Book_tips
前往频道在 Telegram
📈 Telegram 频道 Book_tips 的分析概览
频道 Book_tips (@book_tips) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 21 371 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 1 589,并在 伊朗 地区排名第 15 691 位。
📊 受众指标与增长动态
自 невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 21 371 名订阅者。
根据 03 七月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 72,过去 24 小时变化为 11,整体触达仍然可观。
- 认证状态: 未认证
- 互动率 (ER): 平均受众互动率为 4.26%。内容发布后 24 小时内通常能获得 2.22% 的反应,占订阅者总量。
- 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 911 次浏览,首日通常累积 474 次浏览。
- 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 14。
- 主题关注点: 内容集中在 کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر 等核心主题上。
📝 描述与内容策略
作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
“ارتباط با ادمین:
@Zarnegar503
❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️
26, March, 2016”
凭借高频更新(最新数据采集于 04 七月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。
21 371
订阅者
+1124 小时
-337 天
+7230 天
帖子存档
21 374
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#غرقه قسمت ششم
رضا باز ساکت شد. نرگس به علامت بیتابی سرش را تکان میداد و من به رضا نگاه میکردم که غرق در بدترین خاطره زندگیاش شده بود: "اومدیم پاسگاه کرج. شب شده بود. گفتم که میخوام برم کنار سد. گفتند شبه و فایدهای ندارد. دست بردار نبودم. پیش خودم میگفتم شاید سعید تونسته خودشو نجات بده و یک گوشهای بیحال افتاده. حتی تو اون موقع هم ناامید نبودم. این قدر زار زدم تا افسر کلانتری اجازه داد بریم.
با ماشین پلیس اومدیم پای سد. از نگهبانی رد شدیم. دو تا مامور همراهم بودند؛ یه درجهدار و یه سرباز که راننده بود. شب مثل قیر سیاه بود. چشم، چشم را نمیدید. آب روشن پیش چشمم لجن سیاه شده بود. داشتم به قاتل پسرم نگاه میکردم و سراغ جگر گوشهام را از اون جانی سرد وسخت دل میگرفتم. همه جا ساکت بود و جز صدای تلاطم آب و قورباغههایی که در اون تاریکی قورقور راه انداخته بودند، هیچ صدایی به گوش نمیرسید. یک دفعه بیقرار شدم، فریاد کشیدم: بابا!......بابا سعید کجایی؟.....کجایی بابا؟یه چیزی بگو...اومدم ببرمت خونه...پاشو بابا، مادر و خواهرت منتظرند...من چطور تنهایی برگردم؟ با چه رویی برم؟ چرا جوابمو نمیدی؟چرا هیچی نمیگی؟چرا....چرا...چرا.
کنار اون همه آب زار میزدم و فریاد میکشیدم. دیدم درجهدار یواشکی اشکش را پاک میکند سرباز از من فاصله گرفته و به دور دستها نگاه میکند. دیدم ماندن فایدهای ندارد. دلم برای نرگس و دخترم میسوخت. میخواستم برگردم دلم نمی اومد. پاره تنم در میان آن همه آب رها شده بود. شب قبل روی تختخواب و امشب زیر رختخوابی از آب جا گرفته بود. دلم نیومد همین طوری برم.
سعید بچه که بود از تاریکی میترسید. بزرگم که شده بود، خوف میکرد: بابا! نترسیها.....من اینجام. هیچجا نمیرم.....الان مادر و خواهرتم میرسند ....حال دیوانهها را پیدا کرده بودم. مغزم درست کار نمیکرد.برگشتم تو ماشین پلیس؛اومدم خونه؛ بی سعید .چراغ خونهام خاموش شده بود....."
نرگس آرام آرام اشک میریخت و چشمان من به انتظار فرمان مغز تا ببارد و رها شود از آن همه فشار غم .
