💔 سوزدل 💔
Ir al canal en Telegram
@AmirZa7aa10 @Amilrla هزینه ی تبلیغات کانال: گپ ساعتی 20هزارتومان, کانال ساعتی 25هزار تومان شعر ومتن های ادبی وعاشقانه, تبلیغات سالم و اخلاقی خودتان را بما بسپارید مخاطبین ما از سراسر ایران و خارج از کشور میباشند.
Mostrar más9 760
Suscriptores
+324 horas
+67 días
-2230 días
Archivo de publicaciones
9 760
💓 ساعت به وقت عاشقی 💓
🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨🦋
مینویسی مرا
واژه به واژه
میخوانم تو را
دیوان به دیوان
مینوسی ام ذوب میشوم
میخوانمت آتش میگیرم
و این یعنی تعادل
یعنی تو
یعنی عشق
🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨🦋✨🦋
💓صفر عاشقی مبارک عشق دلم💓
💙💙00:00💙💙
9 760
خدایا؛
امشب کوله پشتی
مارا پر کن
از آرزوهای زیبا و
دوست داشتنی ،
تا صبح فردا خندهرو
و از غم و اندوه جدا باشیم
شبتون بخیر
💫آرامش شب نصیبتون🌙
9 760
🩷🩷00:00🩷🩷
برای آمدنت به ضیافت شبانه ام
شب را چراغانی می کنم
مسیر آسمان رابا ستارگان آذین می بندم
ماه را بر پیشانی ات می نشانم
محبوبه شب باغچه مان را میچینم
و برای یگانه محبوبم که تو باشی
دسته می کنم
و شب بوها را نخ می کشم گردن آویز
گردنت می کنم
خوشه انگوری به پیاله ات می ریزم
پیراهنی از حریر به تنت می کنم
زیباتر از زیبا می شوی
مست و گس چون انگور
و خوشبوتر از محبوبه و شب بو
تو را بر تخت هفت آسمان می نشانم
و در مهمانی شبانه ام به دورت پروانه وار
می چرخم
و سجده ات می کنم
💛صفر عاشقی مبارکمون عزیزجانم💛
🩷🩷00:00🩷🩷
9 760
🔥🔥00:00🔥🔥
❤️🔥 ساعت صفر عاشقی ❤️🔥
گونه هایت را ؛
با نسیم بوسه هایم سرخ می کنم
تا عشق را در چهارچوب بهار آغوشت
سبز نگه بدارم ...
ای دو چشمت برلیان ؛
و عالم از عشقت حیران ..
🔥🔥00:00🔥🔥
9 760
❣💋00:00💋❣
❤️ ساعت عاشقی ❤️
عاشقانہ بامن باش..
عشــــق فقط ڪنارهم بودن نیست..
فقط حرف عاشقانہ نیست..
فقط ظاهرنیست..
عاشق ڪه باشی..
حتے اگرنباشم..
تـــــو عاشقانه بامنی
❤️ ساعت عاشقی مبارک جان جهانم❤️
❣💋00:00💋❣
9 760
نقطـه پـایـانـے نـدارد
نگـاه مستـانـه ات،
در آغـوش بگیـر مـرا
تا ستاره ها در چشمانت
رقـص نـور ڪننـد.
آنگـاه ڪـه...
«شـب بخیر» مے گویی.
شبت بخیر جان دلم 💋❤️
9 760
شب ڪه میشود
با تو غرق میشوم
در میان خنده هاے مهتاب
سبز میشوم در میان
لمس دستانت
شڪوفه میڪند عشق
در میان چشم های کنجکاوت
و من در تو، تن زمستانے ام
را بهار در بهار مے یابم..
شبت بخیر عشق نابم💕
9 760
اسطــوره_ قسمت_349
شما دلیل زندگی آقا دانیار هستین.
زبانم را گاز گرفتم که نگویم و "همچنین دلیل زندگی من!"
