ch
Feedback
اکرام بسیم

اکرام بسیم

前往频道在 Telegram

شعر، ادبیات و موسیقی اگر نظری داشتید دریغ نفرمایید👇 @Basim64

显示更多
551
订阅者
+124 小时
+37
+730
帖子存档
‌ قرآن.... چمدان.... بدرقه.... بیتاب شدم بیمار و پراکنده و بی‌خواب شدم یک کاسه‌ی آب و برگِ تِر، چیزی نیست رفتی و خودم پشتِ سرت آب شدم (حمید زارعیِ مرودشت) ـ @kelkinche ـ ‌ ‌

ادامه‌ی پُست قبلی 👆 عالمِ عشق ندانند هوسبازی چند رازِ عالم نسپارند به غمازی چند و اما در خصوصِ وفورِ ضایعات و تلفاتِ شعر در کشورِ ما، از شواهدی که می‌توان نقل کرد، این است که هم امروزِ روز، تذکره‌های خاصِ هر شهر و ولایت و همچنین تذکره‌های عمومی را ببینیم که چه قدر صفوفِ شُعرا و متوهمانِ شاعری طویل است. (مهدی اخوان ثالث / از این اوستا / مؤخره / انتشارات زمستان۱۳۹۱ / قطعِ جیبی / صفحه‌ی ۱۳۸ تا ۱۴۰) نوت: این نوشته‌ی اخوان را از کانال برکه‌ی کهن برداشتم. @berkeye_kohan@ikrsim

