💔 سوزدل 💔
前往频道在 Telegram
@AmirZa7aa10 @Amilrla هزینه ی تبلیغات کانال: گپ ساعتی 50هزارتومان, کانال ساعتی 50هزار تومان شعر ومتن های ادبی وعاشقانه, تبلیغات سالم و اخلاقی خودتان را بما بسپارید مخاطبین ما از سراسر ایران و خارج از کشور میباشند.
显示更多9 774
订阅者
+624 小时
+57 天
+1730 天
帖子存档
9 774
💝 ساعت به وقت دل سپردن 💝
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
شب
تا جایے ڪہ خیالم بہ داشتنت قد بدهد
خیر است؛
باقیاش فقط شب است،
فقط شب
🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋
💝 ساعت عاشقی مبارکمون عزیزم 💝
💙💙00:00💙💙
9 774
آرزوی امشبم برای شما🌙
هر آنجا که در زندگیات
تیرگی است نور قرار گیرد
هر آنجا که غم است
شـادی قرار گیرد
هر آنجا که اضطراب است
آرامـش قـرار گیرد✨
🦋⭐شبتون درپناه خدا⭐🦋
9 774
💋💋00:00💋💋
قبل خواب، خواستم بهت بگم:
تو از خودِ بهشت هم قشنگتری...
از ماهِ وسط آسمون، ماهتری...
تو خاصترین تکهی دنیای منی.
به اندازهی تمام شبهایی که
دلم میخواست چشماتو قبل خواب ببوسم و نشد...
عاشقتم، با همهی جانم
❤️ صفر عاشقی مبارک❤️
💋💋00:00💋💋
9 774
❤️❤️00:00❤️❤️
❤️🔥 ساعت عاشقی ❤️🔥
دلم میخواد
امشب رأس ساعت صفر
یک جای دنج و خلوت
درست قد آغوش تو
قسمتم گردد
سر بر روی شانه ات بگذارم
و آرام بدور از اغیار تنگ نظر
بگویی عزیزم
خیلی دوستت دارم
❤️❤️00:00❤❤️
9 774
❣❣::❣❣
💋 ساعت عاشقی💋
ڪاش میدانستی تڪرار" تـــو "
برایم چقدر زندڪَی بخش است
درست مانند"نفسهایم"..
💋 ساعت عاشقی مبارک💋
❣❣::❣❣
9 774
امشب
شانہ هایت
مرا مے خواند
ڪجایی
شاید شب بخیر هایت
آرامش خوابم شود...
شبتون دلبرانه عشقم 💋
9 774
اسطــوره_ قسمت_404
چه کسی می خواست شاداب را از من بگیرد؟ چطور می توانستند؟
_باشه مادر بزرگ. حالا چی کار می کنی؟ میاي اینجا؟
آه کشید.
- نه دیگه. جون تو تنم نمونده. میرم خونه. ساعت سه هم که باید برم شرکت. فقط اون طرحی که امروز قرار بود به مهندس
بهرامی نشون بدیم ...
حوله ام را از روي دسته مبل برداشتم و گفتم:
- نگران اون نباش. من باهاش حرف می زنم. تو برو خونه.
- باشه. شما کاري ندارین؟
در حمام را باز کردم و گفتم:
- نه. خداحافظ.
- آقا دانیار؟
صدایش هنوز هم نگران بود.
- بله؟
- حالتون خوبه دیگه؟ مطمئن باشم؟
خواستم بگویم تا قبل از شنیدن صداي تو، نه، خوب نبودم.
- آره خوبم.
نفس راحتی که کشید مرا هم آرام کرد.
- خدا رو شکر. مراقب خودتون باشین.
گوشی را روي تخت انداختم و وارد حمام شدم. فقط آب سرد می توانست این التهاب را فرو بنشاند.
****
دایی پشت میز صبحانه نشسته بود. با دیدن من لبخندي زد و گفت:
- به خاطر گل روي تو، چاي دم کردم. بیا بخور ببین می پسندي یا نه.
