کانال رمان های ساحل 🌊 موج 🌊
前往频道在 Telegram
🌊 ساحل هستم نویسنده رمان های #اسیر_دزدان_دریایی #مقبره_لیا #آموروفیلیا #هانا_و_شیخ #رئیس_پر_دردسر #منشی_اغواگر #کوچولو_دلربا #مردی_پشت_نقاب #معشوقه_سایه #پادشاهی_گناه خرید رمان و اطلاع رسانی @mynovelsell
显示更多8 596
订阅者
+224 小时
-27 天
-7230 天
吸引订阅者
十月 '2610月 '26
十月 '26
+27
在0个频道中
九月 '26
+103
在0个频道中
Get PRO
八月 '26
+148
在2个频道中
Get PRO
七月 '26
+115
在0个频道中
Get PRO
六月 '26
+160
在1个频道中
Get PRO
五月 '26
+98
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+33
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+23
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+135
在0个频道中
Get PRO
一月 '26
+141
在0个频道中
Get PRO
十二月 '25
+79
在0个频道中
Get PRO
十一月 '25
+62
在0个频道中
Get PRO
十月 '25
+57
在0个频道中
Get PRO
九月 '25
+88
在0个频道中
Get PRO
八月 '25
+80
在1个频道中
Get PRO
七月 '25
+125
在1个频道中
Get PRO
六月 '25
+95
在0个频道中
Get PRO
五月 '25
+79
在0个频道中
Get PRO
四月 '25
+70
在0个频道中
Get PRO
三月 '25
+70
在0个频道中
Get PRO
二月 '25
+104
在1个频道中
Get PRO
一月 '25
+103
在1个频道中
Get PRO
十二月 '24
+75
在2个频道中
Get PRO
十一月 '24
+37
在0个频道中
Get PRO
十月 '24
+20
在0个频道中
Get PRO
九月 '24
+46
在0个频道中
Get PRO
八月 '24
+31
在2个频道中
Get PRO
七月 '24
+58
在3个频道中
Get PRO
六月 '24
+17
在1个频道中
Get PRO
五月 '24
+46
在2个频道中
Get PRO
四月 '24
+90
在1个频道中
Get PRO
三月 '24
+165
在2个频道中
Get PRO
二月 '24
+91
在2个频道中
Get PRO
一月 '24
+101
在0个频道中
Get PRO
十二月 '23
+208
在5个频道中
Get PRO
十一月 '23
+95
在9个频道中
Get PRO
十月 '23
+238
在8个频道中
Get PRO
九月 '23
+202
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+470
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+282
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+308
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+340
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+552
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+367
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+1 079
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+101
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+497
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+17
在0个频道中
Get PRO
十月 '220
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+19
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+27
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+51
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+178
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+137
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+170
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+177
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+133
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+124
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+106
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+82
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+92
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+137
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+209
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+188
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+73
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+102
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+174
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+139
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+55
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+27
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+23 881
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 15 十月 | 0 | |||
| 14 十月 | +2 | |||
| 13 十月 | +5 | |||
| 12 十月 | 0 | |||
| 11 十月 | 0 | |||
| 10 十月 | +1 | |||
| 09 十月 | +6 | |||
| 08 十月 | +3 | |||
| 07 十月 | +2 | |||
| 06 十月 | +2 | |||
| 05 十月 | +2 | |||
| 04 十月 | +1 | |||
| 03 十月 | 0 | |||
| 02 十月 | +1 | |||
| 01 十月 | +2 |
频道帖子
بچه ها رمانمایا تو باغ استور آپدیت شد
تو نسخه رایگان ۲۵ صفحه جدید
تو نسخه vip هم ۷۰ صفحه جدید براتون اپدیت شد
همین الان وارد اپلیکیشن رمان خوانی باغ استور بشید و رمان مایا بخونید
@BaghStore_app
Www.baghstore.net
| 2 | ۸ تا پارت جدید گذاشتم
اما تو باغ استور تا اخر رایگان میذارم
و همین الان نسخه رایگان از صفحه ۳۰۰ گذشته
فقط کافیه رایگان برنامه رو نصب کنی و رمان بخونی 😘
نصب برنامه از اینجا
@BaghStore_app | 790 |
| 3 | #رمان_بزرگسالان
رمان #مایا از #ساحل
قسمت #۱۵
سام خندید و گفت
- به خاطر تیپش حدس میزنم فکر کردی کمسنتره.
