SevenHells
Відкрити в Telegram
484
Підписники
Немає даних24 години
Немає даних7 днів
-1330 день
Архів дописів
484
زندگی، تاوان بودن است و چه کسی و چه چیزی زیباتر از تو، که این زندگی را سزاوار بودن بکند؟
484
شب همه موجودات و کائنات بجز کسایی که بدون فکر بچه میارن و کسایی که وقتی نظرشونو نخواستی نظر میدن، بخیر.
484
توی دیدن هر شکستنی یک آرامشی است، یک حس رها شدن. ظرفی که بشکند، رسالتش را انجام داده، ظرف بوده و حالا دیگر نیست. کسی از ظرف شکسته نمیخواهد دوباره ظرف باشد. کسی از یک انبر شکسته نمیخواهد انبر باشد. کسی "انتظار" قبول مسئولیت ندارد و اگر طوری شد که وسیله شکسته دوباره چسبید و مثل قبل شد، سزاوار احتیاط و برخورد منصفانه میشود. مثلا توی ظرف شکستهای که چسبیده دیگر غذای داغ نمیریزند.
کسی با آدم شکسته محتاط نیست، و کسی به آدم شکسته مهلت چسبیدن نمیدهد، همه میخواهند همین امروز که شکستی بچسبی و مسئولیت را دوباره بپذیری. همه انتظار قبول مسئولیت دارند، چون وظیفهشان نیست (که البته رسم دنیا است و دنیا همینجوری میچرخد؛ تقصیر کسی نیست). من به ظرفهایی که میشکنند غبطه میخورم.
484
گاهی اوقات از رشتهم خوشم میاد. میگفت آدما توی روابط، وقتی اشتباهی میکنن که جبران شدنی نیست، از سرمایه احساسی دو طرفهشون استفاده میکنن. مثلا ظرف جهیزیه مادرت رو میشکنی و جلوی مادرت گریه میکنی تا ببخشتت. (که البته بعدا باید جای خالی رو پر کنی وگرنه اون رابطه قطع میشه یا خیلی سرد میشه.) تا اینجاش طبیعیه. درسته؟
حالا: سایکوپثها با اطلاع کامل و بدون هیچ احساس پشیمونیای این کار رو میکنن و آدمای عادی بدون آگاهی و از روی احساس پشیمونی.
*این حد بحرانی تشخیصی سایکوپثها نیست و صرفا یک نشانهست.*
484
ناامیدم، حس میکنم دارم توی باتلاقی دست و پا میزنم که نه زیرش چیزی منتظرمه و نه بیرونش. به هر شاخهای میپرم و به هیچکدوم گیر نمیکنم. عمیقا حس میکنم از وقتی میخواستم ۱۸ ساله بشم و از خونه برم، دیگه هیچ هدف شخصیِ جدیای برای خودم نداشتم. غمانگیزه که اینقدر بخوای از یک جا بری که هیچ خصوصیت شخصیتی دیگهای نداشته باشی جز رفتن و پریدن.
484
ولع دارم، ولع بغل. اندازه ولع یک دختربچه تیپیکال ۳ ساله به آت و آشغالای صورتی، ولع بغل دارم.
484
اگر به یک بچه ده بار بگی چقدر چاقی، یک صدایی توی سرش ایجاد میشه که هر وقت شکل اون لحظهاش باشه بهش میگه چقدر چاق و بیلیاقتی و هر وقت در سمت کاملا متضاد اون لحظهاش ایستاده، بهش میگه حالا لاغر و لایق محبت هستی.
در دنیای امروز تقریبا همه اینا رو میدونن. کمتر کسی به بچهها میگه زشت، چاق یا هرچیز دیگهای که به بچه احساس تحقیر شدن بده (اگرچه از نظر من چاق نباید جنبه تحقیرآمیز داشته باشه ولی باز هم لحن نکبت و لجن بعضی آدمها کلمه رو به گند میکشه) و غالبا هم برای این نمیگن که دیگران فکر نکنن چه آدم پلیدی هستن.
حالا اینو گفتم که به این برسم: کسی حواسش نیست به بچه بگه تو همیشه قشنگی. میذاره وقتی بچه رو به زور بردن موهاشو از ته زدن دروغکی بهش میگه چقدر خوشگل شدی که اون بچه گریهش وایسه. انگار بچه نفهمه و حق نداره مثلا موی بلند دوست داشته باشه. کسی حواسش نیست با این حرفش اینجا در کنار اون صدای درونی که وقتی موهاش کوتاهه بهش میگه خوشگل، یک صدایی هم هست که وقتی موهاش بلند شده بهش میگه چقدر زشت و بیریخت شدی.
