ch
Feedback
بیژن الهی

بیژن الهی

前往频道在 Telegram

(July 07, 1945 — November 30, 2010) instagram.com/bijanelahi

显示更多
5 756
订阅者
无数据24 小时
-107 天
+1330 天

数据加载中...

标签云
无数据
有任何问题?请刷新页面或联系我们的客服
进出提及
---
---
---
---
---
---
吸引订阅者
四月 '25
四月 '25
+44
在0个频道中
三月 '25
+87
在1个频道中
Get PRO
二月 '25
+88
在1个频道中
Get PRO
一月 '25
+102
在2个频道中
Get PRO
十二月 '24
+148
在3个频道中
Get PRO
十一月 '24
+316
在7个频道中
Get PRO
十月 '24
+107
在0个频道中
Get PRO
九月 '24
+113
在1个频道中
Get PRO
八月 '24
+121
在3个频道中
Get PRO
七月 '24
+176
在8个频道中
Get PRO
六月 '24
+106
在1个频道中
Get PRO
五月 '24
+147
在2个频道中
Get PRO
四月 '24
+128
在1个频道中
Get PRO
三月 '24
+151
在3个频道中
Get PRO
二月 '24
+128
在1个频道中
Get PRO
一月 '24
+262
在4个频道中
Get PRO
十二月 '23
+186
在4个频道中
Get PRO
十一月 '23
+136
在4个频道中
Get PRO
十月 '23
+125
在4个频道中
Get PRO
九月 '23
+120
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+122
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+136
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+106
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+83
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+74
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+92
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+93
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+98
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+129
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+80
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+52
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+51
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+95
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+119
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+89
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+163
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+46
在0个频道中
Get PRO
三月 '220
在0个频道中
Get PRO
二月 '220
在0个频道中
Get PRO
一月 '220
在0个频道中
Get PRO
十二月 '210
在0个频道中
Get PRO
十一月 '210
在0个频道中
Get PRO
十月 '210
在0个频道中
Get PRO
九月 '210
在0个频道中
Get PRO
八月 '210
在0个频道中
Get PRO
七月 '210
在0个频道中
Get PRO
六月 '210
在0个频道中
Get PRO
五月 '210
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+1
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+59
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+43
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+52
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+3 154
在0个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
18 四月+1
17 四月0
16 四月+1
15 四月0
14 四月+1
13 四月+1
12 四月+4
11 四月+6
10 四月+1
09 四月+2
08 四月+4
07 四月+5
06 四月+4
05 四月+2
04 四月+3
03 四月+3
02 四月+2
01 四月+4
频道帖子
«منتهاش تشنگی‌ست» فراوانست نامه‌های عشق و نامه‌های تسلیِ سوگ، اما نوعی نامه کمیابست که این هر دو را در خود دارد: نامه‌هایی در سوگِ عشقی ازدست‌رفته. وقتی به سرم زده بود جُنگی در قطع پالتویی از این‌ قبیل مکتوبات فراهم بیاورم... سوگ یک مسیر تدریجی‌ست پس از سقوطی مهیب، اما عشق مسیری پرآشوب دارد و لاجرم باید احتمال فراق را هم در حساب آورد، روزی که عشقی نباشد... تا در کتاب گزیده از آثار ب. الهی برخوردم به این پاره‌های نامه‌ای منتشرنشده، نامه‌ای در منزلی از منازل آخر یک عشق... ‎ــ‌میم. را ـــــ پاره‌های نامه‌ای از بیژن الهی:
گرمای منی تو. همیشه بمان برای من. مثل تابستان‌های ذهنیِ آدم که در موجی ساکن باز می‌شود، عینِ بادبزن که توی دست هم که نیست در خودش حرکت دارد و، روی میز، باقیِ طبیعت‌بیجان را نوسانی فراخ و نرم می‌دهد، که لیموها، هر یک در تمرکزی عمیق توی خودش (از آنجا که زرد، خود، شامّه‌ای کُروی‌ست که با سقوطِ آزاد به مرکزش هرگز به ته نمی‌رسد)، برسند به بی‌خویشیِ آنگونه‌ای که "طبیعت بیجان" غافل شود که جایی (هرجا جز این‌جا) حضوری دارد غرق...
متن کامل یادداشت و نامه در فایل PDF بالا، و در وبلاگ. روایتِ روانبُد

