اکرام بسیم
Відкрити в Telegram
551
Підписники
+124 години
+37 днів
+730 день
Архів дописів
551
تا چشم دل به روی تو دلبر نظر نکرد
دل ترک جان نگفته و جان ترک سر نکرد
پروانهسان به شعله عشق تو تا نسوخت
عاشق ز حال خويش صبا را خبر نکرد
يا پيک صبح بر من مسکين نظر نداشت
يا بر جوار کوی تو جانا گذر نکرد
خاکت به سر، دلا! که ز هجر رخ نگار
بر سنگ خاره، شعله آهت اثر نکرد
عمری تو لاف عشق و محبت زدی و يار
غير از حديث صحبت اغيار سر نکرد
ای مرغ پرشکسته! از اين دام ابتلا
کس بی وقوف، جان سلامت بدر نکرد
در راه عشق، توشه صبر و تحملی
آن کس که برنداشت، به جرأت سفر نکرد
دوشينه پير ميکده میگفت: نوش باد
آن را که باده خورد و ز مستی حذر نکرد
کو عاشقی که تن به رضای قضا نداد
وآنگاه بردباری حکم قدر نکرد
با درد و غم بساز، فدايی، که روزگار
جز زهر کين به کاسهٔ اهل هنر نکرد
استاد فداییِ هروی
@ikrsim
551
💟
گفتمش؛
شیرینترین آواز چیست ؟
چشم غمگینش به رویم خیره ماند
قطره قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه افتادش به گیسوی بلند
زیر لب غمناک خواند:
"نالهٔ زنجیرها بر دست من ...
در میان اشکها پرسیدمش؛
خوشترین لبخند چیست
شعلهای در چشم تاريکش شکفت
جوش خون در گونهاش آتشفشاند
گفت لبخندی که عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم؛
بوسیدمش
#هوشنگ_ابتهاج
🌸@raminarabnejad
551
🔺شوخی🔻
کتاب خواندهام و باد کرده بینیِ من
آهای! مفتخر استی به همنشینیِ من
هزار نام بلندِ فرنگی از حفظم
خودم که بووووق، شده فیلسوف نینیِ من
چخوف و نیچه و بوکوفسکی و شوپنهاور
شدند یکسره، از دم، اخاءِ دینیِ من
ببین به عکس پروفیل سورئالم که
ندیده هیچکسی، کس به نازنینیِ من
به صفحهها همه سیالِ ذهنِ من جاریست
خزر به رغمِ بزرگیش هست مینیِ من
به آسمانِ ادب تکستاره هم باشی
نمیرسی تو به شعرِ فرازمینیِ من
چه باسوادم و دانا، که جای نعلبکی
کتابِ پرُورقی هست روی سینیِ من
@ikrsim
551
به همسایهی سیاسی:
عزیزِ همنفسم، از چه اضطراب گرفتی
چه خُلق و خوی بدی با منِ خراب گرفتی!
منی که با همهی روشنیم، مسئله بودم
تویی که هیچ نپرسیدی و جواب گرفتی
برای این که لبت خشک و چهره زرد نباشد
چگونه سالتمام از رگانم آب گرفتی
من اشکِ سرد شدم، برکه برکه پُر شدی از من
کنارِ برکه نشستی و آفتاب گرفتی
برای این که به دنیا به چشمِ باز ببینی
به زیر سایهی این بید، خوب خواب گرفتی
درست! رنجِ مرا سالها به دوش کشیدی
از آنچه در عوضاش بُردهای، حساب گرفتی؟
شما اگر نه، زمانه شکست پای و پُلم را
که رفته رفته به پهلوی من شتاب گرفتی
اگرچه محرمِ هم بودهایم، عصر گواهاست
ببین که کوه علم کردی و حجاب گرفتی
شهید کردهای از یکطرف، از آن طرف اما
گرفته، عکس مرا بر رواق، قاب گرفتی
ولی نخواه بگیری مسیر رشد مرا، باز
اگر بگیری هم، ماهی از سراب گرفتی
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
551
سرم را میگذارم روی بالین، که تا شاید سراغم را بگیرد
اقلا ً در میان خواب دستت، بیاید نبضِ داغم را بگیرد:
دلم هرچند آغوشیست ناچیز، برایت بسترِ ِ سبزیست برخیز
بیا یک دفعه پیش از آن که پائیز، بیاید جانِ باغم را بگیرد
شباست و در خیابانهای خسته، میان برفها چترم شکسته
کمر را باد-برفی سخت بسته، که تا از من چراغم را بگیرد
میان حجمِ انبوهِ سیاهی، شدم در کوچههای شهر راهی
از آن بالا مگر لطفی، نگاهی، غم و رنجِ فراقم را بگیرد
الهی آتنا
آن ماه،
آمین!