از چه خود را پدرِ شعرِ جهان پندارم من که زن دارم و بابای دو سه فرزندم اسدالله عفیف باختری حقیقت‌اش تا وقتی‌که استاد عفیف باختری در قید حیات بودند من فقط دو سه غزل از ایشان خوانده‌بودم، از جمله غزلی با ردیف «عزیز من». سه چهار سال پیش که دبیر بخشِ شعرِ افغانستانِ سایتِ شعرانه بودم، همان دو سه شعر را از ایشان برای سایت پست کردم. نام آقای باختری را نحستین بار در عنوان شعری که سهراب سیرت به ایشان تقدیم کرده بود شنیدم. اما بعد از وفات ایشان، شعرها و عکس‌هایشان صفحه‌ها را پر کرد و باعث شد آدم‌های بی‌سوادی مثل من بیشتر بخوانند و بشناسند آن مرحوم را. حالا که عفیف باختری را بیشترخوانده‌ام متوجه شدم که چقدر روی شعر عزیزان جوان‌تری که از حوزه‌ی ادبی مزارشریف برخاسته و نام و نشانی به‌هم زده‌اند تاثیر گذاشته‌است. هم در فرم، هم در محتوا و هم در آن لحن عیارانه. «استاد» واقعا لقب برازنده‌ای‌ست برای عفیف باختری. بگذارید برگردیم به بیتی که در آغاز نوشتم. این بیت یک عالم حرف دارد و نمایان‌گر قدرت و تسلط شاعر بر شعر و فلسفه‌است. این نوشته‌های اخوان انگار توضیح مختصر بیت مذکور است: چه بسیار عمر و زندگی‌ها که در راهِ اشتباهِ شبیه به شعر تلف شده است. چون تقریبا اغلب مردم می‌خواهند، هوسِ بسیار دارند که از این «فضیلت و هنر» یعنی شاعری، بهره‌مند باشند و می‌پندارند هستند. چون به خیالِ خود بعضی نشانه‌های کاذب چون بسیاری علائم و نشانه‌های دیگر شاعری را در خود سراغ دارند. نشانه‌های ظاهری و فنی از قبیلِ کلمه، وزن، قافیه، حرف‌های به اصطلاح شاعرانه، تعبیرات و تشبیهات، صنایع و آرایش‌ها و امثالِ این‌ها. از این جهت به عقیده‌ی من، تلفاتِ شعر و شاعری، شاید از تلفاتِ همه‌ی حوادث طبیعی و غیر طبیعی بیشتر باشد. از سیل، زلزله، جنگ، بیماری و غیره. این آفتِ پر تلفاتِ عجیب، مثلِ یک بیماریِ ظاهر به صلاحِ مرموز و ظاهرا بی‌آزار، اما در واقع خطرناک و متاسفانه علاج‌ناپذیر، مخصوصا در کشورهایی نظیرِ کشورِ ما بیشتر است. کشورهایی که همیشه‌ی خدا گرفتار و بیمار و مبتلا بوده‌اند و دوره‌های ستم‌دیدگی و عقب‌ماندگی و مغلوبیت، انحطاط و بندگی و اسارت بسیار داشته‌اند. در این‌چنین کشورها تلفاتِ شعر (یعنی اینکه عمرهای اغاب مردم در راهِ یک پندار و فریبِ یک خیالِ بی‌اساس تلف شود) تکرار میکنم، در این‌چنین کشورها تلفاتِ شعر بی‌شک بیشتر از تلفاتِ همه‌ی جنگ‌ها و حوادث شوم و بیماری‌های عمومی بوده است و هست و هنوز نیز این ضایعات، به قدرت و قوتِ خود باقی‌ست و همین وفور و فراوانیِ تلفاتِ شعر _ یعنی بسیاری شُعرای مادونِ درجه یا درجه دارانِ از دو و سه پایین‌تر _ دلیلِ روشن و بارز بر انحطاط و عقب ماندگیِ کشورهاست. هیچ نوع پیشگیری و مداوایی هم متاسفانه سودی ندارد جز اینکه کشور رو به آبادی و آزادی و رشد برود. آن وقت، مردم به دنبالِ کار و زندگیِ خود خواهند رفت و از این بیماری و توهم نجات و شفا پیدا خواهند کرد و امرِ شعر به عهده‌ی اهلش خواهد افتاد، یعنی همان تک و توک دیوانگان و شُعرای واقعی و حقیقی. چون شاعر، بی هیچ شک و شبهه، طبعا و بالفطره باید به نوعی دیوانه باشد و زندگیِ غیر معمول داشته باشد. این زندگی‌های احمقانه و عادی که غالبا ماها داریم، زندگیِ شعری نیست. هر آدمِ معقول و سر به راهی را که شاعر نمی‌کنند. اهورامزدا، خدا، بغ یا هرچه و هرکه، این جنونِ زیبا را به هرکس هرکس نمی‌دهد. به قولِ عمادجان: هر خسی را نرسد زندگیِ طوفانی. اصلا اگر بنا باشد همه از این جنون برخوردار باشند، کارِ دنیا لنگ می‌شود. به عکسِ تصورِ عامه‌ی آسان‌گیران و متوهمانِ شاعری، مطلقا و ابدا نمی‌شود که نمی‌شود، هم زندگیِ معقول و عادی و سر به راه داشت، وزیر و وکیل و مدیر کل و تاجر و کاسب و فلان و بهمان بود «ضمناً» شاعری و زندگیِ شعری را هم «یدک» کشید. این اصلا شدنی نیست. چون شاعر نمی‌تواند و نباید «کارِ» دیگری جز شعر و زندگیِ دیگری جز زندگیِ شعری داشته باشد. قضیه به این آسانی‌ها هم که عامه تصور کرده‌اند _ البته مقصود، نه شاعر به معنای عام آن است _ نیست. باید همه‌ی عمر، هستی، هوش، همت، همه‌ی خان و مان و خلاصه تمامتِ بود و نبودِ وجود را داد، باید خود را وقف کرد، فروخت، باید تارک‌الدنیا و راهب و شمنِ این صنم شد و عابدِ این معبد، آن وقت تازه ممکن است نازنین گوشه‌ی ابرویی نشان دهد و شبان‌گاه، یا هر آنگاه که خلوت را مناسب ببیند، آهسته پاورچین پاورچین، به بالینِ دیوانه و بیمارِ عزیزِ خود بیاید، زلف‌آشفته و خوی‌کرده و خندان‌لب و مست و بپرسد آیا خوابت هست؟ اینچنین کابینِ سنگین و گرانی دارد این لولیِ نازنینِ جادویی. مگر می‌شود هم زندگیِ آزاد و آسوده، فارغ و بی‌غم داشت، حاج میرزا فلان بود، جنابِ آقای دختور بهمان بود، و هم حافظ یا مولانا؟ نه نمی‌شود، چنان که تاریخ گواهی داده است و می‌دهد. ادامه در پُست بعدی👇

#سه_گانی ما سیا‌ه‌سنگ‌های کوه و دامنیم؛ باد و آب و آفتاب می‌خورندمان٬ زار می‌زنیم. #محمداکرام_بسیم @ikrambasim_3