نگاهش کردم و گفتم
- پس بهتره بره دانشگاه.
سام با خنده گفت:
- اگه یه بار موهاش رو باز و دور شونههاش ببینی، تازه میفهمی واقعاً چه دختر بیست ساله زیباییه!
چشمکی زد و گفت
- من دیدم. بهتره حرفمو باور کنی.
گره بین ابروهام بیشتر شد.
نگاهم رو به جاده دوختم.
مایا بیست ساله بود.
بالغ بود.
ولی با این حال هنوز چیزی در رفتارش بود که باعث میشد خیلی جوانتر به نظر برسه.
شاید هم فقط به این خاطر بود که از این شهر و آدمهاش فاصله داشت.
دخترهای این حوالی از بچگی یاد گرفته بودن چطور با مردها رفتار کنن.
مایا انگار از این دنیا جدا بود.
سام بعد از چند لحظه گفت:
- من مطمئنم به همین زودیها یه مرد دست میذاره روی مایا. اون بیش از حد خوبه که بیشتر از این مجرد بمونه؛ اونم توی چنین شهری.
نیمنگاهی بهش انداختم.
حرفی نزدم...
همین الانمیتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app | 753 |
| 4 | #رمان_بزرگسالان
رمان #مایا از #ساحل
قسمت #۱۴
پدر نگاه کوتاهی به آینه انداخت.
- اون تنها کسیه که هانتر داره.
مکث کرد.
- پسری که توی چوبفروشی کار میکنه فقط آخر هفتهها و بعد از مدرسه میاد سر کار. برای رانندگی هم خیلی جوونه.
گفتم:
- پدر مایا اونقدر درآمد داره که بتونه چند نفر دیگه رو استخدام کنه. اون دختر باید بره مدرسه، نه اینکه همه کارهای مغازه رو انجام بده.
سام سریع برگشت سمت من.
- مایا مدرسهش رو تموم کرده، بن!
ابروهام بالا رفت.
- جدا؟ کی؟
سام خندید و گفت.
- چند سال پیش!
چند لحظه ساکت موندم.
پس اشتباه کرده بودم.
تا همین امروز فکر میکردم مایا بیست ساله هم نشده.
شاید به خاطر لباس پوشیدنش.
هیچوقت آرایش نمیکرد و لباسهاش هم اصلاً شبیه یه زن بیستساله نبود.
معمولاً لباسهای یکتکه و گشاد و بیفرمی میپوشید؛ مگر وقتی بیرون و توی محوطه مزرعه بود که سرهمی جین تنش میکرد.
سام خندید و گفت
- به خاطر تیپش حدس میزنم فکر کردی کمسنتره
همین الانمیتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app | 603 |
| 5 | #رمان_بزرگسالان
رمان #مایا از #ساحل
قسمت #۱۳
سام زیر لب گفت:
- یا مسیح... به همه گفته؟
نگاهش کردم.
- این خودش بهت نمیگه با چه جور زنی طرفی؟
اخم کرد.
- ولی خیلی وقته شروع نشده.
- خب، همین بدتره. هنوز خیلی زوده و خبرش همهجا پیچیده.
چند لحظه ساکت موند.
بعد پرسید:
- مامان میدونه؟
- فکر نکنم.
نگاهش کردم.
- ولی فقط مسئله زمانه. دیر یا زود اونم میفهمه.
سام آه کشید.
میدونستم کتی برای سام فقط یه رابطه بیدردسر نبود.
شاید خودش هنوز متوجهش نشده بود، ولی اعتبار و آینده برایش مهم بود.
سام ممکن بود از زندگی آزادش لذت ببره، اما ته دلش یه روز میخواست ازدواج کنه، بچه داشته باشه و زندگی خودش رو بسازه.
و اگر قرار بود اون روز برسه، باید یاد میگرفت با چه آدمهایی وارد رابطه میشه.
پدر از مغازه بیرون اومد.
نگاهی کوتاه به من و سام انداخت و سوار کامیون شد.
من هم پشت سرش نشستم.
سام کنارم جا گرفت.
پدر ماشین رو روشن کرد و گفت:
- یه مقدار چوب برای اون محل علامتگذاری دام سفارش دادم. مایا قراره فردا بعد از کلیسا سعی کنه خودش بیارتش. وقتی برگشتیم، شما دوتا از کارگرهای مزرعه کمک بگیرید و تیرهای شکسته رو درست کنید.
