es
Feedback

¡No caigas en manos de tramposos! Telemetrio encuentra y marca estos canales 👉 Si quieres ver la etiqueta, suscríbete

💔 سوزدل 💔

💔 سوزدل 💔

Ir al canal en Telegram

@AmirZa7aa10 @Amilrla هزینه ی تبلیغات کانال: گپ ساعتی 50هزارتومان, کانال ساعتی 50هزار تومان شعر ومتن های ادبی وعاشقانه, تبلیغات سالم و اخلاقی خودتان را بما بسپارید مخاطبین ما از سراسر ایران و خارج از کشور میباشند.

Mostrar más
9 793
Suscriptores
-124 horas
-87 días
+730 días
Archivo de publicaciones
⏺نام قدیمی برخی شهرهای ایران پیش از تغییر در گذر زمان: 🔵فارس ← پارس 🔵آذربایجان ← آذربادگان 🔵اصفهان ← اسپهان 🔵قزوین ← کَسپ
⏺نام قدیمی برخی شهرهای ایران پیش از تغییر در گذر زمان: 🔵فارس ← پارس 🔵آذربایجان ← آذربادگان 🔵اصفهان ← اسپهان 🔵قزوین ← کَسپین 🔵زنجان ← زنگان 🔵سنندج ← سیندژ 🔵دزفول ← دژپل 🔵دلیجان ← دلیگان 🔵جلفا ← گلپا 🔵دامغان ← دامگان 🔵بیرجند ← پیرگند 🔵فورجان ← پورگان 🔵تیدجان ← تیرگان 🔵بروجرد ← بروگرد 🔵سیرجان ← شیرگان 🔵رفسنجان ← رفسنگان 🔵مشهد ← سناباد 🔵اردبیل ← آرتاویل 🔵طالاقان ← تالکان 🔵نیشابور ← نیو شاپور 🔵جندی‌شاپور ← گندی‌شاپور 🔵مسجدسلیمان ← پارسوماش 🔵آبادان ← آپادانا 🔵مراغه ← ماراویا 🔵همدان ← اکباتان

🔴ویدیویی که داره ترند میشه , آموزش زنده موندن در حمله اتمی به ایران

✨ ساعت به وقت دل سپردن ✨ 🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷 ماه آسمانم تو ڪہ باشی منظومہ‌ے تاریڪ شب‌ها خالی از هر ستاره‌اے ڪہ باشد مهم نیست. تـو روشنی بخش شبهاے تاریڪ منی ... 🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷 ✨ ساعت عشق مبارکمون جان دلم ✨ 💙💙00:00💙💙

خـدایـا✨ بزرگترین رویای ما کوچکترین معجزه ی توست ما رو بـه رویاهامون بـرسون آمین🤲 🦋⭐شبتون در پناه خدا⭐🦋

.. ' 12 '.. 9- ⇧ -3 ♥️♥️::⏰::♥️♥️ ' . 6 . ' صفر عاشقی من واقعے ترین بانوے افسانہ هاے توام فرقے نمیڪند ڪجا آغوش تو هرجاڪہ بازش
.. ' 12 '..   9- ⇧  -3       ♥️♥️::⏰::♥️♥️ ' .  6 . ' صفر عاشقی من واقعے ترین بانوے افسانہ هاے توام فرقے نمیڪند ڪجا آغوش تو هرجاڪہ بازشود باشڪوه ترین قصردنیاست قصرے ڪہ تنهاعشقش تویے... ♥️♥️:♥️♥️

❤️‍🔥❤️‍🔥::❤️‍🔥❤️‍🔥 دلم پر است پر از خواستن تو باید باشی باشے تا برایت عاشقانہ دیوانگے ڪنم ناز ڪنے و من نوازشت ڪنم اخم ڪنے
❤️‍🔥❤️‍🔥::❤️‍🔥❤️‍🔥 دلم پر است پر از خواستن تو باید باشی باشے تا برایت عاشقانہ دیوانگے ڪنم ناز ڪنے و من نوازشت ڪنم اخم ڪنے و بخندانمت بهانہ بگیرے و من دستپاچہ شوم ڪہ چگونہ آرامت ڪنم باید باشی ❣ ساعت صفر عاشقی مبارک ❣ ❤️‍🔥❤️‍🔥::❤️‍🔥❤️‍🔥

