قصه
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 قصه 的分析概览
频道 قصه (@simpletales) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 12 759 名订阅者,在 音乐 类别中位列第 5 694,并在 伊朗 地区排名第 25 076 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 12 759 名订阅者。
根据 03 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -69,过去 24 小时变化为 -4,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 40.25%。内容发布后 24 小时内通常能获得 N/A% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 5 135 次浏览,首日通常累积 0 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 0。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“همه قصهها رو قبلا یکی گفته؛
هاجر رزمپا”
凭借高频更新(最新数据采集于 04 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 音乐 类别中的关键影响点。
12 759
订阅者
-424 小时
-207 天
-6930 天
帖子存档
12 759
هیچ چیز اهمیت چندانی ندارد. هیچ چیز چندان اهمیت ندارد. هرگز به اندازه کافی مهم نبوده. زیرا بدترین چیزها اتفاق افتادهاند. در سرزمینی که او از آن میآمد، جهانی مدام میان وحشت جنگ و ترس از صلح، بدترین چیزها کماکان اتفاق میافتادند.
•
(خدای چیزهای کوچک، آرونداتی روی)
12 759
هیس. هیس. اومد.
همهمه و تقلایی وجود دارد. رد کمرنگی از اضطراب. نمیدانید آیا کاری که کردهاید درست است؟ آیا او آرام خواهد شد، لبخند خواهد زد یا ممکن است به او بربخورد؟ بنا به همان دلایل نامعلوم که از معلمها آدمهای پیشبینیناپذیری میسازد: آدمهایی که گاه به حرف بامزهای که در کلاس میپرانید میخندند، همراه میشوند و خاطرهی مرتبطی هم تعریف میکنند و گاهی در همان موقعیت، جدی میشوند، اخم میکنند و با جوابی سرد و تحکمآمیز نشان میدهند آن شوخی بیجا بوده، خودتان سبکسر و بیقاعده بودهاید و کلاس مایملک آنهاست. فکر میکنید کاش از قبل با کسی، مدیری، دبیر دیگری یا ناظمی هماهنگ کرده بودید. اما شما نمیخواستید اجازه بگیرید. چون اگر نه میشنیدید هم بنا داشتید آن کار را بکنید.
برپا.
برپا یک قرارداد است بین ما و او. یعنی من آمدم. یعنی «سلام» «بفرمایید، الان درس را شروع میکنیم».
برپا یعنی من معلم شما هستم. از چهل روز پیش تا امروز، از شبی که پسرم در خیابان جان داد و کمرم خم شد، تا هر وقت زنده باشم من معلم شما هستم و این کلاس مایملک من است. برپا که من با اقتداری که سالهای معلم بودن بهم بخشیده، برگشتهام. با پوشه و برگهها و جزوهها پا به کلاسم گذاشتهام و قراردادمان را تکرار کردهام.
برپا با قامتی خمیده و قلبی به غایت شکسته.
مکث.
او نرسیده به صندلی من میایستد. صدا را میشنود. از گوشهی چشم چهرهی آشنای پسرش را میبیند و میایستد. من هیچ روزی تا پیش از این، نفهمیده بودم که ردیف اول نشستن و نزدیک به او بودن میتواند چنین احساسی داشته باشد. او یک قدم به عقب برمیگردد. دست میکشد روی صورتش، دهانش را باز میکند، بیحرف. مثل غریقی زیر آب نفس میگیرد تا غرق نشود. نفس میگیرد تا گریه نکند. ای کاش خجالت نمیکشیدم و میتوانستم یک برگ دستمال کاغذی از جیبم بیرون بیاورم به او بدهم.
هیچ معلمی نباید اشکهایش را فرو بدهد بهخاطر اینکه شاگردانش دارند نگاهش میکنند.
به یاد جاویدنام صدرای عزیز
او دستهایش را میکند توی جیب و من فکر میکنم آیا همانقدر که به ما سختگیری میکند به پسرش هم سخت میگرفته؟ آیا برای صدرا بیشتر معلم بوده یا بابا؟
در روز خاکسپاری او را از دور دیدم. رویم نشد جلو بروم و بگویم «تسلیت، آقا». مثل همین حالا که گریه در گلویم گیر کرده و نمیتوانم دهانم را باز کنم بگویم «ماها پسر شما هستیم آقا». میدانم ما برای او صدرا نمیشویم. هیچ کس پسر کسی دیگر نمیشود.
