط به افراد دیگر را فقط بهطور غیرمستقیم میتوانیم ادراک کنیم. این امر در صورتی امکانپذیر است که با آنها همشاهد آن تجربهها باشیم یا آن تجربهها را از خود آن اشخاص بشنویم. بنابراین، این پرسش را میتوان مطرح کرد: آیا واکنش تو به رنگ آبیای که میبینی و بوی یاسمنی که آن را میبویی، یعنی اهمیتی که این ادراکها برای تو دارند، با واکنش من به همان رنگ آبی که من هم آن را میبینم و بوی همان یاسمنی که من هم آن را میبویم و اهمیتی که این دادههای حسی برای من دارند، مشابه هستند؟
آنچه ما درک نمیکنیم، این مسئله است که چگونه فعالیت الکتریکی در یاختهی عصبی (neuron) موجب میشود تا ما یک رنگ یا طول موج صدا را با اهمیت تلقی کنیم. این واقعیت که تجربهی آگاهانه برای هر فردی کاملاً منحصربهفرد است، این سؤال را پیش میکشد که آیا اساساً همهی انسانها بهطور عینی تحت تأثیر ویژگیهای مشترک آگاهی قرار دارند. اگر احساسها موجب تجربههایی شوند که کاملاً ذهنی و شخصیاند، پس بر اساس تجربهی شخصی به هیچ تعریف کلی از آگاهی نمیتوان دست یافت.
📓 در جستوجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن
✍ اریک کندل
®️ سلامت رنجبر
@cognitive_science_iran
6 074
Repost from فلسفه علم
نتیجهگیری نهایی
مقاله «مواجهه با مسئله دشوار آگاهی» اثر دیوید چالمرز، صرفاً یک مقاله فلسفی نیست؛ بلکه یک بیانیه فکری است که مرزهای فهم بشر از خود را ترسیم میکند. این متن به ما یادآوری میکند که علیرغم پیشرفتهای خیرهکننده در هوش مصنوعی و نقشهبرداری از مغز، ما هنوز در فهمِ این واقعیت که «چرا در درون ما چراغی روشن است»، در نقطه صفر قرار داریم.
رویکرد طبیعتگرایانه و دوگانهانگارِ چالمرز، دعوتی است به بازنگری در پایههای بنیادین فیزیک و هستیشناسی. چه با راهکار ایجابی او (افزودن آگاهی به عنوان ویژگی بنیادین کیهان) موافق باشیم و چه آن را رد کنیم، امروز هیچ فیلسوف ذهن یا عصبشناسی نمیتواند بدون تعیین تکلیف با «مسئله دشوار» ادعا کند که نظریهای کامل درباره انسان ارائه داده است.
6 074
Repost from فلسفه علم
اگر مغز بیولوژیکی انسان نورون به نورون با تراشههای سیلیکونی جایگزین شود، به گونهای که شبکههای سیلیکونی دقیقاً همان کارکردهای علی و معلولی نورونها را شبیهسازی کنند، آن سیستم ماشینی دقیقاً همان آگاهی ذهنیِ انسان را تجربه خواهد کرد. از نظر چالمرز، «ماده بیولوژیکی» جادوی خاصی ندارد؛ آنچه آگاهی را بیدار میکند، پیچیدگی و معماریِ خاص سازماندهی اطلاعات است.
ج) نظریه جنبه دوگانه اطلاعات (The Double-Aspect Theory of Information)
چالمرز با الهام از نظریه اطلاعات کلود شانون (Claude Shannon) و مفاهیم اسپینوزا، فرض جسورانهای را مطرح میکند: «اطلاعات (Information) دو جنبه دارد؛ یک جنبه فیزیکی و یک جنبه پدیداری (تجربی).»
هر جا که یک وضعیت اطلاعاتی در جهان فیزیکی متبلور شود (جنبه فیزیکی)، یک تجربه ذهنی متناظر با آن نیز وجود دارد (جنبه پدیداری). این ایده، مبنایی ریاضیاتی و فیزیکی برای پیوند دادن پردازش اطلاعات در مغز به تولدِ تجربه درونی فراهم میکند.
۵. تحلیل انتقادی و ارزیابی فلسفی مقاله چالمرز
مقاله «مواجهه با مسئله دشوار آگاهی» تأثیری شگرف بر فلسفه تحلیلی گذاشت، اما همزمان موجی از انتقادات بنیادین را نیز برانگیخت. برای یک تحلیل همهجانبه، باید نقاط قوت و ضعف این رویکرد را واکاوی کرد:
الف) نقاط قوت و دستاوردها
1. شفافیت مفهومی: بزرگترین دستاورد چالمرز، ایجاد یک مرزبندی دقیق و غیرقابلانکار میان مسائلی بود که پیشتر خلط میشدند. او با ابداع اصطلاح «مسئله دشوار»، کانون توجه فلاسفه را به قلب معمای ذهن معطوف کرد.
2.مقاومت در برابر تقلیلگرایی کاذب: چالمرز نشان داد که علوم اعصاب با وجود تمام پیشرفتهایش، هنوز ابزار مفهومی لازم برای عبور از فیزیک به متافیزیک ذهن را ندارد و ادعاهای تقلیلگرایانه، اغلب نوعی خودفریبی علمی هستند.