♥️♥️::⏰::♥️♥️ ساعت_صفرعاشقی در ابریشم عادت آسوده بودم تو با بالِ پروانه ی من چه کردی ننوشیده از جام چشم تو مستم خمار است میخانه ی من، چه کردی؟ ❣❣00::00❣❣ ‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌

از تمامِ خودم گونه هایم را بیشتر دوست دارم که طعمِ بوسه های تو را چشید و قلبم را که برای چشم های تو تپید باقی اش از عمر من بی
از تمامِ خودم گونه هایم را بیشتر دوست دارم که طعمِ بوسه های تو را چشید و قلبم را که برای چشم های تو تپید باقی اش از عمر من بیهوده بود. شبت بخیر آرام جانم✨💕

در سیاهی شب بلندترین خیال با تو بودن را می‌بافم خواب شب را نمی‌خواهم بهتر از خواب است رویای تو در بلور شیشه‌ای صدایم همراه با
در سیاهی شب بلندترین خیال با تو بودن را می‌بافم خواب شب را نمی‌خواهم بهتر از خواب است رویای تو در بلور شیشه‌ای صدایم همراه با عطر اقاقی تو را فریاد می‌زنم تویی که عاشقانه دوستت دارم ... شبت بخیر بهترینم 💋💋

کی_گفته_من_شیطونم قسمت_59 دستبند و گردنبند رو از تو کیفم دراوردم انداختم ..... دیگه هیچی لازم نداشتم .... یه ذره رژم رو پرنگ تر کرده بودم .... الان پرهام من رو اینطوری ببینه ول کنم نیست دیگه .... تو راهرو دریا رو دیدم .... چند دقیقه بهم خیر شد ... - اویی دریا کجایی ؟ - وای ساحل چه قدر خوشگل شدی بیشعور نمیگی یه ذره هم به فکر من باشی ... رفتم جلو صورتش رو بوس کردم ... - دریا تو که از من خوشگل تری .... توی بعضی از اجزای صورت دریا خیلی بهتر از من بود .... - بچه خر میکنی خوشگل خانم ... لباست من رو کشته .... یه چشمک زدم .... - سلیقه ی اقا ارمان قشنگه ؟؟؟؟؟؟؟ - بابا ایول جدی اون انتخاب کرده ؟ خیلی خوشگله .... فرزاد داشت از پایین صداش میکرد .... - ساحل نمیخوای روسری سر کنی ؟؟؟؟؟؟ - چرا یه شال سر میکنم .... - افرین خواهر کوچکه من برم بالا که حسابی حالم داره بد میشه .... رفتم پایین بابا داشت میوه ها رو میچید .... - اه بابایی شما چرا دارید میچینید ؟؟؟؟ میوه ها رو از بابا گرفتم چیدم .... ارمان باز بالای صندلی بود داشت چراغ های لوستر رو درست میکرد ..... چه علاقه ای به درست کردن لامپ داره ..... میوه ها که تموم شد رفتم نشستم روی مبل .... ارمان اصلا حواسش به من نبود که من اونجا نشستم .... کارش که تموم شد برگشت به طرف من ... تازه نگاهش افتاد به من چشم هاش یه برق خاصی زد .... تا حالا چشم هاش رو اینطوری ندیده بود.... چه حالی میده با کله بخوره زمین من بهش بخندم .... صدای زنگ خونه اومد .... رفتم به طرف ایفون .... مریم بود دررو براش باز کردم ... برگشتم دوباره نشستم سر جام .... ارمان هنوز بالای صندلی بود .... - کی بود ؟؟؟؟؟ - مریم .... یه ذره نگاهم کرد ... - کدوم مریم رو میگی ؟ - وا مگه ما چند تا مریم داریم خوب دوستم رو دارم میگم دیگه .... - وای ساحل چرا دوستت رو دعوت کردی اون که من رو تا حالا این جا ندیده تازه دو هزاریم افتاد که مریم نمیدونه ارمان پسر عمومه ..... الان بیچاره ارمان رو ببینه سکته کرده .... صدای حرف مریم میومد که داشت با مامان حرف میزد .... - خاک بر سرت دو دستی ساحل ... - بی ادب این چه طرزه حرف زدنه ... بیا پایین حالا مثل مجسمه مونده اون بالا .... هول شده بود نمی یومد پایین ... ای خدا این پسر چه قدر بامزه بود .... حسابی خنده ام گرفته بود ولی خودم رو کنترل کردم سریع از روی صندلی پرید رفت بالا تو اتاقش ..... نمیدونستم چه جوری باید به مریم بگم که زیاد از دستم ناراحت نشه .... - سلام خوشگل خانم ؟ برگشتم .... - سلام عزیزم خوبی ؟ چرا دیر کردی ؟ صورتم رو بوس کرد ... - دیر نکردم که هنوز هیچ کس نیومده ..... چشمت روشن ساحل , مامان و بابات اومدن ... - مرسی مریم جون بیا بریم بالا لباس هاتون عوض کن .... تو راهرو با هم داشتیم میرفتیم بالا که صبری خانم صدا کرد .... - ساحل جان دخترم اقا ارمان کارت داره ..... - باشه صبری خانم الان میرم ببینم چی کارم داره .... مریم با تعجب نگاهم کرد .... - مریم برو تو اتاق من الان میام ... - کجا داری میری ؟ ارمان کیه ؟؟ - مریم جان تو برو من الان میام بهت میگم .... راهم رو کج کردم رفتم تو اتاق ارمان ... در زدم رفتم تو .... - چیه چی کارم داری؟؟؟؟؟؟ - ساحل من از دست تو چی کار کنم اخه همش کار زیاد میکنی .... - ارمان بهت یه چیزی میگم ها .... خوب دوستم رو دعوتم کردم این کجاش بده ... - ساحل یه جوری بهش بگو نره به همه بگه ها .... حواسش باشه پایین ... بهش بگو کسی نمیدونه .... - وای خیله خوب بابا همچین میگی انگار چه موضوع مهمیه .... چرا هنوز لباسات رو نپوشیدی پس .... - مگه شما اجازه میدید ؟؟؟ - هیش .... خواستم از اتاق برم بیرون که صدام کرد .... - باز چیه ؟؟ بابا مریم تنهاست بذار برم .... - نمیخوای جوراب شلواری بپوشی ؟؟؟؟؟؟ لباست خیلی کوتاه .... خوب حالا خودش انتخاب کرده مگر نه که دیگه هیچی .... - ارمان خوب خودت انتخاب کردی ..... .. چرا هر وقت مرد ها اومدن میپوشم ... در رو باز کردم که دوباره صدا کردم ..... - ارمان به جون خودم دلت کتک میخواد ها چیه باز ؟؟؟؟ یه خنده ی کوچلو اومد روی صورتش .... - مانتو هم میپوشی دیگه .... - به تو چه اخه من میخوام چی کار کنم ؟؟؟؟ بله میپوشم دیگه دست از سر کچل من بردار ..... زود بیا پایین ها .... با مریم هم درست حرف بزنی ها .... رفتم تو اتاقم مریم لباس هاشو عوض کرده بود ..... - به به مریم خانم خوشتیپ شدی - اره دیگه گفتم تو فامیلتون پسر های خوشتیپ زیاد دارید منم تیپ بزنم ... - ای شیطون ....

