fa
Feedback
Book_tips

Book_tips

رفتن به کانال در Telegram

ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام Book_tips

کانال Book_tips (@book_tips) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 21 371 مشترک است و جایگاه 1 589 را در دسته کتب و رتبه 15 691 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 21 371 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 03 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 72 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر 11 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 4.26% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 2.22% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 911 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 474 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 14 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 04 ژوئیه, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

21 371
مشترکین
+1124 ساعت
-337 روز
+7230 روز
آرشیو پست ها
Book_tips
21 374
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #غرقه قسمت ششم رضا باز ساکت شد. نرگس به علامت بی‌تابی سرش را تکان می‌داد و من به رضا نگاه می‌کردم که غرق در بدترین خاطره زندگی‌اش شده بود: "اومدیم پاسگاه کرج. شب شده بود. گفتم که می‌خوام برم کنار سد. گفتند شبه و فایده‌ای ندارد. دست بردار نبودم. پیش خودم می‌گفتم شاید سعید تونسته خودشو نجات بده و یک گوشه‌ای بی‌حال افتاده. حتی تو اون موقع هم ناامید نبودم. این قدر زار زدم تا افسر کلانتری اجازه داد بریم. با ماشین پلیس اومدیم پای سد. از نگهبانی رد شدیم. دو تا مامور همراهم بودند؛ یه درجه‌دار و یه سرباز که راننده بود. شب مثل قیر سیاه بود. چشم، چشم را نمی‌دید. آب روشن پیش چشمم لجن سیاه شده بود. داشتم به قاتل  پسرم نگاه می‌کردم و سراغ جگر گوشه‌ام را از اون جانی سرد وسخت دل می‌گرفتم. همه جا ساکت بود و جز صدای تلاطم آب و قورباغه‌هایی که در اون تاریکی قورقور راه انداخته بودند، هیچ صدایی به گوش نمی‌رسید. یک دفعه بی‌قرار شدم، فریاد کشیدم: بابا!......بابا سعید کجایی؟.....کجایی بابا؟یه چیزی بگو...اومدم ببرمت خونه...پاشو بابا، مادر و خواهرت منتظرند...من چطور تنهایی برگردم؟ با چه رویی برم؟ چرا جوابمو نمی‌دی؟چرا هیچی نمی‌گی؟چرا....چرا...چرا. کنار اون همه آب زار می‌زدم و فریاد می‌کشیدم. دیدم درجه‌دار یواشکی اشکش را پاک می‌کند سرباز از من فاصله گرفته و به دور دست‌ها نگاه می‌کند. دیدم ماندن فایده‌ای ندارد. دلم برای نرگس و دخترم می‌سوخت. می‌خواستم برگردم دلم نمی اومد. پاره تنم در میان آن همه آب رها شده بود. شب قبل روی تختخواب و امشب زیر رختخوابی از  آب جا گرفته بود. دلم نیومد همین طوری برم. سعید بچه که بود از تاریکی می‌ترسید. بزرگم که شده بود، خوف می‌کرد: بابا! نترسی‌ها.....من اینجام. هیچ‌جا نمی‌رم.....الان مادر و خواهرتم می‌رسند ....حال دیوانه‌ها را پیدا کرده بودم. مغزم درست کار نمی‌کرد.برگشتم تو ماشین پلیس؛اومدم خونه؛ بی سعید .چراغ خونه‌ام خاموش شده بود....." نرگس آرام آرام اشک می‌ریخت و چشمان من به انتظار فرمان مغز تا ببارد و رها شود از آن همه فشار غم . دفتر وکالت من شده بود تعزیه خانه. عزایی که روضه خوان، نه نقال که خود مصیبت را به چشم دیده بود. رضا مانند نوحه‌گری ماهر قلب و جان مرا مسخر داستان خود کرده بود .سخن  گفتنش با جسم بی‌جان و غرقه در آب فرزند تالم و تاثر را به محیط دفترم آورده بود. نوحه خوان  خود از درون می‌سوخت و آن چه می‌گفت نه روایتی دست چندم که تصاویری جاندار بود از آن چه خود دیده و از سرگذرانده بود. آه و فغان صاحب درد، غم را به دلم راه داده و دل ریشم نموده بود . رضا درد و رنج بسیاری را در آن دل نیمه شب و در کنار گور آبی اما موقت   فرزندی که در میان اب‌ها معلق مانده و در آن غوطه می‌خورد، تجربه‌ کرده بود. بر سر رضای بیچاره در آن تاریکی و سکوت چه امده بود؟ زبان و کلمه چگونه می‌تواند حال دل او را واگو کند؟ دلم برای زن و مردی که کنارم نشسته بودند و در ماتم فقد پسر می‌گداختند، می‌سوخت. گفتم: "رضا خدا به خودت و خانمت صبر دهد. هرچه بگویم آتش دل مشتعل تو را خاموش نمی‌کنم و جملات من بازی با کلمات است.پس از مساله شکایتی که کردی بگو؟"......... ادامه دارد... #دکتر_علی_رادان @book_tips 🐞

