ar
Feedback
قصه

قصه

الذهاب إلى القناة على Telegram

همه‌ قصه‌ها رو قبلا یکی گفته؛ هاجر رزم‌پا

إظهار المزيد

📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام قصه

تُعد قناة قصه (@simpletales) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 12 711 مشتركاً، محتلاً المرتبة 5 636 في فئة الموسيقى والمرتبة 25 183 في منطقة إيران.

📊 مؤشرات الجمهور والحراك

منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 12 711 مشتركاً.

بحسب آخر البيانات بتاريخ 30 أغسطس, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -10، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -2، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.

  • حالة التحقق: غير موثّقة
  • معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 32.07‎%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً N/A‎% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
  • وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 4 076 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 0 مشاهدة.
  • التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.

📝 الوصف وسياسة المحتوى

يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
همه‌ قصه‌ها رو قبلا یکی گفته؛ هاجر رزم‌پا

بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 31 أغسطس, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الموسيقى.

12 711
المشتركون
-224 ساعات
-117 أيام
-1030 أيام
أرشيف المشاركات
قصه
12 711
چه می‌دانم…مقایسه‌ی حالت‌های ایرج و ابی

قصه
12 711
مردهای مَرد، مردهای زن در یک دورهمی زنانه وقتی لیوان‌ها دو دور پر و خالی شده بود یکی بی‌مقدمه گفت در نوجوانی عاشق فلان بازیگر بوده. خندیدیم. نه یک سوپر استار. نه یک سلبریتی خوش‌چهره. یک همیشه نقش فرعیِ بی‌ستاره بود. خندیدیم و در دور بعد یکی گفت سال‌هایی که جوان‌تر بوده چندبار خواب دیده با ارژنگ امیرفضلی خوابیده است. خندیدیم و کوبیدیم روی میز و سرفه‌مان گرفت و اشک‌مان را پاک کردیم. وقتی به این‌جا می‌رسد ساکت‌ترین و تودارترین‌ها می‌گویند «من هم ماجرایی دارم». لیوان را از لبه‌ی میز سر دادم وسط‌تر گفتم «خب در سال‌های هفتاد،‌وقتی سریال سرنخ پخش می‌شد خیال می‌کردم با مردی شبیه جهانبخش سلطانی...» چشم‌ها گرد شد. هنوز خنده‌ای نبود. یک نفر اسم او را گوگل کرد. گوشی را برگرداند طرفم پرسید «منظورت همین است؟ آمنهوتپ؟» گفتم «البته جوانی‌اش» باید برای چشم‌های گرد توضیح می‌دادم چی مرا جذب آن مرد کلاسیک کاکل کفتری کرده بود. چرا فکر می‌کردم قرار است زن همچون کسی شوم. آنقدر زمخت، آن‌قدر بی‌لبخند، بی‌مدارا، بی‌نوازش. چرا فکر می‌کردم «مرد» چنین چیزی است؟ نمی‌دانستم. در سال‌های هشتاد او را فراموش کردم و عاشق چند بازیگر دیگر شدم. یکی دو خواننده و چند آرتیست پراکنده‌ی دور از دسترس. مردی که در هجده سالگی عاشقش شدم شبیه آن‌ها نبود. روح نازک و جسم لطیفی داشت. دست‌های ظریف. گوش‌های کوچک، صورت بی‌زخم، قد متوسط، صدایی نرم. گونه‌ی غریبی بود. سهمی از تستوسترون فشرده‌ی فرعون‌مصر نداشت، پادشاه و امیر هیچ‌جا نبود. شهروند بی‌سر و صدایی بود که در سایه راه می‌رفت و راه رفتنش به رقص می‌مانست. بهری از زیبایی زن‌ها در دست‌ها داشت و طوری که با چنگال رفتار می‌کرد، طوری که کاهوی سالاد را کوچک می‌کرد... در همه چیز زیبا بود. او را در سال‌های بعد نگاه کردم. در سی سالگی. چهل سالگی و بیشتر. سر خوردم در تاریکی و از جایی که من را نمی‌دید نگاهش کردم. در مهمانی‌ها، در همهمه‌ی آدم‌ها نگاهش می‌کردم که مثل یک برکه‌ در خودش جاری‌ بود. دلم می‌خواست دست ببرم به آن صافی بی‌حرف و زلال. • یک ماه پیش فیلمی از ایرج جنتی عطایی دیدم. وقتی تمام شد دوباره و دوباره دیدم. دیدم تا بفهمم مسئله چیست. مسئله معشوق هجده سالگی بود. مردهای زن. بعد به بهانه‌های مختلف به هرکس که می‌شد فیلم را نشان دادم و بی‌مقدمه گفتم من شیفته اینطور مردها می‌شوم.مردی که روی کلمه‌ها می‌ایستد، با دست‌هایش بارش ستاره‌ها را می‌سازد، شانه‌ را به غمزه تکان می‌دهد. می‌گوید «تو» و کرشمه از کلامش سر می‌رود. شوخی‌های جمع و جور می‌کند و خودش زودتر از بقیه می‌خندد. کلمه‌ای توی شعرش می‌نشاند و آن واژه از ابتدا به دنیا می‌آید. آن فیلم را دوباره و دوباره می‌بینم و با خودم فکر می‌کنم چه خر بوده‌ام. چرا فکر می‌کردم مردهای مرد، فرعون‌ها و کارآگاه‌ها و ناظم‌ها نیمه‌ی گمشده‌ام هستند؟ من که همیشه سر خورده‌ام سمت آن‌ها که توی سینه‌شان یک زن، زنده و قبراق شعر می‌خواند و از دست‌های ظریفش ستاره می‌چکد. • @simpletales