هیچ شاگردی نباید معلمش را زیر تابوت پسر ببنید، در بهشتزهرا؛ جایی که مایملک هیچکس نیست.
برای روحی که آرام گرفت / برای دلهایی که بیقرارند
یکی از ما که انشایش بهتر است کاغذ را نوشت و خواند. تند خواند تا گریهاش نگیرد. اما شب قبل وقتی برای بار آخر آن نوشته را خواند، بسیار گریه کرده بود. با صدای بلند و تلخ.
کلاس.
ما به کلاس برمیگردیم. او برپا میگوید. ما بلند میشویم. بهمان درس میدهد. ازمان امتحان میگیرد. روز آخر میزند پشتمان و ما را به خدا میسپارد. ما بزرگ میشویم. از این مدرسه میرویم. شاید وقتی ده سال گذشت اسم یا فامیل هم را به یاد نیاوریم. ولی شما را آقا.
شما و پسرتان صدرا را. آقای سلطانی ما شما را همیشه به یاد میآوریم.
•
اسفند ۰۴
@simpletales
12 759
خشم را خشاب میکنم؛ اسم شهرها را حفظ میکنم. جای گلولهها را نگاه میکنم. مثل ذکرِ زیر لب اسم و فامیلها را از خودم امتحان میگیرم. عکسها را میبینم. زوم میکنم و چندباره میبینم. فیلمها را با دو جفت چشم دریده میبینم. با سبعیتی که افسار پاره کرده، نگاه میکنم. این خشم را میخواهم و نمیگذارم هیچ چیز سبکش کند، تسلایش دهد. انگشت میچرخانم توی این زخم. توی این گوشت عفونی پر خون که هنوز میتپد. کیسههای سیاه محرم مناند، بستگان مناند. من اسمشان را بلدم، جای گلولههایشان را دیدهام.
بهمن ۰۴
12 759
امروز هوا آنقدر سرد بود که خودش برای در حیاط ماندن و گلبازی کردن اصراری نکرد. زود رفت داخل مهدکودک تا برای تولد دوستش کاردستی درست کند. توی حیاط برنامهی غذایی امروزشان را نگاه میکنم. ناهار آش رشته دارند و عصرانه کیک تولد. شام برایش چی درست کنم؟
دستها را میکنم توی جیب کاپشن و هدفون را میگذارم روی گوش. باید بروم داروخانه. سرما مستقیم میخورد به پیشانیام. چک میکنم ببینم از طرف دوستهام پیام صوتیای ندارم؟ دوست دارم موقع پیادهروی ویس دوستهایم را گوش کنم و احساس کنم دارم با آنها قدم میزنم. این یک جور مالیخولیاست که از وقتی بیشترشان مهاجرت کردهاند دچارش شدم. کارت میکشم و فکر میکنم همین الان دکمهی ریکورد را فشار بدهم به رفیقم بگویم دو بسته ویتامین ایرانی با یک بسته چسب زخم شد دو میلیون. حرف دیگری ندارم که اضافه کنم. ویسهای طولانی پریروزم را هنوز نشنیده و چه اصراریست که از تورم شگفتزدهاش کنم وقتی که خودش آن همه درگیر درس و پروپوزال و ترامپ است.
ده دقیقه مانده برسم خانه. پادکست را قطع میکنم و خودم را از نظر بچه میبینم. از صبح که بیدار شد تا حالا چطور مامانی بودم؟ موقعی که داشتم لباس تنش میکردم، موقعی که داشتم کارتون را خاموش میکردم، وقتی شیر کاکائو را دادم خودش باز کند، وقتی گفت دلش میخواهد به دوستش هدیه بدهد و گفتم «من یک فکری دارم». چطور مامانی بودم وقتی ازش خداحافظی کردم و از مهدکودک بیرون آمدم؟
کلید میاندازم میروم داخل. آب میریزم توی قهوهساز. خانه سرد است. گربهها خوابیدهاند جلوی بخاری. کیسهی داروخانه را میگذارم روی کابینت. لباسهای جا مانده از مهمانی دیشب را تا میکنم. باید به چند نفر پیام یادآوری برای کارهایی بفرستم. پنجتا جلسهی آنلاین دارم. از نگاه آنها خودم را ارزیابی میکنم. یادم باشد وقتی توی فکرم اخم نکنم، به تعداد کافی لبخند بزنم و هرجا لازم شد سر تکان بدهم. لپتاپ را میزنم به شارژ. یک پیمانه عدس میگذارم بپزد. باید چمدان ببندم. به چیزهایی که باید بردارم فکر میکنم. لباسها، قرصها، سوغاتیها.