به یکدم میپرم از خوابِ سنگین
که نزدیک است در پایانِ کابوس، سگی ولگرد ساقم را بگیرد
نمییابم ترا و میفشارم، دو دستم را به سر، شعری بگویم
غم بیتو به سر بردن عزیزم، نباید اشتیاقم را بگیرد
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
551
در عرفِ بدفُرمِ اینروزهای هرات، در خانوادههای طبقهی متوسط و فقیر، هیچ پدیدهای جانبهلبرسانتر، ویرانکنندهتر و بدتر از فرزندِ بزرگِ خانوادهبودن نیست.
از یک آدمِ سالم، فردی عصبانی و بیحوصله میسازد.
فرزندِ بزرگ مجبور است جوانی و همهی تاب و توانش را فدا کند.
فرزندِ بزرگِ مسئولیتپذیر، زیر بارِ مشقّات لِه میشود.
فرزندِ بزرگبودن، به اندازهی شخم زدنِ زمینی خشک، در زیر آفتابِ سوزانِ ۵۰ درجه، طاقتفرساست.
551
▪
بعد از آن شکوهِ سالیانِ دور،
"شهریار" و "سایه"
قفل بر درِ غزل زدند!
•
دستِ "منزوی"
از ورای دود و مِه رسید،
با همان کلید...
_با گُلِ سری ظریف از میانِ دود_
قفلِ کهنه را گشود
باز قفلِ تازه زد!
•
سالها گذشت...
نسلِ ما دوباره درگشود
نسلِ ما که معنیِ کلید را نمیشناخت،
با تبر گشود!
•
•
آه دوستان!
گرچه "در" شکسته است،
قفل همچنان، هنوز بسته است!
•
•
#حسین_جنتی
#حسین_منزوی
#شعر_معاصر
▪
@h_jannati
▪
551
چهار سرباز
چهار سرباز آوازهایشان زیباست/ چقدر زیبا ـ نیست؟
درون کوچهٔ آوازهایشان آیا/ درخت پیدا نیست؟
یکی نشسته و در روزنامه میخواند/ حروف سربی را
یکی در آینه میبیند و نمیداند/ که صبحِ فردا نیست
یکی به نامهٔ خود بوسه میزند شاید/ که زود برگردد
یکی به برجِ نگهبانی ایستاده ولی/ خودش در آنجا نیست
درون آینه خطّی دوید، خون پاشید/ و تن به خاک افتاد
شکست آینه، سربازها زیاد شدند/ یکی از آنها نیست
و روزنامه ورق خورد بادها بردند/ حروف سربی را
و روزنامهٔ او را گلولهها خواندند/ چقدر خوانا نیست
هنوز برجِ نگهبانی ایستاده ببین/ کبوتری بر مین
رسید با همهٔ خود مسافری غمگین/ ولی نه، یک پا نیست
و مرد خسته بهدنبالِ یک نشانی بود/ و نامه خونآلود
درست بود، نشانی درست بود ولی/ دری در اینجا نیست
معلم آمده بود و نبود مدرسهای/ و با نگاه شمرد
ستاره، رؤیا، باران، نسیم، گلچهره/ سپیده، یلدا نیست
چهار سرباز آوازهایشان زیباست/ هنوز هم زیباست
و در ادامهٔ آوازهایشان این خاک/ هنوز بارانیست
(یک زنِ کامل، محمدسعید میرزایی، تهران: انتشارات نیماژ، ص۲۷)
https://telegram.me/hosseinjalalpour
551
زندگی کردنِ من مردنِ تدریجی بود
آنچه جان کند تنم، عمر حسابش کردم
(فرّخی یزدی)
اجرا: فاطمه چشمچتر
ـ @parikhaneh ـ
551
#سه_گانی
مرگ، آن را نمِ غباری کرد-
که به تکرار، رفت و کاری کرد؛
زنده باد آنکه ابتکاری کرد.
#محمداکرام_بسیم
@ikrambasim_3
551
🔻نگاهی به داخلِ جعبه🔻
بچه که بودم، گاهگاهی به خانهی یکی از فامیل میرفتم که در و دیوارِ خانهشان، پر از عکسِ پدرِ خانواده بود.
بچههای آن خانواده، همیشه با ستایشی عمیق به عکسِ پدرشان نگاه میکردند و از جوانیِ پر موی پدرشان ذوقمرگ میشدند و از پیریِ کماکان خوشتیپش مفتخر!
با خودم فکر میکردم عکسهای پدرشان را بیشتر از خودِ پدر دوست داشتند. هرچه باشد، آدم برای عکس گرفتن، خوشتیپتر و ایدهآلتر میشود.
این بچهها همیشه برای من مایهی خنده بودند. که آخر آدم اینقدر به پدرش افتخار میکند؟
امروز نگاه میکنم و میبینم ما عکسِ پدرانِ فرهنگیمان را به در و دیوار زدهایم و میپرستیمشان. پدرانی همچون حافظ و سعدی و مولانا.
فرض کنید در خانهای، پدر بسیار قوی و با نفوذ باشد. بچهها در بهترین حالت، یک نسخهی بهتر از پدرشان را ارائه خواهند داد.
بمانند آن بچههای نخاله که هیچ پخی نخواهند شد.
سخن این که: ما سالهاست زیرِ نامِ سعدی و حافظ، به شیوهی سعدی و حافظ شعر گفتهایم و میگوییم.
یک کودک، برای مستقل شدن، راهی را طی میکند تا جایی که در یک نقطه باید از خانواده جدا شود و برای خودش خانهای جدید و خانوادهای جدید تشکیل دهد.
بچه تا وقتی در خانهی پدر است، همه جا او را به عنوانِ بچهی فلانی میشناسند.
اما اگر از خانواده دور شود و جایی دیگر برود، برای خودش اسمی خواهد داشت.
ما بچههای حافظ و سعدی، هرقدر هم که خوب باشیم، تکرارِ پدرانمان خواهیم بود، نه بیشتر.
اما اگر یکی از بچهها مثلِ نیما یوشیج، برای خودش خانهای حتی به مراتب کوچکتر از خانهی پدر بسازد، برای خودش اسم و رسمی به هم خواهد زد.
من فکر میکنم، حافظ و سعدی و مولانا، اگر پدرانِ ما بودند، بیدل، پسرِ همسایه است که میتوان از او زاویههای دیدی تازه تر آموخت و نیما، همسایهای دورتر است که میتوان از او مستقل شدن را آموخت.
اینها حاصلِ بحثی با یکی از دوستان است و هنوز هیچ نمیدانم راه چیست و چاه چیست. اما دیگر شعر نوشتن مرا راضی نمیکند و مهم نیست شعری را خوب گفته باشم یا نه.
فقط مثلِ یک زندانی که قلاببافی یاد گرفته، وقتم را با شعر گفتن پر میکنم که شاید کمی وقت بگذرد. اما این شعرها، حاصلِ نگاهی از بیرون نیست. حتا حاصلِ آگاهی از زندانی بودن هم نیست.
مدتیست حتا به آرایههای ادبی هم مشکوکم.
مگر نه این که این آرایهها را پدرانِ ما برایمان به ارث گذاشتهاند؟
چهقدر طالبِ استقلالیم؟ به همان میزان باید ارث پدران را رها کنیم.
آیا وقتِ آن نیست که آرایههای کهنه را در خانهی پدری بگذاریم و برویم؟
آیا وقتِ آن نیست که قدم در آن راهِ بیفرجامی بگذاریم که اخوانِ ثالث از آن حرف زده است. همان راهی که میرود تا ببینَد آسمانِ هرکجا آیا همین رنگ است؟
قطعا نباید فراموش کنیم پدرانمان که بودهاند و چه گفتهاند. اما نباید میراثِ آنها را از غبارِ عادت و تکرار و استعمال بزداییم؟
همه میگویند حافظ خوب است، سعدی خوب است. اما خوب در مقایسه با چه؟
طبیعتا پدرِ هر خانوادهای از بچههایش قدرتِ بیشتری دارد.
هنرمند، و حتا نوابغ، همیشه آنچه را که وجود نداشته، دیدهاند. تنها وقتی آن چیزی که وجود ندارد را به حیطهی امکان وارد کنیم، توانِ مقایسهی هستی را خواهیم داشت.
ما حافظ و سعدی را با که مقایسه کنیم تا خوب و بدشان مشخص شود؟
جز این است که حافظ و سعدی را فقط میتوان با مقلدانشان مقایسه کرد؟
اما در این میان، چیزی هست که هنوز وجود ندارد. آن چیز را فقط نوابغ میبینند و کمی از آن را به این هستی میآورند و اسبابِ محک زدن را فراهم میکنند.
کمی از آن را، زیرا این هستی، توانِ پذیرشِ کاملِ نیستی را ندارد و نیستی برای بودنش باید رنگِ هستی بگیرد.