همین چند کلمه نفسم را گرفت. باورم نمی شد بتوانم این طور مقابلش سخنرانی کنم، اما حمایت از مردي که همیشه بی
رحمانه مورد قضاوت قرار می گرفت، به جانم توان داد.
دستانش را بالا برد و به شوخی گفت:
- تسلیم. خوش به حال دانیار به خدا!
تا آخر غذا سکوت کرد. غذا که چه عرض کنم، کوفت گواراتر از آن بود. پیشخدمت که میز را جمع کرد باز دستانش را روي
میز گذاشت و گفت:
- واقعیتش علاوه بر دانیار تو هم بدجوري منو شگفت زده کردي. این همه بزرگ شدن و منطقی شدن رو از شادابی که می
شناختم انتظار نداشتم، اما خوشحالم، چون حرف زدن رو واسم راحت تر کردي.
قلبم ریخت. من برخلاف او دستانم را زیر میز قفل کردم که لرزشش به چشم نیاید.
- می دونی که من توي مدارس شبانه درس خوندم. تو دوران دبیرستان یه معلم داشتیم زبان درس می داد. باورت نمی شه از
روز اولی که دیدمش قلبم لرزید. بس که شبیه پدرم بود. اصلا انگار بابام از اون دنیا برگشته بود. قد و قامتش، حالت موهاش،
رنگ چشماش، حتی صداش!
لبخند محزونی زد.
- روزهاي دوشنبه به عشق اون از صبح تا شب کار می کردم. به عشق این که برم سر کلاسش بشینم و صداش رو بشنوم.
حرف هاش رو بشنوم. مطالعاتش زیاد بود. به جز زبان کلی حرف واسه گفتن داشت. مریدش شدم. به نظرم همه چیش درست
بود. همه چیش بهترین بود. همه حرفاش صحت داشت. همه عقایدش مورد تاییدم بود. سعی کردم مثل اون لباس بپوشم.
موهام رو مثل اون درست کنم. مثل اون حرف بزنم. کتابایی که اون می خونه رو بخونم. واسم بت بود. یه خداي زمینی، یه
اسطوره، یه قهرمان! کسی که هیچ وقت خطا نمی کنه. هیچ وقت کم نمیاره. هیچ وقت نمی شکنه.
خندید. بی حواس!
- چقدر تقلید کردم. چقدر تعصباي الکی خرجش کردم. چقدر واسش سینه سپر کردم. انگار به مرحله پرستیدن رسیده بودم، اما
... یه شب شکست. مثل یه بت گچی. افتاد و هزار تیکه شد. می دونی چرا؟ چی ازش دیدم؟
سرم را به علامت نفی تکان دادم.
- دیدم پشت ساختمون مدرسه ایستاده و انگشت اشاره ش تا ته تو دماغشه.
باز خندید، بلندتر.
- نمی دونی شاداب. نمی دونی چی به سرم اومد. دنیام خراب شد. باورم نمی شد الگو و اسطوره من همچین کاري بکنه،
همچین کار زشتی. همچین حرکت دور از فرهنگ و ادبی! همین یه خطاي کوچیک شکستش. خطایی که الان که بهش فکر
می کنم خندم می گیره. میگم اونم آدم بود، شاید اون موقع اذیت بوده، شاید فکر نمی کرده کسی ببینش، یا هرچی. اما اون
موقع انگار قتل کرده بود. جنایت کرده بود. از چشمم افتاد و وقتی از چشمم افتاد تازه عیب ها و نقص هاش یکی یکی به چشمم اومد.
فهمیدم! نه! خیلی از تفکراتش خشک و افراطیه. خیلی از حرف هاش انحرافیه. خیلی از عقایدش اشتباهه. ..
9 760
اسطــوره_ قسمت_348
تو دانیار رو به زندگی برگردوندي. بعد میگی کاري نکردي؟
آبش تقلبی بود. گلویم را تر نمی کرد.