قصه
12 711
قلبم مثل یخچال خانه‌ی آدم‌های پیر، لب ‌تا لب است از چیزهای تاریخ گذشته، مواد اشتباهی در ظروف اشتباهی. از ترس دور ریختن و پروای روزی به کار آمدن چقدر زباله انبار کردم. تصمیم‌ ترک این شغل، خیال رفتن از این شهر، عزم فراموش کردن چند سال عمر در وسط‌های جوانی، نبخشیدن بعضی‌ آدم‌ها، درس گرفتن از بعضی چیزها. یک چراغ کم‌جانی ته یخچال آدم‌های پیر هست که ظرف‌های کوتاه‌بلند، قابلمه‌های بی سر و سطل‌های ماست، در ردیف‌های به هم چسبیده و فشرده نمی‌گذارند نورش جایی را روشن کند. یخچال آدم‌های پیر پر است از شربت‌ها و قرص‌ها و دواهای منقضی شده، سس‌های کچاپ تکنفره، کرم‌ها و‌ پمادهای ده بیست ساله، میوه‌های لیزِ شکرک زده. قلبم پر از آشغال است. یادم نمی‌آید آن عقب‌ها چی قایم کرده‌ام و روزی اگر پی چیز مخصوصی بگردم پیدا کردن آنقدر سخت است که فکر می‌کنم هرگز نداشتمش. عین آدم‌های پیر، لجوجانه و حریص از یخچال پر از ظرف‌های به‌دردنخورم پاسبانی می‌کنم. نمی‌خواهم کسی از سر خیرخواهی قوطی و شیشه‌ای را پس و پیش کند، چیزی را دور بیاندازد، قلب بیراهه رفته را خلوت کند. رنج من است این؛ پاسدار غم‌های پراکنده بودن، نگهبان دوستی‌های تاریخ گذشته، ناطور هر چیز نصفه‌نیمه، مضطرب ابدیِ خاطرات گندیده. یخچال باز مانده صدایی می‌دهد، زنگی، اخطاری، اعتراضی که می‌گوید در را ببند. درست کردن این پریشانی کار تو نیست، در را ببند. • @simpletales