سام محترمانه جواب داد:
- بله قربان.
سرم رو بالا آوردم.
- فکر نمیکنم اینکه اون دختر جوون رو با یه بار چوب بفرستید، منطقی باشه، بابا.
همین الانمیتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app | 518 |
| 6 | #رمان_بزرگسالان
رمان #مایا از #ساحل
قسمت #۱۲
وقتی بچه بودیم اگر کار بدی میکردیم، چند تا پسگردنی حسابی نصیبمون میشد.
با این حال، هیچکدوممون جرئت نداشتیم حرفش رو نادیده بگیریم.
مامان قلب خانواده بود.
و پدر ستونش.
دو تا کیسه آخر رو برداشتم و از انبار بیرون اومدم.
سام کنار کامیون منتظرم بود.
- بیا سام.
از کنارش رد شدم و ضربه آرومی به شونهاش زدم.
- اگه وقتی بابا بیاد آماده رفتن نباشیم، دوباره شروع میکنه به غر زدن.
سام خندید.
- بابا کی غر نمیزنه؟
چهار کیسه آخر رو داخل کامیون گذاشتیم و گفتم
- مسلما وقتی داری کار میکنی!
پدر کنار کامیون نبود.
احتمالاً رفته بود داخل مغازه تا حسابوکتاب رو صاف کنه.
سام پشت سرم راه افتاد و گفت
- منم کار میکنم. فقط نه به اندازه تو. من یه کم وقت برای خوشگذرونی لازم دارم.
بعد با خنده اضافه کرد:
- تو رو نمیدونم، ولی بخش مردونه من حسابی فعال و آماده به کاره!
برگشتم سمتش.
- خوشگذرونی با کتی بارنت آخرش برات دردسر میشه.
خنده از صورتش محو شد.
- تو از کجا فهمیدی؟
در کامیون رو باز کردم.
- همه میدونن.
چشمهاش گرد شد.
- همه؟
سر تکون دادم.
- شاید خودت حواست باشه و سعی کنی کسی نفهمه، ولی زنی مثل کتی که اینقدر بیپرواست، نمیتونه چیزی رو برای خودش نگه داره.
سام زیر لب گفت:
- یا مسیح... به همه گفته؟
همین الانمیتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app | 415 |
| 7 | #رمان_بزرگسالان
رمان #مایا از #ساحل
قسمت #۱۱
هیچوقت زیاد حرف نمیزدیم.
ولی همدیگه رو میفهمیدیم.
وقتی بچه بودیم، پدر سختگیر بود.
خیلی سختگیر.
یادم میاومد وقتی چهار سالم بود از اسب افتادم.
دلم میخواست پدر بغلم کنه.
ولی این کار رو نکرد.
فقط گفت دوباره سوار شو.
و من دوباره سوار شدم.
دفعه بعد که افتادم، خودم بلند شدم.
از اون روز فهمیدم پدر قرار نیست همیشه دستمون رو بگیره.
قرار بود یادمون بده چطور روی پای خودمون بایستیم.
شاید روشش برای خیلیها خشن به نظر میرسید.
ولی من میدونستم پشت اون خشونت، چیزی جز علاقه به خانوادهاش نبود.
پدر هیچوقت نمیگفت دوستتون دارم.
لازم هم نبود.
رفتارش کافی بود.
سام و من همیشه احترام زیادی براش قائل بودیم.
مامان هم همینطور.
مامان شاید از همه ما سختگیرتر بود.
همین الانمیتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app | 369 |
| 8 | #رمان_بزرگسالان
رمان #مایا از #ساحل
قسمت #۱۰
چند سرمایهگذاری انجام دادم و کمکم اوضاع بهتر شد.
امسال بالاخره حسابوکتاب مزرعه افتاده بود روی غلتک.
دیگه بدهی نداشتیم.
ولی من هنوز همون آدم قبلی بودم.
پول بیشتر، دلیل نمیشد کار کمتر کنم.
برعکس.
پدرم هیچوقت اجازه نمیداد پول باعث بشه فکر کنیم از کار سخت بینیاز شدیم.
سام دبیرستانش رو تموم کرده بود، ولی دانشگاه نرفت.