دفتر وکالت من شده بود تعزیه خانه. عزایی که روضه خوان، نه نقال که خود مصیبت را به چشم دیده بود. رضا مانند نوحهگری ماهر قلب و جان مرا مسخر داستان خود کرده بود .سخن گفتنش با جسم بیجان و غرقه در آب فرزند تالم و تاثر را به محیط دفترم آورده بود. نوحه خوان خود از درون میسوخت و آن چه میگفت نه روایتی دست چندم که تصاویری جاندار بود از آن چه خود دیده و از سرگذرانده بود.
آه و فغان صاحب درد، غم را به دلم راه داده و دل ریشم نموده بود . رضا درد و رنج بسیاری را در آن دل نیمه شب و در کنار گور آبی اما موقت فرزندی که در میان ابها معلق مانده و در آن غوطه میخورد، تجربه کرده بود. بر سر رضای بیچاره در آن تاریکی و سکوت چه امده بود؟ زبان و کلمه چگونه میتواند حال دل او را واگو کند؟
دلم برای زن و مردی که کنارم نشسته بودند و در ماتم فقد پسر میگداختند، میسوخت.
گفتم: "رضا خدا به خودت و خانمت صبر دهد. هرچه بگویم آتش دل مشتعل تو را خاموش نمیکنم و جملات من بازی با کلمات است.پس از مساله شکایتی که کردی بگو؟".........
ادامه دارد...
#دکتر_علی_رادان
@book_tips 🐞
21 374
Still waters run deep.
✅معادل فارسی:
🍀درخت هرچه بارش بیشتر می شود سرش فروتر می آید
#زبانزد
@book_tips 🐞
21 374
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ چهارمین روز مطالعه
📕 #بهترین_داستانهای_کوتاه
✍ #گابریل_گارسیا_مارکز
🔁 #احمد_گلشیری
#تعداد_صفحات_کتاب : ۵۳۲
سهم مطالعه روزانه کتاب : ۱۶صفحه
شروع: ۱۴۰۲/۰۵/۱۹
پایان: ۱۴۰۲/۰۶/۲۰
🗓 امروز بیست و دوم مرداد ماه
🗒 صفحات ۱۰۰ تا ۱۱۶
ادامه داستان ( کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد )
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
21 374
شمار چیزهایی که احتمال می رود ما را بترسانند به نسبت چیزهایی که احتمال میرود پاک نابودمان سازند بیشتر است؛
ما غالباً بهقدری که در خیال رنج میکشیم در واقعیت رنج نمیکشیم.
#سنکا
@book_tips 🐞
21 374
🍃🌺🍃
سوره النساء آیه 86 :
وَ إِذَا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا ۗ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ حَسِيبًا
ترجمه :
هرگاه به شما *تحیّت گویند، پاسخ آن را بهتر از آن بدهید؛ یا (لااقل) به همان گونه پاسخ گویید! خداوند حساب همه چیز را دارد.
*تحیّت: سلام و درود
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
21 374
🍃🌺🍃
ﻣﻦ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭست ﺩﺍﺭﻡ
ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺸﻨﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ
ﺍﻣﺎ ﺩﻭست دارم…
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺭﻧﮕﯽ ﺭﻧﮕﯽ ﺳﺮﺧﻮﺵ ﻣﯿﺸﻮﻡ
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ
ﺑﻠﻨﺪﮐﻨﻢ
ﻭ ﭼﯿﺰ ﺷﮕﻔﺖ ﺁﻭﺭﯼ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﺗﺎه ﻭﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩﻥﻫﺎ
همین که با یک موزیک شاد برقصم
با یک ترانه ملایم در اوج احساس روم
وهمنوایی کنم با دلنواز ترین سرود زندگی
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﺭﻏﻮﺍﻧﯽ ﻭﺁﺑﯽ ﻭﺯﺭﺩ
ﻭﺻﻮﺭﺗﯽ ﻭﻗﺮﻣﺰ ﺑﭙﻮﺷﻢ
ﻫﻤﯿﻦ ﻫﻤﺪﻡ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻮﺩﻥ
ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﭘﺪﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﮐﻨﻢ
ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺷــﮏ ﺑﺮﯾﺰﻡ
ﺁﺳﺎﻥ بخندم
ﻫﻤﯿﻦ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
واگر تو هم مانند من یک زنی
خودت را به صرف قهوه ای در يک خلوت دنج ميهمان کن!