سوییچ ماشین را روي کانتر گذاشتم و گفتم:
- دیاکو کجاست؟
- با نشمین رفتن بیرون، صبح زود.
براي هردویمان چاي ریختم.
- بهتري؟
قندي را از وسط دو نیم کردم و گفتم:
- دیگه عادت کردم.
9 774
اسطــوره_ قسمت_403
- چطور خواب موندم؟ کلی کار دارم امروز.
دستش را روي بازویم کشید و گفت:
- حتما دیشب دیر خوابیدي.
دیشب؟ سعی کردم به یاد بیاورم.
- آره. فکر کنم.
دیشب؟ شاداب! واي شاداب منتظرم بود. گوشی ام را از روي میز برداشتم. پنجاه و هفت تماس بی پاسخ. همه از شاداب.
- قرار داشتی؟
با افسوس گفتم:
- آره هشت صبح.
بلند شد و گفت:
- عیبی نداره. پاشو یه آبی به دست و صورتت بزن و یه چیزي بخور و برو سر کارت.
به محض بیرون رفتن دایی شماره شاداب را گرفتم. با اولین بوق جواب داد:
- آقا دانیار!
بغض توي صدایش، درد کابوس را از تنم زدود. دستم را روي پیشانی ام گذاشتم و گفتم:
- نگو که هنوز سر کوچه منتظر من ایستادي.
جواب نداد.
- شاداب کجایی؟
- فکر کردم بلایی سرتون اومده.
- بهت میگم کجایی؟
- رفتم شرکتتون گفتن نیومدین. الان تو ایستگاه اتوبوسم. می خواستم بیام دم خونتون.
احساس کردم اشکش سرازیر شده.
- خواب موندم.
نفس هایش کوتاه بود.
- از صداتون فهمیدم.
پاهایم را از تخت آویزان کردم و گفتم:
- خیلی معطل شدي؟
- اونش مهم نیست. بیشتر ترسیدم ... آخه تا حالا سابقه نداشته.
دلم براي چانه اي که می دانستم دارد می لرزد پر کشید.
- تو هنوز باورت نشده که من بادمجون بمم دختر خوب؟
- اما من نیستم. یه بار دیگه همچین بلایی سرم بیارین از ترس سکته می کنم.
چه کسی می خواست شاداب را از من بگیرد؟ چطور می توانستند؟
9 774
اسطــوره_ قسمت_403
از موقعیت پسره و خونوادش خیلی خوشش اومده بود.
سوال بعدي ام را قورت دادم و گفتم:
- آها، خوبه.
دیاکو تقریبا خواب بود.
- آره خوبه. با چیزایی که شنیدم به نظرم پسره لیاقت شاداب رو داره.
چشمم را به بسته شدن واداشتم. حرفی براي گفتن نمانده بود.
بوي خون می آمد. بوي دود، بوي سوختن. دنیا به اندازه یک دریچه، یک سوراخ، کوچک شده بود. دنیا همان سوراخ بود. کسی
که خوب می شناختم. کسی که با بوي تنش بیشتر از خودم آشنا بودم. کسی که صدایش هارمونیک ترین موسیقی چهار
سالگی ام بود. زیر تنه سنگین چندین مرد، جان می داد. تقلا کردم. می خواستم به کمکش بروم، اما دستی جلوي دهانم را
گرفته بود و حتی اجازه نمی داد نفس بکشم. دعا می کردم پدرم از راه برسد. دیده بودم که توي حیاط افتاد و دیگر بلند نشد.
اما من که مرگ را نمی شناختم. پدرم قهرمانی بود که همیشه به موقع می رسید، ولی آن روز نیامد. پدر بلند نشد و من به
چشم خودم دیدم که مادرم، قبل از این که سرش را ببرند، مرد! از آن پس به جاي موسیقی و هارمونی، صداي خنده هاي هرزه
و کثیف آن جماعت همدم هر روز و شبم شد. خواستم داد بزنم که مرده، رهایش کنید، اما موهایش را گرفتند و چاقو را.
