ch
Feedback
شوروم

شوروم

前往频道在 Telegram

خانه‌ای امن برای روایت و داستان https://www.shurum.cloud/

显示更多
1 465
订阅者
无数据24 小时
-17
-330
吸引订阅者
五月 '26
五月 '26
+4
在0个频道中
四月 '26
+2
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+2
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+13
在0个频道中
Get PRO
一月 '26
+30
在0个频道中
Get PRO
十二月 '25
+73
在4个频道中
Get PRO
十一月 '25
+64
在3个频道中
Get PRO
十月 '25
+248
在5个频道中
Get PRO
九月 '25
+70
在4个频道中
Get PRO
八月 '25
+89
在4个频道中
Get PRO
七月 '25
+106
在6个频道中
Get PRO
六月 '25
+58
在4个频道中
Get PRO
五月 '25
+109
在1个频道中
Get PRO
四月 '25
+153
在8个频道中
Get PRO
三月 '25
+66
在4个频道中
Get PRO
二月 '25
+124
在6个频道中
Get PRO
一月 '25
+133
在7个频道中
Get PRO
十二月 '24
+58
在1个频道中
Get PRO
十一月 '24
+60
在0个频道中
Get PRO
十月 '24
+83
在4个频道中
Get PRO
九月 '24
+49
在3个频道中
Get PRO
八月 '24
+170
在1个频道中
Get PRO
七月 '240
在1个频道中
Get PRO
六月 '24
+93
在2个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
23 五月+1
22 五月0
21 五月0
20 五月0
19 五月0
18 五月0
17 五月0
16 五月0
15 五月0
14 五月0
13 五月0
12 五月+1
11 五月0
10 五月0
09 五月0
08 五月0
07 五月+1
06 五月0
05 五月+1
04 五月0
03 五月0
02 五月0
01 五月0
频道帖子
قسمت ۱۹۷ #پادکست شوروم، داستان «در میانه» در اپ‌های پادگیر منتشر شد. نویسنده: گندم زمانی راوی: بنقشه کلانتری کست باکس | اپل پ
قسمت ۱۹۷ #پادکست شوروم، داستان «در میانه» در اپ‌های پادگیر منتشر شد. نویسنده: گندم زمانی راوی: بنقشه کلانتری کست باکس | اپل پادکست | اسپاتیفای | یوتیوب موزیک | شنوتو لطفا شوروم را با علاقه‌مندان به روایت و داستان به اشتراک بگذارید. @ShurumCloud

2
همراهان عزیز شوروم، آخرین شماره‌ای که از شوروم منتشر شد، شماره‌ی ۴۲ بود که هم‌اکنون از طریق وب‌سایت شوروم در دسترس است. متأسف
همراهان عزیز شوروم، آخرین شماره‌ای که از شوروم منتشر شد، شماره‌ی ۴۲ بود که هم‌اکنون از طریق وب‌سایت شوروم در دسترس است. متأسفانه در شرایط فعلی، امکان انتشار شماره‌ی ۴۳ و شماره‌های بعدی برای تیم شوروم فراهم نیست. در حال حاضر انتشار شماره‌های شوروم به‌طور موقت متوقف شده است، اما فرآیند دریافت و ارزیابی آثار همچنان ادامه دارد. به امید عبور از این روزهای دشوار و رسیدن به زمانه‌ای روشن‌تر
944
3
همین که چیزی روایت می‌شود، دیگر کسی نمی‌تواند ادعای بی‌اطلاعی کند. روایت‌گری، دیگران را در برابر آن‌چه روی داده و آن‌چه که دا
همین که چیزی روایت می‌شود، دیگر کسی نمی‌تواند ادعای بی‌اطلاعی کند. روایت‌گری، دیگران را در برابر آن‌چه روی داده و آن‌چه که دارد اتفاق می‌افتد قرار می‌دهد و آن‌ها را مسئول می‌کند. در روزهایی که بسیاری از فعالیت‌ها متوقف شده‌اند و زندگی روزمره دچار اختلال و تعلیق است، شوروم پس از یک وقفه، انتشار شماره‌های آنلاین خود را ادامه خواهد داد. این ادامه دادن، تعهد ماست به روایت، به نویسندگان، و