خانه ساکت و امن و ملالانگیز است، سیوچهار ساله و سالمام. و فکر میکنم خوب است که دورههایی از عمر، به جای دویدن، میتوانم بنشینم، دراز بکشم، چشمهایم را ببندم. خوب است که میتوانم گاهی به جای رنج، در ملال بایستم.
12 759
دوستم پرسیده بود پایینی؟ (البته او گفته بود داونی؟) گفته بودم آره، کمی. ولی یادم نیست چرا افتادهام پایین.
*
دراز کشیده بودم و کتاب میخواندم. نورها را کم کرده بودم که چشمهایش خسته شود. گفتم «طوطی بریم لالا؟» گفتم طوطی چون داشت ادای مربیهای مهدکودکش را درمیآورد و مثل آنها حرف میزد. گفت «نه بابا، وقت خواب نیست» گفتم چرا، از وقتش گذشته. صدایش را کش داد گفت «نه… نه… شوخی نکن بابا جون»
گفتم «طوطی خوش الحان منی؟» گفت «من نمیدونم»
کتاب را بستم و نگاهش کردم که تکیه داده بود به کمد و برای چندتا آدمک لگویی صحبت میکرد. سرش را بالا آورد گفت «مامان شما ناخاحتی؟» بعد بلافاصله گفت «ناخاحت نباش، من زنگ میزنم بابات بیاد دنبالت». خندیدم. مطمئن بودم این را از مربیهای مهدکودک یاد گرفته. گفت «من زنگ میزنم میگم زودتر بیاد دنبالت». شاید نباید این حرف را میزدم ولی دست خودم نبود که گفتم «بابای من نمیاد دنبالم» صدایش را کش داد و صبورانه گفت «چرا… میادش. به حرف من گوس کن» خندیدم. شاید از نظر روانشناسی کودک و این چیزها نباید ادامه میدادم اما باز گفتم «بابای من نمیتونه بیاد دنبالم». طوطی خوش الحان گفت «چرا میادس. من الان شمارهشو میگیریم باهاش با تلفن حرف بزنی» بعد با لحن مربیهای مهدکودک به من گفت «تو پسر باهوشی هستی»
خندیدم و نگفتم بابای من نمیتواند تلفن را جواب بدهد و دنبالم هم نمیآید.
گفتم «باشه. ممنون که زنگ میزنی»
گفت «خواهس میکنم عزیزم»
*
طوطی که خوابید یادم آمد چرا پایینم. روزهای آخر پاییز که وصل میشود به زمستان، نزدیک شب یلدا، سالمرگ پدرم است و دارد میشود چهار سال که صدایش را نشنیدهام، دنبالم هم نیامده.
اینجای پاییز من را میاندازد پایین.
پایینِ زندگی، زیر زمینی بیچراغ و ترسزده.
12 759
ممکن بود از پلکان بیفتی ولی مطمئن بودی که آسیب جدی نمیبینی. کودکی، بیمه و خاطرجمع بود، احاطه شده میان پدر، مادر، آدمهای قدبلند و قوی و مراقب که قوم و خویش و ریشهام بودند. کسانی که وقتی بهشان میرسیدم دست توی موهایم میبردند، بوسم میکردند و عیدها، اسکناسهای نشمرده و پرسخاوت عیدی میدادند.
12 759
کودکی چه امن بود و روشن و گرم.