خودش میخواست دامدار بشه.
حتی یه تکه زمین کنار زمینهای خانوادهمون خریده بود و قصد داشت برای خودش خونه بسازه.
پدر و مادرم خبر نداشتن.
من خبر داشتم.
و حاضر نبودم چیزی بهشون بگم.
سام اگر تصمیمی گرفته بود، خودش باید مسئولیتش رو میپذیرفت.
ولی میدونستم یه روز بالاخره از خونه میره.
مامان با این موضوع مشکل داشت.
هر بار حرف مستقل شدن سام پیش میاومد، درباره سن پدر حرف میزد.
اینکه پدر دیگه جوون نیست.
اینکه نمیتونه همه کارها رو مثل قبل انجام بده.
سام هم بهجای بحث کردن، بیشتر کار میکرد.
من هم همینطور.
شاید برای همین بود که رابطههامون با پدر اینقدر عجیب بود.
همین الانمیتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app | 409 |
| 9 | #رمان_بزرگسالان
رمان #مایا از #ساحل
قسمت #۹
کیسهها رو روی کامیون گذاشتم و برگشتم سمت انبار.
مایا دوباره سرش رو بالا آورد.
این بار مستقیم نگاهم کرد.
بعد خیلی سریع نگاهش رو دزدید.
بیاختیار مکث کردم.
شاید سام راست میگفت.
شاید این دختر واقعاً حواسش به من بود.
ولی علاقه داشتن به من، به این معنی نبود که من باید بهش جواب بدم.
هنوز مسئولیتهای زیادی روی دوشم بود.
مزرعه.
پدر و مادر.
کارگرها.
حسابوکتابها.
بعد از ماجرای نامزدی قبلیام هم دیگر علاقهای به وارد شدن به یک رابطه جدی نداشتم.
چند سال قبل، وقتی هنوز اوضاع مالی خانوادهمون مثل امروز نبود، نامزد کرده بودم.
از دوران دبیرستان با هم بودیم.
من فکر میکردم میشناسمش.
فکر میکردم قراره با هم ازدواج کنیم.
اما بعد...
لعنتی دوست ندارم بهش فکر کنم
همون لهتر رابطهمون همونجا تموم شد.
بعدها که وضع مالی خانوادهمون بهتر شد و در زمینهای خانوادگی نفت پیدا شد، سندی دوباره سراغم اومد.
حتی چند بار تماس گرفت.
جوابش رو ندادم.
نه از سر عصبانیت.
فقط دیگه چیزی برای گفتن باقی نمونده بود.
بعد از اون اتفاق، برگشتم دانشگاه و مدرک مدیریت بازرگانی گرفتم.
پولش رو داشتیم و تصمیم گرفتم ازش استفاده کنم.
وقتی برگشتم، شروع کردم به سر و سامان دادن کارهای مزرعه.
همین الانمیتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app | 391 |
| 10 | #رمان_بزرگسالان
رمان #مایا از #ساحل
قسمت #۸
سرش رو پایین میانداخت و اگر نگاهش با نگاه من تلاقی میکرد، خیلی زود چشمهاش رو میدزدید.
با سام اما اینطور نبود.
باهاش حرف میزد، میخندید و حتی گاهی خودش سر صحبت رو باز میکرد.
بیاختیار پوزخند زدم.
موهاش خیلی بلند بود.
همیشه میبافتشون و پشت سرش میانداخت، دوست داشتم بدونم وقتی بازشون کنه تا کجاست!
هیچوقت موهاش رو باز ندیده بودم.
چشمهاش هم یه سبز یشمی خیرهکننده بود.
اولین بار که دیدمشون فکر کردم لنز گذاشته، ولی بعد فهمیدم رنگ طبیعی چشمهاشه.
آدم میتونست توی اون چشمها گم بشه.
ولی خب...
مایا دنبال سام نبود.
تا جایی که فهمیده بودم، پدر و مادرش از هم جدا شده بودن
مایا با مادرش زندگی میکرد.
بعد از مرگ مادرش، برگشته بود پیش پدرش؛
سام توی این چند ماه اطلاعات زیادی از مایا جمع کرده بود.
مایا باهاش راحت بود، اما برخلاف زنهایی که سام معمولاً باهاشون سر و کار داشت، از طرف مایا حتی ذرهای کشش یا علاقهای به سام نمیدیدم.
