484
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
-1330 天
帖子存档
484
تصور کنین که توی دنیایی زندگی میکنین که اسم هر آدم، بیشترین حسیه که توی هر لحظه داره و روی مچ دستش نوشته میشه. مثلا من نمیشم محدثه، یه لحظه میشم پشیمونی، یکم میشم غم، دو ساعت بعد میشم عشق، بعد میشم شادی. بعد مامانمو که میبینم روی مچم مینویسه مامان، چون هیچ اسم دیگه ای نمیشه گذاشت روش.
484
8-9 ساله که بودم سه تا بزغاله داشتم و هیچ دوستی نداشتم. حس میکنم برای زندگی با همون بزغاله ها ساخته شدم. به درد آدما نمیخورم. برم چوپون بزغاله ها بشم، شب برگردم خونه 24 متریم، نون و ماست بخورم، پروژکتورمو بندازم روی سقفم، بازم فیلم بزغاله ببینم. چیه این زندگی...🚶🏻♀️
484
بر کسی پوشیده نیست که چه آدم نیمه خالی لیوانی هستم؛ دست خودم هم نیست، معایب انگار توی چشمم فرو میروند و هرچقد چشمم را ببندم باز هم راهشان را به زیر پلکم پیدا میکنند.
این الزاما چیز بدی نیست، اما عیبش برای من این است که معایب زیر پلکم متوقف نمیشوند. راهشان را از گوشهای باز میکنند توی حافظه بلند مدتم و دور تمام خوبی های به یاد ماندنی چمبره میزنند. این است که من تصویر یک بستنی دلچسب را با گرمایی که کف سرم را میسوزاند به یاد میآورم. دوستت دارم گفتنهای پدرم را لای پردهای از اشکهای درشت کودکی میبینم که فقط میخواست بشنود دوستت دارم. معلمی که مهربان بود را پشت صحنهای به یاد میآورم که سرم داد کشید که چرا یک تقسیم ۱۳۷ بر ۱۴ را نفهمیدهام. دوستهایم را پشت نامهربانیهای گاه و بیگاه میبینم. و در پس همه اینها، لابلای فکرهای خراشیده و نخراشیده، دست آخر برای همه چیز خودم را مقصر میدانم که در مقابل چنین چیزهایی ضعف داشتم و آسیب میدیدم. خودم را چه بسا، از پس پرده پرده عیب و نقص و اشتباه میبینم.
چند روزی است دارم به "رنجیده مردن" فکر میکنم. فکر میکنم اگر همین امروز چیزی مرا بکشد، هرکسی که مرا میشناخته و هنوز هم اهمیت میدهد به بغل دستیاش خواهد گفت "آدم رنجیده ای بود، رنجیده مرد." مطمئن نیستم شانس دیگری برای زندگی باشد، چه دنیای دیگری، چه همین دنیا، چه موازیهایی. باور دارم که من همین هستم، در همین لحظه و هر آنچه که هستم همین خواهد بود. من همینجا تمام میشوم. و ترکیب این نیمه خالی لیوان دیدن و سندرم استکهلمم با غمی که توی سرم میبارد و ستایشش میکنم و رنجیده مردن، برایم غمانگیز و آشنا و وحشتناک است. راستش را هم بخواهید، از مرگ نمیترسم، اما از رنجیده مردن چرا. از کلیشهی پیرزنی تنها که دارد زیر لب حافظ میخواند و شالگردنی میبافد که کسی دورش نمانده تا تحویلش بگیرد، و ناگهان در شبی تنها، زیر نور ستارهها جانش در میرود و کسی آمبولانس خبر نمیکند میترسم. من از اینکه تا آخر عمر کلاغها و مارها را همنشین بهتری از بعضی از آدمها ببینم میترسم.
484
دوست دارم بنویسم ولی دوباره اضطراب مفید نبودن افتاده به جونم. نمیدونم چه مرضیه که هر لحظه ممکنه بیاد و وقتی هم اومد همه زندگیمو با خودش میشوره میبره. تبدیل میشم به یه آدم مضطرب که از اضطراب هیچ کار نمیکنه، دنبال راه فراره از موقعیت ولی فقط خودشو غرق میکنه تا وقتی همه چیز آروم آروم محو بشه و بتونه نفس بکشه. از اعماق وجودم دوست دارم کسی چنین چیزی رو حس نکنه. مفید خالی باشه، نامضطرب. حتی مفیدم نباشه. فقط... نامضطرب.
