667
订阅者
无数据24 小时
无数据7 天
无数据30 天
帖子存档
667
چون آفتاب خزانی ، بی تو دل من گرفته است
جانا ! کجایی که بی تو ، خورشید روشن گرفته است
این آسمان بی تو گویی ، سنگی است بر خانه امروز
سنگی که راه نفس را ، بر چاه بیژن گرفته است
از چشم می گیرم آبی ، تا پای تا سر نسوزم
زین آتش سرکشی که در من به خرمن گرفته است
ترسم نیایی و آید ، خاکستر من به سویت
آه از حریقی که بی تو در سینه دامن گرفته است
از کُشتنم دیگر انگار ، پروا نمی داری ای یار !
حالی که این دیر و دورت ، خونم به گردن گرفته است
چون خستگان زمین گیر ، تن بسته دارم به زنجیر
بال پریدن شکسته است ، پای دویدن گرفته است
آه ای سفر کرده برگرد ، ای طاقت بُرده برگرد
برگرد کاین بی قراری ، آرامش از من گرفته است
شعر : حسین منزوی
صدا : فرشته هراتی
@fereshteh_haraty
667
[کبوترخانه]
مصلوب بر صندلی
پلک پنجرهها پائین
حالا کبوترخانهای در برنا/باد...
پریدند
یکی تشنه از آبها گذشت
نشست در قطر
چنگِ بازِ شیخ پُر
دیگری بر بامِ امامزاده داوود
نرسید
افتاد
از داربستِ میدانِ مولوی
معتاد
زیر پلِ تجریش
ریش
ریش
ریش...
تنبلترِ شان غزلی در آسمانِ کابل:
تا شانه بر آن گیسوی در باد رها زد
بیخود شدم، انگار که رگهای مرا زد
پاهای پر از لرزه! پیاش راه بیفتید
باز این وسطِ کار، شما را چه بلا زد؟!
هربار که پشتِ سرِ خود دید، از آن چشم
تیری به خطا، نه به منِ وارخطا زد
چشمانش: دریاچهی مواجِ بدخشان
چشمانم: ...
کورش کرد دودِ انتحاری
پرش ریخت در شاهِ دوشمشیره
میسوزد گلویم
تکیه
از صندلی به سیگار
برای لحظاتی دیگر شود شاید
بوی فضولاتِ کبوترانِ پریده...
اکرام بسیم
برناباد: روستای پدری
وارخطا: دستپاچه
@ikrsim
667
🔺شوخی🔻
کتاب خواندهام و باد کرده بینیِ من
آهای! مفتخر استی به همنشینیِ من
هزار نام بلندِ فرنگی از حفظم
خودم که بووووق، شده فیلسوف نینیِ من
چخوف و نیچه و بوکوفسکی و شوپنهاور
شدند یکسره، از دم، اخاءِ دینیِ من
ببین به عکس پروفیل سورئالم که
ندیده هیچکسی، کس به نازنینیِ من
به صفحهها همه سیالِ ذهنِ من جاریست
خزر به رغمِ بزرگیش هست مینیِ من
به آسمانِ ادب تکستاره هم باشی
نمیرسی تو به شعرِ فرازمینیِ من
چه باسوادم و دانا، که جای نعلبکی
کتابِ پرُورقی هست روی سینیِ من
@ikrsim
667
برگهایم که باز شد
شکوفه کرده بود کوه
ورزشِ صبحگاهیِ باد و برگ درختان؛
پخشِ زنده داشت پنجره
همین دیشب بود که ابر
برق میزد دندانهاش
قاهقاه
قلقلک میداد بام را
و نسیم
لیس میزد خیسِ لبانش
آب را برده است
آن که خاک ریخته سرم؛
کاشته مرا در این خانه
مثلِ پلهای پشتِ سرش
باید درِ این خرابشده را...
بهار انگشت ندارد که روی زنگ بگذارد
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
بهارتان سبز
667
رفتهای و چه حسِّ نزدیکی لحظهها با تو همچنان دارند
توی عکسی که از تو جامانده، چشمهایت هنوز جان دارند
زندگی میکشد مرا با خود، چشمهایم ولی به پشتِ سر است
بغضِ سربستهی مرا تنها، چمدانِ مسافران دارند
لحظههایی قشنگ یادم هست، مثلِ وقتی به خنده میگفتی
این همه دکمهی زبان بسته، حقِ آزادیِ بیان دارند
زیرِ باران قدم زدنهایت، در نگاهِ همه غمانگیز است
جز من اما کسی نمیداند، چترهای تو آسمان دارند
دستهایت مسیرِ رودی بود، موجهایش، لبالب آرامش
دشتهایم بدونِ دستانت، کوههای عطشفشان دارند
حالِ سعدی بدونِ تو خوش نیست، در کلامش قشنگ معلوم است_
ردِّ پایت هنوز هم توی شعرهایی که «کاروان» دارند
آبانبارهای بیکار و واحههای کویریِ متروک
کلِ ویرانههای پابرجا، همه از رفتنت نشان دارند
در کنارِ تو خوابِ خوش بودم، تو پراندی که نالهبَر باشم
خوش به حالِ کبوترانی که، در کنارِ تو آشیان دارند
«حمید زارعیِ مرودشت»
ـ @berkeye_kohan ـ
667
هر چند که زن را امر کنی پنهان شو ،
او را دغدغه خود را نشان دادن بیشتر شود ...!