ب) نقدها و چالشهای فلسفی
۱. نقد توهمگرایان (Illusionism) و دنیل دنت:
دنیل دنت (Daniel Dennett)، فیلسوف شهیر فیزیکالیست، سرسختترین منتقد چالمرز است. دنت معتقد است که چیزی به نام «مسئله دشوار» اصلاً وجود ندارد! از نگاه دنت، کیفیات ذهنی (Qualia) یک توهم شناختی هستند. مغز ما طوری تکامل یافته که به اشتباه تصور میکند یک «تئاتر دکارتی» و یک تجربه ذهنی جادویی در درونش وجود دارد. اگر ما تمام مسائل آسان (پردازش، واکنش، توجه) را حل کنیم، دیگر چیزی برای تبیین باقی نمیماند. دنت چالمرز را متهم میکند که با ابداع واژه «مسئله دشوار»، مانع از پیشرفت علم تقلیلگرا شده است.
۲. نقد طبیعتگرایی زیستی جان سرل:
جان سرل (John Searle) نیز با چالمرز مخالف است، اما از زاویهای دیگر. سرل معتقد است آگاهی یک پدیده کاملاً بیولوژیکی است، درست مانند فتوسنتز در گیاهان یا ترشح صفرا در کبد. از نظر سرل، چالمرز اشتباه میکند که سازماندهی انتزاعی را کافی میداند (اصل ناوردایی سازمانی) و دوگانهانگاری او بازگشت پنهان به دکارت است. سرل استدلال میکند که هوش مصنوعی صرفاً «شبیهسازی» آگاهی است و تجربه درونی به خواص شیمیاییِ خاص بافتهای عصبی وابسته است (استدلال اتاق چینی).
۳. لغزش به سوی همهروانانگاری (Panpsychism):
نظریه «جنبه دوگانه اطلاعات» که چالمرز در انتهای مقاله مطرح میکند، یک پیامد گریزناپذیر و غریب دارد. ترموستات خانه نیز اطلاعات را پردازش میکند. بر اساس منطق چالمرز، از آنجا که ترموستات وضعیتهای اطلاعاتی دارد، باید دارای سطحی بسیار ابتدایی و ضعیف از «آگاهی پدیداری» باشد. این به معنای پذیرش نوعی «همهروانانگاری» (گرایشی که همهچیز در کیهان را دارای درجاتی از آگاهی میداند) است. هرچند خود چالمرز در این مقاله با احتیاط با این نتیجه روبرو میشود، اما در آثار بعدیاش به طور جدیتری از همهروانانگاری دفاع میکند؛ موضوعی که برای بسیاری از دانشمندان معاصر، یک پسرفت علمی و بازگشت به دوران پیشامدرن تلقی میشود.
۴. بنبست معرفتشناختی (اپیفنومنالیسم):
اگر آگاهی یک ویژگی بنیادین است که با سیستم فیزیکی همراه میشود، آیا این آگاهی ذهنی، نقشی در رفتار فیزیکی ما دارد؟ طبق فیزیک معاصر، جهان فیزیکی از نظر علّی بستهاست (Causal Closure of the Physical). یعنی هر حرکت نورون، توسط فعل و انفعالات شیمیایی پیشین تعیین میشود. در این صورت، آگاهی در نظریه چالمرز تبدیل به یک امر «عَرَضی» یا شبهپدیده (Epiphenomenalism) میشود؛ یعنی آگاهی مانند سایهای است که ماشین را همراهی میکند اما هیچ قدرتی برای حرکت دادن ماشین (اراده آزاد) ندارد. این نتیجه برای بسیاری از فلاسفه غیرقابل قبول است.
6 074
ژنتیک مولکولی و ارتباط توانمندسازی درازمدت با حافظهی آشکار
اکتشافات نوین در هیپوکامپوس، از جمله یاختههای مکانی (place cells)، گیرندهی NMDA (N-methyl-D-aspartate)، و توانمندسازی درازمدت (long-term potentiation)، چشماندازهای جدیدی را در عصبشناسی گشودند. اما ارتباط نقشهی فضای محیطی (spatial map) و توانمندسازی درازمدت با ذخیرهسازی حافظهی آشکار (spatial memory) نامشخص بود. توانمندسازی درازمدت در هیپوکامپوس، اگرچه پدیدهای جذاب بود، با روشهای مصنوعی ایجاد میشد. برخی دانشمندان تردید داشتند که تغییرات سیناپسی ناشی از توانمندسازی درازمدت در حافظهی فضای محیطی یا حفظ نقشهی فضای محیطی نقشی داشته باشد.
برای بررسی این موضوع، از علم ژنتیک استفاده شد. در دههی ۱۹۸۰، زیستشناسان با پرورش گزینشی (selective breeding) و فناوری دیانای بازترکیب، موشهایی با تغییرات ژنتیکی تولید کردند. این روش امکان بهرهبرداری از ژنهای زیربنایی توانمندسازی درازمدت را فراهم کرد. پرسشهای کلیدی شامل این بود که آیا توانمندسازی درازمدت، مانند تسهیل درازمدت در آپلیزیا، مراحل مختلفی دارد؟ آیا این مراحل با ذخیرهسازی کوتاهمدت و درازمدت حافظهی فضای محیطی مطابقت دارند؟ با ایجاد اختلال در مراحل توانمندسازی درازمدت، میتوان دریافت که هنگام یادگیری محیط جدید، چه تغییراتی در نقشهی فضای محیطی هیپوکامپوس رخ میدهد.