Book_tips
21 374
Still waters run deep. ✅معادل فارسی: 🍀درخت هرچه بارش بیشتر می شود سرش فروتر می آید #زبانزد @book_tips 🐞
Still waters run deep. ✅معادل فارسی: 🍀درخت هرچه بارش بیشتر می شود سرش فروتر می آید #زبانزد @book_tips 🐞

Book_tips
21 374
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿                           📌#یادآوری_مطالعه_گروهی    ✅ چهارمین روز مطالعه 📕 #بهترین_داستانهای_کوتاه ✍ #گابریل_گارسیا_مارکز 🔁  #احمد_گلشیری #تعداد_صفحات_کتاب :  ۵۳۲ سهم مطالعه روزانه کتاب : ۱۶صفحه شروع: ۱۴۰۲/۰۵/۱۹ پایان: ۱۴۰۲/۰۶/۲۰ 🗓 امروز بیست و دوم مرداد ماه 🗒 صفحات  ۱۰۰ تا ۱۱۶ ادامه داستان ( کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد ) @book_tips 🐞📚 🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊

Book_tips
21 374
شمار چیزهایی که احتمال می‌ رود ما را بترسانند به نسبت چیزهایی که احتمال می‌رود پاک نابودمان سازند بیشتر است؛ ما غالباً به‌قدر
شمار چیزهایی که احتمال می‌ رود ما را بترسانند به نسبت چیزهایی که احتمال می‌رود پاک نابودمان سازند بیشتر است؛ ما غالباً به‌قدری که در خیال رنج می‌کشیم در واقعیت رنج نمی‌کشیم. #سنکا @book_tips 🐞

Book_tips
21 374
‌‌ «آنچه باید باشد» را جستجو مکن. «آنچه هست» را درک کن. #جیدو_کریشنامورتی @book_tips 🐞

Book_tips
21 374
🍃🌺🍃 سوره النساء آیه 86 : وَ إِذَا حُيِّيتُمْ بِتَحِيَّةٍ فَحَيُّوا بِأَحْسَنَ مِنْهَا أَوْ رُدُّوهَا ۗ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ حَسِيبًا ترجمه : هرگاه به شما *تحیّت گویند، پاسخ آن را بهتر از آن بدهید؛ یا (لااقل) به همان گونه پاسخ گویید! خداوند حساب همه چیز را دارد. *تحیّت: سلام و درود #کلام_پروردگار @book_tips 🐞

Book_tips
21 374
sticker.webp0.24 KB

Book_tips
21 374
تا بهار دلنشین #زندوکیلی #با_هم‌_بشنویم @book_tips 🐞🎶

Book_tips
21 374
🍃🌺🍃 ﻣﻦ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭست ﺩﺍﺭﻡ ﻧﻪ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺧﺸﻨﻮﺩ ﺑﺎﺷﻢ ﺍﻣﺎ ﺩﻭست دارم… ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺭﻧﮕﯽ ﺭﻧﮕﯽ ﺳﺮﺧﻮﺵ ﻣﯿﺸﻮﻡ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﻣﻮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻠﻨﺪﮐﻨﻢ ﻭ ﭼﯿﺰ ﺷﮕﻔﺖ ﺁﻭﺭﯼ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﺗﺎه ﻭﺑﻠﻨﺪ ﮐﺮﺩﻥﻫﺎ همین که با یک موزیک شاد برقصم با یک ترانه ملایم در اوج احساس روم وهمنوایی کنم با دلنواز ترین سرود زندگی ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺍﺭﻏﻮﺍﻧﯽ ﻭﺁﺑﯽ ﻭﺯﺭﺩ ﻭﺻﻮﺭﺗﯽ ﻭﻗﺮﻣﺰ ﺑﭙﻮﺷﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻫﻤﺪﻡ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﭘﺪﺭ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﻣﺎﺩﺭﯼ ﮐﻨﻢ ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺷــﮏ ﺑﺮﯾﺰﻡ ﺁﺳﺎﻥ بخندم ﻫﻤﯿﻦ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ واگر تو هم مانند من یک زنی خودت را به صرف قهوه ای در يک خلوت دنج ميهمان کن! براي خودت گاهی هديه ای بخر! وقتی به خودت و روحت احترام می گذاری احساس سربلندی می کند آنوقت ديگر از تنهايی به ديگران پناه نمی بری و اگر قرار است انتخاب کنی کمتر به اشتباه اعتماد می کنی يادت باشد... برای یک زن عزت نفس غوغا ميکند! ﻣﻦ ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺭﺍ ﺩﻭست ﺩﺍﺭﻡ... #تهمينه_ميلانی @book_tips 🐞