براي خودت گاهی هديه ای بخر!
وقتی به خودت و روحت احترام می گذاری
احساس سربلندی می کند
آنوقت ديگر از تنهايی به ديگران پناه نمی بری و اگر قرار است انتخاب کنی کمتر به اشتباه اعتماد می کنی
يادت باشد...
برای یک زن عزت نفس غوغا ميکند!
ﻣﻦ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭست ﺩﺍﺭﻡ...
#تهمينه_ميلانی
@book_tips 🐞
21 374
Don't judge a man until you've walked a mile in his shoes.
تا با کفشهای کسی راه نرفتی، راه رفتنش رو قضاوت نکن.
#زبانزد
@book_tips 🐞
21 374
🍃🌺🍃
#داستان_کوتاه
#غرقه قسمت پنجم
مراسمات سعید را که در مسجد محل برگزار شد شرکت کردم و هر بار به رضا که گویی ده سال پیرتر و شکستهتر شده بود، تسلیت گفتم. تقریبا ده روزی از مرگ پسر رضا گذشته بود که با من تماس گرفت:
"امروز دفتر هستی؟ کار مهمی دارم. میخواهم با زنم یک سر بیایم آن جا ". میدانستم برای چه میاید و آمد؛ با همسرش. نرگس را میشناختم و او هم مرا. بارها در منزلشان از من پذیرایی کرده بود.
رضا آمد با پیراهن مشکی و صورتی اصلاح نشده. او همیشه ته ریشی داشت. از همان موقع که رفت پشت پيشخوان حجره پدرش، ما پیشوند حاج آقا را به اسمش اضافه کردیم؛ اول برای شوخی و مطایبه و بعد که رضا به حج رفت، جدی جدی یک حاج اقای تمام و کمال شد. نرگس هم چادر سیاه بر سر کرده بود و اثار غم و ماتم چند روزه در صورتش هویدا بود.
پشت میز ننشستم تا خودمانی بودنم را به رضا نشان دهم. تسلیتی دیگر گفتم و آرزوی غفران برای سعید و صبر برای مادر داغدیده و پدر دلشکسته. چه باید میگفتم؛ فلک تاج سنگی بر سر فرزندشان نهاده بود و حرف چگونه میتوانست آب سرد بر دل تفتیده آن ها باشد. زدم به غلبه قضا و قدر و ناتوانی ما در مقابله با مکر و غدر زمانه . حرفهایی تکراری که رسم است و گریزی از آن برای دو طرف گوینده و شنونده نیست.
رضا با تانی و شمرده شروع کرد:
ببین! شاید شنیده باشی که یک نفر متهم به قتل پسر من شده...من چند روزیه که شکایت کردم. مطمئنم که بچه من را از بین بردند و الا سعید آدمی نبود که این جور راحت غرق بشه". دوست داشتم بدانم چه بر سر آن غرفه اّب آمده و چگونه مایه حیات، حیات از او ستانده است. رضا که از بیاد آوردن ماجرا اندوهگین بود مکثی کرد ادامه داد:"
روز جمعه بود. خونه بودم. دیدم رضا حوله ورداشته و ساک تا بیرون بره. پرسیدم کجا میخوای بری؟ گفت با احسان و یوسف میریم شنا. نگفت کجا میرند.
احسان را میشناختم. خانهاشان دو تا خیابون بالاتر از ماست. باباش را میشناسی. حموم داشتند و بعد خراب کردند و حالا جاش پاساژ الماس راساختند. ".سرم را به علامت تصدیق پایین اوردم.
رضا با تلخی و صدایی گرفته ادامه داد :" اما اون پسره یوسف، جعلقی است. بابا نداره. برادرش تعمیرکار یک موبایل فروشی است تو پاساژ علاالدین. پیش داداشه کار می کنه؛ شاگرده. بیشتر با احسان رفیق بود وبعدا با سعید آشنا شد. یکی از این موتور بزرگا را داره. از تیپ و کارش خوشم نمیومد.