قصه
12 711
photo content
+1

قصه
12 711
چت‌جی‌پی‌تی با نگرانی گفت «چرا این را می‌پرسی؟ اگر بگویی چرا این را می‌پرسی می‌توانم بهتر راهنمایی‌ات کنم». گفتم « برای نوشتن یه داستان مي‌خوام تصویری داشته باشم» گفت «برای داستان‌نویسی تصور کردن این فرایند از بعد حسی و روایی، نه صرفا پزشکی، معمولا مفیدتر است. چیزی که مهم است این است که بدن در زیر خاک «ناپدید» نمی‌شود؛ بلکه آرام آرام به بخشی از چرخه‌ی طبیعت تبدیل می‌شود. اگر شخصیت داستانت شش ماه پیش دفن شده باشد با این وضعیت روبه‌رو خواهی بود (در یک قبر معمولی و آب‌و‌هوای معتدل): • چهره دیگر قابل تشخیص نیست یا فقط تا حدی قابل شناسایی است. • حجم بدن به‌طور محسوسی کاهش یافته است. • بافت‌های نرم تا حد زیادی تجزیه شده‌اند اما هنوز بقایایی از آن‌ها روی استخوان‌ها وجود دارد. • اسکلت نمایان نشده و بدن هنوز یکپارچگی خود را حفظ کرده است. از نظر فضاسازی بر خلاف تصور رایج در فیلم‌ها، قبر بعد از شش ماه صحنه‌ای ترسناک نیست. بیشتر حس آن سکون، فرسودگی و گذر زمان است؛ طبیعت در حال بازپس گرفتن چیزی است که روزی بدن انسان بوده است. اگر بگویی داستانت در چه اقلیم و کشوری اتفاق می‌افتد می‌توانم تصویر دقیق‌تر و از نظر پزشکی قانونی باورپذیرتری ارائه کنم. می‌بندمش. این جور داستان‌ها در کدام اقلیم رخ می‌دهند؟ • «اعمال انسانی» را برمی‌دارم. ورق می‌زنم. صفحاتی را که با زجر و ضجه خوانده بودم. رنج برده بودم از شباهت آن‌چه در ماه می ۱۹۸۰ در گوانگجو رخ داده بود با قلع و قمع هزاران هزار سرو ایرانی در دی ماه سال ۱۴۰۴. رمان فقط درباره آن چند روز قیام نبود. هان کانگ در هر فصل زندگی شخصیت‌های درگیر کشتار را دنبال می‌کرد و زمان را مدام جلو می‌برد. از روزهای قیام به ماه‌ها و سال‌های بعد از آن، از دهه ۱۹۸۰ تا اوایل ۱۹۹۰. او در سرتاسر کتاب این را می‌پرسید که خشونت سیاسی چه اثری روی بازماندگان، خانواده‌ها، حافظه‌ی جمعی و نسل‌های بعد می‌گذارد؟ • امروز از کشتار دی‌ماه شش ماه گذشته است. سروهای مدفون زیر خاک به استخوان نرسیده‌اند. وظیفه‌ی زنده‌مانده‌ها، روایت کردن است و از یاد نبردن. نوشتن و ثبت کردن و در حافظه‌ها حک کردن تا چهره‌ها و اسم‌ها زنده بمانند، کتاب شوند، شعر شوند، ترانه شوند. در گوش زمان زمزمه شوند. فریاد شوند. روایت کردن مدام و مستند، گردن‌کشی کردن مقابل طبیعتی‌ست که می‌خواهد بدن را پس بگیرد و شخصیت‌های اصلی را به چرخه‌ی طبیعت برگرداند. وظیفه‌ی ما تماشاگر نبودن است.

قصه
12 711
هیچ چیز اهمیت چندانی ندارد. هیچ چیز چندان اهمیت ندارد. هرگز به اندازه کافی مهم نبوده. زیرا بدترین چیزها اتفاق افتاده‌اند. در سرزمینی که او از آن می‌آمد، جهانی مدام میان وحشت جنگ و ترس از صلح، بدترین چیزها کماکان اتفاق می‌افتادند. • (خدای چیزهای کوچک، آرونداتی روی)