دشوار به سعیِ بنده آسان نشود رنجی که قضا سرشت، درمان نشود نقاش که غنچه‌ای به دیوار نگاشت آن غنچه به صد بهار، خندان نشود (میرزا ارشد هروی، شاعر قرن یازده) @ikrsim

هم مهرِ علی، هم ابن ملجم دارند محموله ی سنگ و شیشه با هم دارند گویند که سرور اند و سردمدارند این طایفه چند تخته ای کم دارند اکرام بسیم @ikrsim

ای ابر! گذشتی که نباری به سرم دیری‌ست که سایه‌ای نداری به سرم بعد از تو چنان شدم که از هر سرِ مو انگار خلیده‌است خاری به سرم #محمداکرام_بسیم @ikrsim

غنچه‌ی یوسفی‌ام در چمنِ چاه شکفت من نی‌ام آن که مصیبت شمرم زندان را (میرزا ارشد هروی، شاعر قرن یازده) @ikrsim

#طوطیان_شکرخا ‌ اینچنین کز اشک، مژگان می‌کنم هر لحظه پاک گر فشارم آستینِ خویش، آبم می‌برد ( طالب آملی) #طوطیان_شکرخا ـ @parikhaneh ـ ‌

هم‌سرشتِ غنچه‌ام در نازکی‌های وجود خنده‌ای صد پاره می‌سازد گریبانِ مرا (میرزا ارشد هروی، شاعر قرن یازده) @ikrsim

توان گداختن این برق، پایدار چو شمع برای سوختنی این‌قدر شتاب چرا؟ ستاده یار و طلب می‌کند تو را ارشد! چرا نشسته‌ای، ای خانمان‌خراب! چرا؟ (میرزا ارشد هروی، شاعر قرن یازده) @ikrsim