با این حال یه روز سام اومد سراغم و گفت مشکل منم.
من!
منی که تا اون موقع شاید حتی یه جمله کامل با مایا حرف نزده بودم.
به عقیده سام، مایا حواسش به من بود.
شاید حق داشت.
همین الان هم چند بار دیده بودم نگاهش روی من میمونه.
اما واقعاً این دختر گزینه من نبود.
نه فقط به خاطر سنش.
من برای یه رابطه وقت نداشتم.
نزدیک شدن به دختری مثل مایا، با اون روحیه لطیف و خجالتی، میتونست فقط دردسر درست کنه.
همین الانمیتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app | 568 |
| 11 | ۴ تا پارت جدید گذاشتم
اما تو باغ استور تا اخر رایگان میذارم
و همین الان نسخه رایگان از صفحه ۲۰۰ گذشته
فقط کافیه رایگان برنامه رو نصب کنی و رمان بخونی 😘
نصب برنامه از اینجا
@BaghStore_app | 1 342 |
| 12 | #رمان_بزرگسالان
رمان #مایا از #ساحل
قسمت #۷
مایا برخلاف دخترخالهاش کتی، خیلی سخت احساساتش رو نشون میداد.
سام با کتی خیلی راحتتر بود.
کتی از اون دخترهایی بود که وقتی چیزی میخواست، برای به دست آوردنش معطل نمیکرد.
پدرش وکیل بود و خانوادهش هم وضع مالی خوبی داشتن.
خودش هم عاشق این بود که نقش دختر سرکش رو بازی کنه و دقیقاً خلاف چیزی رفتار کنه که پدر و مادرش ازش میخواستن.
سام هم طبیعتاً از این فرصت بدش نمیاومد.
تا جایی که میدونستم، رابطهشون از یه شب توی بار شروع شده بود و بعد از اون، دیدن همدیگه تقریباً تبدیل به عادت شده بود.
برای سام عجیب نبود.
سام از زنهای سرزنده، جسور و باتجربه خوشش میاومد.
من اما حوصله این روابط رو نداشتم.
حداقل فعلاً.
مسئولیتهای مزرعه به اندازه کافی وقتم رو میگرفت و راستش حوصله دردسرهای یه رابطه جدی رو هم نداشتم.
مایا با کتی فرق داشت.
سام بی دردسر کتی رو برده بود رو تخت
اما مایا هم کم سن بود هم...
تایپ من نبود...
اومدم بیرون و مایا رو دوباره دیدم.
جلوی مغازه ایستاده بود و جارو میکرد.
برخلاف کتی، مایا از اون دخترهایی بود که میشد با خیال راحت بردش خونه و به مامان معرفیاش کرد.
از همین حالا هم میدونستم مامان عاشقش میشه.
ولی چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب میکرد این بود که مایا با سام راحت بود.
با من نه.
همین که من اطرافش بودم، خجالتی میشد.
همین الانمیتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app | 1 206 |
| 13 | #رمان_بزرگسالان
رمان #مایا از #ساحل
قسمت #۶
من مثل همیشه برای مردهایی مثل بن محو بودم.
هوای داغ توی سینهام رو بیرون دادم و نگاهم رو پایین انداختم.
با خودم فکر کردم شاید جذابیت واقعی دقیقاً همین باشه.
اینکه برای دیده شدن هیچ کاری نکنی...
ولی با این حال، نتونی از نگاه کسی دور بمونی.
---
بن
- مایا راک زل زده بهت.
صدای سام کنار گوشم اومد.
نگاهش نکردم. فقط شونه بالا انداختم و گفتم
- تیپ من نیست.
سام خندید.
از اون خندههایی که یعنی «آره، خودت هم میدونی داری چرت میگی.»
وارد انبار شدم و دو تا کیسه دیگه خوراک دام برداشتم و روی شونههام انداختم.
مایا راک دختر صاحب فروشگاه عمومی شهر بود؛
همون مغازهای که خوراک دام و چوب میفروخت و برای این شهر بیستودو هزار نفری و مزرعهدارها و دامدارهای اطراف،
یکی از مهمترین فروشگاهها بود.
مایا دختر خوشگلی بود.
این رو نمیشد انکار کرد.
ولی هنوز خیلی بچه بود.
فکر نکنم حتی بیست سالش هم شده باشه.