قصه
12 711
هیس. هیس. اومد. همهمه‌ و تقلایی وجود دارد. رد کمرنگی از اضطراب. نمی‌دانید آیا کاری که کرده‌اید درست است؟ آیا او آرام خواهد شد، لبخند خواهد زد یا ممکن است به او بربخورد؟ بنا به همان دلایل نامعلوم که از معلم‌ها آدم‌های پیشبینی‌ناپذیری می‌سازد: آدم‌هایی که گاه به حرف بامزه‌ای که در کلاس می‌پرانید می‌خندند، همراه می‌شوند و خاطره‌ی مرتبطی هم تعریف می‌کنند و گاهی در همان موقعیت، جدی می‌شوند، اخم می‌کنند و با جوابی سرد و تحکم‌آمیز نشان می‌دهند آن شوخی بی‌جا بوده، خودتان سبک‌سر و بی‌قاعده‌ بوده‌اید و کلاس مایملک آن‌هاست. فکر می‌کنید کاش از قبل با کسی، مدیری، دبیر دیگری یا ناظمی هماهنگ کرده بودید. اما شما نمی‌خواستید اجازه بگیرید. چون اگر نه می‌شنیدید هم بنا داشتید آن کار را بکنید. برپا. برپا یک قرارداد است بین ما و او. یعنی من آمدم. یعنی «سلام» «بفرمایید، الان درس را شروع می‌کنیم». برپا یعنی من معلم شما هستم. از چهل روز پیش تا امروز، از شبی که پسرم در خیابان جان داد و کمرم خم شد، تا هر وقت زنده باشم من معلم شما هستم و این کلاس مایملک من است. برپا که من با اقتداری که سال‌های معلم بودن بهم بخشیده، برگشته‌ام. با پوشه‌ و برگه‌ها و جزوه‌ها پا به کلاسم گذاشته‌ام و قراردادمان را تکرار کرده‌ام. برپا با قامتی خمیده و قلبی به غایت شکسته. مکث. او نرسیده به صندلی من می‌ایستد. صدا را می‌شنود. از گوشه‌ی چشم چهره‌ی آشنای پسرش را می‌بیند و می‌ایستد. من هیچ روزی تا پیش از این، نفهمیده بودم که ردیف اول نشستن و نزدیک به او بودن می‌تواند چنین احساسی داشته باشد. او یک قدم به عقب برمی‌گردد. دست می‌کشد روی صورتش، دهانش را باز می‌کند، بی‌حرف. مثل غریقی زیر آب نفس می‌گیرد تا غرق نشود. نفس می‌گیرد تا گریه نکند. ای کاش خجالت نمی‌کشیدم و می‌توانستم یک برگ دستمال کاغذی از جیبم بیرون بیاورم به او بدهم. هیچ معلمی نباید اشک‌هایش را فرو بدهد به‌خاطر این‌که شاگردانش دارند نگاهش می‌کنند. به یاد جاویدنام صدرای عزیز او دست‌هایش را می‌کند توی جیب و من فکر می‌کنم آیا همان‌قدر که به ما سختگیری می‌کند به پسرش هم سخت می‌گرفته؟ آیا برای صدرا بیشتر معلم بوده یا بابا؟ در روز خاکسپاری او را از دور دیدم. رویم نشد جلو بروم و بگویم «تسلیت، آقا». مثل همین حالا که گریه در گلویم گیر کرده و نمی‌توانم دهانم را باز کنم بگویم «ماها پسر شما هستیم آقا». می‌دانم ما برای او صدرا نمی‌شویم. هیچ کس پسر کسی دیگر نمی‌شود. هیچ شاگردی نباید معلمش را زیر تابوت پسر ببنید، در بهشت‌زهرا؛ جایی که مایملک هیچ‌کس نیست. برای روحی که آرام گرفت / برای دل‌هایی که بی‌قرارند یکی از ما که انشایش بهتر است کاغذ را نوشت و خواند. تند خواند تا گریه‌اش نگیرد. اما شب قبل وقتی برای بار آخر آن نوشته را خواند، بسیار گریه کرده بود. با صدای بلند و تلخ. کلاس. ما به کلاس برمی‌گردیم. او برپا می‌گوید. ما بلند می‌شویم. بهمان درس می‌دهد. ازمان امتحان می‌گیرد. روز آخر می‌زند پشتمان و ما را به خدا می‌سپارد. ما بزرگ می‌شویم. از این مدرسه می‌رویم. شاید وقتی ده سال گذشت اسم یا فامیل هم را به یاد نیاوریم. ولی شما را آقا. شما و پسرتان صدرا را. آقای سلطانی ما شما را همیشه به یاد می‌آوریم. • اسفند ۰۴ @simpletales