به مخاطبان‌مان. اگر از امروز و اکنون چیزی برای گفتن و نوشتن دارید، روایت‌تان را برای ما بفرستید و در متن ایمیل یا پیام تلگرام به ما اطلاع دهید. این متن‌ها با اولویت بررسی می‌شوند و خارج از صف معمول انتشار، در شماره‌های آینده‌ی شوروم منتشر خواهند شد. شوروم در آذر ماه ۱۲ اثر به صورت «ارسال آزاد» دریافت کرده است. برای ارسال متن به صفحه‌ی راهنمای ارسال اثر مراجعه بفرمایید. شوروم خانه‌ای امن برای روایت و داستان
1 308
4
روایت «تا وقتی دستم به عطر دلمه برسد» نوشته‌ی نرگس حکیم‌پناه، عکس از میترا بخشی زاده بخشِ #درقاب، شماره‌ی ۴۲ شوروم. وقتی به خ
روایت «تا وقتی دستم به عطر دلمه برسد» نوشته‌ی نرگس حکیم‌پناه، عکس از میترا بخشی زاده بخشِ #درقاب، شماره‌ی ۴۲ شوروم. وقتی به خانه‌اش آمدم بیماری‌اش عود کرد. از همسر و بچه‌هایم جدا شده بودم. نمی‌توانست غصّه‌ام را ببیند. او را با خودم پیش مشاوری که می‌رفتم، بردم. با او حرف زد و خیالش راحت شد که کار درستی انجام می‌دهم. پشتم ایستاد و کلید خانه‌اش را به من داد. اما متاستاز استخوان‌هایش را درگیر کرده و به ستون فقراتش رسید. آخرین درمانِ تجویزشده پرتودرمانی بود. درد در تنش می‌پیچید و مسکّن‌ها جواب نمی‌دادند. بااین‌حال با بدن رنجورش، برایم غذا می‌پخت. مشاهده ادامه‌ی این متن
1 034
5
داستان «آهنگ تولد» نوشته‌ی کتایون بیجاری، عکس از فوژان پارسا بخشِ #داستان، شماره‌ی ۴۲ شوروم. میلاد با موها و چهره‌ای به‌هم‌ری
داستان «آهنگ تولد» نوشته‌ی کتایون بیجاری، عکس از فوژان پارسا بخشِ #داستان، شماره‌ی ۴۲ شوروم. میلاد با موها و چهره‌ای به‌هم‌ریخته و خواب‌آلود قفل را باز ‌کرد. ساعت نه و ربع بود. کلید مغازه گیر داشت. سخت مشغول بود و متوجه مرد قدبلند و مرتب حدوداً ۷۰ساله‌ای نشد که پشت ویترین مغازه‌ی اسباب‌فروشی خودش را مشغول کرده بود. مرد ناخودآگاه به صفحه‌ی ساعت مربع‌شکل بدون عقربه و نشانه‌اش نگاه کرد. همچنان مثل دو روز گذشته، چیزی نشان نمی‌داد. تک‌وتوک مغازه‌های پاساژ شروع به کار کرده بودند. ده دقیقه‌ای صبر کرد تا میلاد سروسامانی به اوضاع مغازه بدهد. بازهم اولین مشتریِ ا‌ولین روزِ هفته‌اش بود. مشاهده ادامه‌ی این متن
679
6
روایت «ساعت؛ شش بامداد» نوشته‌ی فریبا فرزام، عکس از نسترن رجالی بخشِ #آزاد، شماره‌ی ۴۲ شوروم. زیر کتری را روشن کردم. دست‌وصور
روایت «ساعت؛ شش بامداد» نوشته‌ی فریبا فرزام، عکس از نسترن رجالی بخشِ #آزاد، شماره‌ی ۴۲ شوروم. زیر کتری را روشن کردم. دست‌وصورتی شستم. پالتو پوشیدم. کیسه‌ی نان را برداشتم و از خانه بیرون رفتم. در صف نانوایی سه نفر ایستاده بودند؛ همان سه‌نفری که هر روز می‌دیدم. به همان ترتیبی که هر روز در صف بودند. نانوا دسته‌ی نان‌ها را از تنور بیرون کشید. بی‌آنکه سؤالی کند، به هریک از ما همان تعداد نان همیشگی را داد. سنگ‌ها را از نان جدا کردم. تکه‌ای از نان را در د‌هان گذاشتم. به خانه برگشتم.‌ مشاهده ادامه‌ی این متن