کی_گفته_من_شیطونم قسمت_58 باید به خدمت اتاقش برسم ببینم کی بود عکسه .... تا برنج و خورشت ها رو بریزیم اقا تشریف اوردن .... کنار هم شام خوریم ... شب خیلی خوبی بود .... مامان از دریا خواسته بود که ترتیب یه مهونی بزرگ بده .... دریا به همه ی فامیل خبر داده بود که فردا شب شام همه بیان خونه ... بعد از شام ضرف ها رو شستم .... صبری خانم هم تند تند خشک میکرد میذاشت توی کابینت .... برای همه چای ریختم بردم تو هال .... از بابا شروع کردم تا اخرین نفر که ارمان بود ... سینی رو گذاشتم روی میز ... - خوب مامان برای من سوغاتی خریدی دیگه ؟؟ مامانم خندید .... - اره عزیزم برای همه اوردم .... البته برای تو بیشتر اوردم .... - میسی مامان جونم ..... میخواستی اصلا برای دریا و بچه اش چیزی نیاری ... - دخترم از الان حسودی میکنی ... سرم رو تکون دادم که یعنی اره ... ساعت نزدیک های 2من همش دلقک بازی دراوردم ......... بابا از جاش بلند شد ... - خوب دیگه اگه اجازه بدید من برم یه ذره بخوابم که دارم میمیرم .... - وا بابا جون خدا نکنه برید با خیال راحت بخوابید که دختر کوچکه فردا همه ی کار هارو خودش انجام میده ..... - اوی دریا چی داری برای خودت میگی ؟؟؟؟؟؟ مامان خندید ... - به به شما که هنوز هم دعوا میکنید .... دریا جان مادر پاشو برو تو اتاق ساحل یه ذره استراحت کن زن حامله که نباید ان قدر بشینه .... - مامان هوشنگ خانم رو دیدی 4 ماه حامله بوده خودش نمیدونسته .... همه خندیدند به غیر از دریا که سرش رو انداخته بود پایین ... - باشه دیگه ساحل خانم دارم برات ...... قرار شد دریا و فرزاد امشب بمونند .... چون مامان خسته بود خودم پتو متکا ها رو بردم پایین که توی هال بخوان ... - دریا میگم میخوای بیا بالا تو اتاق من بخواب.... یه خنده ی شیطونی زد ... - نخیییرم میخوام پیش شوهرم بخوابم ....... از بابت دریا و فرزاد خیالم راحت شد ... روی تخت دراز کشیدم ذهنم رفت به حال دیشبم ... ان قدر خوابم میومد که اصلا حوصله ام نیومد یه لباس خواب بپوشم همین طوری خوابیدم ... صبح سریع از خواب بلند شدم از ارایشگاه وقت گرفتم که برای مهمونی شب اماده باشم ..... لباس هامو پوشیدم یه صبحونه ی سریع هم خوردم چون قبل از ارایشگاه کلی کار داشتم .... سوییچ از روی جا کفشی برداشتم .... به صبری خانم گفتم که اگه مامان بیدار شد بهش بگه که من رفتم ارایشگاه سر راه رفتم یه گردنبد و دستبندی که به لباسم بخوره خریدم .... به مریم زنگ زدم .... اون رو هم برای شام امشب دعوت کردم .... یه اهنگ با حال برای خودم گذاشتم و گاز دادم به طرف ارایشگاه ..... ارایشگاه به قدری شلوغ بود که فکر کنم تا فردا صبحم کارم تموم نشه .... روی صندلی نشستم تا نوبتم بشه برای اصلاح صورت و ابرو .... قضیه ی مهمونی برای ارایشگره گفتم ازش خواستم که زود تر کارم رو انجام بده ........ اصلاح صورتم تموم شد نوبت به ابرو هام رسید .... دوست نداشتم ابرو هام رو زیاد نازک کنم برای همین هر چند دقیقه یک باری بهش میگفتم که مواظب باشه .... اعصاب بیچاره رو خورد کردم .... نوبت به موهام رسید ..... نمیخواستم زیاد مدل بگیره ....فقط یه ذره برام فر کرد ..... رنگ لباسم رو بهش نشون دادم ....متناسب با اون رنگ ارایشم کرد .... ارایش غلیظ رو دوست نداشتم ..... منتظر موندم تا ببینم این خانم ارایشگر ما رو تبدیل به چی کرد سفید برفی یا هیولا ..... کارش که تموم شد از روی صندلی بلند شدم به خودم تو اینه نگاه کردم .... نه انگار خوشگل تر از سفید برفی شدم .. صورتم خیلی تغیر کرده بود .... از دیدن صورت صاف و سفید خودم خوشم اومد ..... با این که خیلی کم ارایشم کرده بود ولی صورتم عوض شده بود .... - خانومی لنزم هم میخوای ؟ هر چند چشم های خودت لنز خدایی .... - نمیدونم به نظر شما بذارم ؟؟؟؟؟ یه دونه از چشم هام رو لنز عسلی گذاشت بدک نشد اون یکی چشمم رو هم گذاشت ..... کارم که تموم شد پول لنز و اصلاح رو حساب کردم ... سوار ماشین شدم چون لنز داشتم همه رو تار میدیدم .... چند بار نزدیک بود که تصاف کنم .... خونه که رسیدم همه چی در هم بود بیچاره حتما پدر صبری خانم و مامان دراومده دست تنها .... بی سر و رو صدا رفتم تو اتاقم ... ساعت نزدیک 7 بعد از ظهر بود .... چه قدر این ارایشگاه وقتم رو گرفت .... کفش های مشکی پاشنه بلند رو از جعبه دراوردم .... موهام رو با کش بالا بستم تا وقتی خواستم لباسم رو بپوشم خراب نشه ... لباس رو پوشیدم با سختی زیپش رو کشیدم بالا .... پیرهنه تا روی زانوم بود .... کارم که تموم شد موهامو باز کردم ریختم روی شونه ها م .... عجب جیگری بودم خودم خبر نداشتم .... یه ذره رفتم عقب تر از اینه تا بتونم خودم رو کامل ببینم ..... رنگ بنفش خیلی بهم میومد ...