ژنتیک مولکولی تا سال ۱۹۸۰ به تحلیل کلاسیک، یا ژنتیک پیشرو (forward genetics)، متکی بود، که در آن با مادهی شیمیایی، جهشهای تصادفی در ژنها ایجاد میشد. این روش زمانبر و پرهزینه بود، اما غیرجانبدارانه بود و فرضیهای را تحمیل نمیکرد. فناوری دیانای بازترکیب روشی کمهزینه و سریع به نام ژنتیک معکوس (reverse genetics) را معرفی کرد. در این روش، ژن خاصی از ژنوم موش حذف یا به آن تزریق میشد تا تأثیراتش بر تغییرات سیناپسی و یادگیری بررسی شود. دو روش ژنتیک معکوس شامل پیوند ژنی (transgenesis)، که ژن بیگانه (transgene) را به ژنوم تخمک موش وارد میکرد، و حذف ژن، که ژن خاصی را غیرفعال میکرد، بودند.
موشها به دلیل شباهت کالبدشناختی مغزشان به مغز انسان، جانوران آزمایشگاهی ایدهآلی بودند. هیپوکامپوس آنها، مانند انسان، خاطرات اشیا و مکانها را ذخیره میکند. موشها سریعتر از پستانداران بزرگتر زادوولد میکنند، که امکان پرورش جمعیتهای بزرگ با ژنهای مشابه را در چند ماه فراهم میکرد. این تکنیکها پیامدهای زیستپزشکی عظیمی داشتند، از جمله شناسایی اللها (allele) در ژنوم انسان، توضیح تفاوتهای رفتاری، و تعیین ژنهای زیربنای بیماریهایی مانند اسکلروز جانبی آمیوتروفیک (ALS)، آلزایمر، پارکینسون، هانتینگتون، و صرع.
روشهای اولیهی پرورش موشهای پیوندزنیشده همهی یاختههای بدن را تحت تأثیر قرار میداد. روشی جدید ابداع شد که تجلی ژنهای تزریقشده را به نواحی خاصی از مغز، مانند مدارهای حافظهی آشکار، محدود میکرد و زمان تجلی ژنها را کنترل میکرد. این روش امکان فعال یا غیرفعالکردن ژنها را فراهم کرد و مرحلهی نوینی را در تحقیقات رقم زد.
در پایان دههی ۱۹۸۰، آزمایشها ارتباط منطقی بین توانمندسازی درازمدت و حافظهی فضای محیطی را نشان دادند. جلوگیری دارویی از گیرندهی NMDA مانع توانمندسازی درازمدت و فعالیت حافظهی فضای محیطی شد. آزمایشهای مستقل با موشهای اصلاحنژادشده، که فاقد پروتئین مؤثر در توانمندسازی درازمدت بودند، نشان داد که یادگیری و حافظهی آنها مختل شده است. توانایی موشها در وظایف مکانی آزمایش شد، مانند یافتن سوراخ نجات در سکوی مدور با ۴۰ سوراخ، که تنها یکی به محفظهی امن منتهی میشد. موشها از سه روش استفاده میکردند: انتخاب تصادفی، جستوجوی سلسلهوار، و استفاده از نقشهی فضای محیطی. روش سوم، که به هیپوکامپوس وابسته بود، کارآمدترین بود، زیرا موشها سوراخ نجات را با نشانههای محیطی مرتبط میکردند.
تحقیقات روی عصبراههی کناری شافر (Schaffer collateral pathway) در هیپوکامپوس نشان داد که اختلال در این عصبراهه حافظه را مختل میکند. حذف ژن کدگذار پروتئین مهم برای توانمندسازی درازمدت، تقویت سیناپسی در این عصبراهه را کاهش داد و حافظهی فضای محیطی را نقص کرد. در سال ۱۹۹۲، آزمایشها نشان داد که حذف یک ژن منفرد از ژنوم موش، هم توانمندسازی درازمدت و هم حافظهی فضای محیطی را مختل میکند، که مستقیمترین رابطهی شناختهشده بین این دو بود.
📓 در جستوجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن
✍ اریک کندل
®️ سلامت رنجبر
@cognitive_science_iran
6 074
Repost from فلسفه علم
۳. راهکار ایجابی: دوگانهانگاری طبیعتگرایانه (Naturalistic Dualism)
چالمرز پس از اثبات اینکه ماتریالیسم/فیزیکالیسم در حل مسئله دشوار ناکام است، به سمت عرفان یا دوگانهانگاری دکارتی (Cartesian Dualism - یعنی وجود یک روح غیرمادی و مجزا) عقبنشینی نمیکند. در عوض، او یک رویکرد کاملاً علمی و طبیعتگرایانه، اما غیرتقلیلگرا (Non-reductive) پیشنهاد میدهد.
گسترش هستیشناسی علم (Ontological Expansion):
در تاریخ علم فیزیک، هرگاه پدیدهای با موجودیتهای بنیادینِ شناختهشده قابل تبیین نبود، دانشمندان یک ویژگی بنیادینِ جدید به جهان اضافه میکردند. در قرن نوزدهم، ماکسول دریافت که پدیدههای الکترومغناطیسی با مکانیک نیوتنی (جرم و حرکت) قابل تبیین نیستند؛ بنابراین، «بار الکتریکی» (Electric Charge) را به عنوان یک ویژگی بنیادین به جهان اضافه کرد.
چالمرز معتقد است آگاهی نیز چنین وضعیتی دارد. از آنجا که آگاهی را نمیتوان به جرم، فضا، زمان و بار الکتریکی تقلیل داد، ما باید «آگاهی» را به عنوان یک ویژگی بنیادین (Fundamental Property) جهان خلقت بپذیریم.