2
روزی طرف غروب، برف سالواتوره کوآزیمودو ترجمه‌ی بیژن الهی دورِ دور، پشت درهای بسته، باز گریه‌ی حیوانی‌ی داغدارِ تو را می‌شنوم؛ پس، به دهکده‌های بلند، زیر یک باد برف هوا میان آغل چوپانان می‌نالد. بازی‌ی کوتاهِ یادستیز: برف فروریخته اینجا و بامها را می‌خاید، تاقهای کهنه‌ی لاتسارتتو را میاماساند، و «خرس فلکی» غوطه می‌خورد سرخ در میانه‌ی مه‌ها. کجاست آن ران، رنگِ رودخانه‌های من، ابروی ماه در تابستان با پشته‌ی زنبورهای کشته؟ زاری‌ی صدای افتاده‌ات در ظلمتِ شانه‌های تو می‌ماند، سوگوارِ غیبتِ من. —درّه‌ی علف هزاررنگ ‌
2 824
3
حلاج قطعه هوای تو کردم، نه در هوای ثوابی، هوای تو کردم بل از برای عِقابی؛ رسیدم ازین رَه به هرچه خواستم، آری، مگر به وجد: گو که لذتی ز عذابی! -۱۳۵۴- بیست و دوم به دل هوای تو کردم، نه در هوای ثوابی؛ به دل هوای تو کردم بل از برای عِقابی. هزار شُکر که آتش نه لاله شد، نه شقایق: چو من چه کس رسد آیا به لذَّتی ز عذابی؟ -۱۳۹۰- #بیژن_الهی
2 769
4
تا به من گوش دهی پابلو نرودا ترجمه‌ی بیژن الهی تا به من گوش دهی، کلماتم گاه نازکی می‌گیرند چون ردّ گاکیان روی کرانه‌ها. طوق، زنگوله‌ی مست برای دست‌های تو، به نرمیِ انگور. و من نظاره می‌کنم از دور به کلماتم. بیشتر ازآنِ تواند تا ازآنِ من. از درد کهنه‌ی من بالا می‌روند چون پیچکها. بالا می‌روند، هم‌چنان، از جدارهای نمور. گناهِ این بازیِ بی‌رحم به گردن توست. می‌گریزند از کنام تاریکم. هرچه را میاکنی تو، هرچه را میاکنی. پیش از تو انزوایی که تو انباشتی میاکندند، و آشناترند از تو به اندوهم. حال می‌خواهم بگویند آنچه من می‌خواهم بگویمت تا گوش دهی همان‌گونه که من می‌خواهم گوش به من دهی. باد اضطراب بر آنها هنوز می‌خزد. گردباد رؤیاها هنوز گاهی از پا درشان میفکند. به صداهای دیگری گوش می‌دهی در صدای دردناک من. زاریِ دهان‌های پیر، خون‌لابه‌های پیر. دوستم بدار، ای یار. مرا وامگذار. از پیِ من بیا. بیا از پیِ من، ای‌ یار، بر این موج اضطراب. اما کلمات من از عشق تو لکه‌دار می‌شود. هرچه را میانباری، هرچه را میانباری. من آن‌ها را می‌کشم به رشته‌ی طوقی بی‌پایان برای دست‌های سفید تو، به نرمیِ انگور. —بیست شعر عاشقانه و یک سرود نومیدی ‌‌
2 706
5
تنها بیژن الهی چیزی به دست نمی‌آری، چیزی نمی‌دهی از دست؛ تنها خطّی خون، تنها راهی برای اجتناب از واقع، سرخ، اما از اشتباهِ عاشقان. حتا به دست نمی‌آری، حتا نمی‌دهی از دست، بس که آهسته غرق می‌شود پروانه‌ی سفید در شرابِ سنِ تو. —دیدن ‌
5 626
6
J'appuyais tendrement mes joues contre les belles joues de l'oreiUer qui, pleines et fraîches, sont comme les joues de notre enfance. —Du côté de chez Swann, Marcel Proust گونه‌هایم را به نرمی به گونه‌های زیبای بالش می‌فشردم که، پر و خنک، به گونه‌های کودکی ما می‌مانند. —ترجمه‌ی مهدی سحابی گونه‌هایم را به نرمی بر گونه‌های خوب بالش می‌فرشردم که مانند گونه‌های کودکی ما پر و شاداب‌اند. —ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی گونه بر گونه‌ی بالشت می‌فشردم نرم، که ـــ‌چه خوب!‌ـــ عین بچگیهای ما لُپّوست. —ترجمه‌ی بیژن الهی ‌
4 287
7