611
7
روایت «دریا پشت در» نوشته‌ی سحر صبور، رتبه‌ی چهارم دعوت‌نامه‌ی پنجم نویسندگی عکس از پیمان یزدانی بخشِ #صداها، شماره‌ی ۴۲ شورو
روایت «دریا پشت در» نوشته‌ی سحر صبور، رتبه‌ی چهارم دعوت‌نامه‌ی پنجم نویسندگی عکس از پیمان یزدانی بخشِ #صداها، شماره‌ی ۴۲ شوروم. خیلی زود در آپارتمانی بودیم که عده‌ای آشنا در آن زندگی می‌کردند. شاید اگر تمام آن اتفاقات در خانه‌ی بزرگ و آفتابی خودمان پیش می‌آمد، آن‌قدر طاقت‌فرسا نبود، چراکه خانه با سخاوت درهایش را می‌گشود و غم را چون مهمانی ناخواسته در خود می‌پذیرفت. نور از نورگیر سقف جاری می‌شد و روی قالی قرمز‌رنگ هال می‌افتاد، هوا جریان می‌گرفت، بوی برگ‌های سبز می‌پیچید و غم‌ها رقیق می‌شدند، اما ما از آن پناه بیرون زدیم و تقلا کردیم تا به‌وسیله‌ی رنج‌هایمان آدم‌ها را بشناسیم، چراکه به‌گمانم همان‌طور که بارها نوشته‌اند، درد مشترک انسان‌ها را به‌هم پیوند می‌دهد. مشاهده ادامه‌ی این متن
524
8
قسمت ۱۹۶ #پادکست شوروم، داستان «سکوت» در اپ‌های پادگیر منتشر شد. نویسنده: زیدی اسمیت مترجم: فرناز کامیار راوی: بنقشه کلانتری
قسمت ۱۹۶ #پادکست شوروم، داستان «سکوت» در اپ‌های پادگیر منتشر شد. نویسنده: زیدی اسمیت مترجم: فرناز کامیار راوی: بنقشه کلانتری کست باکس | اپل پادکست | اسپاتیفای | یوتیوب موزیک | شنوتو لطفا شوروم را با علاقه‌مندان به روایت و داستان به اشتراک بگذارید. @ShurumCloud
505
9
نویسندگان عزیز، درصورتی که جهت ارسال متن خود برای شوروم، از طریق صفحه‌ی «ارسال اثر» در سایت اقدام نموده‌اید و تاکنون ایمیل تایید دریافت متن خود را دریافت نکرده‌اید؛ لطفاً مجدداً متن خود را از طریق ایمیل زیر برای ما ارسال نمایید. Submit@Shurum.Cloud لطفاً قبل از ارسال مجدد، پوشه‌ی اسپم ایمیل خود را نیز چک کنید. با تشکر از همراهی شما. @ShurumCloud
496
10
داستان «فقر چیزکیکی من» نوشته‌ی هاروکی موراکامی، ترجمه از رامین رادمنش بخشِ #داستان، شماره‌ی ۴۲ شوروم. وقتی می‌گویم «منطقه‌ی
داستان «فقر چیزکیکی من» نوشته‌ی هاروکی موراکامی، ترجمه از رامین رادمنش بخشِ #داستان، شماره‌ی ۴۲ شوروم. وقتی می‌گویم «منطقه‌ی مثلثی»، امیدوارم تصویر یک دلتا به ذهنتان نیاید. منطقه‌ی مثلثی‌ای که ما درش زندگی می‌کردیم باریک و شبیه یک گُوه بود. تصور کنید چیزکیک گرد کاملی جلویتان است. آن را مثل صفحه‌ی ساعت به دوازده قاچ مساوی تقسیم کنید. در نهایت، دوازده قاچ چیزکیک داریم که هر قاچ آن نوکِ‌ تیز و سی‌درجه‌ای دارد. حالا یکی از این قاچ‌ها را در بشقاب بگذارید، و همان‌طور که چای می‌نوشید، خوب به آن نگاه کنید. نوک تیزش را می‌بینید؟ این دقیقاً همان شکل منطقه‌ی مثلثی ما بود. چطور چنین زمین عجیبی شکل گرفته بود؟ شاید برایتان سؤال باشد؟ شاید هم نباشد. مشاهده ادامه‌ی این متن
695
11
