327
订阅者
无数据24 小时
-17 天
-530 天
数据加载中...
标签云
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服。
进出提及
---
---
---
---
---
---
吸引订阅者
三月 '26
三月 '260
在0个频道中
二月 '26
+1
在1个频道中
Get PRO
一月 '26
+7
在0个频道中
Get PRO
十二月 '250
在1个频道中
Get PRO
十一月 '250
在0个频道中
Get PRO
十月 '250
在0个频道中
Get PRO
九月 '250
在0个频道中
Get PRO
八月 '250
在0个频道中
Get PRO
七月 '250
在0个频道中
Get PRO
六月 '250
在0个频道中
Get PRO
五月 '250
在0个频道中
Get PRO
四月 '250
在0个频道中
Get PRO
三月 '250
在0个频道中
Get PRO
二月 '250
在0个频道中
Get PRO
一月 '250
在0个频道中
Get PRO
十二月 '24
+3
在0个频道中
Get PRO
十一月 '24
+4
在0个频道中
Get PRO
十月 '24
+6
在0个频道中
Get PRO
九月 '24
+1
在0个频道中
Get PRO
八月 '24
+1
在0个频道中
Get PRO
七月 '240
在0个频道中
Get PRO
六月 '24
+2
在0个频道中
Get PRO
五月 '24
+3
在0个频道中
Get PRO
四月 '24
+2
在0个频道中
Get PRO
三月 '24
+3
在0个频道中
Get PRO
二月 '24
+7
在0个频道中
Get PRO
一月 '24
+17
在1个频道中
Get PRO
十二月 '23
+329
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 29 三月 | 0 | |||
| 28 三月 | 0 | |||
| 27 三月 | 0 | |||
| 26 三月 | 0 | |||
| 25 三月 | 0 | |||
| 24 三月 | 0 | |||
| 23 三月 | 0 | |||
| 22 三月 | 0 | |||
| 21 三月 | 0 | |||
| 20 三月 | 0 | |||
| 19 三月 | 0 | |||
| 18 三月 | 0 | |||
| 17 三月 | 0 | |||
| 16 三月 | 0 | |||
| 15 三月 | 0 | |||
| 14 三月 | 0 | |||
| 13 三月 | 0 | |||
| 12 三月 | 0 | |||
| 11 三月 | 0 | |||
| 10 三月 | 0 | |||
| 09 三月 | 0 | |||
| 08 三月 | 0 | |||
| 07 三月 | 0 | |||
| 06 三月 | 0 | |||
| 05 三月 | 0 | |||
| 04 三月 | 0 | |||
| 03 三月 | 0 | |||
| 02 三月 | 0 | |||
| 01 三月 | 0 |
频道帖子
+4
نقاشی شانزدهم. مردم که در مشهد در ون را باز و مبارزین آزاد کردند، زن بروجردی که میگوید: من نمیترسم، جوان آبدانان که روی برنجهای ریخته ایستاده، جوانان که مجسمهی سلیمانی را در چنارشاهیجان دارند از پا میاندازند.
| 2 | نقاشی پانزدهم بعد از سه سال. کمی دستم ناتوان بود از کشیدن اما کشیدم که گفته باشم: مرگ بر دیکتاتور. | 1 263 |
| 3 | از چیزهایی که همیشه از گرامشی به یاد دارم این گفته ست که: کهنه در حال احتضار است و نو ناتوان از زاده شدن. در این میان بی شمار هیولاها ظهور خاهند کرد. | 140 |
| 4 | فرض بگیرم آب، اسید باشد؛ قلب من میشود کتری جوشی که قل میزند و سر میریزد. خون من میشود بخاری که شما را میسوزد، عین بنّایی که قناسی را میسوزاند. این یک بار بگذارید قناسی و کجی، من نباشم، چون میخواهم کمی حرف بزنم. شاید تعجب کنید، اما بلدم.