خنده روی آب بیژن الهی و آب که با حرکت کشتی امکان می‌داد، از حرکت کشتی به شتک شیشه‌های کاژه را می‌پوشاند: نمی‌شد از تو بیرون را دید، تنها می‌شد حسی از حرکت داشت، حسی از حرکت به عقب یا به جلو چه فرق داشت؟ مرگ! خیلی از پیری مردند ولی می‌شد از جوانی هم مرد. —جوانی‌ها ‌
5 498
8
عصر که شد بیژن الهی و این‌که قند برنمی‌داری مال من خواهد بود، این‌که می‌خندی تا چمن سفیدِ آنورِ طارمی، و فوّاره‌ی چرخانی که تا اینورِ طارمی نم‌نم می‌آید. عصر که شد، زیر فوّاره‌ی محو، روی ایوانِ جلو، کور از شعاعِ یک شکوفه، کور چون شکوفه‌یی که باز خواهد شد. —دیدن ‌
5 876
9
چه کوتاه این حصار برای اسبِ کشیده‌قامتی که تویی گاوها که همه دو شاخ دارند در چرا با تعجب به او نگاه می‌کنند که یعنی چه چنین خوابِ خوشی در حصارِ به‌ این‌ تنگی که راحت هم از آن می‌توان پرید و به خوشبختی‌ی گلها بود... و هیچ نمی‌دانند معنی یک شاخ داشتن چه می‌تواند باشد. —بیژن الهی، جوانی‌ها ‌
5 698
10
没有文字...
4 178
11
اصفهان
1
12
نامه حسن عالیزاده این‌جا در این اتاقِ روشنِ مهمانسرا شادم که در کنارم دیگر تو نیستی. دریایِ چشم‌انداز از گوشواره‌هایت آبی‌ترست و جنگلش موجِ زبرجدست و پوستِ هوا ترگونه است و تُرد و پشتِ پنجره هر صبح یک مرغِ دریایی. تشویش نیست و چشم‌هایت از یاد می‌روند. چون زورقی که دور می‌شود هر لحظه از کناره‌ی تاریک آرام سرد سبکبار ـــ بی‌کشمکش بی هیچ خون‌ریزی هر چیزْ خوب و خرّم و خسته‌ست و خواب می‌چسبد تا صبح که باز پشتِ پنجره پرهیبِ مرغ دریایی چون سروِ بیدخورده‌ی آن پرده در «ایتاک» ـــ شوخی‌ست! شادم که در کنارم دیگر تو نیستی. —روزنامه‌ی تبعید ‌‌
2 244
13
لکلکی که می‌شناسی بیژن الهی این شب، امّا، نیست لکلکی که می‌شناسی، که نمی‌باید بشناسی. به تو زنجیر نقره می‌دهد که دولا کنی، که سه‌لا کنی و دوباره واکنی. امّا، عاشقانه، لکلک نیست این شب، این روزنِ تابستانی. در خواب، تو را خوابی دوباره درمی‌گیرد به کشیدگی که این لکلک یک پا برمی‌چیند. —نیرنگها و دخمه‌ها، دیدن ‌
2 958
14
نازنین، امروز هم دو نامه. یکی از رُم، از روز دومین تلفنت؛ یکی هم از آمریکا، سه‌شنبه، روز دریافت اولین نامه‌ی من. فوراً بگویم لطفاً «سروته چیزهای بی‌مورد» را نزنید. من عاشق چیزهای بی‌موردتانم. شما خانم خیلی خوبی هستید که همیشه در گردش‌های صبحانه و عصرانه‌تان باید چیزهای بی‌موردتان را همراه داشته باشید، مثل سگ‌های کوچک خاکستری چشم‌عسلی، که همپای خانم‌های تکیده‌ی متشخص در آفتاب‌های پریده‌ی حاشیه‌های bois de boulogne می‌گردند. کلمه‌های شما به دست‌وپای‌شان توی هم گیر می‌کند و می‌خورند زمین، به تشخص شما می‌افزایند، چشمتان همیشه به بالا به آسمان‌های آبی یکدست روبه‌روست. عهد‌های‌مان را نگاه دارید. در نیویورک، سه شبانه‌روز در اتاق بسته‌ای خواهیم ماند با پرده‌های کشیده؛ در لندن، اردک سفارش خواهیم داد لب دریاچه‌ی هاید‌پارک؛ در رم شما، پابرهنه روی سنگ‌فرش‌های شبانه راه خواهیم رفت تا ته یک کوچه در اتاق سقف‌کوتاهی با رومیزی‌های چارخانه‌ی صورتی و سفید؛ چیزی برای‌مان بیاورند که اسمش یک سطر طول بکشد و قیمتش هم بعد یک سطر طول بکشد؛ در اندلس، وای، نمی‌دانم چه‌کار خواهیم کرد؛ اما، در پاریس، می‌توانیم روی سیل برگ‌های خشکیده راه بیفتیم، چون مسیح روی آب. این‌جا خبری نیست، شمیم فقط سلام رسانده‌ست. —بیژن الهی پنجشنبه، ۲۳ آبان ۱۳۵۳ ‌‌ ‌❚❚❚