من سی سالم بود و سام پنج سال از من کوچیکتر بود.
مایا برخلاف دخترخالهاش کتی، خیلی سخت احساساتش رو نشون میداد.
سام با کتی خیلی راحتتر بود.
کتی از اون دخترهایی بود که وقتی چیزی میخواست، برای به دست آوردنش معطل نمیکرد.
پدرش وکیل بود و خانوادهش هم وضع مالی خوبی داشتن.
همین الانمیتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app | 1 014 |
| 14 | #رمان_بزرگسالان
رمان #مایا از #ساحل
قسمت #۵
این مرد اصلاً خسته نمیشه؟
میدونستم تا اون لحظه چند بار همین مسیر رو رفته و برگشته، ولی انگار اون دو تا کیسه سنگین اصلاً براش وزن نداشتن.
بن همین بود.
قوی، آروم و بیسروصدا.
هیچوقت برای جلب توجه کسی تلاش نمیکرد.
شاید همین چیزی بود که اون رو از سام متفاوت میکرد.
سام همیشه بلد بود چطور توجه بقیه رو به خودش جلب کنه؛ مخصوصاً زنها.
اونقدر به خودش و ظاهرش مطمئن بود که گاهی حتی لازم نبود حرفی بزنه. همون لبخند کج و نگاه مطمئنش کافی بود تا بیشتر دخترا لبخند بزنن.
اما بن...
بن اصلاً تلاش نمیکرد.
با این حال محال بود وارد جایی بشه و کسی متوجه حضورش نشه.
دیدم لبخند روی صورت سام محو شد.
لازم نبود چیزی بگه تا بفهمم چرا.
هر وقت بن اطرافش بود، انگار سام دیگه اونقدرها هم به چشم نمیاومد.
و حدس میزدم این موضوع برای سام، با اون اعتمادبهنفسی که نسبت به جذابیت خودش داشت، چندان خوشایند نباشه.
دوباره به بن نگاه کردم.
بیخبر از همهچیز به راهش ادامه میداد.
دلم میخواست اون هم نگاهم میکرد.
منو میدید.
اما...
من مثل همیشه برای مردهایی مثل بن محو بودم.
همین الانمیتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app | 844 |
| 15 | #رمان_بزرگسالان
رمان #مایا از #ساحل
قسمت #۴
اون روز یه دختر کمتجربه بودم که تقریباً هیچ چیز از عشق، مردها یا پیچیدگیهای زندگی نمیدونست.
اما وقتی کامیون از کنار بن رد شد، نتونستم چشم ازش بردارم.
حتی وقتی دیگه فقط تصویر کوچیکی ازش توی آینه بغل کامیون دیده میشد، باز هم نگاهم همونجا مونده بود.
حالا سالها از اون روز گذشته بود، ولی هنوز میتونستم همهچیز رو با همون وضوح به یاد بیارم.
انگار فقط یه روز ازش گذشته بود.
- به کتی بگو بعداً بهش زنگ میزنم.
صدای سام منو از فکر بیرون کشید.
نگاهش کردم.
لبخند زد؛ همون لبخند معروفش. لبخندی که معمولاً جواب میداد. از اون مدل لبخندهایی که میتونست خیلی از دخترا رو نرم کنه.
ولی من فقط سر تکون دادم.
ذهنم هنوز جای دیگهای بود.
دوباره نگاهم سمت بن کشیده شد.
سام هم برگشت تا به کاری که پدرش گفته بود برسه، اما انگار فهمید من دارم به چی نگاه میکنم.
بن تازه از انبار بیرون اومده بود.
روی هر شونهاش یه کیسه بزرگ خوراک دام گذاشته بود.
بیاختیار نفسم رو حبس کردم.
تیشرت آستینحلقهای پوشیده بود و بازوهای درشتش کاملاً پیدا بود؛ بازوهایی که معلوم بود حاصل سالها کار سخت توی مزرعهان، نه چند ساعت باشگاه رفتن و وزنه زدن.
آروم و مطمئن قدم برمیداشت.
حتی ذرهای عجله نداشت.
از اون طرف، هیچ نشونهای هم از خستگی توی صورتش نمیدیدم.
خدایا!
