💔 سوزدل 💔
前往频道在 Telegram
@AmirZa7aa10 @Amilrla هزینه ی تبلیغات کانال: گپ ساعتی 20هزارتومان, کانال ساعتی 25هزار تومان شعر ومتن های ادبی وعاشقانه, تبلیغات سالم و اخلاقی خودتان را بما بسپارید مخاطبین ما از سراسر ایران و خارج از کشور میباشند.
显示更多9 758
订阅者
+224 小时
+27 天
-2630 天
帖子存档
9 758
💖 ساعت به وقت عاشقی 💖
⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️
آسمان نمی داند که من
هر شب رأس قرار عاشقی
در ساعت صفر دلتنگی
یاد_تو_را
به سقف نیلی اش می آویزم.
⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️⭐️
💖 ساعت عاشقی مبارکمون عزیزترینم 💖
💙💙00:00💙💙
9 758
💫الهـی
🍂تو این
🌼شب زیبـا
🍂هیـچ قـلبى
🌼گرفتـه نباشه
🍂و هر چى خوبیه
🌼خداست براى همه
🍂خـوبان رقم بخوره
🌼آرامـــــش مهمـــــون
🍂همیشــــگى دلاتـــــون
🌼امشب بهترینها را براتون آرزو دارم
شبتون بخیر در پناه خدای مهربون🌸💫
9 758
💋💋00:00💋💋
❤️🔥 ساعت عاشقی ❤️🔥
عطر خواستنت
تمام قلمرو احساسم را
تسخیر کرده
آنچنان در منی و
من با توام
که گویی
تو مالک تمامیت ارضی احساس منی
و من برای همیشه
بنده چشمان مهر گستر توام
❤️🔥 صفر عاشقی مبارک ❤️🔥
💋💋00:00💋💋
9 758
❣❣00:00❣❣
❤️ ساعت صفر عاشقی ❤️
دوستت دارم...
آنقدر ڪـه تمامِ دوستت دارم هاےِ
جهان منم....
ڪـلمه ها، ڪار نمیڪنند
من پُرم از ( هواے تو را زیستن...)
؏شـق باید همین باشد،
نام تو،
یڪـ نقطه
و
تمام...!!
❤️ صفر عاشقی مبارکمون عزیزم ❤️
❣❣00:00❣❣
9 758
💗💗00:00💗💗
عشق از تو تار و
از من پودے ساخت
تا یڪپارچه
ستایشڪَر خدایی باشیم
ڪہ ماه را چون روزنی
میان شب نومیدے دوخت و
ڪنارش ستاره ستاره لبخند ...!!
💘 ساعت عاشقی مبارک 💘
💗💗00:00💗💗
9 758
بو سه هایت
به وجدم مےآورد
بےهیــچ آتشے
احساساتم را به جوش مےآورد !
طبق کدام قانون ؟
نمےدانم !
اما نیرویے که از بوسه هایت
به قلبم وارد مےآورد
مقاومتم را صفر مےکند
شبت بخیر همنشین دلم 💛
9 758
دلم میخواهد حبس شوم
در مربعی از رویا
جایی میان اغوش تو
گوشه ی امنی میان بازوان تو
آنچنان آرام بگیرم
کهدلم از هیچ طوفانی
نترسد ،نلرزد...
شبت بخیر دلیل زندگیم ❤️🔥
9 758
اسطــوره_ قسمت_346
ماشین دانیار بود. به سوراخ سمبه اش وارد بودم. شیشه را پایین زدم و کمی صندلی را خواباندم تا بتوانم نفس بکشم.
- شاداب؟ حرف نمی زنی؟ قهري؟
آب دهانم را قورت دادم. این طور که نمی شد. این قدر ضایع، این قدر تابلو!
- ممنون. شما خوبین؟
خندید. تمام وجودم تیر کشید. در دل التماس کردم نخند، نخند. تو را به جان دانیارت مرا از این بیچاره تر نکن.
- فکر کردم قهري.