یک راهپلهی چوبی نردهدار و مفروش بود. چوبهای استوار پوشیده با فرشهای لاکی، وصل به گیرههای مخصوص که مانع موج افتادن فرش و سر خوردن آدم میشد. ممکن بود از پلکان بیفتی ولی مطمئن بودی که آسیب جدی نمیبینی. کودکی، بیمه و خاطرجمع بود، احاطه شده میان پدر، مادر، آدمهای قدبلند و قوی و مراقب که قوم و خویش و ریشهام بودند. کسانی که وقتی بهشان میرسیدم دست توی موهایم میبردند، بوسم میکردند و عیدها، اسکناسهای نشمرده و پرسخاوت عیدی میدادند. کودکی یعنی عمو و عمه و خاله و دایی داشتن، آدمبزرگهای سالم، سرحال، پر زور،آشنا. چقدر سرد و بیثبات و لرزان است بزرگسالی وقتی بهجای عیددیدنی خانهی دایی به مراسم ختم او میروی. وقتی عموها و خالهها را میبینی که کوچک و کمزور و مریض شدهاند، موقع راه رفتن پایشان لنگ میزند، قدشان کوتاه شده، صورتشان کوچک شده و هرچند هنوز بوی آشنای قدیمشان را میدهند، زور دستشان کم شده موقع بغل کردنات و کم پیش میآید دست کنند تو جیبشان عیدی دربیاورند. بزرگسالی پرت شدن مدام از پلههای سنگی پر آسیب است. شکستن پیشانی است، زخم برداشتن زانو و پاره شدن چانه است. به بچههایی نگاه میکنم که در مراسم ختم میدوند دنبال هم، زیر میزها بازی میکنند یا گوشهای نشسته و توی موبایل مادرشان کارتونی ور سر و صدا میبینند. دهشتناک است که جایمان را به آنها واگذار کردهایم، میبوسیم و عیدی میدهیم و آدمهای قدبلند زندگی آنهاییم. چه مشقتبار است این زندگی.
12 759
مدتی طولانی میخواستم چیزی دربارهی او بنویسم و نمیتوانستم. احساس میکردم ضایع است که آدم با روانکاوش احساس نزدیکی کند. ما نزدیک نیستیم. من هیچ چیز از او نمیدانم. نمیدانم چند ساله است، مجرد است یا متاهل. بچه دارد یا نه. فقط یک بار در اشارهای گذرا فهمیدم مال تبریز است. او همه چیز را دربارهی من میداند. من هیچ چیز مخفیای در برابرش ندارم و این میترساندم. گاهی که جلسهمان تمام میشود وهم برم میدارد. «نکند یک شبی، در جمعی این چیزها را برای دوستانش تعریف کند» این فکر میترساندم؟ قبلتر بله اما حالا نه. من پیش او شرحه شرحه، لایه لایه باز شدهام. چیزهایی را دیدم که از تصورشان وحشت داشتم. در مقابل سوالهایی توی خودم لغزیدم، رفتم پایین و تا هفتهها نتوانستم برگردم بالا. فکر میکنم او زحمت این جراحی را کشیده، دستانش به گرهها و رواننژندیهای من آلوده شده پس چه اشکال دارد اگر گاهی بهعنوان «کیس درمانش» از من چیزی برای دوستانش تعریف کند.
او کاری کرد که از عریانی نترسم.
*
در اولین جلسه وقتی اتصالمان برقرار شد جا خوردم. او خیلی شبیه بود به بازیگری معروف. هم در صدایش شبیه بود هم در قیافهاش. هم وقتی حرف میزد هم وقتی سکوت میکرد. شباهتی که تا چند جلسه بعد - وقتی میخواستم هزینهی جلسات را واریز کنم و اسم و فامیلش را یک بار دیگر در سامانهی بانک دیدم- مدام به شکام میانداخت. «نکند خودش باشد؟»
مگر میشود دو نفر اینقدر به هم شباهت داشته باشند. این نکته که آن بازیگر هم داشت دکترای روانشناسی میگرفت اذیتم میکرد. چیزی مدام گوشهی مغزم وز وز میکرد. «نکند دارد با اسم مستعار مراجع میپذیرد؟» در صفحهی اینستاگرام بازیگر میگشتم و امیدوار بودم سرنخی پیدا کنم. یک شب قبل تمام شدن جلسه به روانکاو گفتم «حتما به شما گفتهاند که خیلی شبیه آن بازیگر هستید» گفت «هرگز». گفتم «امکان ندارد» و با خودم فکر کردم دروغ میگوید.