کی_گفته_من_شیطونم قسمت_57 خواهش میکنم پسرم خیالت راحت باشه .... برید به سلامت .... منم ازش خداحافظی کردم رفتیم یه ذره جلو تر که ارمان گفت : - میمردی یه ذره زود تر خبر میدادی ؟ - وا به من چه تو کند ذهنی دیر متوجه شدی .... یه اخم وحشناکی بهم کرد که ساکت شدم .... دوباره نشتیم رو ی صندلی ها تا این خانم خوشگله ها اعلام کنند کی مامان و بابای گرامی من میان ... دریا و فرزاد هم رسیدند .... زیر گوش دریا گفتم : - مامان و بابا میدونند تو حامله ای - اره میدونند .... وای ساحل دل و رودم اومد بیرون .... همش حالم بد میشه - عیبی نداره بابا چند ماه اینطوری هستی بعدش اون خوشمل خاله بیاد راحت میشی .... پرواز ها رو اعلام کردند .... از جامون بلند شدیم .... ارمان و فرزاد زود تر رفتند تا بتونند پیداشون کنند .... من و دریا هم پشت سرشون رفتیم .... از خوش حالی داشتم پر در میاوردم ... از دور مامان و بابا رو دیدم به سمتشون پرواز کردم ....بعد از کلی گریه و خوش حالی بلاخره سوار ماشین شدیم .... قیافه ی هر دو تاشون خیلی عوض شده بود ..... بابا لاغر شده شد بود و مامان کمی پیر ... الهی بمیرم براشون که کلی سختی کشیدند ... تو ماشین من و بابا و مامان پشت نشستیم ... یکی از دستام تو دست مامان بود و دست دیگرم تو دست بابا .... از این که بابا خوب شده بود کلی خوش حال بودم .... اشک هام همین طوری از خوش حالی می یومد .... مامان اشکام ها پارک کرد .... - عزیزم بسه دیگه ببین چشم هات چی شد دیگه گریه نکن باشه ... با بغض گفتم : - باشه ..... رسیدیم خونه .... صبری خانم هم مثل من اصلا نمیتونست خودش رو کنترل کنه .... از بغل مامانم تکون نمیخورد .....با صدای بلندی گفتم: - مامانی ... بابایی .... خوش اومدید به خونتون ..... ارمان لبخند زد چه عجب ما خنده ی این گل پسر رو دیدیم .... - مامان چه حسی داری میخوای مامان بزرگ بشی ..... دلم برای خنده اش تنگ شده بود رفتم بغلش بوسش کردم .... - حس خیلی خوبی الهی فدات بشم ... ساحل جان عزیزم پام شکست ها ... از روی پاش بلند شدم .... رفتم روی پای بابا نشستم .... - بابا ... مامان که من رو بغل نکرد شما من رو بغل کن ... سرم رو چسبوند به سینه اش .... یه ارامش خاصی گرفتم .... ارماشی که بعد از چند ماه دوباره خدا بهم داد .... - بابا جون اجازه میدی من برم لباس هامو عوض کنم .... بلند شدم جلوش ایستادم .... - بله سروم بفرمایید .... خندید ... مامان هم همراش بالا رفت که لباس هاشون عوض کنند .... یکی از چمدون ها رو بلند کردم تا وسط های راه بردم .... یه دفعه احساس کردم بلیزم خیس شد .... اه لعنتی حتما باز خون اومد .... اومدم دوباره بلند کنم که ارمان رو کنار خودم دیدم .... - کی به تو گفت چمدون رو بلند کنی ؟؟؟؟؟ همچین با اخم حرف میزد انگار قتل کرده بودم .... - گفتم شاید چمدون هاشون رو لازم داشته باشن .... یه جوری نگاهم کرد که دلم میخواست بپرم اون اخمشو بوس کنم .... به قول مریم وقتی اخم میکرد خوشگل تر میشد .... - میشه بگی پس من اینجا چی کارم ... .. دستتو بردار خودم چمدون ها رو میبرم بالا .... چمدون رو با یه حرکت سریع بلند کرد برد طبقه ی بالا .... منم پشت سرش رفتم که برم توی اتاقم .... سریع لباس هامو عوض کردم .... مانتوم رو زدم به چوب لباسی ... پانسمان رو دراوردم یه چند تا دستمال گذاشتم روش .... تو راهرو بودم که مامان اومد ... مثل همیشه تیپ زده بود .... - مامان جونم چرا روسری سر کردی ؟ لپم رو کشید ... - یعنی سر نکنم ارمان اینجاست .... اهان یعنی برای ارمان سر میکرد الهی قربونش برم .... ای خدا یه کاری بکن ارمان به من و مامانم محرم بشه .... از فکر هایی که تو ذهنم اومد خنده ام گرفت .... - بابا نیومد ؟ - چرا عزیزم الان میاد رفت یه دوش بگیره .... میز شام رو با کمک صبری خانم چیدیم منتظر بودم که دریا و فرزاد تشریف بیارند .... صبری خانم از ذوقش چند مدل غذا درست کرده بود .... ارمان تو اتاقش بود صداش میومد که داشت با کسی حرف میزد ... اخر سرم متوجه نشدم اون شب داشت با کی حرف میزد .... بلاخره فرزاد و دریا هم اومدند ...... حالش کمی بهتر شده بود ولی بازم رنگ پریده بود .... - ساحل جان میری ارمان رو صدا کنی .... - باشه مامانی الان میرم ... لباس هام صاف کردم در زدم .... - بفرمایید ... رفتم تو اتاقش مثل همیشه مرتب بود .... - کاری داشتی ؟ - اره میز شام اماده است نمیای .... - چرا تو برو من الان میا م ... نگاهم افتاد به میز .... یه عکسی روی میز بود کنجکاو شدم ببینم کیه .... - چرا پس نمیری ؟ برو منم الان میام ...