قصه
12 711

قصه
12 711
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟

قصه
12 711
خشم را خشاب می‌کنم؛ اسم‌ شهرها را حفظ می‌کنم. جای گلوله‌ها را نگاه می‌کنم. مثل ذکرِ زیر لب اسم و فامیل‌ها را از خودم امتحان می‌گیرم. عکس‌ها را می‌بینم. زوم می‌کنم و چندباره می‌بینم. فیلم‌ها را با دو جفت چشم دریده می‌بینم. با سبعیتی که افسار پاره کرده، نگاه می‌کنم. این خشم را می‌خواهم و نمی‌گذارم هیچ چیز سبکش کند، تسلایش دهد. انگشت می‌چرخانم توی این زخم. توی این گوشت عفونی پر خون که هنوز می‌تپد. کیسه‌های سیاه محرم من‌اند، بستگان من‌اند. من اسم‌شان را بلدم، جای گلوله‌هایشان را دیده‌ام. بهمن ۰۴

قصه
12 711
هستیم تا دوباره به دنیا بیایم… ما زنده‌ایم … @vaaezplaylist

قصه
12 711
امروز هوا آنقدر سرد بود که خودش برای در حیاط ماندن و گل‌بازی کردن اصراری نکرد. زود رفت داخل مهدکودک تا برای تولد دوستش کاردستی درست کند. توی حیاط برنامه‌ی غذایی امروزشان را نگاه می‌کنم. ناهار آش رشته دارند و عصرانه کیک تولد. شام برایش چی درست کنم؟ دست‌ها را می‌کنم توی جیب کاپشن و هدفون را می‌گذارم روی گوش. باید بروم داروخانه. سرما مستقیم می‌خورد به پیشانی‌ام. چک می‌کنم ببینم از طرف دوست‌هام پیام صوتی‌ای ندارم؟ دوست دارم موقع پیاده‌روی ویس دوست‌هایم را گوش کنم و احساس کنم دارم با آن‌ها قدم می‌زنم. این یک جور مالیخولیاست که از وقتی بیشترشان مهاجرت‌ کرده‌اند دچارش شدم. کارت می‌کشم و فکر می‌کنم همین الان دکمه‌ی ریکورد را فشار بدهم به رفیقم بگویم دو بسته ویتامین ایرانی با یک بسته چسب زخم شد دو میلیون. حرف دیگری ندارم که اضافه کنم. ویس‌های طولانی پریروزم را هنوز نشنیده و چه اصراری‌ست که از تورم شگفت‌زده‌اش کنم وقتی که خودش آن‌ همه درگیر درس و پروپوزال و ترامپ است. ده دقیقه مانده برسم خانه. پادکست را قطع می‌کنم و خودم را از نظر بچه می‌بینم. از صبح که بیدار شد تا حالا چطور مامانی بودم؟ موقعی که داشتم لباس تنش می‌کردم، موقعی که داشتم کارتون را خاموش می‌کردم، وقتی شیر کاکائو را دادم خودش باز کند، وقتی گفت دلش می‌خواهد به دوستش هدیه بدهد و گفتم «من یک فکری دارم». چطور مامانی بودم وقتی ازش خداحافظی کردم و از مهدکودک بیرون آمدم؟ کلید می‌اندازم می‌روم داخل. آب می‌ریزم توی قهوه‌ساز. خانه سرد است. گربه‌ها خوابیده‌اند جلوی بخاری. کیسه‌ی داروخانه را می‌گذارم روی کابینت. لباس‌های جا مانده از مهمانی دیشب را تا می‌کنم. باید به چند نفر پیام یادآوری برای کارهایی بفرستم. پنج‌تا جلسه‌ی آنلاین دارم. از نگاه آن‌ها خودم را ارزیابی می‌کنم. یادم باشد وقتی توی فکرم اخم نکنم، به تعداد کافی لبخند بزنم و هرجا لازم شد سر تکان بدهم. لپ‌تاپ را می‌زنم به شارژ. یک پیمانه عدس می‌گذارم بپزد. باید چمدان ببندم. به چیزهایی که باید بردارم فکر می‌کنم. لباس‌ها، قرص‌ها، سوغاتی‌ها. خانه ساکت و امن و ملال‌انگیز است، سی‌و‌چهار ساله و سالم‌ام. و فکر می‌کنم خوب است که دوره‌هایی از عمر، به جای دویدن، می‌توانم بنشینم، دراز بکشم، چشم‌هایم را ببندم. خوب است که می‌توانم گاهی به جای رنج، در ملال بایستم.