گفتم بابا! دور این پسره را خط بکش. این به ما و زندگی ما نمیآد. گوش نداد. فکر کرد برا موتورش میگم. آخه هر روز میاومد و با احسان میرفتند بیرون. گاهی هم سعید را میبُردند ، اون هم سه تَرکه. اون روز دلم شور افتاده بود. گفتم بابا! بیا امروز همه بریم لواسون؛ باغ داییات.خندید و گفت: باغ دایی آدم حال نمیکنه. یک مشت پیر و پاتال جمع میشید و حرف از صد سال قبل میزنید. خلاصه رفت.
اون روز رفتم یه سر به خواهرم زدم و برگشتم. عصر شد. نرگس گفت که بچه نیومد. زنگش زدیم. جواب نداد. دو سه بار تماس گرفتم، بار آخری موبایل خاموش بود. پیش خودم گفتم اگر سعید اومد یه پس گردنی محکم بهش میزنم. هیچ وقت خدا نزده بودمش ولی اون روز بدجوری دلواپس شده بودم. غروب نرگس گفت که یه خبری شده و الا باید سعید تا حالا میاومد. تلفن احسان را نداشتم. رفتم در خونشون. باباش اومد دم در. تا من رو دید مثل این که عزرائیل را دیده باشه رنگش مثل گچ سفید شد.
شصتم خبر دار شد خبری شده. پته پته حرف میزد. گفت که موتور یوسف خراب شده. گفتم الان کجاند؟ گفت که هول نکنید بیمارستانند. چیزی نشده. دست و بالشون یه خورده زخم و زیلی شده. دیگه حال خودم را نفهمیدم. نشستم رو زمین. چشمام سیاهی رفت. فکر میکردم که تصادف کردهاند. کامیون به اونها زده .سعید را با سر و صورت خون الود تصور میکردم .فکرم همه جا رفت غیر از این که بچم غرق شده باشه.
باباهه گفت بریم بیمارستان میلاد. سوار ماشين اون شدیم. دستام میلرزید. نمیتونستم پشت رول بشینم. منو آورد به سمت اتوبان کرج. نرگس مرتب زنگ میزد که خبر بگیره. گفتم موتورشون خراب شده میریم که موتور و بچهها را بیاریم. وقتی بابای احسان پیچید تو اتوبان کرج .گفتم منو داری کجا می بری؟ لامصب چی شده؟ چه بلایی سر سعیدم اومده. باباهه زد به گریه که تسلیت میگم پسرتون غرق شده و مُرده.
نمیدونم چرا اون موقع من هم قبض پایان کار رو به عزرائیل ندادم. نمیدونم چرا اینقدر جون سخت بودم. دیگه نفهمیدم چی شد. داد میزدم ولی خودم صدام را نمیشنیدم . فکر میکردم همه اینها خوابه و من صبح پا میشم میبینم سعید هنوز تو جاش خوابه. مثل این بود که همه داره تو خواب اتفاق میافته.....
چه خواب بدی....چه خوابی که بیداری نداشت......
( ادامه دارد...)
#دکتر_علی_رادان
@book_tips 🐞
21 374
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿
📌#یادآوری_مطالعه_گروهی
✅ سومین روز مطالعه
📕 #بهترین_داستانهای_کوتاه
✍ #گابریل_گارسیا_مارکز
🔁 #احمد_گلشیری
#تعداد_صفحات_کتاب : ۵۳۲
سهم مطالعه روزانه کتاب : ۱۶صفحه
شروع: ۱۴۰۲/۰۵/۱۹
پایان: ۱۴۰۲/۰۶/۲۰
🗓 امروز بیست و یکم مرداد ماه
🗒 صفحات ۸۴ تا ۱۰۰
@book_tips 🐞📚
🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊
21 374
🍃🌺🍃
از شباهت، بیزارم! شباهتِ میانِ این آواز و آن آواز، این کلام عاشقانه و آن کلام، این نگاه و آن نگاه، دیروز و امروز.