روایت «خانه‌ی رضا» نوشته‌ی محمد جواد شاکر آرانی، رتبه‌ی سوم دعوت‌نامه‌ی پنجم نویسندگی عکس از میلاد موسوی بخشِ #صداها، شماره‌ی
روایت «خانه‌ی رضا» نوشته‌ی محمد جواد شاکر آرانی، رتبه‌ی سوم دعوت‌نامه‌ی پنجم نویسندگی عکس از میلاد موسوی بخشِ #صداها، شماره‌ی ۴۲ شوروم. پنج سال پیش از خوابگاه که بیرون آمدم، دو ساک کوچک همراهم بودم و یک نایلون بزرگ مشکی که باقی وسایل هفت سال زندگی در خوابگاه را چپانده بودم داخلش؛ تعدادی کتاب که این سال‌های آخر، پول و وقت و انگیزه‌ام، صرافت خریدن و جمع کردن و خواندنشان را جواب می‌داد. حالا بعد از پنج سال زندگی در خانه‌ی رضا، همان‌ها را داشتم زیر بغل می‌زدم و به خانه‌ی دو کوچه آن‌طرف‌تر می‌بردم. البته تعداد کتاب‌هایش به تناسب پول و وقت و انگیزه‌ی بیشتر این پنج سال، چند برابر شده بود، اما باز همه‌شان را می‌شد با چند بار پیاده گز کردنِ راه خانه‌ی رضا تا دو کوچه آن‌طرف‌تر، به خانه‌ی جدید برد. مشاهده ادامه‌ی این متن
492
12
روایت «از دور بهشت عدن دیدن» نوشته‌ی آناهیتا ناهید بخشِ #مواجهه، شماره‌ی ۴۲ شوروم. ته دلم امیدی ندارم و دلم را خوش می‌کنم که
روایت «از دور بهشت عدن دیدن» نوشته‌ی آناهیتا ناهید بخشِ #مواجهه، شماره‌ی ۴۲ شوروم. ته دلم امیدی ندارم و دلم را خوش می‌کنم که شاید محض تفنن بد نباشد. اما همین که فیلم شروع می‌شود گیر می‌کنم به قلابِ متنِ اول فیلم و می‌روم تا ته در جزیره گالاپاگوس غرق شوم. سال ۱۹۲۹ است؛ پس از جنگ جهانی اول که فروپاشی اقتصادی و ظهور فاشیسم مردم اروپا را به وحشت انداخته و موجب شده بود مردم برای برون‌رفت از چنان دوران تاریکی به دنبال پیشنهاد تازه‌ای باشند. دکتر ریتر و دورا اشترا از آلمان سفر کرده بودند. دنیا را زیر پا گذاشته بوند و سرانجام تصمیم گرفتند از همه‌ی آدم‌ها بگریزند و در جزیره‌ای غیرمسکونی، کنج خلوتشان را بسازند. فیلم عدن در ژانر بقا ساخته شده و درعین‌حال از دیگر فیلم‌های بقا به‌نوعی متمایز است، چون این افراد گم نشده‌اند و به خواست خود و با انگیزه‌های متفاوت به گوشه‌ی عزلت آمده‌اند… مشاهده ادامه‌ی این متن
738
13
روایت «دمپایی‌های آبی» نوشته‌ی فائزه مرزوقی، رتبه‌ی دوم دعوت‌نامه‌ی پنجم نویسندگی عکس از پیمان یزدانی بخشِ #صداها، شماره‌ی ۴۲
روایت «دمپایی‌های آبی» نوشته‌ی فائزه مرزوقی، رتبه‌ی دوم دعوت‌نامه‌ی پنجم نویسندگی عکس از پیمان یزدانی بخشِ #صداها، شماره‌ی ۴۲ شوروم. چند نفری در آسانسور طبقات پایین گیر کرده بودند. صداها در ستون‌های ساختمان می‌پیچید. نمی‌توانستم تصمیم بگیرم یا حتی فکر کنم که چه اتفاقی افتاده. برگشتم خانه. جرئت بستن در را نداشتم. مجسمه‌های روی شلف بر زمین افتاده بودند، شکسته و قطعه‌قطعه. از بیرون صدای همهمه می‌آمد، اما درون خانه سکوتی آشفته جریان داشت. حوله‌ای روی سرم بود و لباس نازکی به تن داشتم. می‌دانستم بیرون‌رفتن با آن حال صلاح نیست، اما شهامت رفتن به اتاق‌خواب را هم نداشتم. مشاهده ادامه‌ی این متن