Book_tips
21 374
#عکس_روز @book_tips🐞🍏
#عکس_روز @book_tips🐞🍏

Book_tips
21 374
Don't judge a man until you've walked a mile in his shoes. تا با کفش‌های کسی راه نرفتی، راه رفتنش رو قضاوت نکن. #زبانزد @book
Don't judge a man until you've walked a mile in his shoes. تا با کفش‌های کسی راه نرفتی، راه رفتنش رو قضاوت نکن. #زبانزد @book_tips 🐞

Book_tips
21 374
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #غرقه قسمت پنجم مراسمات سعید را که در مسجد محل برگزار شد شرکت کردم و هر بار به رضا که گویی ده سال پیرتر و شکسته‌تر شده بود، تسلیت گفتم. تقریبا ده روزی از مرگ پسر رضا گذشته بود که با من تماس گرفت: "امروز دفتر هستی؟ کار مهمی دارم. می‌خواهم با زنم یک سر بیایم آن جا ". می‌دانستم برای چه می‌اید و آمد؛ با همسرش. نرگس را می‌شناختم و او هم مرا. بارها در منزلشان از من پذیرایی کرده بود. رضا آمد با پیراهن مشکی و صورتی اصلاح نشده. او همیشه ته ریشی داشت. از همان موقع که رفت پشت پيش‌خوان حجره پدرش، ما پیشوند حاج آقا را به اسمش اضافه کردیم؛ اول برای شوخی و مطایبه و بعد که رضا به حج رفت، جدی جدی یک حاج اقای تمام و کمال شد. نرگس هم چادر سیاه بر سر کرده بود و اثار غم و ماتم چند روزه در صورتش هویدا بود. پشت میز ننشستم تا خودمانی بودنم را به رضا نشان دهم. تسلیتی دیگر گفتم و آرزوی غفران برای سعید و صبر برای مادر داغدیده و پدر دلشکسته. چه باید می‌گفتم؛ فلک تاج سنگی بر سر فرزندشان نهاده بود و حرف چگونه می‌توانست آب سرد بر دل تفتیده آن ها باشد. زدم به  غلبه قضا و قدر و ناتوانی ما در مقابله با مکر و غدر زمانه . حرف‌هایی تکراری که رسم  است و گریزی از آن برای دو طرف گوینده و شنونده نیست.  رضا با تانی و شمرده شروع کرد: ببین! شاید شنیده باشی که یک نفر متهم به قتل پسر من شده...من چند روزیه  که شکایت کردم. مطمئنم که بچه من را از بین بردند و الا سعید آدمی نبود که این جور راحت غرق بشه". دوست داشتم بدانم چه بر سر آن غرفه اّب آمده و چگونه‌ مایه حیات، حیات از او ستانده است. رضا که از بیاد آوردن ماجرا اندوهگین بود مکثی کرد ادامه داد:" روز جمعه بود. خونه بودم. دیدم رضا حوله ورداشته و ساک تا بیرون بره. پرسیدم کجا می‌خوای بری؟ گفت با احسان و یوسف می‌ریم شنا. نگفت کجا می‌رند. احسان را می‌شناختم. خانه‌اشان دو تا خیابون  بالاتر از ماست. باباش را می‌شناسی. حموم داشتند و بعد خراب کردند و حالا جاش پاساژ الماس راساختند. ".