484
آدم معمولی همیشه سوگیری دارد، مخصوصا نسبت به خودش. بعضیها خودشان را بهتر و بعضیها هم بدتر میبینند. بعضی هم، هردو را با هم دارند. عیبهایی که درد میکند را نادیده میگیرند و عیبهایی را که گیر دادن بهشان وجدان خودشان را آسوده میکند، بیشتر میبینند. مثلا با خودشان فکر نمیکنند آدم دروغگویی هستند، ولی به پدر مادرشان میگویند متاسفم که قدرتان را ندانستم. این مسئله تا وقتی آدم نخواهد تغییر کند آنقدر هم مهم نیست؛ یعنی با همین خودنشناسی بوده که همینطوری گذشته است، پس اهمیتی ندارد. جایی سخت میشود که بخواهی تغییر کنی ولی هرچه میگردی نمیفهمی دستت را روی کدام نقطه بگذاری.
484
وقتی یکی را عزیز میداری، دیدن قلب شکسته اش قلب تو را هم میشکند. احتمالا درد عاشقی هم همین باشد. زندگی که بی رحم است و عشق سرش نمیشود، پشت به پشت قلب همه را میشکند، آن وقت فقط آدم میماند که پی در پی از دیدن حال بد یک آدم دیگر له میشود و میشکند.
484
رفتار خودتخریبگر فقط این نیست که داشتههامون رو خراب کنیم. تلاش نکردن برای نیازها و خواستههامون هم خودش یک نوع سقوطه. اگر شما امشب میتونستید یک دمنوش اسطوخودوس بخورید تا سردردتون بهتر بشه ولی به جاش حتی یک لیوان آب هم نخوردید، باز هم خودتخریبیه. اگر شما میتونستید به جای ساعت ۵ صبح، ساعت ۹ شب بخوابید و نخوابیدید، باز هم خودتخریبگرانه رفتار کردید. اگر قرار بوده برای یک کار خیلی مهم که دوستش دارید ۲۰ ساعت در هفته وقت بذارید ولی نذاشتید، باز هم رفتار خودتخریبگر داشتید. چون نهایتا، نتیجه همه اینها آسیب به خود شخصه، چه چیزی که هست رو خراب کنه و چه چیزی که میتونست باشه رو نقاپه.
484
گاهی اوقات به این فکر میکنم که زمانی که آدم ها داشتند یاد میگرفتند از کلمه برای ارتباط گرفتن برقرار کنند، چه کسی روی چرخیدن پروانه ها توی بدنش و گرم شدن گونه هایش، اسم گذاشته؟ کدام آدمی بوده که آنقدر عشق را عمیق حس میکرده که گفته است: «باید اسمی برایش بگذارم تا به همه بگویم چیست.»؟ و کدام آدم از کدام زنجیر رها شده که گفته اینقدر حالم خوب است که باید روی این احساس آزادی اسم آزادی را بگذارم تا وقتی کسی اسمش را میشنود، با من پرواز کند. کاشکی میشد فهمید.
484
«تمام هراس من در زندگی این است که مبادا شایستگی رنجهایم را نداشته باشم.» این را داستایفسکی گفته است و توی همین چند کلمه تمام آنچه که برای دوست داشتن غم میشد گفت را گفته است. میخواستم بنویسم، طولانی و طولانی در شرح اینکه چرا غم دوست داشتنی تر است ولی اینطور که بنظر میرسد همین یک جمله بس است.
484
یک استادی داشتیم که وقتی ازش در مورد چیزی نظرش رو میپرسیدیم نظرش رو نمیگفت. از نظر سقراط و بقراط و کانت و هگل و فروید و یونگ میگفت تا مصطفی ملکیان و ابتهاج و سیمین دانشور و فروغ فرخزاد و مصدق و صادق هدایت و امیرکبیر، ولی هرچی میگفتیم استاد شما چی فکر میکنین میگفت من هنوز کسی نیستم که فکرم مهم باشه. بعضی آدما یه جور عجیب خوبیان. این استاد ما هم از اون یه جور عجیب خوبیها بود.
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
