💔 سوزدل 💔
前往频道在 Telegram
@AmirZa7aa10 @Amilrla هزینه ی تبلیغات کانال: گپ ساعتی 50هزارتومان, کانال ساعتی 50هزار تومان شعر ومتن های ادبی وعاشقانه, تبلیغات سالم و اخلاقی خودتان را بما بسپارید مخاطبین ما از سراسر ایران و خارج از کشور میباشند.
显示更多9 783
订阅者
+724 小时
+87 天
+2030 天
帖子存档
9 782
🦋 ساعت به وقت دل سپردن 🦋
🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
"شب ها" آرام بغلم کن
آنچنان آرام که، ثانیه ها
همه حسادت کنند
آغوش «تــو»
دنیای آرامش منه،،،
🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
🦋صفر دلدادگی مبارکمون عزیزم 🦋
💙💙00:00💙💙
9 782
♥️♥️00:00♥️♥️
💋 صفر عاشقی 💋
دلــم را برایت
پیش ڪش آوردم
خواهی دوستش بدار
خواهی بشڪن
فقط حواست باشد
این دل خانه تــوست
منتظرم باش
در ساعت صفر عاشقی
♥️♥️00:00♥️♥️
9 782
.. ' 12 '..
9- ↑ -3
' . 6 . `
ˡ ˡ͟ᵒ͟ᵛ͟ᵉ ʸ͟ᵒ͟ᵘ
❤️🔥❤️🔥00:00❤️🔥❤️🔥
در ساعت عاشقی
تو صفر باش
و من یک
من به ازای
بودنت کنار من
پر در می آورم
رشد می کنم
ده
صد
هزار و .....بی نهایت
می شوم
❣ ساعت عاشقی مبارک ❣
❤️🔥❤️🔥00:00❤️🔥❤️🔥
9 782
💋💋00:00💋💋
ماه من
شب را بمان
مثل یک خاطره ی شیرین
بر من بپیچ
بگذار دل آسمان برایمان ضعف برود
عطر عشق
خیال پریشانم را بخواباند
خوابمان، پر شود از
عاشقانه ای آرام .......
ای عابرِ خیالِ هر شبِ من، کمی بمان ...
❤️ ساعت عاشقی مبارکمون عزیزم ❤️
💋💋00:00💋💋
9 782
جانانِ دلم!تو شب بخیرهم که نگویی
این شب آخرش صبح خواهد شد،فقط...من کمی پیرتر
ازخواب برخواهم خواست
خودت حساب کن،چندشب،
شب بخیر نگفته ای...
شبت خوش مهربونم ❤️
9 782
بازوانت را به دور گردنم
حلقه کن
و مرا به آغوشت بکش
بگذار لا به لای گیسوانت بپیچم
و آنقدر در گوشت از عشق زمزمه کنم
تا دوست داشتنم
جای جای اندامت را
فرا بگیرد
شبت بخیر همنشین قلبم 💋
9 782
اسطــوره_ قسمت_567
- ببخشید. ببخشید. من خیلی بدم. خیلی حرفاي بدي زدم. ببخشید. زود قضاوت کردم. دیگه تکرار نمی شه. معذرت می خوام.
کنار هم دراز کشیدیم. آن قدر میان بازوانم نگهش داشتم و نوازشش کردم تا آرام گرفت و خوابید. آن قدر نفس هایش گرم و
قشنگ بود که بی اراده چشمانم بسته شد. خوابیدم و ...
جهنم بود. بی شک جهنم بود. همه جا می سوخت و من از دریچه یک کمد سوختن خانه مان را می دیدم. زنی میان اتاق می
دوید و جیغ می کشید. با مشت به کمد زدم. می خواستم کمکش کنم، اما گیر افتاده بودم. در باز نمی شد. داد زدم:
- داداش یه کاري بکن.
اما هیچ کس جوابم را نداد. سر برگرداندم. دنبال دیاکو می گشتم. نبود. این بار من توي کمد تنها بودم. صداي فریاد زن به
خرخر تبدیل شد. از سوراخ نگاه کردم. مردي روي سینه اش نشسته بود.