قصه
12 711
دوستم پرسیده بود پایینی؟ (البته او گفته بود داونی؟) گفته بودم آره، کمی. ولی یادم نیست چرا افتاده‌ام پایین. * دراز کشیده بودم و کتاب می‌خواندم. نورها را کم کرده بودم که چشم‌هایش خسته شود. گفتم «طوطی بریم لالا؟» گفتم طوطی چون داشت ادای مربی‌های مهدکودکش را درمی‌آورد و مثل آن‌ها حرف می‌زد. گفت «نه بابا، وقت خواب نیست» گفتم چرا، از وقتش گذشته. صدایش را کش داد گفت «نه… نه… شوخی نکن بابا جون» گفتم «طوطی خوش الحان منی؟» گفت «من نمی‌دونم» کتاب را بستم و نگاهش کردم که تکیه داده بود به کمد و برای چندتا آدمک لگویی صحبت می‌کرد. سرش را بالا آورد گفت «مامان شما ناخاحتی؟» بعد بلافاصله گفت «ناخاحت نباش، من زنگ می‌زنم بابات بیاد دنبالت». خندیدم. مطمئن بودم این را از مربی‌های مهدکودک یاد گرفته. گفت «من زنگ می‌زنم می‌گم زودتر بیاد دنبالت». شاید نباید این حرف را می‌زدم ولی دست خودم نبود که گفتم «بابای من نمیاد دنبالم» صدایش را کش داد و صبورانه گفت «چرا… میادش. به حرف من گوس کن» خندیدم. شاید از نظر روانشناسی کودک و این چیزها نباید ادامه می‌دادم اما باز گفتم «بابای من نمی‌تونه بیاد دنبالم». طوطی خوش الحان گفت «چرا میادس. من الان شماره‌شو می‌گیریم باهاش با تلفن حرف بزنی» بعد با لحن مربی‌های مهدکودک به من گفت «تو پسر باهوشی هستی» خندیدم و نگفتم بابای من نمی‌تواند تلفن را جواب بدهد و دنبالم هم نمی‌آید. گفتم «باشه. ممنون که زنگ می‌زنی» گفت «خواهس می‌کنم عزیزم» * طوطی که خوابید یادم آمد چرا پایینم. روزهای آخر پاییز که وصل می‌شود به زمستان، نزدیک شب یلدا، سالمرگ پدرم است و دارد می‌شود چهار سال که صدایش را نشنیده‌ام، دنبالم هم نیامده. اینجای پاییز من را می‌اندازد پایین. پایینِ زندگی، زیر زمینی بی‌چراغ و ترس‌زده.

قصه
12 711
ممکن بود از پلکان بیفتی ولی مطمئن بودی که آسیب جدی نمی‌بینی. کودکی، بیمه و خاطرجمع بود، احاطه شده میان پدر، مادر، آدم‌های قدب
ممکن بود از پلکان بیفتی ولی مطمئن بودی که آسیب جدی نمی‌بینی. کودکی، بیمه و خاطرجمع بود، احاطه شده میان پدر، مادر، آدم‌های قدبلند و قوی و مراقب که قوم و خویش و ریشه‌ام بودند. کسانی که وقتی بهشان می‌رسیدم دست توی موهایم می‌بردند، بوسم می‌کردند و عیدها، اسکناس‌های نشمرده و پرسخاوت عیدی می‌دادند.