سرم را به علامت تصدیق پایین اوردم. رضا با تلخی و صدایی گرفته ادامه داد :" اما اون پسره یوسف، جعلقی است. بابا نداره. برادرش تعمیرکار یک موبایل فروشی است  تو پاساژ علاالدین. پیش داداشه کار می کنه؛ شاگرده. بیشتر با احسان رفیق بود وبعدا با سعید آشنا شد. یکی از این موتور بزرگا را داره. از تیپ و کارش خوشم نمیومد. گفتم بابا! دور این پسره را خط بکش. این به ما و زندگی ما نمی‌آد. گوش نداد. فکر کرد برا موتورش می‌گم. آخه هر روز می‌اومد و با  احسان می‌رفتند بیرون. گاهی هم سعید را می‌بُردند ، اون هم سه تَرکه. اون روز دلم شور افتاده بود. گفتم بابا! بیا امروز همه بریم لواسون؛ باغ دایی‌ات.خندید و گفت: باغ دایی آدم حال نمی‌کنه. یک مشت پیر و پاتال جمع می‌شید و حرف از صد سال قبل می‌زنید. خلاصه رفت. اون روز رفتم یه سر به خواهرم زدم و برگشتم. عصر شد. نرگس گفت که بچه نیومد. زنگش زدیم. جواب نداد. دو سه بار تماس گرفتم، بار آخری موبایل خاموش بود. پیش خودم گفتم اگر سعید اومد یه پس گردنی محکم بهش می‌زنم. هیچ وقت خدا نزده بودمش ولی اون روز بدجوری دلواپس شده بودم. غروب نرگس گفت که یه خبری شده و الا باید سعید تا حالا می‌اومد. تلفن احسان را نداشتم. رفتم در خونشون. باباش اومد دم در. تا من رو دید مثل این که عزرائیل را دیده باشه رنگش مثل گچ سفید شد. شصتم خبر دار شد خبری شده. پته پته حرف می‌زد. گفت که موتور یوسف خراب شده. گفتم الان کجاند؟ گفت که هول نکنید بیمارستانند. چیزی نشده. دست و بالشون یه خورده زخم و زیلی شده. دیگه حال خودم را نفهمیدم. نشستم رو زمین. چشمام سیاهی رفت. فکر می‌کردم که تصادف کرده‌اند. کامیون به اون‌ها زده .سعید را با سر و صورت خون الود تصور می‌کردم .فکرم همه جا رفت غیر از این که بچم غرق شده باشه. باباهه گفت بریم بیمارستان میلاد. سوار ماشين اون شدیم. دستام می‌لرزید. نمی‌تونستم پشت رول بشینم. منو آورد به سمت اتوبان کرج. نرگس مرتب زنگ می‌زد که خبر بگیره. گفتم موتورشون خراب شده می‌ریم که موتور و بچه‌ها را بیاریم. وقتی بابای احسان پیچید تو اتوبان کرج .گفتم منو داری کجا می بری؟ لامصب چی شده؟ چه بلایی سر سعیدم اومده. باباهه زد به گریه که تسلیت می‌گم پسرتون غرق شده و مُرده. نمی‌دونم چرا اون موقع من هم قبض پایان کار رو به عزرائیل ندادم. نمی‌دونم چرا اینقدر جون سخت بودم. دیگه  نفهمیدم چی شد. داد می‌زدم ولی خودم صدام را نمی‌شنیدم . فکر می‌کردم همه این‌ها خوابه و من صبح پا می‌شم می‌بینم سعید هنوز تو جاش خوابه. مثل این بود که همه داره تو خواب اتفاق می‌افته..... چه خواب بدی....چه خوابی که بیداری نداشت...... ( ادامه دارد...) #دکتر_علی_رادان @book_tips 🐞

Book_tips
21 374
🌿🦋🌿🕊📚🕊🌿🦋🌿                           📌#یادآوری_مطالعه_گروهی    ✅ سومین روز مطالعه 📕 #بهترین_داستانهای_کوتاه ✍ #گابریل_گارسیا_مارکز 🔁  #احمد_گلشیری #تعداد_صفحات_کتاب :  ۵۳۲ سهم مطالعه روزانه کتاب : ۱۶صفحه شروع: ۱۴۰۲/۰۵/۱۹ پایان: ۱۴۰۲/۰۶/۲۰ 🗓 امروز بیست و یکم مرداد ماه 🗒 صفحات ۸۴ تا ۱۰۰ @book_tips 🐞📚 🕊🌿🦋🌿📚🌿🦋🌿🕊