این تعبیر و این صدا باعث میشه بچه حس کنه در مورد موهاش یا باید ناراضی باشه یا زشت و بیریخت (از نظر خودش).
بچهها رو برای انتخابهای درست و شخصیتشون تحسین کنین. بذارین جای اینکه نگران طول موهاشون باشن از بچگی کد اخلاقی خودشونو شکل بدن و بدون دغدغه "خوشگل بودن برای محبت گرفتن" زندگی کنن. حداقل تا وقتی بچهان!
484
توی دنیایی که تس هالیدی*ها میتونن انورکسیک** باشن تو هم هرچی دلت میخواد بشو. واقعا اینطور بنظر میاد که محدودیتا صفره.
*تس هالیدی (Tess Holliday) اولین مدل بسیار چاق جهانه که جدیدا اعلام کرده دچار انورکسیاست. میتونید سرچش کنید.
** انورکسیک بیماریست که دچار بیماری انورکسیا یا همون بیاشتهایی عصبی هست. این رو هم میتونید سرچ کنید ولی اگر شک دارید که بهش مبتلا هستید به روانشناس یا روانپزشک مراجعه کنید.
484
بعضیها هستن که وقتی یک تیغ، فرض بفرمایید از این تیغای چوب جارو میره تو کف دستشون، مدتها طول میکشه تا مراجعه کنن و اون تیغ رو دربیارن. اینقدر به یک سطح از درد عادت داشتن که تصور تکون خوردن منبع دردشون براشون غیرممکنه. با اینکه میدونن بعدش رها میشن، ولی بخاطر اینکه سطح درد بیرون کشیدن تیغ صدبرابره حاضرن سطح درد اولیه رو مدتها به دوش بکشن.
مشکلات روحی روانی هم اینطوری حل میشن، با کنکاش و تیغ درآوردن. باید دستتو ببری کف کف ذهنت، منبع دردارو یکی یکی برداری، جاشون کبود بشه، درد بگیره، دستت خورد بشه، ولی بعدش آزاد بشی. تعداد آدمهایی که حاضرن این درد رو به دوش بکشن و بهش دست نزنن خیلی بیشتر از تعداد آدماییه که حاضرن تیغو کف دستشون نگه دارن. متاسفانه.
484
بله افسردگی دارم، اضطراب هم. تا حد بی حس شدن بدن و حتی انگیزه تکان دادن انگشتهایم را نداشتن هم دارم. ولی اینطوری که زباله هستم را هیچ افسردگی و اضطرابی توجیه نمیکند. امیدوارم دوستانی که با افسردگی و اضطراب داشتنم همذاتپنداری میکردند فکر نکنند بهشان گفتهام زباله. بنده یک جور دیگری زبالهام. فراتر از این حرفها، همه هم گردن نازک خودم است. سخت است آدم اینجوری ننگِ خودش را رو کند ولی خب کسی هم نگفته زندگی قرار است همیشه آسان و خوشحال باشد.
484
آدم زبالهای هستم. دیاسام را زیر و رو کنید یک خطش هم در مورد مرض زباله بودن نیست. امروز روزی است که آگاهانه میپذیرم ۹۹ درصد مشکل از خود نکبتم است متاسفانه.
484
من وان پیس رو ندیدم، این هم تازه دوبله انگلیسیشه. ولی برای مو به تن آدم سیخ شدن کافیه. حتی برای بغض کردن، شاید هم گریه.
بهرحال، نمیدونم داستان رو اسپویل میکنه یا نه. میتونید احتیاط کنید و بازش نکنید. میتونید ببینیدش و تک تک سلولای پوستتون رو حس کنید. انتخاب با شما (دومی).
484
نمیدانم چرا آدمها همهجا میخواهند نظر بدهند. انگار چه پخی هستیم اجماعا که مثلا توی مراسم ختم بگوییم راحت شد. شاید نشده باشد. کسی مجبورمان کرده بود حرف بزنیم؟ خیر. ولی زور میزنیم فضای خالی بیگفتگو را هرجور شده پر کنیم. انگار سکوت به ما میفهماند چقدر مهم نیستیم و مدام میخواهیم حرفی زده باشیم که مثلا بگوییم خیلی هم هستم.
به غارنشینی فکر کن که هیچ کلمهای بلد نبود ولی دستش را میزد لای خون و میپاشید به دیوار، چون میخواست به همه بگوید هستم و سکوتی که بهش میگفت هیچی نیستی را بزند کنار. حتی مایی که چند قرن فراتر نشستهایم، حالا میفهمیم یک کسی بوده و دلمان برای تنهاییاش میتپد. یک جورهایی ما با اثری که روی بقیه میگذاریم به ریش زمان و سکوتش میخندیم. مردهایم ولی باز هم هستیم، لابلای فکر و حرف بقیه.