تو بدون من مرا کم داری ، من ولی بی تو جهانم خالیست.

تبعید کن "مَــــــرا" برایِ همیشه در زندانِ "تَنـــــت"..!

بعضی از نگاهها صدایِ قشنگی دارند بدون کلامی جویایِ حالت می شوند بدون کلامی دوستت دارم را می گویند بدون کلامی آرامش و اطمینان
بعضی از نگاهها صدایِ قشنگی دارند بدون کلامی جویایِ حالت می شوند بدون کلامی دوستت دارم را می گویند بدون کلامی آرامش و اطمینان را به قلبت بر می گردانند بعضی از نگاه ها صدایِ قشنگی دارند، دُرست مانند نگاهِ تو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

صدای گام های تو ضربان زندگی من است با من راه بیا با تو تشنه ی زنده بودنم...
صدای گام های تو ضربان زندگی من است با من راه بیا با تو تشنه ی زنده بودنم...

. شعرها در وصف رویت ڪَفته‌ام اے جان من ، این غزل را هم برایت وارد دیوان ڪنم ... در نفس‌هایت بڪَو یڪ بار دیڪَر یوسفم ، تا سراپ
. شعرها در وصف رویت ڪَفته‌ام اے جان من ، این غزل را هم برایت وارد دیوان ڪنم ... در نفس‌هایت بڪَو یڪ بار دیڪَر یوسفم ، تا سراپاے وجودم را برایت جان ڪنم ....!!

و با چه قید بگویم که دوستت دارم که تا ابد، که همیشه که جاودان، که هنوز ... و چقدر زیباست کسی را دوست بداریم نه برای نیاز نه از روی اجبار و نه از روی تنهایی فقط برای اینکه ارزشش را دارد...!

گاهی برای اینکه دیگران اذیت نشن، انقدر از خودت مایه میذاری که در نهایت بیشترین صدمه رو خودت میبینی… در نظر گرفتن بقیه قسمتی از هوش اجتماعیه اما تا حدی که قرار نباشه خودت خیلی اذیت بشی … اگر تو هم همیشه خودت رو فدا میکنی شاید دچار طرحواره ایثارگری باشی (البته من رویکردم هیجان مدار هست).

🔺 دختره چون اسبش دستشو گاز گرفته باهاش قهر می‌کنه اسبه هم اینطوری میخواد باهاش آشتی کنه: