4 466
订阅者
+424 小时
+377 天
+7930 天
帖子存档
4 466
دو قدم مانده که پاییز به یغما برود
این همه رنگ ِ قشنگ از کف ِ دنیا برود
هرکه معشوقه برانگیخت گوارایش باد......
دل ِ تنها به چه شوقی پی ِ یلدا برود؟
گله هارابگذار!
ناله هارابس كن!
روزگارگوش ندارد كه تو هی شِكوه كنی!..
فریدون مشیری
@adelehz
4 466
دچار افسردگی بود. میدانی افسردگی یعنی چه؟ تا به حال کسوف دیدهای؟ خب، این هم مثل همان است؛ ماه جلوی قلب میآید و قلب دیگر نوری از خودش نمیپراکند. روز روشن تبدیل به شب تاریک میشود ..
📕 #دیوانه_وار
✍🏻 #کریستین_بوبن
@adelehz
4 466
واقعیت این ست که پدرها یا مادرها فرزندان حاصل عشق را بیشتر دوست دارند. نمیخواهم مهر مادری یا پدری را زیر سوال ببرم ولی تابحال با پدرومادرهای بدخلق و بی حوصله با فرزندان روبرو شدید ؟ اکثرشان با همسران هم دچار اختلاف هستند شاید حتی اختلافی که بوی تنفر بدهد .
البته که ناقض این هم زیاد وجود دارد ولی من روی همان امکان اندک حرف میزنم.
اصلا تصورش را بکن آدم مگر میتواند فرزند کسی که عاشقش هست را دوست نداشته باشد یا دلش را بشکند ؟
اصلا میشود فرزندی که بوی آنکه عاشقش هستی را میدهد که شبیه او میخندند و چشمانش کپی کوچکتری از چشمان اوست را نخواست؟
همین ست که میگویند وقتی با کسی که عاشقش هستی ازدواج میکنی او تورا دوباره به دنیا خواهد آورد.
سالهای دبیرستان معلمی داشتم که همیشه با خنده به ما میگفت دخترها با مردی که خوشگل ست ازدواج کنید تا بچه تان خوشگل شود .شاید حرفش را باید اینگونه میگفت بچه ها با مردی که عاشق وجودش هستید ازدواج کنید تا یکی دیگر هم شبیه خودش از وجودش نصیب تان شود.
القصه اینکه اگر عاشق کسی نیستید با او بچه دار نشوید. اگر بچه دارید شریک زندگی تان را ازخودتان بیزار نکنید .
بگذارید او هربار کودک تان میخندد دوباره عاشق شود .
چون بی گناه ترین آدم این قصه همان کودک ست.
#عادله_زمانی
@adelehz
4 466
Repost from "زنی کهگم کردم "
نه کهنشود می شود ولی جانِ من بقول حافظِ بدون شاخه نبات آری شود ولیکن به خون جگر شود.
می شود اما هزار بار این دل خون میشود .هزار بار آتش می افتد به خرمنت ،هزار بار، بارِ بلور دلت هُری می ریزد و هزار تکه بلور شکسته ی نوک تیز فرو می رود به جگرت.
می شود اما هزار بار می میری و زنده میشوی .
می شود اما روزی که شد دیگر مثل روز اول نیستی .
روزی که آنکه گذاشته و رفته بر میگردد
روزی که یکآرزوی قدیمی به واقعیت می پیوندد
روزی که می شود ..
تو دیگر آن آدم قبلی نیستی .
آری می شود جانِ من ولی تا بشود هزار بار شکسته ای و دوباره بهم جوش خورده ای ..
آری می شود .
#عادله_زمانی
@adelehz
4 466
تو زیبایی فقط کافی ست
جایی که متعلق به تو نیست قرار نگیری
کنار آنکه تحسینت نمیکند باقی نمانی
و خودت را بیشتر از همیشه دوست داشته باشی .
#عادله_زمانی
@adelehz
4 466
سمیع شاگرد افغان بزرگترین سوپرمارکت محله بود . آرام بود و چشمانی زیبا محجوب به حیا داشت وقتی صاحبکارش که دوستش داشت با او شوخی میکرد لبهای قیطانی اش روی صورتش کشیده می شد .
ته ریش سیاهش صورتش را زیبا تر میکرد .