- می دونم به خاطر من تو چه شرایط سختی قرار گرفتی. می دونم خواسته من چه فشاري بهت آورده. می دونم چطور تموم
زندگی و وقتت رو وقف دانیار کردي. تغییرات مثبت دانیار رو می بینم. آروم شدنش رو، مسئولیت پذیر شدنش رو، بیشتر حرف
زدنش رو. دیشب پیش من خوابید. تا خود صبح حواسم بهش بود. کابوس ندید. این آرامش رو هیچ وقت کنار من نداشت. این
آرامش رو تو بهش دادي. با صبوریت، با مهربونیت، با اون قلب پاك و محبت بی ریات. فکر می کنی نمی دونم راه اومدن،
کنار اومدن، تحمل کردن دانیار چقدر سخته؟ نمی دونم تو به خاطر درخواست من با چه سنگی دست و پنجه نرم کردي؟ نمی
دونم دانیار چقدر می تونه عذاب آور و آزار دهنده باشه؟ می دونم. من همه اینا رو می دونم. واسه همینم هر چی فکر می کنم
که واسه جبران لطفت چی کار می تونم بکنم چیزي به ذهنم نمی رسه. واقعا چی می تونه این از خودگذشتگی و فداکاري رو
جبران کنه؟
دستم را زیر مقنعه ام بردم و دکمه اول مانتویم را باز کردم. داشت خفه ام می کرد و نمی گذاشت حرف بزنم و خیالش را راحت
کنم. نفس سطحی و بی جانی کشیدم و گفتم:
- شما هیچ دینی به من ندارین. اون روزا به تنها چیزي که فکر نمی کردم شما بودین. حتی اتفاقی رو که واستون افتاده بود
فراموش کرده بودم، چون یه انسان، مهم نبود کیه، یه انسان داشت از دست می رفت. من هرکاري کردم واسه شخص آقا
دانیار بوده. حتی اگه شما نمی خواستین بازم تنهاش نمی ذاشتم. بعدشم ...
بی انصافی در مورد دانیار را نمی پذیرفتم. حتی برادرش هم به اندازه من آن سنگ را نمی شناخت.
- بعدشم آقا دانیار اصلا این چیزي که میگین نیست. من زندگی خودم و خونوادم رو بهش مدیونم. شاید یه کم بداخلاق باشه،
اما غیرقابل تحمل؟ نه اصلا! بی انصافیه!
سرش را با رضایت تکان داد. چشمانش برق می زد.
- خب پس احتمالا همین نگاه متفاوت تو باعث این همه تغییر شده. کسی که به خاطر خود خودش هواش رو داره. کسی که
از روي ظاهر و شایعات قضاوت نمی کنه. کسی که باهاش صادقه و دنبال منافع خودش نیست. انگار با وجود تو داره باور می
کنه که همه آدما بد نیستن. اینم کمه؟ اینم کاري نیست؟
حرف زدن در مورد دانیار از آب خوردن هم راحت تر بود، چون از زیر و بمش خبر داشتم.
- اشتباه می کنین. اگه تغییري هست به خاطر شماست. بعد از رفتنتون کلی خودخوري کرد. کلی حسرت خورد. اون شبی که
...
برود آن شب و برنگردد.
- اون شبی که اون اتفاق افتاد مرد و با زنده شدن شما دوباره زنده شد. هر تغییري، هر فعالیتی، هر تلاشی که هست فقط به
خاطر شماست. شما دلیل زندگی آقا دانیار هستین.
زبانم را گاز گرفتم که نگویم و "همچنین دلیل زندگی من!"
9 760
اسطــوره_ قسمت_347
- همه خوبن. سلام می رسونن.
تازه یادم افتاد حالش را نپرسیدم. خوش آمد نگفتم.
- راستی، شما خوبین؟ دیگه مشکلی نداري؟
خندید. خدایا می خواهی بکشی بکش، چرا شکنجه می کنی؟
- از احوال پرسی هاي شما.
حق داشت. داشت؟ نه نداشت.