قصه
12 711
کودکی چه امن بود و روشن و گرم. یک راه‌پله‌ی چوبی نرده‌دار و مفروش بود. چوب‌های استوار پوشیده با فرش‌های لاکی، وصل به گیره‌های مخصوص که مانع موج افتادن فرش و سر خوردن آدم می‌شد. ممکن بود از پلکان بیفتی ولی مطمئن بودی که آسیب جدی نمی‌بینی. کودکی، بیمه و خاطرجمع بود، احاطه شده میان پدر، مادر، آدم‌های قدبلند و قوی و مراقب که قوم و خویش و ریشه‌ام بودند. کسانی که وقتی بهشان می‌رسیدم دست توی موهایم می‌بردند، بوسم می‌کردند و عیدها، اسکناس‌های نشمرده و پرسخاوت عیدی می‌دادند. کودکی یعنی عمو و عمه و خاله و دایی داشتن، آدم‌‌بزرگ‌های سالم، سرحال، پر زور،آشنا. چقدر سرد و بی‌ثبات و لرزان است بزرگسالی وقتی به‌جای عید‌دیدنی خانه‌ی دایی به مراسم ختم او می‌روی. وقتی عموها و خاله‌ها را می‌بینی که کوچک و کم‌زور و مریض شده‌اند، موقع راه رفتن پایشان لنگ می‌زند، قدشان کوتاه شده، صورت‌شان کوچک شده و هرچند هنوز بوی آشنای قدیم‌شان را می‌دهند، زور دستشان کم شده موقع بغل کردن‌ات و کم پیش می‌آید دست کنند تو جیب‌شان عیدی دربیاورند. بزرگسالی پرت شدن مدام از پله‌های سنگی پر آسیب است. شکستن پیشانی است، زخم برداشتن زانو و پاره شدن چانه است. به بچه‌هایی نگاه می‌کنم که در مراسم ختم می‌دوند دنبال هم، زیر میزها بازی می‌کنند یا گوشه‌ای نشسته و توی موبایل مادرشان کارتونی ور سر و صدا می‌بینند. دهشتناک است که جایمان را به‌ آن‌ها واگذار کرده‌ایم، می‌بوسیم و عیدی می‌دهیم و آدم‌های قدبلند زندگی آن‌هاییم. چه مشقت‌بار است این زندگی.

قصه
12 711
غم دوستم شده

قصه
12 711
«نکند یک شبی، در جمعی این چیزها را برای دوستانش تعریف کند»
«نکند یک شبی، در جمعی این چیزها را برای دوستانش تعریف کند»