این آدمها از دیوانگی آن آدمها میغُرند و من، این وسط من قلبم میشکافد، چرا که جنون فضایی تهی و منتظر به شکل نوزادی در بازوان من است: نوزاد من. خالی، نه انگار چیزی نباشد، بلکه انگار این هیچی به شکل قولی تپیده شده باشد این توو.
چه برافروزید از بهت و چه فرو ریزید از مبالات، اگر بگویم دیوانه شدن، فرایندی بسیار آرام و ساکت است، بسیار عادی و بیاهمیت؛ مثل هر لابهی خاموش من که همیشه ازشان گذشتهاید. بله، دنیا درون من کند میرود.
آی عزیزان لاقید من! این زخمیست که بر من استوار کردهاید:
آدمها نمیدانند و من را تحقیر میکنند. اگر نمیدانند پس تقصیری ندارند؟ نه. آدمها همیشه تقصیرکارند. البته نمیدانم، چه میدانم؟ من حتا نمیفهمم این با هم تپانچه زدن ریههام، رقص پروانه هاست یا ریجهی مگسها؟ این به هم تپانچه زدن ریههام. من فقط میفهمم که چیزی درست نیست، و ترجیح میدهم آن، شما باشید. خستهام از اینکه چون فرق میکنم، فقط چون فرق میکنم، فکر میکنند از من بهتر هستند. حالم به هم میخورد چون فکر میکنم از من بهتر هستند.
خدایا، چرا فقط وقتی کافیام، که زیادیام؟
در مقیاسی سلولی درد میکشم. زیر پاشنههای کثافت جهان، خرد میشوم. من نامی از ناحیهی سایهام، که اگر دفتر میبودم میخواندینم «طراسه»: یعنی هر آیینی که برای زدودن لغات نوشته انجام میشود. یعنی شما و کمصبریتان برابر تفاوت من.
یعنی من که باز هم خودم را در انعکاس شما تعریف میکنم و تحدید میشوم در تقلید. تقریب میشوم به بازگویهای طوطیوار از حماقتهای شما. کاش میدانستید هر لحظه که سعی میکنم در دنیای شما خودم را جا کنم، یک دور زایل میشوم. مثل خواب چند شب پیش: بایستی بازی میکردم و اگر نه میمردم، و کرمها بدنم را در حالیکه آگاهی و حواسم زنده بود، میخوردند. تمام که میشدم مجددا آماده و سالم بودم تا دوباره بازی کنم. بازی، باخت نمیپذیرفت. مجبور بودم مدام ببازم و بسازم تا خرد خرد خورده شوم، هزار بار. بازیش هم در طبیعت من نبود که یاد بگیرم و هرچقدر میخواستم و میکردم، نمیشد.
عجب استعارهای!
آخ، فقط اگر میشد خودم باشم. میشد توانم را صرف زور زدن و ادای قوانین شما نکنم، آن وقت می دیدید که چه بینظیر و روشن میتوانم باشم. میدیدید میتوانم حرف بزنم، بنویسم. میتوانستم یک شب بنشینم و همهی اینها که گفتم را برایتان بنویسم و بگویم:
«این شریطهی من است، فراموشش نکنید.»
اما حالا نمیتوانم و شما من و رنج مرا همانطور که نگاه میکنید، از یاد میبرید. | 296 |
| 5 | 没有文字... | 231 |
| 6 | امیدوارم ازین که سه چهار صبح یکهو بردارم و چند فریم متحرک- آن هم با گوشی و در تاریکی خانه- بکشم، عادت پایدار نسازم اما بهرحال، این یکی دومین چیز جنبدهایست که کشیدم و از اولیِ دیشب حتی دو ثانیه بلندتر است! پیشرفتن به هر شکل، پیشرفت است بههرحال. میدانم زمخت است اما بیشتر از این حوصله نکردم. حس میکنم در ذهنم تبدیل به تمرین صبر شده اینکار، که برای من عجول بینهایت سخت ولی لازم است. مخصوصا هم اینکه درش خوب نیستم باعث میشود کمی عادت به نابلدی بکنم که در آینده نزدیک بسیار لازمم میشود. | 321 |
| 7 | از کابوس پریدم و در تاریکی به این فکر کردم که چرا تا به حال سعی نکردم تصویر متحرکی بسازم؟ پس با خواب آلودگی این را خطیخطی کرده روی صفحه گوشی و چندتا فریم کشیدم. این بار اولم است و اصلا نفهمیدم چه و چطور شد. صبح که بیدار شدم نگاه میکنم. ممکن هم هست که بیدار شوم و ببینیم همه این کارها را در خواب انجام دادهام، مثال غالب اوقات که در خواب شعری میگویم یا نقاشیای به هم میآورم.