517
14
داستان «پرتقال خونی» نوشته‌ی امیرحسین کرونی، عکس از مبین مایلی بخشِ #داستان، شماره‌ی ۴۲ شوروم. آقای سماوات که قبلاً به سماوات
داستان «پرتقال خونی» نوشته‌ی امیرحسین کرونی، عکس از مبین مایلی بخشِ #داستان، شماره‌ی ۴۲ شوروم. آقای سماوات که قبلاً به سماوات شرخر معروف بود، حالا دفترودستکی به هم زده بود، با کسی شریک شده بود و تقریباً تمام مغازه‌های بَرِ خیابان محله را با قیمتی پایین بُزخَری کرده بود، اما آقای توکل روبه‌رویش ایستاده بود، دقیقاً روبه‌رویش، آن‌وَر خیابان. سماوات مرد کوچک‌اندامی بود با موهایی به سیاهی قیر. تازه مزه‌ی کت‌وشلوار زیر دندانش رفته بود و در گرمای چهل درجه هم کتش را درنمی‌آورد. شب که می‌شد، اگر نوری به او می‌تابید، مثل شبرنگ می‌درخشید. تمام سه ماه تابستان را روی مخ آقای توکل کار می‌کرد تا او را راضی به فروش مغازه کند و هربار هم برای بازکردن سر صحبت از گوشت و راسته و دنبه شروع می‌کرد. مشاهده ادامه‌ی این متن
837
15
روایت «سایه‌ی طبقه‌ی چهارم» نوشته‌ی آی‌سان مرامی، عکس از حسین امینی بخشِ #درقاب، شماره‌ی ۴۲ شوروم. سایهْ یک نام نبود، یک صفت
روایت «سایه‌ی طبقه‌ی چهارم» نوشته‌ی آی‌سان مرامی، عکس از حسین امینی بخشِ #درقاب، شماره‌ی ۴۲ شوروم. سایهْ یک نام نبود، یک صفت بود برای کسی بود که نمی‌شد خیلی از دنیایش سر درآورد. همه‌جا بود؛ همه‌ی طبقات. همین‌ که در حیاط می‌نشستی می‌دیدی که فلاسک دونفره‌ی او هم آنجاست، حوله‌ی سیاه و آویزانش در صف حمام و فندک تفنگی استیلش در آشپزخانه و... اگر میانگین قد دختران بالغ در ایران را صدوشصت‌وچهار بدانیم، او بسیار قدبلند به‌حساب می‌آمد. لباس‌های گشاد و غالباً مردانه به تن داشت که اجازه نمی‌داد تشخیص دهی چاق است یا لاغر. روزهایی که لباس کلاه‌دار به تن می‌کرد، کلاه آن را روی سر می‌گذاشت و یک عینک نیمه‌دودی هم روی چشمانش بود که بند آن روی شانه‌‌اش می‌نشست. مشاهده ادامه‌ی این متن
641
16
گلچین صوتی از ۱۵ اثر برگزیده دعوتنامه‌ی پنجم نویسندگی، صداها راویان: آوا کیارسی بنفشه کلانتری بهنام درخشان مهدی جمالی امیربها
گلچین صوتی از ۱۵ اثر برگزیده دعوتنامه‌ی پنجم نویسندگی، صداها راویان: آوا کیارسی بنفشه کلانتری بهنام درخشان مهدی جمالی امیربهادر کریمی #شوروم_روایت #شوروم_دعوتنامه #دعوتنامه_نویسندگی
589
17
قسمت ۱۹۵ #پادکست شوروم، داستان «ماندگی» در اپ‌های پادگیر منتشر شد. نویسنده: نیلوفر حقی راوی: بهنام درخشان کست باکس | اپل پادک
قسمت ۱۹۵ #پادکست شوروم، داستان «ماندگی» در اپ‌های پادگیر منتشر شد. نویسنده: نیلوفر حقی راوی: بهنام درخشان کست باکس | اپل پادکست | اسپاتیفای | یوتیوب موزیک | شنوتو لطفا شوروم را با علاقه‌مندان به روایت و داستان به اشتراک بگذارید. @ShurumCloud
550
18