Book_tips
21 374
🍃🌺🍃 از شباهت، بیزارم! شباهتِ میانِ این آواز و آن آواز، این کلام عاشقانه و آن کلام، این نگاه و آن نگاه، دیروز و امروز. از شباهت، به تکرار می‌رسیم؛ از تکرار، به عادت؛ از عادت به بیهودگی؛ از بیهودگی به خستگی و نفرت. #یک_عاشقانه_آرام #نادر_ابراهیمی @book_tips 🐞

Book_tips
21 374
من با تو می‌نویسم و می‌خوانم من با تو راه می‌روم و حرف می‌زنم وز شوقِ این محال: _که دستم به دست توست!_ من، جای راه رفتن، پرواز می‌کنم! ‌ #فریدون_مشیری @book_tips 🐞

Book_tips
21 374
🍃🌺🍃 سوره القصص آیه 31 : ... أَقْبِلْ وَلَا تَخَفْ ۖ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنِينَ ترجمه : ...«برگرد و نترس، تو در امان هستی! #کلام_پروردگار @book_tips 🐞

Book_tips
21 374
sticker.webp0.22 KB

Book_tips
21 374
[🟥] ‌‏≣ انرژی‌درمانی✦ تخلیه انرژی‌های منفی   🔴  https://t.me/joinchat/ZA3jecvg_pk2N2Vk  ⩥⩥ ا𝗣𝗗𝗙ا 500000 هزار جلد کتاب‌ کمیاب ‏❒@book_noor آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده ‏❒@ECONVIEWS ثروتمندان؛ جادوے فڪر + مثبت ‏❒@JadouyeFekrM آیا "روح" پس از مرگ * از بین میرود؟ ‏❒@PasAz_Marg عالم ِ《معنا》 ‏❒@motaeeal ذهنتو شاداااب نگه دار ! ‏❒@MossbatAndishann ماورای طبیعی شدن/ دکتر جودیسپنزا ‏❒@joe_diispenza سفر به دنیای خاطرات ‏❒@khatherehbazi شبی ده دقیقه کتاب بخوانیم ‏❒@book_tips آشنایی با مکان‌های زیبای جهان ‏❒@gashtogozardarjahan حقوق برای همه ‏❒@jenab_vakill غزل های کوتاه و نفسگیر!! ‏❒@shabhaye_niloofari قدرت درون توست ☆ لوییز هی ‏❒@Louise_Haychanel بیداری معنوی ♡ فرکانس درمانی♡ ‏❒@payamibarayesolh غزل" غزل " غزل " غزل "غزل" ‏❒@ghaz2020 متن هایی که  بشدّت آرومت میکنه ! ‏❒@zendegi_ziibaaaast با《خدا》باش پادشاهی کن! ‏❒@kh0daShEnaSi اناالحق ‏❒@Analhaghhoo آهنگ آهنگ ‏❒@ahangeeshghh سرزمین آریایی ‏❒@royayemehr معجزه شکرگزاری و پاکسازی ‏❒@RohShokrgozari مولانا مولانا مولانا مولانا ‏❒@MouLanayjan حضرت مولانا و عاشقانه های شمس ‏❒@baghesabzeshgh سعدی°• خداوندگار ِ عشق ‏❒@Sadii_jaan دنیای درون / شناخت روح برتر ‏❒@dunyaye_daroon کنترل ذهن و ضمیرناخودآگاه ‏❒@asrarkontoroLzehn سلسله ی موی ِ " دوست " ‏❒@selmooyedoost تنهایی و " آرامش " ‏❒@Tannhaaiii آرایه های ادبی ‏❒@ARAIEHAYeadabi کلبه ی •°• دوبیتی •°• ‏❒@D2beytichanel سکوت ذهن ‏❒@royal_silencemind شاه‌بیت‌های ناااب ‏❒@nimbeytchanel کانال اشعار فروغ فرخزاد ‏❒@foroughFar0khzad سرزمین •• موسیقی •• ‏❒@musiicLand_ir دلبــری هـای حضرت مــولانا ‏❒@molavi_molavi مجله تخصصی یوگا و چاکراها ‏❒@yogaamag هزار قانون کائنات ‏❒@hezarghanoon شعرناب و مشاعره ‏❒@sher_moshaer جز وصل تو دل به هر چه بستم توبه ‏❒@vasLe7 عربی آسان است ! ‏❒@arabic_easyy قرابت و ضرب المثل ‏❒@gerabatmanaii