نظریه او «دوگانهانگاری طبیعتگرایانه» نامیده میشود:
دوگانهانگاری (Dualism): زیرا معتقد است ویژگیهای ذهنی از نظر هستیشناختی متمایز از ویژگیهای فیزیکی هستند (دوگانهانگاری ویژگیها / Property Dualism).
طبیعتگرایانه (Naturalistic): زیرا آگاهی را بیرون از طبیعت یا امری ماوراءالطبیعی نمیداند، بلکه آن را بخشی از قوانین طبیعی جهان میشمارد که باید با روشهای علمی بررسی شود.
برای ساختن یک علمِ کامل، ما علاوه بر قوانین فیزیکی، به قوانین روانـفیزیکی (Psychophysical Laws) نیاز داریم؛ قوانینی که نشان دهند چگونه سیستمهای فیزیکیِ خاص (مانند مغز انسان) با حالات آگاهی بنیادین پیوند میخورند.
۴. جستجوی قوانین بنیادین؛ اصول نظریه چالمرز
چالمرز در بخش پایانی مقاله، گامهای اولیهای برای کشف این «قوانین روانـفیزیکی» برمیدارد. او سه اصل را به عنوان نامزدهای احتمالی برای این قوانینِ رابط معرفی میکند:
الف) اصل انسجام ساختاری (The Principle of Structural Coherence)
این اصل بیانگر یک تطابق سیستماتیک میان «آگاهی» (Awareness - در معنای کارکردی و پردازش اطلاعات) و «تجربه ذهنی» (Consciousness - در معنای پدیداری) است.
ساختار تجربههای ذهنی ما مستقیماً با ساختار پردازش اطلاعات در مغز ما مطابقت دارد. مثلاً اگر شما توانایی پردازش بصریِ تفاوت میان رنگ سرخ و زرشکي را در مغز خود (کارکرد) داشته باشید، یک تفاوت کیفی در تجربه ذهنی شما (پدیدارشناسی) نیز وجود خواهد داشت. این اصل به ما اجازه میدهد از مطالعه عصبشناسی (ساختارهای فیزیکی) برای نقشهبرداری غیرمستقیم از ساختارهای تجربه ذهنی استفاده کنیم.
ب) اصل ناوردایی سازمانی (The Principle of Organizational Invariance)
این یکی از جنجالیترین و جذابترین ایدههای چالمرز است که مستقیماً به حوزه «هوش مصنوعی» پیوند میخورد. بر اساس این اصل: هر دو سیستمی که دارای سازماندهی کارکردیِ (Functional Organization) دقیقاً یکسانی باشند، تجربههای ذهنیِ یکسانی خواهند داشت؛ صرفنظر از اینکه از چه مادهای ساخته شده باشند.
ادامه دارد... .
@philosophyofscience
6 074
Repost from فلسفه علم
چالمرز و مساله دشوار آگاهی
مهدی دزفولی
مقاله «مواجهه با مساله دشوار آگاهی» (Facing Up to the Problem of Consciousness) نوشته دیوید چالمرز (David Chalmers) که در سال ۱۹۹۵ منتشر شد، نقطه عطفی در فلسفه ذهن، علوم شناختی و عصبشناسی معاصر به شمار میرود. این مقاله با زبانی شفاف، جسورانه و تحلیلی، پارادایم مسلط تقلیلگرایی فیزیکالیستی (Physicalist Reductionism) را به چالش کشید و صورتبندی جدیدی از معمای ذهن ارائه داد.
در ادام در پنج بخش اصلی (مقدمه و تفکیک مسائل، نقد تبیینهای فیزیکی، راهکار ایجابی چالمرز، اصول نظریه او و در نهایت تحلیل انتقادی) ارائه شده است.
۱. تفکیک بنیادین: مسائل آسان در برابر مسئله دشوار
نقطه شروع و درخشانترین ایده مقاله چالمرز، تفکیکی است که میان جنبههای مختلف کلمه مبهم «آگاهی» (Consciousness) قائل میشود. تا پیش از او، بسیاری از دانشمندان علوم شناختی معتقد بودند که با پیشرفت عصبشناسی، معمای آگاهی خودبهخود حل خواهد شد. چالمرز این خوشبینی را ناشی از خلط میان دو دسته از مسائل میداند:
الف) مسائل آسان آگاهی (The Easy Problems)
«مسائل آسان» آن دسته از پدیدههای ذهنی هستند که با چارچوبهای استاندارد علوم شناختی و مدلهای محاسباتی قابل تبییناند. این مسائل به کارکردها (Functions) و تواناییهای عینی سیستم شناختی مربوط میشوند. برخی از این مسائل عبارتند از:
توانایی سیستم در تفکیک، طبقهبندی و واکنش به محرکهای محیطی.
ادغام اطلاعات (Integration of Information) در یک سیستم شناختی واحد.
گزارشپذیری حالات ذهنی (مثلاً وقتی فرد میگوید: «من درد دارم»).
تمرکز توجه (Focus of Attention) و کنترل رفتار.
تفاوت میان حالت بیداری و خواب.
چرا این مسائل «آسان» هستند؟
منظور چالمرز از «آسان» این نیست که دانشمندان همین فردا آنها را حل میکنند؛ بلکه منظور این است که ما از نظر معرفتشناختی میدانیم که چگونه باید آنها را حل کنیم. برای حل این مسائل، کافی است یک مکانیزم عصبی یا محاسباتی (Computational Mechanism) پیدا کنیم که آن کارکرد خاص را انجام دهد. وقتی نشان دهیم شبکههای عصبی چگونه اطلاعات بصری را پردازش و ادغام میکنند، «مسئله آسانِ» ادراک بصری حل شده است. در اینجا، تبیین کارکرد، معادل با تبیین خود پدیده است.