بنظر من این مفهوم زیبایی هم هست، کلمه قشنگ است، نظر داشتنهای بافکر قشنگ است. ولی خب مشکل اینجاست که آدمهای حال حاضر به جای صحبت از چیزهای باارزش، نظرات مفتکی میدهند. چون نظرات مفتکی مفتند ولی گفتن چیزهای باارزش هم زور زدن میخواهد، هم کسی گوش نمیدهد. و این چیزی است که ارزش شکستن هیچ سکوتی را ندارد.
484
امروز لبم ترک خورده بود، من هم اهمیت ندادم و هرجا خندهام آمد خندیدم و هرچقدر خواستم حرف زدم و گذاشتم جر بخورد. معنای دیگری پشتش نیست. بعضی روزها آدم دلش نمیخواهد حواسش به همه چیز باشد.
484
دیوار خانه همسایه مان، کنار دیوار حیاط ماست. برای همین قدش بلند تر از دیوار حیاط است. دو تا کفترِ آزاد هستند توی محله ما، مال هیچکس نیستند، یکیشان سیاه و یکی سفید، هر روز می آیند لب همان دیوار خانه همسایه مان مینشینند. لانهشان هم آنجا نیست اتفاقا؛ فقط خستگیشان را آنجا در میکنند. شش ماهی هم میشود که این جا را انتخاب کردهاند که لم بدهند و به ما آدمهای حقیر نگاه بالا به پایین داشته باشند. حالا زیر جای نشستن همیشگیشان، گلاب به روی شما، یک تپه کوچک از پیپیِ پرنده است که ما دستمان نمیرسد زود زود تمیزش کنیم.
میخواهم بگویم شما پیوسته هرکاری را بکنید آخرش قابل توجه میشوید؛ هرچقدر هم پشت سرتان بیایند خرابش کنند، اگر ادامه بدهید باز راهتان پیدا میشود. حالا یکی کفتر است و پیپی میکند، شما که آدمید ۲۰ صفحه کتاب بخوانید مثلا.
484
نمیدانم چرا بچه که بودم فکر میکردم هرچه بزرگتر و پختهتر بنظر بیایم کرگدنترم. کتابهای پدرم را میخواندم، درباره شیوه تربیت! کتابهای مطهری را (نسخه چاپ اولش را تازه) باز میکردم و حوصلهام سرمیرفت و میرفتم سراغ چیزهای دیگر. سعی میکردم کلمههای قلمبه را بفهمم و به کار ببرم.
حتی سعی میکردم مثل آدم بزرگها لباس بپوشم. حدودا ۸ سالگی، عشق به رنگهای خنثی را شروع کردم. بنفش و صورتی حال به هم زن شدند و خاکستری و سفید و سرمهای قشنگتر شدند. یک عکس دارم از همان دوران کوتولگی، شاید ۹ یا ۱۰ ساله. مانتوی تنم مثل آدم بزرگهاست ولی تا بناگوش میخندم چون توی راه بزغاله دیدهام و کلی گل جمع کردهام. قیافهام پخته است ولی مثل بقیه کوتولههای هم سنم میخندم، هرکسی نگاه میکند هم میفهمد چه کوتولهای بودم. کسی نمیگوید چه بزرگ شده بودی. نمیدانم آن اصرار برای بزرگ شدن چی بود و به چه دردی میخورد...
بهرحال این عادت با من مانده است و قانون من شده است. دیگر به خودم اجازه نمیدهم کرگدن نباشم. حتی در لحظاتی که از یک گل پنبهی تازه در اول مهر نرمترم هم دلم نمیخواهد کسی بداند چقدر میتوانم پنبه باشم، تا جایی که بتوانم پوست کلفتم را میکشم روی خودم و میروم جلو. ظاهرم حفظ شده است، کرگدن. مادرم فکر میکند خیلی پختهام، قوی و بیباک. پدرم فکر میکند میتوانم تمام دنیا را روی شانههام بکشم. با این وجود توی هر تصمیم گرفتنم جنگی رخ میدهد، بین کوتولهی خندانم و مانتوی آدم بزرگهام، بدون اینکه بدانم چرا؟ چه کوفتی این جنگ را شروع کرده است؟
امروز نشستم کف اتاق و به عکس نگاه کردم و هرچه فکر میکنم نمیفهمم چه مرگم شد که یک دفعه دیگر صورتی را دوست نداشتم؟ چرا اینقدر باید از زندگی راحت بترسم؟ سر کوتوله خندان هم داد میزنم، خبری نیست. آدم چطور گره کور بی سر را باز میکند؟ نمیدانم.
Вже доступно! Дослідження Telegram за 2025 — головні інсайти року 