نه او به چشمِ ارادت نظر به جانبِ ما نمی‌کند، که من از ضعف ناپدیدارم سعدی @ikrsim

لباسِ گرم بپوشید، برف و بوران است که بیتِ اولِ من، اولِ زمستان است اگر نفس بکشم روی خاک می‌افتم برای برگِ خزان دیده، باد، طوفان است اگرچه در همه‌ی عمر دست و پا زده‌ام _ که سر در آورم از گور، راهبندان است به غیرِ سیل، چه برداشت آن کشاورزی که بذرِ گریه‌ی او دفن در بیابان است؟ امیدِ این که پس از تو فرو بریزم نیست شبیهِ کوه، که در رودخانه لرزان است تو آفتابِ منی، آفتابِ روز اگر _ تو را نظاره کند، آفتابگردان است اگرچه در دلِ تنگت برای من جا نیست هنوز مزه‌ی آن سنگ، زیرِ دندان است تو پیشِ چشمی و چشم‌انتظارِ اشکِ منی که شغلِ گونه، نشستن به پای باران است ببین چگونه نشستم به پایِ چشمانت شبیهِ گونه که از چشم‌هات پنهان است چنان گریسته‌ام ای خدا! اگر روزی به تشنگی بخورم، نعمتت فراوان است چگونه ابر نگرید؟ که چاک چاک شده‌ست که پاره‌ی تنِ او هم از او گریزان است نهالِ گریه که در باغِ حوض می روید چه کرده است که سر تا قدم پشیمان است؟ عجیب نیست که چشمِ مرا گرفته٬ مگر _ به غیرِ گریه، که مشتاقِ روی انسان است؟ تمامِ مردمِ این شهر، سایه‌های منند که پیشِ هرکه روم، بی کسی دوچندان است که روی سایه‌ی من هرچه برف بنشیند هنوز تیرگیِ بختِ من نمایان است چقدر کوه که پشتِ سرِ تو راه افتاد چقدر شهر که پشتِ سرِ تو ویران است چگونه چشم ببندم به روی رویاهام؟ که خواب دیدنِ با چشمِ بسته آسان است گلِ امیدم و روییده‌ام از آن رو که هنوز خاطره‌ی آب، توی گلدان است بگو چه می شنوی ای سیاه‌پوش! رطب! که چوبِ دارِ تو در زمره‌ی درختان است بگو چه می شنوی ای سیاه‌رو! سایه! که دست‌های تو را جیب‌هات زندان است بگو چه می‌شنوی از شکستِ آینه‌ای که رو به دشمنِ خندانِ خویش، خندان است بگو چه... زود رسیده‌ست و زود می‌افتد پرنده‌ای که هم آوازِ تیرباران است دهانِ بازِ زمین چیست؟ از چه حیران است؟ ببین که گور هم از دیدنم هراسان است ببین چگونه کفن کرده‌اند صبحم را شبیهِ برف، که در زیرِ برف، پنهان است چه گرد و خاک به پاکردنی‌ست آبادی همین که چشم به هم میزنی بیابان است همین که می روی از پیشِ من چنان شادی که جای خالیِ پایِ تو نیز خندان است درست مثلِ من آنگونه پیشِ پات افتاد که آن که پا نشود از زمین، خیابان است عصا تمامِ جهان را بلند کرد از خاک به جز همیشه-رفیقی که سایه‌ی آن است سپاهِ بی‌کسی‌ام را ببین، که پشتِ سرم _ اگرچه نیست کسی، ردِ پا فراوان است چه من چه این همه آدم، تو سایه‌ی ابری که وقتِ رد شدنت کوه و دره یکسان است چنان تمام-قد، انگشت بر دهان، سیگار به پات سوخت که تا کامِ مرگ، حیران است عجیب نیست اگر باز مانده بعد از مرگ دهانِ‌‌ چشم، که حیرانِ رفتنِ جان است نشد کفن بکند بختِ تیره‌ام را برف اگرچه رد شدن از نعشِ سایه آسان است نشد که چشم ندوزم به چاکِ سینه‌ی گور که مرگ، با همه کس، دست در گریبان است هزار گریه به دنیا بیاورَد چشمم هنوز حرفِ دلم، طفلِ توی زهدان است همان زمان که به چشمِ من آمدی رفتی که توی خانه‌ی خود نیز، اشک، مهمان است درختِ خیسِ دل از برف کنده می‌فهمد که هرکه سرد از او بگذرند، گریان است چقدر شاخه به روی خودش نیارد برگ؟ چقدر چشم بپوشد کسی که عریان است؟ گذشت کردن و کشتن برای باد یکی‌ست نفس که می‌گذرد، عمر، رو به پایان است عجیب نیست که شاخِ گلِ مزار منی که بیت آخرِ من، آخرِ زمستان است #محمد_رهام @jorMalist

Arezoo.mp33.01 MB

«آرزو» آهنگی به غایت تاثیرگزار است با صدای مرتضی پاشایی که با زیباییِ تمام اجرایش کرده‌است. از آن آهنگ‌های نادری‌ست که تمام ظرفیت‌های خواننده را فرا می‌خواند و عملن چالشی سخت‌است که پاشایی به خوبی از پس‌اش برآمده‌است. به نظر من این آهنگ، از بهترین آهنگی‌ هایی‌ست که آن مرحوم خوانده‌است، بهترین از لحاظِ ساختارِ آهنگ و اجرای خوب، کاری به ترانه‌اش ندارم، که البته آن‌هم بد نیست. قویّاً پیشنهاد می‌شود بشنوید👇

👇هکذا👆 اظهارِ عجزْ در برِ ظالم روا مدار اشکِ کبابْ موجبِ طغیانِ آتش‌است صائبِ تبریزی @ikrsim

بخیه‌ی کفشم اگر دندان‌نما شد، عیب نیست خنده می‌آرد همی بر هرزه‌گردی‌های من کلیمِ همدانی از تصویرسازی‌های بکرِ سبکِ هندی! @ikrsim

ابری که شده به روی خورشید نقاب هرچند که تیره است، اما چه به تاب- بر چهره ی زرد دشت می پاشد آب: ای خفته بهار آمده بر خیز از خو
ابری که شده به روی خورشید نقاب هرچند که تیره است، اما چه به تاب- بر چهره ی زرد دشت می پاشد آب: ای خفته بهار آمده بر خیز از خواب #محمداکرام_بسیم @ikrsim

baha panjare.mp37.88 MB

آهنگِ «پنجره» شعر : محمداکرام بسیم تکسِ رپ: بهأ استودیو: سین رکورد کاور: متضاد
آهنگِ «پنجره» شعر : محمداکرام بسیم تکسِ رپ: بهأ استودیو: سین رکورد کاور: متضاد