ب) مسئله دشوار آگاهی (The Hard Problem)
چالمرز استدلال میکند که حتی اگر تمام «مسائل آسان» حل شوند و ما نقشه کامل تمام مکانیزمهای عصبی و پردازشی مغز را در اختیار داشته باشیم، یک مسئله عظیم همچنان باقی میماند: تجربه ذهنی (Subjective Experience) یا آگاهی پدیداری (Phenomenal Consciousness).
مسئله دشوار این است: چرا و چگونه پردازشهای فیزیکی و شیمیایی در مغز، با یک «تجربه درونی» همراه هستند؟ همانطور که تامس نیگل (Thomas Nagel) مطرح کرده بود، «چیزی شبیه بودن» (What it is like to be) وجود دارد.
وقتی ما رنگ قرمز را میبینیم، فقط طول موج نوری خاصی را پردازش نمیکنیم، بلکه کیفیتِ قرمزی (Qualia) را تجربه میکنیم.
چرا ارگانیسمهای ما صرفاً ماشینهایی تاریک و فاقد تجربه درونی (مثل زامبیهای فلسفی) نیستند که تمام کارکردها را انجام دهند اما هیچ نوری از آگاهی در درونشان روشن نباشد؟
چرا این مسئله «دشوار» است؟
زیرا تجربه ذهنی یک «کارکرد» (Function) نیست. شما نمیتوانید با نشان دادن یک مکانیزم فیزیکی، توضیح دهید که چرا آن مکانیزم باید با تجربه همراه باشد. بین فرایندهای فیزیکی و کیفیات ذهنی، یک شکاف تبیینی (Explanatory Gap) وجود دارد.
۲. نقد تبیینهای فیزیکالیستی و تقلیلگرایانه
چالمرز در بخش مهمی از مقاله خود، به بررسی تلاشهای معاصر برای تبیین آگاهی (مانند نظریات فرانسیس کریک، کریستف کخ، جرالد ادلمن و برنارد بارس) میپردازد. او نشان میدهد که تمام این نظریات، به جای حل مسئله دشوار، در واقع صورتمسئله را تغییر داده و به حل «مسائل آسان» پرداختهاند.
استدلال نارسایی تبیین فیزیکی:
۱. ماهیت تبیین فیزیکی: در فیزیک و زیستشناسی، تبیین یک پدیده به معنای نشان دادن ساختار و کارکرد آن است (مثلاً تبیین ژن به عنوان ساختار انتقال وراثت).
۲. ماهیت تجربه ذهنی: آگاهی پدیداری (Phenomenal Consciousness) فراتر از ساختار و کارکرد است.
۳. نتیجهگیری:بنابراین، هیچ تبیین فیزیکی (که ذاتاً محدود به ساختار و کارکرد است) نمیتواند تجربه ذهنی را به طور کامل تبیین کند.
هرگاه یک عصبشناس میگوید: «نوسانات ۴۰ هرتزی در قشر مغز، همان آگاهی است»، چالمرز میپرسد: «چرا نوسانات ۴۰ هرتزی باید با تجربه ذهنی همراه باشند، نه با تاریکیِ مطلقِ یک ماشین؟» عصبشناسی میتواند توضیح دهد که این نوسانات چگونه اطلاعات را یکپارچه میکنند (حل یک مسئله آسان)، اما نمیتواند بگوید چرا این یکپارچگی با «احساس» همراه است.
@philosophyofscience
6 074
نخستین کنفرانس علوم اعصاب شناختی
پژوهشکده علوم شناختی پژوهشگاه دانشهای بنیادی (IPM) برگزار میکند:
📍 نخستین کنفرانس علوم اعصاب شناختی
📅 ۱۲ و ۱۳ دیماه ۱۴۰۵
📍 پژوهشگاه دانشهای بنیادی، فرمانیه، تهران
ثبتنام و ارسال مقالات از پایان مهرماه ۱۴۰۵ آغاز خواهد شد.
به زودی اطلاعات تکمیلی، فراخوان مقالات و جزئیات ثبتنام اعلام میشود.
به تداوم راه علم 🧠
@CNC_IPM
6 074
علت اعتیاد؟ ژن یا تربیت؟ یا فقر؟
راهکار؟ بازی!
تصور کنید کودکی نهساله را در نخستین سالهای مدرسه دنبال میکنیم. هنوز سیگار، الکل یا حشیش وارد زندگی او نشده است. اما در مغز او تفاوتهایی رصد میشود که شاید چند سال بعد، احتمال تجربهکردن مواد را بیشتر کند. آیا باید بگوییم «مغز او از ابتدا متفاوت بوده است»؟ یا باید به خانه، خانواده، دوستان و محلهای نگاه کنیم که کودک در آن بزرگ میشود؟
این همان معمای قدیمی علم اعتیاد است: آیا مغز متفاوت، فرد را به سمت مصرف مواد میبرد، یا مصرف مواد مغز را متفاوت میکند؟ برای سالها پاسخ روشن نبود؛ زیرا بیشتر پژوهشها مغز افراد را پس از آغاز مصرف بررسی میکردند. در نتیجه معلوم نبود تفاوت مشاهدهشده علت است یا پیامد.