- دیاکو ... مامان ...
چاقویش را در آورد. روي گردن زن کشید. داد زدم:
- نــــــه!
سر زن جدا شد، اما موهایش بور نه، مشکی بود.
شاداب:
احساس کردم پوستم دارد می سوزد. چشم باز کردم. این همه حرارت از کجا می آمد؟ سرم را حرکت دادم. دستم را از روي
سینه دانیار برداشتم و تازه فهمیدم این دانیار است که این طور وحشتناك می سوزد. با احتیاط بلند شدم. دانه هاي درشت عرق
را حتی در تاریکی هم می توانستم ببینم. دانه هایی که از پیشانی اش می جوشید و به سمت گردنش راه می گرفت. دکمه
آباژور را زدم. رگ هاي روي فک و گردن و پیشانی اش برآمده شده بودند و عجیب بود که از تکان خوردن من بیدار نمی شد.
صداي سایش دندان ها و دستی که مشت شده بود نگرانم می کرد. شنیده بودم و حتی دیده بودم که در چنین مواقعی نباید
نزدیکش شد، اما نمی توانستم بنشینم و زجر کشیدنش را تماشا کنم. با ملایمت بازویش را نوازش کردم و صدایش زدم.
- دانیار؟ عزیزم؟
سرش را تکان داد به شدت.
تکانش دادم آرام.
- دانیار؟ بیدار شو.
چشم باز کرد و از جا پرید. تا خواستم نفس راحتی بکشم ...
نفهمیدم چه شد. نفسم برید. چشمانم به آنی از حدقه بیرون زد و اندام هاي بدنم خشک شدند. براي حفظ حیاتم دستم را روي
دستی که مثل طناب دار گلویم را در بر گرفته بود گذاشتم و مثل بره زیر تیغ به سلاخم چشم دوختم. از ریتم رفتن نبض و
قلبم را حس کردم و همچنین کم شدن دردهاي جسمانی را. انگار واقعا آخرش بود آخرش.
9 782
اسطــوره_ قسمت_566
- آفرین به تبسم! عجب مشاور خوبی بود و من نمی دونستم. خب می گفتی. داشتیم فیض می بردیم. مردایی مثل من چی؟
دوباره دستش را کشید.
-ولم کن دانیار. دروغ که نبود. ثابت شد. با وجود این که خودت خواستی، ولی وسط راه پا پس کشیدي. من همه تلاشم رو
کردم، ولی تو نخواستی. چه دلیلی می تونه داشته باشه جز این که ...
دستش را روي دهانش گذاشت و از ته دل زار زد. خشمم فرو نشست. حق داشت. ناخواسته غرورش را شکسته بودم. فکر کرده
بود خواستنی نیست. نمی خواهمش. پسش می زنم. اوف! من در چه فکري بودم و او به چه فکر می کرد!
برایش آب بردم و به دستش دادم. هق هق کنان خورد و بعد به تاج تخت تکیه داد و زانوانش را بغل کرد. در جهت مخالفش
نشستم و من هم زانوانم را بغل کردم.
- شاداب؟
نگاهم نکرد. شانه هایش می لرزید.
- عزیزم؟
نگاهم کرد، با تعجب!
- می دونی چند وقته من منتظر همچین شبی ام؟
از چشمانی که هر لحظه گردتر و دهانی که هر لحظه بازتر می شد خنده ام گرفت.
- می دونی تو این مدت که زنمی چقدر به خودم فشار آوردم و اذیت شدم؟
دهانش را بست و گلویش را چنگ زد.
- فکر می کنی همین امشب گذشتن از تو واسم راحت بود؟
انگشت پایش را نوازش کردم.
- نه کوچولو، پدرم در اومد.
نگاهش علامت سوال شد.
- همه این مدت، همه این هفته ها، تموم این ساعتا رو تحمل کردم، چون تو زنمی نه دوست دخترم. این که اونا چی می
خواستن و چه حسی داشتن مهم نبود، چون خودشونم واسم مهم نبودن و ارزشی نداشتن. اما تو شریک زندگیمی. اگه امشب
این کار رو می کردم یعنی با تو هم مثل اونا رفتار کرده بودم. خودخواهانه! من این رابطه رو وقتی می خوام که تو هم بخواي.