ساعت حدود ۴ صبح است و من مثل همیشه، مجنون و عجیبم. | 287 |
| 8 | مندنیپور نوشته بود: «شاید میخواهم گریه کنم، یعنی باید گریه کنم. چون لابد وقتی نمیشود فریاد زد یا شیشهها را شکست، باید گریه کرد.»
| 278 |
| 9 | جملهی عربی، از شعری است از نزار قبانی. یعنی: عقربههای ساعت نمیتوانند تو را از پای دربیاورند
قلق یعنی تشویش، نگرانی، خوی
حقه یعنی ظرف کوچک برای نگهداری جواهر یا دیگر اشیاء | 288 |
| 10 | 04b - The birthday gift.mp3 | 288 |
| 11 | برای ر. که در شب تولدش تنهاست، و فکر میکند تنهاست. ولی چه فرق میکند؟ فراموش نکن عزیز من که تو آنی که لا تغتاله عقارب الساعات؛ چون پیش از هرچیز، کلمهای هستی که در بغضی مردهاست. کافیست تا سال بعد، قلق قلبت را در حقّهای انداخته، به سمت شب، بتکانی. خالی نمیشود، اما سِر، چرا. | 298 |
| 12 | جو بوسکه یکجایی جملهای نوشته بود که هرگز فراموش نمیکنم:
«زخم من، پیش از من وجود داشتهاست، من دنیا آمدهام که تجسمش دهم.» | 463 |
| 13 | تو نگران هستی که مردم دربارهی من چه فکری خواهند کرد، اما من عجله دارم که تو را مطمئن کنم که احترام من به خودم برایم بیش از هرچیز دیگری اهمیت دارد.
بیچارگان، داستایوسکی | 839 |
| 14 | تا جایی که میتوانم زحمت میکشم و هرکاری را که بلدم میکنم، بیش از این از عهدهام بر نمیآید؛ چیزی را که نمیشود چاره کرد، باید تحمل کرد.
بیچارگان، داستایوسکی | 724 |
| 15 | خاطرات ،چه شیرین چه تلخ، همیشه منبع عذاب هستند.
بیچارگان، داستایوسکی | 873 |
| 16 | 没有文字... | 509 |
| 17 | 07_eels_i_need_some_sleep_myzuka.me.mp3 | 564 |
| 18 | ساعت از چهار صبح گذشته است و نور، کمکم منعکس میشود.
من به جز هندسهی معلق کلمات و حافظه در یک جام بلوری جا مانده در دست تو، چیزی نیستم؛ انحنایی جز همان لبهایش که میبوسی.
نور، در من منعکس میشود.
روشن که شدم یادم خواهد آمد که ژرالد نوو در مطلع شعری نوشته بود:
«کمی خون در شقیقهها
کمی آتش در انگشتان
چهرهی تو را رسم میکنم
روی پوستهی بیخوابی...» | 566 |
| 19 | Years to come
But you love the tears
And you love the tears. | 633 |
| 20 | اسب من دارد میگرید. من میکِشمش. اسب تمامشدنی نیست. تو اسب را نمیشناسی. تو نمیدانی اسب را اگر بگرید. تو چه میدانی از اسب؟
تو هیچ وقت هیچ اسبی را نکشیدی. | 541 |
