ch
Feedback

不要被骗子欺骗!Telemetrio 会找到并标记这些频道 👉 如果想查看标记,请订阅

"زنی که‌گم کردم "

"زنی که‌گم کردم "

前往频道在 Telegram

برای نوشتن که جهان از نوشتن زیباست عادله زمانی راه ارتباطی با من : @Aydel70

显示更多
4 411
订阅者
-324 小时
-107 天
-3030 天
帖子存档
به گمانم زندگی را سخت گرفتیم . دنبال مفهوم خوشبختی جایی دورتر از دسترس گشته ایم . آیا ما تشنه لبان گرد جهان گرده ایم در حالی
به گمانم زندگی را سخت گرفتیم . دنبال مفهوم خوشبختی جایی دورتر از دسترس گشته ایم . آیا ما تشنه لبان گرد جهان گرده ایم در حالی که یار در خانه و آب در کوزه بوده ست؟ به گمانم بله آخ محبوب دل پسندم همینکه با تو بنشینم و چای بنوشم و گوشهایم را برای شنیدنت تیز کنم ،یعنی خوشبختم . بیشتر از آن براستی که گزافه گویی ست . #عادله_زمانی @adelehz

می دانم اگر قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم، دنیا تمام تلاشش را می‌کند تا مرا در شرایط او قرار دهد تا به من ثابت کند در تاریکی، همه ی ما شبیه یکدیگریم ... ✍🏻 داستایفسکی @adelehz

دختر کوچلوی قشنگ صبور باش در کتاب‌ها ننوشته اند اما من بتو میگم در برگریزان ها دلت نگیرد بزرگ میشوی و در پاییز عاشق میشوی و م
دختر کوچلوی قشنگ صبور باش در کتاب‌ها ننوشته اند اما من بتو میگم در برگریزان ها دلت نگیرد بزرگ میشوی و در پاییز عاشق میشوی و میفهمی که پاییز حتی از بهار هم زیباتر است . #عادله_زمانی #دلبرانه_های_پاییز نهاوند

چه خوب که یه نفر شب به گلستان تنها منتظر آدم باشه :)

ان سالها که دبستان می رفتم معلم کلاس پنجم یکبار از ما خواست تا انشایی بنویسید و در آن تصور کنید که وقتی بزرگ شدید میخواهید چه کاره شوید .اصلا آینده تان را چطور تصور می‌کنید. هیچوقت آن انشا را با تمام جزئیات و رویاهایی که آن روزها داشتم فراموش نمیکنم حتی چهره ی معلمم را که با تحسین فراوان وقتی انشایم را می‌خواندم تماشایم می کرد هم از یاد نمی برم . سالها بعد وقتی آن انشا را بیاد آوردم و دیدم که هیچکدام از آن رویاها واقعی نشده عمیقا اندوهگین شدم . در واقع نسل ما هم موفق شدن و متفاوت بودن بلد بود ولی دنیا با ما مهربان نبود ‌. انشالا و رویاهای ما هم خاص و تحسین برانگیز بود ولی نشد که بشود.. میخواهم بگویم نه که نخواهیم نشد که بتوانیم . وگرنه عجیب بچه های خوبی بودیم .. #عادله_زمانی @adelehz

بفرستید برای هرکی وقتی خسته میشید یادش خستگی هاتون و برباد میده❤️

ببخشید که من امسال اصلا #دلبرانه_های_پاییز و یادم رفته🥺🍂🍁 عکسهای پاییز پیش رو برام بفرستید به روال سال‌های قبل باهم شریک‌کنیم و کمی باهاشون آرامش بگیریم راستی خوب شد پاییز اومد ها .. @aydel7

از دیروز برای من تقریبا هیچ فیلترشکنی روی نت خانگی کار نمیکنه اگه چیز خوبی سراغ دارید که کار میکنه به منم بگید🥺 @aydel7

ولی این غصه های بزرگسالی چیزی نبود که ما تو انشاهامون نوشته بودیم ... @adelehz

امشب نت تون چطوره رفقا؟ anonymous poll خیلی سرعتش کم شده ▫️ 0% بد نیست خوبه ▫️ 0% 👥 Nobody voted so far.