میدانم او آن بازیگر نیست. و سعی میکنم دیگر به آن شباهت عجیب فکر نکنم. این چیزها را نوشتم که رها بشوم. او من را رها کرد. مثل -رها شدن سیاهی اسیر در اولین روز انحلال قانون بردهداری-. بردهای که یک عمر اسیر بوده بعد از رهایی کجا باید برود؟
من آزاد شدم و به قصههایم گریختم. روانکاو بیآنکه بداند قصههای زیادی به من بخشید. قصههایی که در بیداری ازشان فرار میکردم و در خواب بهشان تبعید میشدم.
امروز فکر کردم این کار ضایع است که آدم کتابش را به روانکاوش تقدیم کند؟ به هر حال او مامای آن قصههاست.
12 759
Repost from شوروم
روایت «عقدهی جدولضرب» نوشتهی هاجر رزمپا
بخشِ #صداها، شمارهی ۳۲ شوروم.
آن روز برای اولینبار، موقع امتحان ریاضی جایم را عوض کردم. یکی دو نیمکت مانده به ردیف آخر، چسبیده به دیوار گچی و بافاصله از معلم نشستم. امتحان از جدولضرب بود، از تمام مضربها. اولینبار بود که میخواستم تقلب کنم. معلم که تا آن روز من سوگلیاش بودم، گفت: «چرا ته نشستی؟» یادم نیست چه جواب دادم. جزئیات آن روزِ سرنوشتساز را به یاد نمیآورم. فقط یادم است که او ناغافل یله شد روی تن کوچکم، کاغذ تقلب را از روی پایم کشید، داد زد و گفت: «ای بیشعور!» بعد انگشتش را توی هوا تکان داد.
مشاهده ادامهی این متن
12 759
توی تراس بودیم وسط یک مهمانی. من، تو و او. دربارهی سوگ حرف میزدیم. او خواهرش را از دست داده بود. تو بابات را. پرسیدم «شما الان کجاشید؟ اولش یا وسطهاش؟»
از حالتهایی که تجربه میکردیم حرف زدیم. از خشم، از استیصال از تنهایی و ناباوری.
وقتی تازه پدرم رفته بود، یک روز که داشتم با دوستی در کافهای حرف میزدم – آن روزها توی هر کافهای و وسط هر حرف زدنی، چشمهایم تر میشد- خانمی آمد بغلم کرد. تسلیت گفت. یک خانم زیبایی که بعد فهمیدم اسمش یاسیست.
گفت از این روزها «خروجی درخشانی» میسازی.
•
من سوگنویس نبودم بابا. دلم میخواست همین حالا زنده بودی، توی خانهمان نشسته بودی و با صدای بلند اخبار میدیدی. دلم میخواست از چیزهایی مطلع بودی که بعد رفتن تو اتفاق افتادند؛ از مهسا امینی، از ابراهیم رئیسی، از نرخ ارز، از مهاجرت هرکس که نزدیک بود، از سرنوشت مهرجویی، از طالبان از بشار اسد، از محور مقاومت، از ترامپ، از برجام، از مذاکرات.
گاهی فکر میکنم اگر از آن طرف تلفن بزنی و بپرسی چه خبر؟ چه قدر خبر دارم برات.
مهمتر از همهاش اینکه من در نبود تو مامان ِ یک پسر شدم که دلم میسوزد تو را ندید.
•
من از ابتدایش گذشتهام. فکر میکنم وسطهاش ایستادهام. این را به سوگواران توی تراس گفتم.
وقتی سفارش نوشتن این متن را قبول میکردم به خودم گفتم «دوباره اشک».
اولش کلافه بودم، مثل حیوان بیقراری در کشتارگاه. بعد نوشتمش و آرام شدم. مثل حیوانی رهیده از مهلکه.
یا حیوانی خزیده در آغوش تاریک مرگ.