مطالعهی طولی بزرگ برای حل همین معما طراحی شد: نزدیک به ۱۲هزار کودک از حدود ۹ تا ۱۰سالگی، یعنی پیش از آنکه بیشتر آنها مصرف مواد را تجربه کرده باشند، وارد مطالعه شدند و رشد مغز، شناخت، سلامت روان، خانواده، مدرسه، محله و رفتار آنها طی سالها دنبال، و نتایج آن اخیرأ در نشریهی ساینس منتشر شد.
نتیجه؟ علت فقط در مغز نیست
از یافتههای مهم پژوهش این بود که برخی تفاوتهای ساختاری مغز که بعدها با شروع زودهنگام مصرف مواد ارتباط داشتند، پیش از شروع مصرف، در سنین ۹ تا ۱۱سالگی وجود داشتند. این یعنی برخی ویژگیهای مغزی و رفتاری ممکن است آسیبپذیری اولیهای برای هیجانخواهی، تکانشگری یا تجربهگری ایجاد کنند.
اما این پایان داستان این پژوهش نبود. پس از شروع مصرف، خود ماده نیز مسیر رشد مغز را تغییر میدهد. در واقع، رابطه بیشتر شبیه یک چرخهی بازخوردیست تا یک خط مستقیم.
اما غافلگیرکنندهترین یافتهی این پژوهش اصلاً دربارهی مواد مخدر نبود بلکه دربارهی فقر بود.
پژوهشگران ۶۴۹ متغیر زیستی، روانشناختی، اجتماعی و محیطی را با مغز کودکان مقایسه کردند. از میان ۴۰ متغیری که بیشترین ارتباط را با عملکرد مغز داشتند، ۳۷ مورد اجتماعیاقتصادی بودند؛ در مورد ساختار مغز نیز ۳۵ مورد از ۴۰ متغیر برتر اجتماعیاقتصادی بودند. درآمد خانواده، مالکیت خانه، فقر محله، حملونقل و منابع اجتماعی در این تحلیل از بسیاری از متغیرهای فردی برجستهتر ظاهر شدند. وضعیت اجتماعیاقتصادی حدود ۱۶ درصد از تغییرات عملکرد مغز را توضیح میداد.
نکته ظریفتر این بود که مغز کودکان کمبرخوردار الزاماً شبیه «مغز کمهوشترها» نبود. الگوی مشاهدهشده بیشتر با الگوهای مرتبط با استرس و کمخوابی شباهت داشت. حتی پس از در نظر گرفتن وضعیت اجتماعیاقتصادی، بخش بزرگی از ارتباطهای پیشین میان مغز و IQ دیگر معنادار نبود.
بنابراین شاید پرسش «ژن یا تربیت؟» از ابتدا پرسش دقیقی نبوده است. مسئله میتواند این باشد که ژن، مغز، بدن، خانواده و محیط چگونه در طول رشد یکدیگر را شکل میدهند.
تحلیل از منظر شناخت بدنمند، و نقش بازی
هرچند مقاله به شناخت بدنمند اشارهای ندارد اما این نظریه تصویری تازه پیش روی ما میگذارد. بر اساس این نظریه، شناخت صرفاً داخل مغز اتفاق نمیافتد؛ شناخت بدنمند، جایمند، کنشمند، و گسترشیافته است. فقر باعث افزایش استرس مزمن، ناامنی، خستگی و خواب نامناسب میشود و بدن نیز در شکلگیری توجه، حافظه و تنظیم هیجان مشارکت دارد. کودک جدا از محیط وجود ندارد. خانه، مدرسه، محله، پارک، دوستان و منابع اجتماعی بخشی از زمینهای هستند که شناخت در آن رشد میکند. پژوهش دقیقاً همین نکته را برجسته میکند. بعلاوه، کودک صرفاً دریافتکننده منفعل محیط نیست و با محیط وارد کنش میشود و تجربه میکند و عادت میسازد. هر چه عادات سالمتری شکل بگیرد احتمال شکلگیری عادات ناسالم کمتر میشود. در مورد اعتیاد، این مسئله اهمیت ویژهای دارد: دسترسی به مواد، رفتار همسالان، استرس و فرصتهای جایگزین، همگی میدان متفاوتی برای کنش ایجاد میکنند. منابع بیرونی، از پارک و مدرسه تا شبکه اجتماعی، امکانات محله و حتی یک فضای امن برای خواب و بازی میتوانند مانند داربستهای شناختی عمل کنند.
از این منظر، اعتیاد نه صرفاً داستان مغزی با گرایشهای معیوب است و نه صرفاً نتیجه تربیت بد. بهتر است آن را حاصل تعامل طولانیمدت میان مغز، بدن، کنش و محیط بدانیم. یافتههای پژوهش حتی پرسش سیاستگذاری را هم تغییر میدهد: اگر محیط بخشی از زیستشناسیِ در حال شکلگیری است، تغییر محیط کودک و فراهمکردن فرصتهای سالم برای کنش، بخشی از مداخله برای سلامت مغز و پیشگیری از اعتیاد نیز هستند.
کمهزینهترین و کارآمدترین راهکار فراهم کردن محیطی امن در محلهها برای بازیهای جمعی کودکان است تا امکان شکلگیری عادات سالم و لذتبخش افزایش یابد. هنگام بازی فرد از محیط ناسالم اجتماعی جدا میشود و هرچه کودک ساعات بیشتری را در بازیهای جمعی بگذارند، احتمال گرایش به عادات ناسالم کمتر میشود.