مثل رباط سرم را چرخاندم. گردنم مثل رباط روغن نخورده صدا داد. واي ... خدا! خودش بود.
- قهر چرا؟ فکر کردم آقا دانیاره. شوکه شدم.
صدایم مثل دختر جن زده فیلم جنگیر شده بود.
- دانیار می خواست بیاد، اما من آدرس گرفتم و خدمت رسیدم. اشکالی که نداره؟
مسخره می کرد، نه؟ آري، مسخره می کرد.
- خواهش می کنم.
خواهش می کنم؟ درجواب این سوال باید این را می گفتم؟درست گفتم یا گند زدم؟
- خب چه خبر؟ تعریف کن خانوم بی وفا.
این بار با احتیاط بیشتري سرم را چرخاندم و نگاهش کردم. موهاي کنار شقیقه اش سفید شده بودند، اما لبخند لعنتی اش
همان بود. انگار تازه قلبم موقعیت را درك کرد. از شوك در آمد و به جاي یک در میان زدن وحشی شد. مقنعه ام را روي سینه
ام کشیدم. شاید که این پارچه نازك صداي بلند طپشم را کم کند.
- خبري نیست، مثل همیشه.
- وقت داري یه چیزي بخوریم و یه کم حرف بزنیم؟
می دانستم مال من نیست. می دانستم مال من نمی شود، اما نتوانستم این دلخوشی کوچک را از خودم بگیرم.
- بله.
امروز اگر بخواهم برگردم و آن رستوران را پیدا کنم، بی شک نمی توانم. هیچ چیزش یادم نیست، هیچ چیز. نه مکانش، نه
اسمش، نه دکوراسیونش، نه حتی غذایی که خوردم. از آن روز فقط دو چشم خندان قهوه اي را به یاد دارم و موهایی که براي
به سپیدي نشستنشان غصه می خوردم.
- مامانت چطوره؟ بابات؟ شادي؟
چرا حرف می زد؟ وقتی این طور مستقیم نگاهم می کرد من لذت دید زدنش را از دست می دادم.
- همه خوبن. سلام می رسونن.
تازه یادم افتاد حالش را نپرسیدم. خوش آمد نگفتم.
9 758
اسطــوره_ قسمت_345
راست می گفت. دانیار بود. فراموش کرده بودم که برنامه لحظه به لحظه زنگی ام را می داند.
- بهش گفته بودم نیاها.
تبسم چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
- اگه با این لحنی که الان داري به من میگی بهش گفتی که از صد تا حرف خاك بر سري بدتر بوده گاگول.
حواسم پرت بود.
- چه جوري گفتم مگه؟
ضربه اي که با هر دوستش بر سرم کوفت برق از چشمم پراند.
- اوم! واقعا تو ثابت کردي انسان زاده خر است نه میمون! گمشو از جلوي چشمام دیگه نبینمت.
به افشین که از دور می آمد اشاره دادم و گفتم:
- کیس تو هم داره تشریف میاره. برو و این قدر به من گیر نده.
چشمانش را گرد کرد و گفت:
- منظورت چیه "کیس تو هم"! از کی تا حالا این خاویاره کیس تو شده؟ ها؟
با کلافگی گفتم:
- واي! چی میگی تبسم؟ دیوونم کردي. برو دیگه. افشین منتظره.
دستم را کشید.
- تو هم بیا بریم. ولش کن این روانی رو. آخرش یه روز زنجیر پاره می کنه و یه بلایی سرت میاره ها. ببین کی گفتم.
ابروهایم را در هم گره زدم. این طرز صحبت را در مورد دانیار نمی پسندم.
- گناه داره. تا اینجا اومده بذار برم ببینم چی میگه. از اون طرفم میرم خونه خودمون. شب زنگ می زنم واسه رودهن
هماهنگ کنیم. خب؟ فعلا.
دیگر اجازه حرف زدن به او ندادم. دانیار از انتظار بیزار بود. سریع عرض خیابان را طی کردم و سوار شدم و گفتم:
- سلام.