- همیشه حالتون رو از آقا دانیار می پرسیدم.
دستش را روي میز گذاشت و کمی به جلو خم شد.
- از دانیار؟ چرا اون؟
چه می گفتم؟
- شاداب؟
آخ لعنت به این الف اسمم که این طور خاص از گلوي او بیرون می آمد.
- همش درگیر درس و امتحانم. ببخشید دیگه.
نگاهش ناباوري را فریاد می زد. خدا نمی کشی؟
- تو دروغ میگی، اما من واقعا حالت رو می پرسیدم. هر بار که دانیار زنگ می زد.
می پرسید؟ حال مرا؟ دانیار نگفته بود، هرگز.
- می خواستم ازت تشکر کنم، اما تا همین بیست روز پیش بستري بودم. نمی دونم می دونی یا نه، استفاده از موبایل تو
بیمارستاناي آمریکا ممنوعه. به خاطر اختلال در عملکرد دستگاهاشون. منم نه گوشی داشتم، نه شماره اي که بتونم باهات
تماس بگیرم. جداي از این، حالمم زیاد مساعد نبود و بیشتر می خوابیدم. واسه همینم دیر شد.
چقدر نفس کشیدن راحت شد با همین توضیح کوتاه. همین که فهمیدم بی خیالم نبوده.
- شاداب؟
خـــدا؟
- واقعا نمی دونم چه جوري باید ازت تشکر کنم. خودت بگو. چطور تشکر کنم که لیاقت تو رو داشته باشه؟
من تشکر نمی خواستم. همین بودنش کفایت می کرد. بطري آب معدنی را توي لیوان خالی کردم و سر کشیدم. فکر می کردم
خشکی گلویم از بی آبیست.
- من کاري نکردم.
لبخند زد. آخ خدا! گاهی چقدر بی تفاوت از دعاي بنده ات می گذري.
- کاري نکردي؟ اگه تو نبودي دانیار اون چند روز رو دووم نمی آورد. اگه تو نبودي دانیار از دستم رفته بود. تو دانیار رو به
زندگی برگردوندي. بعد میگی کاري نکردي؟
آبش تقلبی بود. گلویم را تر نمی کرد.
9 760
تو را دوست دارم!
مانند هرچیزِ باارزش و پنهانیکه باید
مخفیانه دوست داشت!..
تو را دوست دارم!
بیآنکه بدانم
چگونه، از کی و از کجا...
بیهیچ پیچیدگی، بیهیچ غرور...
تو را دوست دارم!
چون راهِ دیگری نمیشناسم؛
تنها میدانم نخواهم بود،
اگر تو نباشی...
9 760
من تو را با خود...
به هر کجای دنیایم برده ام ...
ببین تو مرا به کجاها کشانده اۍ!!
من تورا به خیالم...
به خوابم ...
به شعر و رویایم برده ام ..
من تورا..
بر لبخندم ...
براشکم ...
بر شوق هر لحظه ام نشانده ام ...
من تورا شریک بستـر بکرم کرده ام ...
من تورا با ساز باور احساسم نواخته ام ..
تو چی ؟!...
ببین مرا به کجاها کشانده اۍ!!...
9 760
ما دل به ڪسے جز تب چشم تو نبستیم
این شد ڪه
.......... شڪستیم و...
........شڪستیم و......
.....شڪستیم............
9 760
مخااااااطب خاااااااصمی
من عاشق همان دوستت دارم هایی هستم ڪه نمیگویی ڪه با نگاهت دلم میلرزد ڪه فقط میگویی مواظب خودت باش
9 760
بودنت را، دوست دارم؛
میان تنهایی و
این همه دلواپسی،
عقربههای ساعتِ قلبم را،
به سمتِ آرامش، میکشاند؛
9 760
قلب من و تو را
پیوند مهر جاودانه ایست
در نهان پیوند جاودانه
ما ناگسسته باد
تا آخرین دم از نفس واپسین من
این عهد بسته باد💗💗