فریاد زدم "نه" راه گلویم باز شده بود. دیگر دستی مزاحم نفس کشیدنم نبود. باز هم داد زدم "نه" همه چیز رنگ خون گرفت.
سرم را تکان دادم. می خواستم پشت آن پرده قرمز را ببینم، اما دیگر نمی دیدم. صداي پایی را شنیدم. کسی داشت نزدیک می
شد. پرده کنار رفت. چکمه هاي نظامی مشخص شد. گارد گرفتم. نفسش را حس کردم و دستم را براي محافظت از خودم بالا
بردم، اما او قوي تر از من بود. بازویم را گرفت.
- دانیار، دانیار، منم پسرم. بیدار شو. داري خواب می بینی.
بختک از روي سینه ام بلند شد و توانستم چشمانم را باز کنم. میان دستان دایی محصور بودم. تمام تنم عرق کرده بود. توي
دهانم حتی یک قطره بزاق هم یافت نمی شد.
- بیا یه کم از این آب بخور.
با دستان لرزان لیوان را گرفتم و یک نفس تا آخر همه را نوشیدم. نفس نفس زدن هایم آرام گرفت. به پنجره نگاه کردم. هیچ
نوري از بین پرده هاي ضخیم درز نمی کرد.
- ساعت چنده؟
موهاي چسبیده به پیشانی ام را کنار زد و گفت:
- ده.
گردنم خشک بود و دستم درد می کرد. به زحمت خودم را بالا کشیدم.
- چطور خواب موندم؟ کلی کار دارم امروز.
دستش را روي بازویم کشید و گفت:
- حتما دیشب دیر خوابیدي.
9 774
.
..میاݧ خـواب
و بیدارے شبـی
دیدم خیال او ........
..از آݧ شب
واله و حیراݧ، نہ
در خوابم، نہ بیدارم .....
❤️❤️❤️
9 774
هم چون رودخانه در جستجوی دریا
هم چون پرنده در جستجوی آشیانه
تو را جستجو کردم
در زمانه ای که عشق را تنها
در خیال می توان دید
چشمانی یافتم
سرکش و مست
نشستم به نظاره ی زیبایی
لطافت زنانه ات
رخنه در روح و قلب
وسوسه ی بوسیدنت تنوره کشید
تو را خواستم
بی پروا
بی مرز
تا نگاه بگسترانم بر حریر آبنوس تنت
خالص ترین هوس را
با شرعی ترین کلام
در امنیت وطنت
جاری سازم...
9 774
.
چشم هایت ...
همه چیز را لو می دهد...
نگو که عاشقم نیستی ...
انگار که بخواهی ...
بوی عطری تند ...
پیچیده در اتاقی کوچک را
انکار کنی ....
ساکت نباش...
عشق را باید فریاد زد...
9 774
عاشقم باش
هر چند همه بگویند
که رسیدنمان بهم
محال ترین اتفاقِ تاریخ است
عاشقم باش
و بگذار به همه ثابت شود
که ما همان ممکن ترین محالِ
دنیا خواهیم بود ...┈
9 774
" فَریاد کن
بوسه هایَت را
دَر آغوشَِ مَن
خدا را چه دیده ای
شاید بوسه زَنَد
حرفِ دلَت را ...
9 774
نبضِ اشعارِعاشقانه ام
در برکه ی کنارِ گردنِ توست
مثنویِ لبانت را
با دلِ غزلگونه ات
کوک کن...
تا در همایونِ چشمانت
تک نوازی کنم
9 774
دلم بَهانه ی تو را دارد ...
تو می دانی بَهانه چیست ...
بَهانه هَمان است که شَب ها خواب ...
از چَشم من میدُزدد!