این مرد اصلاً خسته نمیشه؟
همین الانمیتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app | 932 |
| 16 | بچه ها ۲۰۰ قسمت جلو تر از اینجا تو باغ استور رایگانگذاشتم و تا پارت اخر اونجا رایگانمیذارم همین الان برید اونجا بخونید 😘😘👆 | 1 621 |
| 17 | #رمان_بزرگسالان
رمان #مایا از #ساحل
قسمت #۳
بن کنار جاده مشغول تعمیر حصار بود.
هوا اونقدر گرم بود که پیراهنش رو درآورده بود. اسبش چند قدم اونطرفتر به تیرکی بسته شده بود و پیراهن سبز روشنش بیخیال روی جلوی زین افتاده بود.
حتی رنگش هم یادمه...
سبز روشن.
اون موقع شاید خودم هم نمیدونستم چرا چنین جزئیاتی توی ذهنم حک شده.
فقط میدونستم نمیتونم چشم ازش بردارم.
اسبش اونجا بود و این یعنی بن برای تعمیر حصار با اسب اومده بود، نه با وانت.
همین یکی از چیزهایی بود که همیشه دربارهاش دوست داشتم.
بیشتر مردها برای سرکشی به حصارها سوار ماشین میشدن. راحتتر بود، سریعتر بود.
اما بن هنوز هم کارها رو به روش قدیمی انجام میداد.
با اسب.
و من همیشه این بخشش رو تحسین میکردم.
شاید چون توی دنیایی که همهچیز داشت سریعتر و مدرنتر میشد، اون هنوز شبیه مردی بود که به گذشته تعلق داشت.
مردی که انگار هیچ عجلهای برای تغییر کردن نداشت.
حداقل خودم همیشه اینطور فکر میکردم.
با این فکر، دوباره اون تصویر توی ذهنم زنده شد.
بن...
پوستش از آفتاب برنزه شده بود و شونههای پهن و بدن ورزیدهاش زیر نور خورشید بیشتر به چشم میاومد.
قطرههای عرق روی سینه و شونههاش برق میزد.
اونقدر غرق کار بود که حتی متوجه رد شدن کامیون ما نشد.
کلاه کرمرنگش رو پایین کشیده بود و لبه کلاه تا روی پیشونیش اومده بود تا صورتش رو از آفتاب داغ حفظ کنه.
همون کلاه، بهجای اینکه از جذابیتش کم کنه، بیشترش کرده بود.
همین الانمیتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app | 1 642 |
| 18 | #رمان_بزرگسالان
رمان #مایا از #ساحل
قسمت #۲
ناخودآگاه نگاهم سمت پدرش، مارک کینگ، کشیده شد.
هر بار که میدیدمش، یه حس عجیب توی وجودم شکل میگرفت.
چیزی بین احترام و ترس.
از اون مردهایی بود که برای ترسوندن کسی لازم نبود صداش رو بلند کنه. کافی بود همونجا بایسته و فقط نگاه کنه تا آدمها خودشون رو جمعوجور کنن.
البته وقتی حرف میزد، اوضاع فرق میکرد.
صدای بم و محکمش طوری بود که وقتی دستوری میداد، بعید میدونستم کسی جرئت کنه نادیدهاش بگیره.
نه فقط پسرهاش.
هر کسی...
مخصوصاً من!
سام اما انگار نه انگار. با همون آرامش همیشگی لبخند میزد و طوری رفتار میکرد که انگار پدرش فقط درباره هوا و مزرعه باهاش حرف زده، نه اینکه همین الان سرش فریاد کشیده!
من جای اون بودم، احتمالاً از ترس زبونم بند میاومد.
مارک از اون کابویهای قدیمی بود؛ از همون مردهایی که انگار زمان روشون تأثیری نداشت.
هنوز هم با همون اصولی زندگی میکرد که نسلهای قبل از خودشون زندگی کرده بودن.
پسرهاش رو هم با همون سختگیری بزرگ کرده بود.
گاهی با خودم فکر میکردم دوران کودکی هیچکدومشون احتمالاً آسون نبوده.
ولی نمیشد انکار کرد که هر سهشون مردهای درستوحسابی از آب دراومده بودن.
مردهایی که این حوالی طرفدار کم نداشتن.
نگاهم به انبار افتاد.
درست همون لحظه بن از در انبار بیرون اومد.
قلبم یه ضربه محکم زد.
بنیامین کینگ از سر تا پا یه کابوی واقعی بود؛ درست مثل پدرش.