از شباهت، به تکرار میرسیم؛ از تکرار، به عادت؛ از عادت به بیهودگی؛ از بیهودگی به خستگی و نفرت.
#یک_عاشقانه_آرام
#نادر_ابراهیمی
@book_tips 🐞
21 374
من با تو مینویسم و میخوانم
من با تو راه میروم و حرف میزنم
وز شوقِ این محال:
_که دستم به دست توست!_
من، جای راه رفتن،
پرواز میکنم!
#فریدون_مشیری
@book_tips 🐞
21 374
🍃🌺🍃
سوره القصص آیه 31 :
... أَقْبِلْ وَلَا تَخَفْ ۖ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِينَ
ترجمه :
...«برگرد و نترس، تو در امان هستی!
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
21 374
Repost from تبادلات فرهنگـیادبـی
[🟥]
≣ انرژیدرمانی✦ تخلیه انرژیهای منفی
🔴 https://t.me/joinchat/ZA3jecvg_pk2N2Vk ⩥⩥
ا𝗣𝗗𝗙ا 500000 هزار جلد کتاب کمیاب
❒@book_noor
آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده
❒@ECONVIEWS
ثروتمندان؛ جادوے فڪر + مثبت
❒@JadouyeFekrM
آیا "روح" پس از مرگ * از بین میرود؟
❒@PasAz_Marg
عالم ِ《معنا》
❒@motaeeal
ذهنتو شاداااب نگه دار !
❒@MossbatAndishann
ماورای طبیعی شدن/ دکتر جودیسپنزا
❒@joe_diispenza
سفر به دنیای خاطرات
❒@khatherehbazi
شبی ده دقیقه کتاب بخوانیم
❒@book_tips
آشنایی با مکانهای زیبای جهان
❒@gashtogozardarjahan
حقوق برای همه
❒@jenab_vakill
غزل های کوتاه و نفسگیر!!
❒@shabhaye_niloofari
قدرت درون توست ☆ لوییز هی
❒@Louise_Haychanel
بیداری معنوی ♡ فرکانس درمانی♡
❒@payamibarayesolh
غزل" غزل " غزل " غزل "غزل"
❒@ghaz2020
متن هایی که بشدّت آرومت میکنه !
❒@zendegi_ziibaaaast
با《خدا》باش پادشاهی کن!
❒@kh0daShEnaSi
اناالحق
❒@Analhaghhoo
آهنگ آهنگ
❒@ahangeeshghh
سرزمین آریایی
❒@royayemehr
معجزه شکرگزاری و پاکسازی
❒@RohShokrgozari
مولانا مولانا مولانا مولانا
❒@MouLanayjan
حضرت مولانا و عاشقانه های شمس
❒@baghesabzeshgh
سعدی°• خداوندگار ِ عشق
❒@Sadii_jaan
دنیای درون / شناخت روح برتر
❒@dunyaye_daroon
کنترل ذهن و ضمیرناخودآگاه
❒@asrarkontoroLzehn
سلسله ی موی ِ " دوست "
❒@selmooyedoost
تنهایی و " آرامش "
❒@Tannhaaiii
آرایه های ادبی
❒@ARAIEHAYeadabi
کلبه ی •°• دوبیتی •°•
❒@D2beytichanel
سکوت ذهن
❒@royal_silencemind
شاهبیتهای ناااب
❒@nimbeytchanel
کانال اشعار فروغ فرخزاد
❒@foroughFar0khzad
سرزمین •• موسیقی ••
❒@musiicLand_ir
دلبــری هـای حضرت مــولانا
❒@molavi_molavi
مجله تخصصی یوگا و چاکراها
❒@yogaamag
هزار قانون کائنات
❒@hezarghanoon
شعرناب و مشاعره
❒@sher_moshaer
جز وصل تو دل به هر چه بستم توبه
❒@vasLe7
عربی آسان است !
❒@arabic_easyy
قرابت و ضرب المثل
❒@gerabatmanaii
حضرتِ شعر...!