اسمش آقای احمدیان بود ،مرد اداره ای منضبط و خشکی که هر صبح راس ساعت کیف چرمی بدست ،با کت و شلواری مرتب و اتو کشیده با پیکان سفید و تمیزش به سمت اداره می رفت . و هر عصر با حفظ حالت قبلی بجز کمی چروک که پشت کتش افتاده بود به خانه بر می گشت . معدود کسانی در محله بودند که می‌توانستند ادعا کنند خنده ی آقای احمدیان را دیدند . او و همسرش نسرین خانم در یک خانه ی نقلی که باغچه ای بزرگ و زیبا داشت زندگی می کردند.از آن باغچه هایی که تابستانها کنارش فرش می انداختند و بساط چای و عصرانه را بپا می کردند. یک‌تاب آهنی هم گوشه ی حیاط بود، به جز بعضی صبحها که نسرین خانم بعد از رفتن آقای احمدیان روی آن می‌نشست و به نقطه ای دور خیره میشد تقریبا دیگر هیچ استفاده ای نداشت . آقای احمدیان و نسرین خانم بعد از سالها زندگی مشترک موفق نشده بودند فرزندی داشته باشند این بود که تاب آهنی توی حیاط اکثر روزها بی استفاده می ماند و فقط باد تکانش می داد . آقای احمدیان آدم خشکی بود ولی نه برای نسرین خانم. در واقعا تنها جایی که می‌شد دید گوشه ی لب‌هایش کش می آید و انکار دلش لبخند می‌خواهد کنار نسرین خانم بود ‌. از اداره که می آمد بعد از بساط چای عصرگاهی برای نسرین خانم گرامافون روشن می کرد . هرچه نسرین خانم اصرار می‌کرد که مرد حالا دیگر مردم دستگاه ضبط و نوارکاست دارند به خورد آقای احمدیان نمی رفت و می‌گفت این صفحه های قدیمی هوای دیگری دارد ‌ گرچه آن اواخر به خاطر اینکه دیگر نمیشد براحتی صفحه گیر آورد آقای احمدیان هم به ضبط صوت و نوارهای کاستی که نسرین خانم با دقت برویش محتوای آن را می نوشت راضی شده بود . می نشست و به نسرین خانم نگاه می‌کرد که موهایش را روی شانه هایش ریخته و دارد چایی بعد شام را می ریزد  آنوقت زیر لب آرام می‌خواند: تویی خورشید و ماهِ من، به هر بزمی و هر بامی آنگاه عینکش را بر می‌داشت و کمی چشمان اندکی خیسش را می مالید . اطرافیان جرات نداشتند به آقای احمدیان بگویند چرا حالا که مشکل از نسرین خانم ست چرا او بفکر ازدواج دوباره یا جدایی نمی افتد؟ همگی به خوبی می دانستند که آقای احمدیان عاشق بچه هاست اما همه به همان اندازه هم می دانستند که او فقط میخواهد پدر بچه ای باشد که نسرین خانم مادرش ست . دو سال بعد از بازنشسته شدن آقای احمدیان نسرین خانم از دنیا رفت . او هرگز صاحب فرزندی نشد اما همسایه ها می‌گفتند تا مدتها بعد از فوت نسرین خانم شبها حدود ساعت ۹ از خانه ی آنها صدای آوازهای قدیمی که انگار روی صفحه ثبت شده است می آید. حتی یکی از همسایه ها می گفت بارها از پنجره آقای احمدیان را دیده که روی مبلی روبروی آشپزخانه نشسته و چشمانش را پاک می کند . بعد از آن هرگز کسی لبخند آقای احمدیان را ندید و تا روزی که به دیدار معشوقش رفت هنوز صفحات قدیمی کنار گرامافون جا خوش کرده بودند ... #عادله_زمانی @adelehz

گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید شب بخیر @adelehz

"زنی که‌گم کردم " - Telegram 频道 @adelehz 的统计与分析