و باید اعتراف میکردم که تقریباً مطمئن بودم عاشقش شدهام.
عاشق مردی که حس میکردم حتی از وجود من خبر نداره.
اولین بار که دیدمش، شونزده سالم بود.
اون روز همراه پدرم به مزرعه اومده بودیم تا یه محموله چوب تحویل بدیم.
هنوز هم اون صحنه رو با تمام جزئیات یادمه؛ انگار نه انگار سالها از اون روز گذشته.
بن کنار جاده مشغول تعمیر حصار بود.
همین الانمیتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app | 1 494 |
| 19 | #رمان_بزرگسالان
رمان #مایا از #ساحل
قسمت #۱
وسوسهای به نام مایا
خلاصه
مایا بعد از مرگ مادرش به شهر کوچکی برمیگرده؛ جایی که پدرش صاحب فروشگاهه.
اما مشتریهای فروشگاه پدرش مردهای خشن و جدی مزرعهدار هستن؛ مردهایی از نسل گاوچرانهای قدیمی که از نظرشون مایا با وجود بیست سال سن، هنوز فقط یه دختر بچهست.
همهچیز وقتی تغییر میکنه که یه غریبه میخواد مزاحم مایا بشه.
چون یه نفر نمیتونه علاقهاش رو نسبت به مایا مخفی کنه...
و این علاقه، اصلاً یه تمایل عادی نیست.
این داستان مناسب بزرگسالانه.
---
رمان مایا
- بس کن دیگه مایا! یکم خوشگذرونی بد نیست. امشب با ما بیا...
شونهای تکون دادم و فقط لبخند زدم.
تعداد دفعاتی که سام بهم پیشنهاد داده بود باهاشون برم بیرون، از دستم در رفته بود.
ولی واقعاً امکانش رو نداشتم.
هرچقدر هم دوست داشتم یه شب رو خوش بگذرونم، شرایط من طوری نبود که بتونم تا صبح بیرون بمونم؛ مخصوصاً وقتی صبح باید فروشگاه رو باز میکردم.
قبل از اینکه سام دوباره شروع کنه به اصرار، صدای جدی پدرش هر دومون رو از جا پروند:
- اینقدر وقت تلف نکن پسر!
صداش از اون طرف کامیون بلند شد.
- بن داره همه کارها رو تنهایی انجام میده، بچه! عجله کن!
سام سرش رو برگردوند و برای لحظهای نگاهش رو از من گرفت.
خیلی خونسرد جواب داد:
- حله بابا!
بعد دوباره چشمهاش رو به من دوخت و لبخند کجی زد.
- حیف که وظیفه صدام میکنه!
انگار نه انگار پدرش همین چند ثانیه قبل سرش فریاد کشیده بود.
لبخند زدم و کمی عقب رفتم.
- خواهش میکنم، برو...
ناخودآگاه نگاهم سمت پدرش، مارک کینگ، کشیده شد.
همین الانمیتونی بقیه رمان بصورت #رایگان جلو تر از اینجا داخل اپلیکیشن کتابخوانی باغ استور بخونید فقط کافیه برنامه رو از اینجا نصب کنی @BaghStore_app | 1 536 |
| 20 | #اطلاعیه
درود
وقت بخیر
با توجه به اختلالات اخیر در شبکه بانکی و درگاههای پرداخت شاپرک که طی روزهای گذشته احتمالاً همگی با آن مواجه شدهاید، متأسفانه درگاه پرداخت ما نیز از ظهر امروز، ۰۳ شهریور، دچار اختلالهای عجیبی شده است.
به همین دلیل در حال حاضر پرداخت مستقیم و شارژ اتومات کیف پول از داخل اپلیکیشن امکانپذیر نیست. (البته کاربرانی که از قبل کیف پولشان موجودی داشتهاست، میتوانند بدون مشکل از موجودی خود برای خرید کتاب استفاده کنند.)
با این حال، راه حل موقتی برای دوستان درنظر گرفتهایم:
دوستانی که قصد شارژ کیف پول و خرید رمان دارند، کافیست از بخش #بیشتر اپلیکیشن به #پشتیبانی باغاستور پیام داده تا ادمین پشتیبانی راهنماییهای لازم را در این خصوص ارائه کند.
از شکیبایی و همراهی شما سپاسگزاریم. | 270 |