بدون استرس و نگرانی. درسته من به حرف مردم اهمیتی نمی دم، اما به تو چرا. واسه همینم صبر می کنم تا هر وقتی که از
انجام این کار احساس عذاب وجدان بهت دست نده. دلم نمی خواد از خونوادت خجالت بکشی. باشه؟
واقعیت را نگفته بودم، اما به تمام حرف هایی که بر زبان راندم اعتقاد داشتم.
چانه لرزانش دلم را برد. آغوشم را به رویش گشودم. بدون لحظه اي مکث جلو آمد و دست در گردنم انداخت و پشت سر هم
تکرار کرد.
- ببخشید. ببخشید. من خیلی بدم. خیلی حرفاي بدي زدم. ببخشید. زود قضاوت کردم. دیگه تکرار نمی شه. معذرت می خوام.
9 782
اسطــوره_ قسمت_565
خفه تر از او جواب دادم:
- حسش نیست.
به یک باره دماي بدنش افت کرد. فاصله گرفت و گفت:
- باشه.
ناراحت شده بود؟ نیم خیز شدم. دیدم که دستش را دراز کرد و لباس هایش را برداشت و در حالی که سعی می کرد با پتو
پوشش را حفظ کند همه را پوشید.
- کجا میري؟
- می خوام یه کم آب بخورم.
بغض کرده بود؟ چرا؟
- شاداب! ببینمت.
پاهایش را از تخت آویزان کرد و گفت:
- چیو ببینی؟
نه انگار واقعا ناراحت بود، اما از چه؟
بازویش را گرفتم و به طرف خودم کشیدمش. چشمانش پر از اشک بود.
- وایسا ببینم. گریه می کنی؟ ناراحت شدي؟
دست و پا زد که خودش را نجات دهد. محکم گرفتمش.
- با توام شاداب. چرا گریه می کنی؟
اشک هاي جمع شده سرریز شدند و قطره قطره فرو ریختند. گیج و سردرگم نگاهش کردم.
- مگه من چی کار کردم؟ چته تو؟
باز تقلا کرد که رهایش کنم. عصبی شدم.
- حرف می زنی یا نه؟ این لوس بازیا چیه؟
داد زد.
- ولم کن. تو منو با دوست دخترات مقایسه می کنی. من به اندازه اونا حرفه اي نیستم. حوصله ت رو سر می برم. راضیت نمی
کنم.
مغزم سوت کشید. تا نخاعم درد پیچید.
- این مزخرفات چیه؟ چرا چرت و پرت میگی؟
اشک هایش را پاك کرد. توي چشمانم خیره شد.
- مگه دروغ میگم؟ تبسم همیشه می گفت من نمی تونم اونی که تو می خواي باشم. می گفت مردایی مثل تو ...
لبش را گزید و حرفش را خورد. این بار دود از گوش هایم بلند شد.
- آفرین به تبسم! عجب مشاور خوبی بود و من نمی دونستم. خب می گفتی. داشتیم فیض می بردیم. مردایی مثل من چی؟
دوباره دستش را کشید.
9 782
+1
آخرین شبهای تابستان است
و آخرین شببیداریهای برگهای سبز خیابان!
تاریکی کش آمده و
قصد خوابیدن ندارد
انگار میداند
با روشن شدن هوا
چیزی از ما
برای همیشه تمام خواهد شد!
امشب ستارهها
کمسوتر و کمحرفترند
و ظلمت
چقدر شبیه توست!
نزدیک!
سرد و دست نیافتنی!
کاش طلوع نیاید
بعضی خداحافظیها
فقط زیر نور ماه
قابل تحملاند!
9 782
توی عکس خوشگله
از نزدیک خوشگله
با فیلتر خوشگله
بدون فیلتر خوشگله
با میکآپ خوشگله
بدون میکاپ خوشگله
میخنده خوشگله
اخم میکنه خوشگله
راه میره خوشگله
میشینه خوشگله
همهجوره خوشگله.