نمیدانم چقدر چیز نوشتهام، چقدر چیز قرار است بنویسم؛ این یکی برایم شخصی و خیلی عزیز است. هر روز- مثل یک مرثیهی خصوصی- میخوانمش. میخواهم به آن خانم زیبای توی سام کافه بگویم «این هم خروجی درخشان یاسی جان»
•
دربارهی متن «برف آخر»، از پروندهی «سیاهچالهی اندوه»، چاپ شده در شمارهی ۹۶ مجلهی اندیشهپویا
12 759
بعضیها از ابتدا میدانند که دارند دروغ میگویند؛ با نیت فریب دادن، روزهای زیادی، در موقعیتهای زیادی مهمل میبافند. بعضیها خیال میکنند دارند راستش را میگویند. از آرزوهای بعید و رویاهای دورشان تصویرهای رنگی با کیفیت میسازند و آن را میکنند قرار و مدار آینده. ولی بعد، رویاهایشان ترک میخورد و آرزوهایشان به بنبست میرسد. «آینده» هیچ وقت نمیرسد.
هر دو دسته دروغ گفتهاند و به نظرم کسی که «رویای» دروغ به ما انداخت بدتر بود از کسی که ابتدا به ساکن میخواست گولمان بزند.
تو از کدام گروه میآمدی وقتی به من دروغ میگفتی؟
12 759
•
در فرستادن فیلمهای بامزه، تاملبرانگیز ، چندشآور یا جالب به هرنوعی برای دوستانم عجله دارم. گاهی هنوز یک ریلز را تا آخر ندیده برای کسی میفرستمش. دوستانم هم همینطورند. پیش آمده که یک ویدیو را هر دو برای هم فرستادهایم؛ این طور مراودههای بیمکالمه را دوست دارم. گاهی چیز کوتاهی هم اضافه میکنیم : «کامنتا رو بخون». یادم نیست آن صفهی عجیب را اول من برای آنالی فرستادم یا آنالی برای من. یک صفحهی جمع و جورِ کمفالوئر که عروسکهای دستدوم میفروخت. اما مطمئنم من بودم که اولین بار فرضیه را مطرح کردم.
« یارو قاتله»
آنالی اضافه کرده بود «از اون سایکوها که دست و پا میبُره»
صاحبصفحه عروسکهای دستدوم را ترتمیز میکرد، کنار هم مینشاند و ازشان عکس میگرفت و با قیمتهای نسبتا ارزان میفروخت: ارسال به سراسر ایران.
ما پستهایش را برای هم میفرستادیم و کوتاه مینوشیم: «کپشن».
از کپشنهایش بود که فرض را بر روانی، سایکو و بعد پدوفیل بودنش گذاشتیم. نمیتوانستم بپذیرم توصیفهای اروتیکی را که از عروسکها ارائه میدهد صرفا برای تبلیغ کارش نوشته باشد. انگار تمنایی داغ و اغواگرانه داشت به آن عروسکهای معصوم از دنیا جا بیخبر.
« دخترک چشم آبی/ تمام گوشتی/ تست نشده»
«نوزادهای خواب/ بدن پارچهای نرم، دست و پا گوشتی/ در حد نو»
«عروسک قدیمی، چشم خواب و بیدار/ دست و پا استخوانی/ کمر حالتپذیر»
«عروسک فانتزی پسر، تمام مفصلی، لباس از تن جدا میشود/ جعبهدار»
«باربی سیاه، دست و پا و صورت سیلیکون، تمیز و زیبا»
«عروسک زیبا و پرطرفدار/ بدون احتساب گوش ۱۹ سانت/ نانا سورپرایزی»
«خاویر نمکی تمام گوشتی، مارکدار، بغلی»
«عروسک قدیمی دختر خوابیده، آواز خوان، بدن مفتولی و حالتپذیر»
مثل هر آنلاینشاپ دیگری، عروسکفروش هم برای قیمت دادن مشتریها را به دایرکت میکشاند. ولی سر نخ ماجرا اینجا بود که او عروسکهای واقعا قدیمی میفروخت، عروسکهای زشت کک مکی یا عروسکهای مخمل قرمزی که چهرههایشان برای والدین بچه آشناست ولی کودکان امروزی را میرماند. دلم نمیخواست تصور کنم در دایرکت آن صفحه چی میگذرد یا چه بر سر عروسکهای گوشتی و حالتپذیر میآید اما فکر میکردم باید یک فیلمنامهای یا قصهای بنویسم که الهام گرفته از آن صفحه باشد. از پستهایش عکس میگرفتم و میانداختم در پوشهی «ایدهی قصه». میخواستم بعدا بروم سراغش که یک روز همه چیز به هم ریخت. آنالی پست جدید صفحهی عروسکفروش را فرستاد با این توضیح «طرف زنه». توی عکسهای ورق زدنی که از «وروجکهای قدیمی»* گذاشته بود دستش پیدا بود، با ناخنهای ژل زدهی قرمز. خیلی ناراحت شدم. آنقدر که انگار کارگردان محبوبم قرارداد ساخت فیلمنامهام را امضا نکرده باشد، انقدر که انگار ایدهی حیرتانگیزم را دزدیده باشند. آنقدر که انگار کسی به عروسک مو طلایی چشمآبیام که لالایی میخواند تجاوز کرده باشد.