حضرتِ شعر...! ‏❒@SHaBaNeHaYe_Bi_To زیباترین اشعار« دوبیتی و متن ڪوتاه» ‏❒@aftabmahtabi آموزشگاه طبی سید ‏❒@samsadeghitebeslami علوم و فنون ادبی ‏❒@aroozgafyie مطالعه و خرد،الفبای توسعه ‏❒@Alefbaietousee توسعه فردی با برنامه رایگان ‏❒@shine41 کتابخانه طب سنتی، اسلامی ‏❒@danyalshafa بشنو از نی ... ‏❒@vasledoost پاتوق نویسندگان برتردنیا ‏❒@nevisandbdonya خودشناسی خداشناسی آرامش درون ‏❒@pluosafkar گلچین اشعار شاعران معاصر و پیشین ‏❒@Bolbolibargegoli1397 اشعار ناب و کمیاب ‏❒@seda_tanha راهکارهایی برای مقابله باپرخاشگری فرزندم ‏❒@ghasemi8484 عشق نیروی بیداری ‏❒@eshghnirooyebidariii کتابخانه ادبی(نقل قول بزرگان) ‏❒@ketabkhaneadabi1398 انیمیشن‌ها و فیلم‌های خاطره‌انگیز ‏❒@kartoonNostalghy خودباوری وعزت نفس ‏❒@ramzkodbavre تنفس صحیح، بیداری جسم‌و‌ روح ‏❒@aramesh_ba_meditation خبرهای ورزشی جهان ‏❒@KhebarhaVarzeshiJahan درمان‌ با گیاهان‌سنتی‌ روانشناسی، روانکاوی ‏❒@teb_sinawi چگونه کاریزماتیک♡جذااب باشیم؟ ‏❒@zehnearam جملاتی‌که افکار شمارا《تغییر می‌دهد》 ‏❒@ghalbeziba یوگا و تناسب اندام ‏❒@shaidaizadi "موسسه وکالت و مشاوره حقوقی" ‏❒@mehdihemmati59 دنیای کتاب صوتی وpdf ‏❒@Doneaekatad2 سواد رابطه/ با سیاست رفتار کنیم ‏❒@ghasemi8483 حالتو خوووب کن ! ‏❒@Zenndegiiii با احتیاط وارد شوید ... ‏❒@OnlySookoot عاشقان《کتاب》 ‏❒@B00kLifeMe اسرار متافیزیک/چاکرا درمانی ‏❒@meta_ajna من یک زنم《درڪم ڪن》 ‏❒@zanan_khoshbakhti تفسیر آسان و آیه به آیه قران کریم ‏❒@Pious114 انگیزشی‌"امید به زندگی" ‏❒@OMidBeZendgiii رمان••رمان••رمان•• رمانچی•• 𝗣•𝗗•𝗙 ‏❒@ROMANchii سخنان زیبا و ماندگار ‏❒@goftarniek متافیزیک عرفان《رهایی ازگذشته》 ‏❒@Roohe_bartar هزار پند مولانا با معانی اشعار ‏❒@Ashaarkotaa چشم سوّم چیست؟ چگونه آن را فعال کنیم؟ ‏❒@Cheshm3kaenat تکنیک‌های حاضرجوابی، فن‌بیان و عزت‌‌نفس ‏❒@BUSINESSTRICK کائنات هوایت را دارد i••! ‏❒@movafaghiat_jahanii ‎‌‌‌‌‌‎─═༅  ‎‌‌‌‌‌‎═༅   ༅═  ༅═─ 🔻مجازات فحاشی در تلگرام 🔺 @TakhaL0fat_TeL

Book_tips
21 374
کودکان در «مدارس طبیعت» سوئد چه می‌آموزند؟ مدارس طبیعت در سوئد کودکان زیر هفت سال را به دل کوه و دشت و دمن می‌برند تا آنها از ابتدا با زندگی در طبیعت خو بگیرند و مهارت‌های مختلف را بیاموزند. مدارس I Ur Och Skur که به معنای «باران یا درخشش» است، بیشتر بر آموزش در فضای باز تاکید دارند. مدیران این مدارس بر این باورند که محیط طبیعی یادگیری را با استفاده از هر پنج حواس تشویق می‌کند، بیش از شنیدن و دیدن صرف در کلاس درس.

Book_tips
21 374
🍃🌺🍃 سوره القصص آیه 24 : ...رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ ترجمه : ...«پروردگارا! هر خیر و نیکی بر من فرستی، به آن نیازمندم!» #کلام_پروردگار @book_tips 🐞