2 994
15
دیگرروز در میدان کرسی‌های زرین بنهادند و یوسف را بیاراستند و بر کرسی نشاندند. هر که آن‌جا صاحب بضاعت بود و خداوند مال و ثروتی
دیگرروز در میدان کرسی‌های زرین بنهادند و یوسف را بیاراستند و بر کرسی نشاندند. هر که آن‌جا صاحب بضاعت بود و خداوند مال و ثروتی بود سرمایه برگرفتند تا او را بخرند. پیرزنی در میانه می‌آمد، کلافه‌ای ریسمان در دست‌ گرفته. گفتند او را «ای بیچاره، آن‌جا خروارها مشک و عود و کافور و عنبر به هم نهادند، تو با این بضاعت مختصر کجا می‌روی؟» گفت «اگر نگذارندم که بخرم، باری بگذارند که ببینم.» —تفسیر سوره‌ی یوسف، احمد بن محمد بن زید طوسی، بازگفت از دیدن ‌
2 938
16
به ظاهر در "توالی ابیات" غزل «در همه دیر مغان نیست چو من شیدائی» باریک شده مرحوم بیژن الهی (۱۶ تیر ۱۳۲۴ ـــ ۹ آذر ۱۳۸۹)، اما
به ظاهر در "توالی ابیات" غزل «در همه دیر مغان نیست چو من شیدائی» باریک شده مرحوم بیژن الهی (۱۶ تیر ۱۳۲۴ ـــ ۹ آذر ۱۳۸۹)، اما در جوفِ آن خودش و هم‌نسلانش را خواسته شرح بدهد، صف‌بندیِ "خرابات و دیر مغان و میکده" در برابر "خانقاه و مدرسه و مسجد" را، رابطه‌ی شرح‌حال و شعر؛ و کاش کتاب "عقد زیبق" (اگر درست یادم مانده باشد) منتشر شود که همین تدقیق‌های خاص خودش است در شعر حافظ و ــ‌تا اینجا که سه‌تاش را خوانده‌ایم‌ــ همراه اشاراتی بوطیقاییو هم حسب‌الحالی مثل مؤانست حافظ با "رندان" زمانه و "دیگر"جویی‌های معاصر. روایتِ روانبُد
1 960
17
به ظاهر در "توالی ابیات" غزل «در همه دیر مغان نیست چو من شیدائی» باریک شده مرحوم بیژن الهی (۱۶ مهر ۱۳۲۴ ـــ ۹ آذر ۱۳۸۹)، اما
به ظاهر در "توالی ابیات" غزل «در همه دیر مغان نیست چو من شیدائی» باریک شده مرحوم بیژن الهی (۱۶ مهر ۱۳۲۴ ـــ ۹ آذر ۱۳۸۹)، اما در جوفِ آن خودش و هم‌نسلانش را خواسته شرح بدهد، صف‌بندیِ "خرابات و دیر مغان و میکده" در برابر "خانقاه و مدرسه و مسجد" را، رابطه‌ی شرح‌حال و شعر؛ و کاش کتاب "عقد زیبق" (اگر درست یادم مانده باشد) منتشر شود که همین تدقیق‌های خاص خودش است در شعر حافظ و ــ‌تا اینجا که سه‌تاش را خوانده‌ایم‌ــ همراه اشاراتی بوطیقاییو هم حسب‌الحالی مثل مؤانست حافظ با "رندان" زمانه و "دیگر"جویی‌های معاصر. روایتِ روانبُد
886
18
چه زود پیر شد این گربه بیژن الهی سال بر دامنه می‌افتد و در اتاق باید دانست ازین چشمه‌های آفتابی‌ی سوزن یکی آشیانه‌ی سال است. دیگر حشرات رحیم بوی آفتاب دارند و سال، خود، سایه‌ست که می‌آید و امّا که نمی‌پوشاند. تنها سردرِ خانه خیس شده‌ست از شبنمی انگشت‌شمار، و تو آن‌جایی و انگار به گودی‌ی شبنم که چاهِ آفتاب بود. —چارگوش خودی، دیدن ‌
4 699
19
مجرای شب جوزپه اونگارتی ترجمه‌ی بیژن الهی شب خشک می‌نماید چون پوست این خانه‌به‌دوش قوز کرده نرم با برف رخت می‌کشد چون برگی مچاله هی زمان از ما خش‌ّوخشّ می‌خواهد —مجله‌ی تماشا، شماره‌ی ۴۴ ‌ ‌❚❚❚
4 325
20
چیزی به انجام می‌رسد کارل کرولو ترجمه‌ی بیژن الهی یک کتاب قصه باز کن روی زانوهات. چه بود جز سفری روی آبها؟ سفر کوتاه است از گور به گور. گذشته یک منظره می‌ماند با زنها، که چه زود از میان می‌روند. پایان سر می‌رسد در آن حال که داری دفتری ورق می‌زنی پُر عکسهایی که در هیچ کسی، دیگر، میل تماشایش نیست. —درّه‌ی علف هزاررنگ ‌
5 357