بلافاصله صفحه را آنفالو کردم چون در ذهنم قاتلهای سایکوی پدوفیل باید مرد باشند.
میبینید تحمل نویسندهها چقدر کم است و چقدر خودخواهند؟ آنها حاضرند برای یک قصه یک قاتل به اشرار جهان اضافه شود و تاب نمیآورند که برای تغییر داستان خودشان را به زحمت بیندازند.
ما از عروسکفروشهای اینستاگرامی هم مشکوکتریم. وقتی خاطرهای برایمان تعریف میکنید یا اتفاقی را که برایتان پیش آمده باید بترسید از فولدر «ایدهی قصه» که هر نویسندهای در آن چیزهایی را انبار کرده تا روزی برود سراغشان.
•
* عروسک انگشتیهای قدکوتاه که موهای نارنجی و آبی و سبز و صورتهای سبزهی شیطانی داشتند؛ اگر کمی به حافظهتان فشار بیاورید آنها را به یاد میآورید.
12 759
تماشای فیلمهای جیرانی در سالهای ابتدای جوانی ما، وقتی هنوز از چیزهایی شگفتزده میشدیم و از چیزهایی میترسیدیم و وقتی هنوز چیزهای زیادی در زندگی بود که تجربهشان نکرده بویدم- اتفاق متهورانهای بود. قرار بود وارد قصهی زنی یا مردی با نام خانوادگی «مشرقی» شویم و تماشاگر یک رابطهی نامتعارف باشیم. شروع هر فیلم فریدون جیرانی یعنی یک بگایی تازه: زندگی در آستانه فروپاشی یک زن زیبا به دست عاشقی عصبی، بیپروا و تا حدی روانی.
سالهای ابتدای جوانی ما تمام شده و این واقعیت غمگینم میکند. حالا در سالهای سی و چهلسالگی ما هم در زندگیهای کم فراز و نشیب خودمان چیزهای صعب و دشواری تجربه کردهایم، با آدمهای شارلاتان و عوضی بر خوردهایم، تنهی یکی دو تا از آن روانیهایش به تنمان خورده، پایمان به پاسگاه و کلانتری باز شده، خودکشی دور و بریهایمان را دیدهایم، فروپاشی زندگیهایی را، از دست دادنهایی را. و به طور کلی حالا کمتر تعجب واقعی میکنیم.
چند شب پیش وقتی بچهی کوچکمان خوابیده بود و ما نه آنقدر خسته بودیم که بخزیم توی تختخواب نه آنقدر سرحال که بتوانیم برای خواندن زیرنویسهای زرد رنگ حواسمان را جمع کنیم، به سرمان زد یک فیلم قدیمی ببینیم. تماشای آشفتگیهای «مشرقی» آن فیلم قدیمی کاری کرد بلند بلند بخندم، به شوهرم رو کردم و گفتم «این چه مزخرفی است» ادای دیالوگ گفتن سوپراستارهای حالا بازنشسته را درآوردم و دوباره رو به همسرم گفتم «باورت میشود داریم این بنجل را تماشا میکنیم؟»
بعد از تمام آن لودگیها دلم گرفت. زندگی ما با گرفتاریها و مسائلش با دراماهایی که برای تراپیست و روانکاومان تعریف میکنیم- سالها بعد همینقدر مسخره و مبتذل و پیش پا افتاده به نظر میرسد؟ وقتی کسی کتاب زندگیمان را بخواند، آرشیو وبلاگمان را پیدا کند یا دفتر خاطراتمان را ورق بزند به ما و تقلاها و گرفتاریهایمان میخندند؟ این خیلی غمانگیز است.
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