هادی صمدی
@evophilosophy
6 074
Repost from انجمن علمی مغز و شناخت دانشگاه علامه طباطبایی
🔴📣🤩 انجمن علمی مغز و شناخت دانشگاه علامه طباطبائی با همکاری آزمایشگاه علوم شناختی و انجمن روانشناسی دانشگاه علامه طباطبایی برگزار میکند:
📚 هفتمین جلسه از سلسله نشستهای کلاب کتابخوابی با معرفی کتاب گونه های تجربه های معنوی
بیش از یک قرن پیش، ویلیام جیمز در «گونههای
تجربهی دینی» کوشید تجربهی معنوی را از دل عرفان و الهیات بیرون کشیده و به میدان بررسی روانشناختی بیاورد. اکنون، در کتاب «گونههای تجربهی معنوی: پژوهشها و دیدگاههای قرن بیستویکم»، دیوید یِیدن و اندرو نیوبرگ همان پرسش را با ابزار علوم اعصاب شناختی، روانشناسی تجربی و دادههای میانفرهنگی بازخوانی میکنند.
این جلسه از سلسلهنشستهای معرفی کتاب، به بررسی این پرسش میپردازد که تجربهی معنوی از منظر پژوهشهای امروزی چگونه تعریف، اندازهگیری و تبیین میشود؛ و مرز میان تجربهی دینی، روانشناسی هیجان و پدیدارشناسی ذهن کجاست.
🎤ارائهدهنده: خانم ریحانه حسنی، دانشجوی روانشناسی و دبیرانجمن روانشناسی دانشگاه علامه طباطبائی
🗓تاریخ برگزاری : سهشنبه، ۲۴ شهریور
🕰زمان برگزاری : ساعت ۲۱:۰۰
💳 هزینهی شرکت نشست: رایگان
👨💻نحوه برگزاری: بصورت آنلاین و در بستر اسکای روم
✏️جهت ثبتنام به آیدی پشتیبانی انجمن پیام ارسال فرمایید
🔤➡️ @ATU_BC
📌انجمن مغزوشناخت دانشگاه علامه طباطبائی در بله وتلگرام
🔤➡️ @ATU_BC
6 074
🧠 واقعیت مجازی؛ دریچهای به ذهن و رفتار
🎥 اپیزود اول: واقعیت بسط یافته (Extended Reality)
در اولین قسمت از مجموعه «واقعیت مجازی، دریچهای به ذهن و رفتار»، با مفهوم واقعیت مجازی، واقعیت افزوده و واقعیت ترکیبی آشنا میشویم و نگاهی کوتاه به تاریخچه و مسیر تحول این فناوری میاندازیم.
در ادامه، مفاهیم مهمی مثل غوطهوری (Immersion)، حضور (Presence) و بدنمندی (Embodiment) را بررسی میکنیم و میبینیم چرا واقعیت مجازی میتواند ابزاری قدرتمند برای پژوهشهای علوم رفتاری و شناختی باشد.
در قسمتهای آینده، به کاربردهای تخصصیتر واقعیت مجازی در پژوهش، درمان و مطالعه ذهن و رفتار خواهیم پرداخت.
#علوم_شناختی #واقعیت_مجازی #علوم_رفتاری #شناخت_بسط_یافته #واقعیت_افزوده #مرکز_شناخت #مرکزشناخت
6 074
☑️ لیست کانال های پیشنهادی:
1⃣ فلسفه علم @philosophyofscience
2⃣ علوم شناختی @cognitive_science_iran
3⃣ روشنفکری ایرانی @roshanfekriirani
4⃣ روشنفکری دینی @roshanfekrdini
5⃣ فراموشخانه @faramoshkhaneh
6 074
Repost from ستاد علوم و فناوری های شناختی
📌فراخوان اولین همایش توانمندسازی شناختی معلمان
🔹دانشگاه تربیت دبیر شهید رجایی، با همکاری ستاد توسعه علوم و فناوریهای شناختی معاونت علمی، فناوری و اقتصاد دانشبنیان ریاست جمهوری، اولین همایش «توانمندسازی شناختی معلمان؛ علوم شناختی و یادگیری در مدرسه» را برگزار میکند.
🔹این همایش با هدف معرفی کاربرد علوم شناختی، هوش مصنوعی و فناوریهای نوین در آموزش و یادگیری، با حضور متخصصان این حوزه برگزار خواهد شد.
📅 زمان: دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵
📍 مکان: دانشگاه تربیت دبیر شهید رجایی (حضوری و آنلاین)
از معلمان، مدیران مدارس، دانشجومعلمان، دانشجویان، کارشناسان آموزش و پژوهشگران دعوت میشود در این رویداد علمی حضور یابند.
🔗 حضور آنلاین:
https://vc.sru.ac.ir/cogniteach/
📧 ثبتنام:
confedu@sru.ac.ir
6 074
Repost from CogniPath | راهنمای مسیر
نشستهای انتقال تجربه | راهنمای جامع انتخاب رشته ارشد علوم شناختی 🌱
انتخاب رشته فقط کنار هم چیدن چند کدرشته نیست؛ دانشگاه، فضای آموزشی و پژوهشی، استادها، حوزههای کاری و حتی تجربهای که از دوران تحصیل خواهید داشت، میتونه روی مسیری که بعداً طی میکنید اثر بذاره.
برای همین در گام دوم از رویداد «راهنمای جامع انتخاب رشته ارشد علوم شناختی»، این بار قراره پای تجربهی دانشجوها و فارغالتحصیلهای دانشگاهها و گرایشهای مختلف بشینیم و درباره چیزهایی حرف بزنیم که شاید توی دفترچه انتخاب رشته پیدا نکنید.