روایت «در میانه» نوشته‌ی زهرا زمانی، رتبه‌ی اول دعوت‌نامه‌ی پنجم نویسندگی عکس از پوریا برنجى بخشِ #صداها، شماره‌ی ۴۲ شوروم. ه
روایت «در میانه» نوشته‌ی زهرا زمانی، رتبه‌ی اول دعوت‌نامه‌ی پنجم نویسندگی عکس از پوریا برنجى بخشِ #صداها، شماره‌ی ۴۲ شوروم. هر صبح، پیش از آنکه هوا روشن شود، صدای نفس کشیدن آپارتمان را ‌می‌شنیدم؛ صدای لوله‌های آب، چکه‌ی آرام شیر ظرف‌شویی و وزش بادی که از درز پنجره می‌گذشت. انگار آپارتمان پیش از من بیدار می‌شد. در سکوت چای دم می‌کردم و کنار پنجره می‌ایستادم. شیشه هنوز سرد بود و وقتی پیشانی‌ام را به آن تکیه دادم، سرمایش تا درون استخوان‌هایم دوید، کوچه‌ی زیر پنجره‌ بن‌بست بود، اما همیشه فکر می‌کردم بن‌بست‌ها از آنچه نامشان می‌گوید، راست‌گوترند. در خیابان‌های طولانی، آدم‌ها وانمود می‌کردند راهی هست؛ ادامه‌ای، امیدی، اما در بن‌بست، حقیقت بی‌پرده‌تر است: جایی که مسیر به خودش می‌رسد. همین رودررویی صادقانه آرامم می‌کرد. مشاهده ادامه‌ی این متن
1 090
19
روایت «برای یک شنا‌ی طولانی دیگر» نوشته‌ی علی صالحی بافقی، عکس از امیرحسین نعیما بخشِ #درقاب، شماره‌ی ۴۲ شوروم. بااینکه حالا
روایت «برای یک شنا‌ی طولانی دیگر» نوشته‌ی علی صالحی بافقی، عکس از امیرحسین نعیما بخشِ #درقاب، شماره‌ی ۴۲ شوروم. بااینکه حالا دیگر جلیل باقری رفته است، هر بار که می‌روم نشتارود، فکر می‌کنم احتمال دارد جایی او را ببینم؛ کنار دریا، توی بازار کوچک نشتارود، در زمین چمن کنار خانه‌ی قبلی او که حالا نصف آن را دریا برده است. شاید دیدن او دیگر آن‌قدر به موقعیت جغرافیایی و موقعیتی که در آن قرار می‌گیرم ربطی نداشته باشد. شبیه بوی شور و تلخ او که از سرم بیرون نمی‌رود، مدام یک‌جایی توی سرم او را می‌بینم؛ در سکوت با لبخندی روی لب‌های تیره‌اش میان صورت سبزه‌ی آفتاب‌سوخته و نگاهی آرام. تو هُرم داغِ بی‌رحمِ آفتاب / تو سایه بودی؛ یه سایه‌ی ناب... مشاهده ادامه‌ی این متن
583
20
روایت «عصرهای سه‌شنبه» نوشته‌ی حافظ خیاوی بخشِ #مواجهه، شماره‌ی ۴۲ شوروم. یادداشت کرده بودم آنجا بگویم، زنی که لوازم‌آرایش می
روایت «عصرهای سه‌شنبه» نوشته‌ی حافظ خیاوی بخشِ #مواجهه، شماره‌ی ۴۲ شوروم. یادداشت کرده بودم آنجا بگویم، زنی که لوازم‌آرایش می‌فروخت به‌خاطر این با رفیق قبلی‌اش، با مرد دوران جوانی‌اش، رودررو می‌شود که آنجا شهر کوچکی است و احتمال اینکه آدم‌ها مدام همدیگر را در آن شهر ببینند بالاست. یادداشت کرده بودم و در بالای آن صفحه، ترکیب «ده‌ده‌سی اؤلن»ی که ترکی‌ِ «پدرمرده» است نوشته بودم، تا یادم باشد در آن جلسه، داستانی تعریف کنم که فقط به‌خاطر این در خیاو پیش آمد که آنجا هم همچون مکان داستان غرور شهر کوچکی است. گمان کنم ماجرا یا داستان «ده‌ده‌سی اؤلن» را گفتم آن روز که اگر نِت من هی قطع نمی‌شد، مخاطبان داستان می‌شنیدند آن خاطره‌‌ی روزهای نوجوانی‌ام را، ایام دوازده ‌سیزده‌سالگی‌ام را. مشاهده ادامه‌ی این متن
561