قصه
12 711
مدتی طولانی می‌خواستم چیزی درباره‌ی او بنویسم و نمی‌توانستم. احساس می‌کردم ضایع است که آدم با روان‌کاوش احساس نزدیکی کند. ما نزدیک نیستیم. من هیچ چیز از او نمی‌دانم. نمی‌دانم چند ساله است، مجرد است یا متاهل. بچه دارد یا نه. فقط یک بار در اشاره‌ای گذرا فهمیدم مال تبریز است. او همه چیز را درباره‌ی من می‌داند. من هیچ چیز مخفی‌ای در برابرش ندارم و این می‌ترساندم. گاهی که جلسه‌مان تمام می‌شود وهم برم می‌دارد. «نکند یک شبی، در جمعی این چیزها را برای دوستانش تعریف کند» این فکر می‌ترساندم؟ قبل‌تر بله اما حالا نه. من پیش او شرحه شرحه، لایه لایه باز شده‌ام. چیزهایی را دیدم که از تصورشان وحشت داشتم. در مقابل سوال‌هایی توی خودم لغزیدم، رفتم پایین و تا هفته‌ها نتوانستم برگردم بالا. فکر می‌کنم او زحمت این جراحی را کشیده، دستانش به گره‌ها و روان‌نژندی‌های من آلوده شده پس چه اشکال دارد اگر گاهی به‌عنوان «کیس درمانش» از من چیزی برای دوستانش تعریف کند. او کاری کرد که از عریانی نترسم. * در اولین جلسه وقتی اتصال‌مان برقرار شد جا خوردم. او خیلی شبیه بود به بازیگری معروف. هم در صدایش شبیه بود هم در قیافه‌اش. هم وقتی حرف می‌زد هم وقتی سکوت می‌کرد. شباهتی که تا چند جلسه بعد - وقتی می‌خواستم هزینه‌ی جلسات را واریز کنم و اسم و فامیلش را یک بار دیگر در سامانه‌ی بانک دیدم- مدام به شک‌ام می‌انداخت. «نکند خودش باشد؟» مگر می‌شود دو نفر این‌قدر به هم شباهت داشته باشند. این‌ نکته که آن بازیگر هم داشت دکترای روان‌شناسی می‌گرفت اذیتم می‌کرد. چیزی مدام گوشه‌ی مغزم وز‌ وز می‌کرد. «نکند دارد با اسم مستعار مراجع می‌پذیرد؟» در صفحه‌ی اینستاگرام بازیگر می‌گشتم و امیدوار بودم سرنخی پیدا کنم. یک شب قبل تمام شدن جلسه به روان‌کاو گفتم «حتما به شما گفته‌اند که خیلی شبیه آن بازیگر هستید» گفت «هرگز». گفتم «امکان ندارد» و با خودم فکر کردم دروغ می‌گوید. می‌دانم او آن بازیگر نیست. و سعی می‌کنم دیگر به آن شباهت عجیب فکر نکنم. این چیزها را نوشتم که رها بشوم. او من را رها کرد. مثل -رها شدن سیاهی اسیر در اولین روز انحلال قانون برده‌داری-. برده‌ای که یک عمر اسیر بوده بعد از رهایی کجا باید برود؟ من آزاد شدم و به قصه‌هایم گریختم. روان‌کاو بی‌آن‌که بداند قصه‌های زیادی به من بخشید. قصه‌هایی که در بیداری ازشان فرار می‌کردم و در خواب بهشان تبعید می‌شدم. امروز فکر ‌کردم این کار ضایع است که آدم کتابش را به روان‌کاوش تقدیم کند؟ به هر حال او مامای آن قصه‌هاست.

قصه
12 711
Repost from شوروم
روایت «عقده‌ی جدول‌ضرب» نوشته‌ی هاجر رزم‌پا بخشِ #صداها، شماره‌ی ۳۲ شوروم. آن روز برای اولین‌‌بار، موقع امتحان ریاضی جایم را
روایت «عقده‌ی جدول‌ضرب» نوشته‌ی هاجر رزم‌پا بخشِ #صداها، شماره‌ی ۳۲ شوروم. آن روز برای اولین‌‌بار، موقع امتحان ریاضی جایم را عوض کردم. یکی دو نیمکت مانده به ردیف آخر، چسبیده به دیوار گچی و بافاصله از معلم نشستم. امتحان از جدول‌ضرب بود، از تمام مضرب‌ها. اولین‌بار بود که می‌خواستم تقلب کنم. معلم که تا‌ آن روز من سوگلی‌اش بودم، گفت: «چرا ته نشستی؟» یادم نیست چه جواب دادم. جزئیات آن روزِ سرنوشت‌ساز را به یاد نمی‌آورم. فقط یادم است که او ناغافل یله شد روی تن کوچکم، کاغذ تقلب را از روی پایم کشید، داد زد و گفت: «ای بی‌شعور!» بعد انگشتش را توی هوا تکان داد. مشاهده ادامه‌ی این متن

قصه
12 711
بارش ناگهانی برف بی‌سابقه در گرم‌ترین شهر جنوب کشور
بارش ناگهانی برف بی‌سابقه در گرم‌ترین شهر جنوب کشور