و خلق را از پنهان شدن او ،
رغبت به آن زن بیش گردد ...!
پس تو نشسته ای
و رغبت از دو طرف زیادت میکنی
و می پنداری که اصلاح می کنی
و آن خود عین فساد است ...!
مولانا
فیه ما فیه
667
بد است که اطرافم انبار شده
آنقدری که از بینیام بالا میرود
فقط چشمی بیرون است تا ابرویی بالایش ببینند
روزها در صفِ نانوایی ایستادهاند
هُل هم که بدهی فوقش امروز به دیروز و دیروز به تنور میچسپد
نانوا به اختطاف رفته تا سیر کند شکمی را
و چند شکمِ دیگر توپهای کمبادی شوند بر زمینهای خاکی روی پاهای برهنه
شوت شدم به کودکی
به گردنِ ماه لنگرک میاندازم و مرا به جنگل که رساند موهایم سفید شد
با کانگرو کلاغپر میروم وُ با حلزون سینهخیز
عنکبوتی حلقآویزم میکند
ببری مرا میخورد و چند بچهآهو روی دستم میمانند
از اینها که بگذریم حواس پراکندهای ندارم
فقط موهایم در انتظار بادهای صدوبیستروزِ هرات تیغ کشیدهاند
یک دستم روی دیوار قلعهی برناباد گیتار مینوازد وُ دستِ دیگر در قطر صلح میکند
گوشم زنگ
دهانم سود میخورد
چشمم...
قصبةالریهام...
و بینیام که در سطرِ دوم جاماندهاست
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
667
#سه_گانی:
دف میزند دریا،
بر موجهایش ماهیانِ مرده میرقصند،
کف میزند دریا.
#محمداکرام_بسیم
👇👇👇👇👇👇👇👇
@shahkarhayesegani
667
#سه_گانی
در سری تهی، خیال خام میپزی؛
صد سپید گفتی و کسی نمیبرد حظی
دستمال کاغذی!
محمداکرام بسیم
@ikrambasim_3
667
😄😄😄
گویی کوهی به شانه بالا کردم
گم گشتم زن! تو را که پیدا کردم
دیشب چه عجب خانه ی بابا رفتی
(من بی تو به حال خود نظرها کردم)
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
667
استعفا بده
از استفادهشدن
بگذار کارخانهی سیاهسازی بخوابد در سرهای متروک
تورّم کند ورشکستگی
در دستان دراز
پاهای کج
در پائینانداختهات
دستی نینداختهای
مواد خاماش را
میشود قایقی ساخت
منتظرِ مهاجرتاند
به آن سوی آبها
مورچههای کارگر
اکرام بسیم
@ikrsim
667
عقدهای، چون رعیّتی محروم
خسته از هرچه اعتراض منم
پرچمی سبز که پس از پیکار
در نیامد به اهتزاز منم
بد شدم تا تو بد گمان بشوی
باختم تا تو قهرمان بشوی
آنکه از برد سربه زیر تویی
آنکه از باخت سر فراز منم
مثل موسی به جستجوی خدا
همه از شعرِ من سراغ تورا...
صاحبِ قبلهی قبیله تویی
روزنی رو به قبله باز منم
بافهی موی تو شبِ یلداست
شبِ طولانی است و طوفانی
بچه خفاش لوسِ دل نازُک
عاشق این شبِ دراز منم
من همان ببر پیر غمگینم
که تورا غنچه غنچه بوسیدم
جنگل روبه انکشاف تویی
گونهی روبه انقراض منم
محمد رحیم محشر
@MohammadRahimMahshar
667
#سه_گانی
تلخ اگر شنید تلخگو
لاجرم مجاب میشود؛
پای تاک اگر شراب ریختی خراب میشود
محمداکرام بسیم
@ikrambasim_3
667
راه میافتد
بیرون میشوند از پایش کشفها
با کلماتی چسپیده به کفِشان
خامه میرود پختهات کند
دستت خطیست که میکشد بر خیالانم
کمرت؛ باریکهای رو به بالایی
گردنهها
تپهها
تنگه...ها؟
نه!
بگذار خم کنم این فضا را در زبالهدانِ سمتِ چپ
اینقدر را پیمود
نرسیدی
از انگشتانم به دستم
محمداکرام بسیم
@ikrsim
667
نمیدانم من، ای مخفی! سرانجامم چه خواهد شد
به کارِ خود چو میبینم، نمیبینم سرانجامی
شاهبیگم، سیده مخفیِ بدخشی (۲۲۵۵-۱۳۴۲)ه.ش
غزل زیبای مخفی که بیت مقطعاش در بالا تحریر گردید، را مرحوم استاد امیرمحمد با نهایت زیبایی، با آن موزیک منحصر به فرد خود اجرا کردهاست که سعی میکنم در پست بعد بگذارم.
@ikrsim