- سلام.
عزرائیل را با داس و چشمان آتشبارش در مقابل خودم دیدم. نفسم قبل از قلبم رفت. یعنی مرگ این قدر وحشتناك بود؟
اگر جرات داشتم، اگر نمی ترسیدم در ماشین را باز می کردم و خودم را بیرون می انداختم. من طاقتش را نداشتم.
- احوال شاداب خانوم بی معرفت؟
حتی جرات نداشتم سرم را بچرخانم و صاحب صدا را ببینم. به تاب آوردن قلب بیچاره ام امید نداشتم.
- خوبی؟
ماشین دانیار بود. به سوراخ سمبه اش وارد بودم. شیشه را پایین زدم و کمی صندلی را خواباندم تا بتوانم نفس بکشم.
●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●●♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
9 758
اسطــوره_ قسمت_344
لبخند گرمی زد و دستش را به معناي اطاعت روي چشمش گذاشت.
شاداب:
- 25 ./هم نمی گیرم. خیلی افتضاح دادم.
تبسم در حالی که تند تند جزوه را ورق می زد گفت:
- من که فکر کنم یه چیزیم به استاد بدهکار شدم.
از بی خوابی و گریه هاي دیشب سرم گیج می رفت و تهوع داشتم.
- حالا این به جهنم، امتحان فردا رو بگو نصف نمره پایان ترمه چه خاکی تو سرم بریزم؟
تبسم نچ نچی کرد و گفت:
- واي! اینم اشتباه جواب دادم. شاداب این لامصب شکست عشقی بود یا مسهل؟ ببین چه جوري شکممون رو روون کرد. تو
عمرم این جوري چیز نکرده بودم. همشم وسط ورقه امتحان بی مروت.
در هر شرایطی تبسم می توانست خنده بر لبم بیاورد.
- من شکست عشقی خوردم، تو چته؟
- من چمه؟ دیشب تا صبح داشتم واسه افشین نقشه می کشیدم. به جان خودم دست از پا خطا کنه از ترموستات و کاربورات و
انژکتور ناامیدش می کنم. من که مثه تو نیستم هرکی هر بلایی سرم بیاره فقط زر بزنم. مستقیم وارد عمل میشم. خاك بر
سریش رو نشونه می گیرم تا دیگه غلط اضافه نکنه.
یاد دمپایی که براي دانیار پرت کرده بود افتادم.
- آره مثل اون بلایی که سر دانیار آوردي.
صورتش را به علامت چندش جمع کرد و گفت:
- ایش! خاك بر سرِ خاك بر سري اون. بی ادب بی شخصیت میگه پرتابت سه امتیازي نبود. ترموستاتش رو گُل فرض کرده.
ایش ازش متنفرم!
یاد دانیار حالم را گرفت. دیشب در اوج عصبانیت از یک پسربچه دو ساله هم مظلومانه تر گفته بود "گناه من چیه این وسط؟"
- خبر مرگشم عین میرغضب منتظرته. شاداب چرا اینا رو شوت نمی کنی برن گم شن؟
به سرعت مسیر نگاه تبسم را دنبال کردم و گفتم:
- کوش؟
دستش را دراز کرد و گفت:
اوناها. مگه اون ماشین سیاهه مال اون نیست؟ با اون رنگ مزخرفش. آدم یاد نعش کش میفته.
راست می گفت. دانیار بود. فراموش کرده بودم که برنامه لحظه به لحظه زنگی ام را می داند.
9 758
.
گفتن ندارد اما
اتفاق میخوانمت
که بیفتی !
در زندگی ام
در آغوشم
و هرچیزی که یک طرفش
به من ختم میشود ...❤️
9 758
گاهي "عمر"
"تلف" ميشود به
"پاي" يك "احساس"
گاهي "احساس" تلف ميشود
به پاي "عمر" و چه "عذابي"
مي كشد كسي كه هم
"عمرش" تلف
ميشود هم
"احساسش"...!!!💔