صاحبکارش که مرد محترمی بود پولهایش را در حساب بانکی جداگانه ای برایش جمع میکرد و هر چند ماه یکبار میداد دستش تا هرچقدر که میخواهد برای خانواده اش در افغانستان بفرستد و هرچقدر که ماند برای خودش لباس و کفش بخرد .
سمیع رویاهای بزرگی داشت دوست داشت خلبان شود ،عکسهای مناظر از نگاه خلبانان را از مجله های خلبانی جدا میکرد و به دیوارهای اتاقک کوچکش در انتهای سوپرمارکت که شبها آنجا میخوابید می چسباند .
گاهی سفارشات مشتریان را به در خانه ها می رساند و روزی یکبار به خانه ی حاجی فتحی از قدیمی های محله سر میزد تا سفارشات را به آنجا برساند .
آنجا بود که مه گل را دید .
دختر ته تغاری حاجی ،چشم آهوی لپ گل انداخته ،که هرچقدر تلاش میکرد چادر گلی اش را با دندان بگیرد بازهم حجم موهای فر سیاهش روی صورت قشنگش می ریخت و دل سمیع محکم تر به آتش می کشید .
هربار سمیع سفارشات را میبرد ،مه گل دم در می آمد انگار که منتظرباشد .سفارشات را می گرفت لبخند می زد و در را میبست.
روزی که مه گل چادر را به دندانش نگرفت و گذاشت طره های موهایش دور صورتش بریزد دل سمیع هم ریخت.
از فردایش یک گل محمدی هم توی پلاستیک سفارشات می انداخت ..
و هنگام گرفتن پول، شعری کوتاه روی کاغذی کوچک از لای دست مه گل توی دستانش می لغزید ..
اما ،اما سمیع مسافر کجا و دختر حاجی فتحی کجا ..
بلاخره یک روز خبر آمد حاجی دارد دختر ته تغاری اش را عروس می کند .
سمیع توی اتاقش اشک ریخت ،صاحبکارش چند روز رهایش کرد تا غصه هایش را بخورد ..
روز عروسی مه گل ،سمیع شانه ی صاحبکارش را بوسید پولهایش را گرفت و با کوله بارش به سمت مرز ترکیه رفت .
رویای خلبانی و عشق دختر چشم آهوی حاجی را با خودش برد ..
سالها گذشت و مه گل بعد از مرگ شوهرش دوباره به خانه ی پدری برگشت .
یک روز پستچی نامه ای برایش آورد که از کشوری اروپایی رسیده بود ..در پاکت سه عکس بود و یک نامه ،
عکس مردی چشم سیاه در کابین خلبانی
عکس دو دختر کوچک
و عکس یک کاغذ زرد شده ی با شعری به دست خط خودش
در نامه نوشته بود شعرت مرا سالها زنده نگه داشت خلبان شدم ،دخترانم بدنیا امدند دخترانی که تو مادرشان نیستی و این بزرگترین حسرت زندگیم تا ابد باقی ماند.
#عادله_زمانی
@adelehz
4 466
خدمتتون عارضم که
لی لی خانوم و بچه های اینستای ما میشناسن یه هاپوخانمی تو باغ که پارسال ۶ تا بیبی آورد و امسال هم
یکی از صاحبان باغ جمعه دست دوست دخترشو گرفته برده باغ دو کیلو هم پاچین زعفرون زده ی تو پیاز خوابونده برده اونجا کباب کنه .
از ماشین اومدن پایین
دختره ناناز کنان پلاستیک دستش بوده و هی میگفته وای عزیززززم من از این میترسم .
لی لی خانم منظورش بوده
لی بی خانمم بدو رفته سمتش اینم از ترس پلاستیک مرغها رو پرت کرده سمت پسره!
خوب حدستون چیه؟
لی لی خانم طی یک حرکت انتحاری پلاستیک و رو هوا زده و دِ برو که رفتی😂
دو کیلو پاچین و برده
و اینا هرچی صداش کردن محل سگم نداده😁
در نهایت دختر و پسره دعوا کنان و درحالی که پسره به دختره میگفته خاک برسرت اون و چرا پرت کرده گرسنه باغ و ترک کردن
حالا فقط منم که میگم نوش جووون لی لی خانوم و بچه هاش ؟😁
4 466
من معشوقِ تو
من همسرِ تو
من برادر
من پدرِ تو،
من حتی رفیقِ توام.
هر کدام را نخواستی، آن دیگری توام.
منی که تنهایت نخواهم گذاشت...
👤#جمال_ثریا
@adelehz
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