بیدل در چهارعنصر میگوید:
ای بسا معنی که از نامحرمیهای زبان
با همه شوخی، مقیمِ پردههای راز ماند
این بیت نشان میدهد که امکاناتِ هستی، چهقدر برای شکل دادنِ آنچه نیست و نوابغ میبینند، محدودند. امکاناتی همچون «زبان»، که سخت محدود به هستی است.
نوابغ برای این بزرگند که آنچه که نیست را میبینند و هست میکنند.
انگلیسیها اصطلاحی دارند که میگویند «از بیرونِ جعبه نگاه کن»
ذهنِ ما، در قفسِ باید و نبایدهاییست که پدرانمان تعریف کردهاند. ما باید بیرونِ این قفس را ببینیم.
همانطور که فردی گمشده در کویر، اگر با جیپیاس خودش را از بیرون ببیند راهش را پیدا میکند.
در روانشناسی، مبحثی مطرح است به نامِ «حریمِ امن»
اگر یک ماهی را از تنگش، در حوضی بیاندازند، تا چند مدت، فقط در محدودهای به اندازهی تنگش شنا میکند و به مرور جرأتِ وسیع کردنِ حریمش را دارد.
ما در این زندانِ اندیشه و زیباییشناسی، در این محدوده اسیریم. آیا جرأت داریم خارج از محدودهی سعدی و حافظ شنا کنیم؟
آیا توان داریم بیرون از جعبه را ببینیم؟
(حمید زارعی مرودشت)
ـ @berkeye_kohan ـ
551
بابا در دست، قرصِ جوشی دارد
مادر، لبِ گویای خموشی دارد
فرزند به جای دیدنِ این دو، اگر
چشمی دارد، به روی «گوشی» دارد
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
551
دیشب همهاَش ثانیه بر دار کشیدم
دلتنگِ خودم بودم و سیگار کشیدم
با مُشت زدم بر سرش و باز تپش کرد
با این روش از قلبِ خودم کار کشیدم
یکدفعه کبوتر شدم و بال گشودم
تا صبحدمان نامه به منقار کشیدم
یکباره شدم مورچه، از روزن ذهنم
تا کلبهی ویرانِ غزل، بار کشیدم
گنجشک شدم، لقمهی چربی که به سختی-
خود را بهدر از معدهی یک مار کشیدم
با ناخن سرمازدهام، یک زنِ عریان
روی تنهی نرمِ سپیدار کشیدم
( )
تا اینکه مهندس😊 شدم و بر رُخِ کاغذ
بینِ خود و یک واهمه، دیوار کشیدم
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
551
چنینکه میخورد اینروزها زمان به زمین
فرود آمدهای باز از آسمان به زمین
تو مثلِ آبِ حیاتی، دگر بخار نشو
برای آنکه نمیرد جهان، بمان به زمین
مبار ابرِ عبوسِ غمش به بامِ من
برو که اشک نریزم چو ناودان به زمین
از آنزمان که تو رفتی به آسمان، انگار-
شبیهِ اشکِ خودش، خورده این جوان به زمین
از آنزمان که تو رفتی، نخوردهام دیگر-
چنانکه باد نخوردهست آب و نان به زمین
بیا که سبز شود این کویر، بارانم!
ببخش با نفسِ گرمِ خویش جان به زمین
قرار بود گلم! سایه ی سرم باشی
چنانکه ابر _ دمش گرم _ سایهبان به زمین
مگیر خرده، که با یک نگاه نابودم
نمیدهد که قیامت دمی امان به زمین
کسی که گرم به حالم گریست، باران بود!؟
نه! مرغهای هوا ریخت اشکِشان به زمین
تنام شیار شد از بس مرا زدند به فحش
شبیهِ بیل که زد زخم با زبان به زمین
به این نتیجه رسیدم پس از نگاهت که
بدونِ عشق به سر میخورد جهان به زمین
(هارونِ بهیار _ افغانستان)
ـ @berkeye_kohan ـ
551
#سه_گانی
هوا بارانیَست و نیست بارانی
اگرچه باغ جانی بیرمق دارد،
نبارد ابر، حق دارد.
#محمداکرام_بسیم
@ikrambasim_3
551
با آمدنِ تو رفت دوری از دست
از راه رسید شادی و در را بست
دلگیر مباش از اینکه آیینه شکست
تنهاییام انگار به خشم آمدهاست
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
551
بر هر دردم دواست خندیدنِ تو
بینایی چشم هاست پیراهنِ تو
بشکستم و آویختم از گردنِ خود
دستی که نیاویختم از گردنِ تو
#محمداکرام_بسیم
@ikrsim