📍 شنبه ۷ شهریور | ساعت ۱۷ تا ۲۰
دانشگاه شهید بهشتی
دانشگاههای شهر تبریز
دانشگاه علامه طباطبایی
دانشگاه تربیت مدرس
📍 یکشنبه ۸ شهریور | ساعت ۱۷ تا ۲۰
دانشگاه تهران
مؤسسه علوم شناختی (ICSS)
🔜 در پوسترهای بعدی میتونید با مهمانهای هر نشست، گرایشها و حوزههای پژوهشیشون بیشتر آشنا بشید. ممکنه یکی دو مهمان دیگه هم به جمعمون اضافه بشن.
شرکت در نشستها رایگان، اما ثبتنام الزامیه.
✅ لینک ثبتنام
🔙 اگر تازه به این رویداد پیوستید، از اینجا شروع کنید.
♾️ CogniPath | Telegram | Instagram
6 074
🔻برای نخستین بار در جهان، تومور مغزی یک بیمار با کمک همزمان هوش مصنوعی با موفقیت برداشته شد.
جراحان بیمارستان «کینگز کالج لندن» میگویند که اگر این بیمار این عمل را انجام نمیداد، ممکن بود بینایی خود را از دست بدهد.
ابزار هوش مصنوعی، تصاویر ویدیویی عمل را در حین انجام آن تحلیل میکرد و به جراحان در مورد چگونگی پرهیز از آسیب رساندن به رگها و اعصاب حیاتی، اما پنهان در مغز، کمک و راهنمایی میداد. این فناوری به آنها امکان داد تا بیشترین مقدار ممکن از تومور را با ایمنی کامل بردارند.
این بیمار ریس هیبرت ۴۸ ساله و پدر دو فرزند است. او گفت: «من کاملا متوجه مزایای استفاده از این روش هستم. هیچ تابلوی راهنمایی و رانندگیای درون سر ما وجود ندارد.»
آقای هیبرت تا ۱۸ ماه پیش فردی تندرست و سالم بود و هر روز هنگام ناهار، بیش از سه کیلومتر پیادهروی میکرد.
در یکی از همین پیادهرویها بود که او ناگهان از هوش رفت و در وسط خیابان دچار تشنج شد.
اسکن مغزی نشان داد که او توموری غیرسرطانی به ابعاد ۱۱ میلیمتر روی غده هیپوفیز دارد که در جمجمه او قرار گرفته است.
ادامه از:
https://bbc.in/4qFYPH2
📷PA
@BBCPersian
6 074
آزمایشگاه مدار عصبی و رفتار، به سرپرستی مهدی صنایعی، در پژوهشکده علوم شناختی، پژوهشگاه دانشهای بنیادی (IPM)، یک پژوهشگر پسا دکتری جذب مینماید.
متقاضیان بایستی شرایط زیر را دارا باشند:
- داشتن مدرک دکتری علوم اعصاب، علوم شناختی، و یا رشته های مرتبط
- داشتن حداقل یک مقاله نویسنده اول از رساله دکتری
- توانایی انجام پروژه در زمان مشخص شده
- توانایی و تمایل کار با نخستی سانان
- توانایی و تمایل در اخذ گرنت پژوهشی
- داشتن مهارت برنامه نویسی به زبان پایتون یا متلب
- داشتن مهارت مقاله نویسی
- داشتن مهارت کار در یک تیم علمی
- داشتن دانش عمیق در مورد سیستم عصبی
- داشتن تجربه عملی در آنالیز دیتای نورونی
جهت ثبت نام لطفا رزومه علمی، مقالات چاپ شده و یا تحت داوری، و رساله دکتری خود را، تا ۳۱ شهریور ۱۴۰۵ به آدرس ایمیلهای زیر ارسال کنید.
sanayei@ipm.ir
mehdi.sanayei@gmail.com
همچنین برای ارسال حداقل دو توصیه نامه تا تاریخ ۳۱ شهریور ۱۴۰۵، به ایمیل های ذکر شده هماهنگی لازم را انجام دهید. توصیه نامهها باید مستقیما توسط نویسنده ارسال گردد و به توصیه نامههایی که توسط متقاضی ارسال شود ترتیب اثر داده نمیشود.
مدت زمان دوره پسادکتری ۱ سال است و در صورت رضایت از عملکرد پژوهشی محقق پسادکتری، ۲ بار قابلیت تمدید دارد (حداکثر ۳ سال).
بخشی از مزایای پسادکتری در پژوهشکده:
- پرداخت حقوق استادیار پایه ۱
- امکان دریافت حمایت مالی برای شرکت در کنفرانسها و دورههای آموزشی خارج از کشور
- امکان بهرهمندی از بیمه تکمیلی و بازنشستگی
- دسترسی ۲۴ ساعته به فضای کاری
- امکان استفاده از سرورهای محاسباتی پیشرفته
- بهرهمندی از خدمات پزشکی و روانشناختی
- بهرهمندی از امکانات ورزشی
6 074
پژوهشکده علوم شناختی پژوهشگاه دانشهای بنیادی برگزار میکند:
هنر تنظیم مغز: نورومدولاسیون از کانالهای یونی تا دینامیک شبکههای عصبی
مدرسان:
دکتر مهیار جان احمدی، دکتر محمدعلی صالحینژاد
زمان: پنجشنبه و جمعه ۲۵ و ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
لینک ثبتنام:
https://digiform.ir/w9b41f1790
شرکت در کارگاه به صورت حضوری یا مجازی امکانپذیر است. برای اطلاعات بیشتر با ایمیل زیر در ارتباط باشید.
Ali.Fathijouzdani@ipm.ir