❒@SHaBaNeHaYe_Bi_To
زیباترین اشعار« دوبیتی و متن ڪوتاه»
❒@aftabmahtabi
آموزشگاه طبی سید
❒@samsadeghitebeslami
علوم و فنون ادبی
❒@aroozgafyie
مطالعه و خرد،الفبای توسعه
❒@Alefbaietousee
توسعه فردی با برنامه رایگان
❒@shine41
کتابخانه طب سنتی، اسلامی
❒@danyalshafa
بشنو از نی ...
❒@vasledoost
پاتوق نویسندگان برتردنیا
❒@nevisandbdonya
خودشناسی خداشناسی آرامش درون
❒@pluosafkar
گلچین اشعار شاعران معاصر و پیشین
❒@Bolbolibargegoli1397
اشعار ناب و کمیاب
❒@seda_tanha
راهکارهایی برای مقابله باپرخاشگری فرزندم
❒@ghasemi8484
عشق نیروی بیداری
❒@eshghnirooyebidariii
کتابخانه ادبی(نقل قول بزرگان)
❒@ketabkhaneadabi1398
انیمیشنها و فیلمهای خاطرهانگیز
❒@kartoonNostalghy
خودباوری وعزت نفس
❒@ramzkodbavre
تنفس صحیح، بیداری جسمو روح
❒@aramesh_ba_meditation
خبرهای ورزشی جهان
❒@KhebarhaVarzeshiJahan
درمان با گیاهانسنتی روانشناسی، روانکاوی
❒@teb_sinawi
چگونه کاریزماتیک♡جذااب باشیم؟
❒@zehnearam
جملاتیکه افکار شمارا《تغییر میدهد》
❒@ghalbeziba
یوگا و تناسب اندام
❒@shaidaizadi
"موسسه وکالت و مشاوره حقوقی"
❒@mehdihemmati59
دنیای کتاب صوتی وpdf
❒@Doneaekatad2
سواد رابطه/ با سیاست رفتار کنیم
❒@ghasemi8483
حالتو خوووب کن !
❒@Zenndegiiii
با احتیاط وارد شوید ...
❒@OnlySookoot
عاشقان《کتاب》
❒@B00kLifeMe
اسرار متافیزیک/چاکرا درمانی
❒@meta_ajna
من یک زنم《درڪم ڪن》
❒@zanan_khoshbakhti
تفسیر آسان و آیه به آیه قران کریم
❒@Pious114
انگیزشی"امید به زندگی"
❒@OMidBeZendgiii
رمان••رمان••رمان•• رمانچی•• 𝗣•𝗗•𝗙
❒@ROMANchii
سخنان زیبا و ماندگار
❒@goftarniek
متافیزیک عرفان《رهایی ازگذشته》
❒@Roohe_bartar
هزار پند مولانا با معانی اشعار
❒@Ashaarkotaa
چشم سوّم چیست؟ چگونه آن را فعال کنیم؟
❒@Cheshm3kaenat
تکنیکهای حاضرجوابی، فنبیان و عزتنفس
❒@BUSINESSTRICK
کائنات هوایت را دارد i••!
❒@movafaghiat_jahanii
─═༅ ═༅ ༅═ ༅═─
🔻مجازات فحاشی در تلگرام
🔺 @TakhaL0fat_TeL
21 374
کودکان در «مدارس طبیعت» سوئد چه میآموزند؟
مدارس طبیعت در سوئد کودکان زیر هفت سال را به دل کوه و دشت و دمن میبرند تا آنها از ابتدا با زندگی در طبیعت خو بگیرند و مهارتهای مختلف را بیاموزند.
مدارس I Ur Och Skur که به معنای «باران یا درخشش» است، بیشتر بر آموزش در فضای باز تاکید دارند.
مدیران این مدارس بر این باورند که محیط طبیعی یادگیری را با استفاده از هر پنج حواس تشویق میکند، بیش از شنیدن و دیدن صرف در کلاس درس.
21 374
🍃🌺🍃
سوره القصص آیه 24 :
...رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ
ترجمه :
...«پروردگارا! هر خیر و نیکی بر من فرستی، به آن نیازمندم!»
#کلام_پروردگار
@book_tips 🐞
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
