468
订阅者
无数据24 小时
-27 天
-730 天
帖子存档
468
گشتن و گشتن و گشتن، برای سکوتی که اگر نشکند هم معذب نباشد، کنار کسی که اگر چایی دم نکشیده باشد معذب نباشد.
468
از نظر من هرچی از ته دل دوست داشته بشه قشنگه. تو بگو من از ته دل عاشق دمپاییام. دمپاییاتو با عشق یه جوری انتخاب میکنی که آدم فقط میتونه دوستشون داشته باشه. بگو من عاشق فیلم ترسناکم، آدم دوست داره باهات فیلم ترسناک ببینه. بگو من عاشق اینم شبا باباسفنجی ببینم و لای شن بخوابم، آدم از دیدن ذوقت کیف میکنه.
بنظر میاد عشق یک درخششی داره که از پس تمام اخما و بدقلقیا میگذره، چشم آدمو روشن میکنه و قلبشو گرم.
468
عروسک زیاد نداشتم، اهلش نبودم. ولی یکی دوتایی که داشتم را قدر جانم دوست داشتم. یادم نمیرود که عروسک محبوبم را دختر همسایه جلوی چشمم با سلیطهبازی قاپید و مادرم جای او مرا دعوا میکرد. از عصبانیت توی پیشانیام گردو میشکستند، سرم میجوشید و مویرگهای قرنیهام از شدت فشار خون میترکیدند انگار چشمم داشت میترکید. احساس آن لحظه ام را مثل کف دستم بلدم، معنای کظم غیظ بودم و چقدر حال به هم زن بود.
حالا ۱۵ سالی گذشته، عروسکم را ۱۰ سال است ندیدهام ولی زندگی خوشحالیهای کوچکم را یکی یکی مثل عروسکهایم میقاپد و با دهان پر از کثافتش قورتش میدهد و استخوانش را تف میکند توی دستم. ولی عصبانی؟ نیستم. شکست خورده به استخوانی که روزی مبنای یک آرزو بود میخندم و زندگی هم برخلاف باور عمومی به رویم نمیخندد.
468
حالم به قدر پهنای آسمان بد است. خودم را مثل یک پشه میبینم لای تور عنکبوت؛ پشهای که آنقدر کوچک است که از نظر عنکبوت خوراک خوشمزهای نیست ولی آنقدر هم بیارزش نیست که رهایش کند. هر روز توی چشمهای زندگی نگاه میکنم و با زنده ماندن زجرکش میشوم. نکته غمانگیز آنجاست که هر که عنکبوت را بکشد من را هم خواهد کشت و درد آنجاست که از بین تمام روشهای موجود، زجرآورترین مسیر را برای رسیدن به سرانجام غیرقابل اجتنابم، مرگ، طی میکنم: زنده ماندن.
468
خیلی بچه بودم و یادم نمیآید سر چه چیزی گریه میکردم، ولی یادم هست که دلم آرام نمیگرفت. یک نفر بهم گفت "احساساتی برخورد میکنی، گریه نداره. بچههای خوب گریه نمیکنن." و من به وضوح یادم هست که چقدر برای احساساتی برخورد کردنم احساس حماقت کردم. سینهام تیر میکشید ولی گریهام را خوردم و تصمیم گرفتم منطقیتر باشم تا بچهی خوبی باشم، تا بزرگ شده باشم، تا کرگدن باشم.
از آن روز به بعد مثل درختی که هرچه شاخه بزند باغبان اصلاحش میکند، خودم را چیدم تا احساسم به کمترین حد برسد یا حتی بخشکد. ولی موفق نبودم، بالاخره احساس هم خصیصه آدم هاست. جسمم رشد کرد، منطقم هم، ولی به احساسم فرصتی ندادم.
حالا پرت شدهام توی بزرگسالی، بلوغ عاطفی یک بچه هشت ساله را دارم و افسرده میافتم گوشه اتاق، روزی ۱۰ ساعت میخوابم و ۳ ساعت گریه میکنم و از این ناراحتم که چرا کسی مثل یک کودک افسرده با من برخورد نمیکند.
468
حس میکنم بچهها توی کوچه کتکم زدهاند و هیچ بزرگتری سراغم را نگرفته و پشتم نایستاده، با صورت خونی و خاکی تا خانه بدون کفش راه رفتهام و عر زدهام و وقتی رسیدهام کسی در را باز نکرده و نشستهام پشت در، به خونهای سوزنی کف دستم زل زدهام و تصمیم گرفتهام هیچ دوستی توی دنیا نداشته باشم.
468
افسردگی جانم را از استخوانهایم میکشد بیرون و روحم را تکه تکه گوشه گوشه جهان میریزد تا من دلم به پهنای کل آفرینش بگیرد. من هم گریه میکنم، برای غم تمام کسانی که کسی غمشان را نخریده، انگار گریه قرار است چیزی را خوب بکند اصلا.
468
خلاصه شدیم توی دویدن. کدام سو؟ کسی چه میداند. امروز شرق و فردا شمال و روز دیگری جنوب غربی. چه فرقی میکند؟ آخر همهشان بنبست است، کسی جاودانه نیست. یک روزی آخرین کسی که میداند چه کسی بودیم هم از ذهن کسانی که میدانند او چه کسی بوده پاک میشود، همین یعنی بنبست. یعنی راه فراری نیست؛ ما فقط یک مشت دوندهایم.
468
بعضی حرفا برای من مزه دارن. کسی که از همه چیز راضیه چون وضعش از این بدتر نیست طعمش دقیقا مثل بادوم تلخ وسط بادومای دیگه س.
"خدا رو شکر کن همین نونم میتونستی نداشته باشی."
انگار به دنیا بدهکاری بدبخت باشی و بهت لطف کردن که یکم از بدترین حالت، وضعت بهتره.
468
خط آسمان را همه دیدهاند و کسی ندیده. زندگی هم همین است. خوشحالی مطلق را همه دیدهاند و کسی ندیده. زندگی یعنی رنج و رنج یعنی همین، یعنی نرسیدن.
468
یک نفر به طرز وحشتناکی کشته شده و بخشی از مملکت دارن در موردش جوک میگن. نمیدونم خط قرمز اخلاقی شما کجاست ولی خط قرمز اخلاقی من بهم اجازه نمیده در مورد مرگِ ناعادلانه یک نفر شوخی کنم...
468
پدرم خواهر نداشته، حالا نمیدونه ماچ کردن پدر کار دخترانه ایه؛ برای همین هر دفعه ماچش میکنم هُل میشه اند آی لاو دت. 🙂
