کانال روستای بوانلو
前往频道在 Telegram
2 107
订阅者
无数据24 小时
-27 天
-530 天
帖子存档
2 107
🌹توبه نصوح🌹
🔶 نصوح مردی بود شبیه زنها، صدایش نازک بود، صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت.
او با سوء استفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار دلاکی میکرد و کسی از وضع او خبر نداشت. او از این راه، هم امرار معاش میکرد و هم برایش لذت بخش بود.
گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.
🔷 روزی دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد. از قضا گوهر گرانبهایش همانجا مفقود شد. دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه را تفتیش کنند.
🔶 وقتی نوبت به نصوح رسید او از ترس رسوایی، خود را در خزینه حمام پنهان کرد.
🔷 وقتی دید مأمورین برای گرفتن او به خزینه آمدند، به خدای تعالی رو آورد و از روی اخلاص و به صورت قلبی همانجا توبه کرد.
🔶 ناگهان از بیرون حمام آوازی بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد و مأموران او را رها کردند.
🔷 و نصوح خسته و نالان شکر خدا را به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص شد و به خانه خود رفت.
او عنایت پروردگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و از گناه کناره گرفت.
🔶 چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد و نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم و دیگر هم به حمام نرفت.
🔷 هر مقدار مالی که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و از شهر خارج شد و در کوهی که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.
🔶 در یکی از روزها همانطور که مشغول کار بود، چشمش به میشی افتاد که در آن کوه چرا میکرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از آن کیست?
عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعا از شبانی فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستی من از آن نگهداری کنم تا صاحبش پیدا شود. لذا آن میش را گرفت و نگهداری نمود، پس از مدتی میش زاد و ولد کرد و نصوح از شیر آنها بهره مند میشد.
🔷 روزی کاروانی راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگی مشرف به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جای آب به آنها شیر داد، به طوری که همگی سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند. او راهی نزدیک به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانی کردند و او در آنجا قلعه ای بنا کرده و چاه آبی حفر نمود و کم کم آنجا منازلی ساخته و شهرکی بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا می آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگی به چشم بزرگی به او می نگریستند.
🔶 رفته رفته آوازه خوبی و حسن تدبیر او به گوش پادشاه رسید که پدر همان دختر بود. از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وی را از طرف او به دربار دعوت کنند.
🔷 همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیزفت و گفت: من کاری دارم و از رفتن به نزد سلطان عذر خواست.
مأمورین چون این سخن را به شاه رساندند، بسیار تعجب کرد و اظهار داشت: حال که او نزد ما نمی آید ما میرویم او را ببینیم.
🔶 با درباریانش به سوی نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد.
🔷 بنا بر رسم آن روزگار و به خاطر از بین رفتن شاه در اقبال دیدار نصوح، نصوح را بر تخت سلطنت بنشاندند.
🔶 نصوح چون به پادشاهی رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانیده و با همان دختر پادشاه ازدواج کرد.
🔷 روزی در بارگاهش نشسته بود، شخصی بر او وارد شد و گفت: چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را از عدالت تو طالبم.
نصوح گفت: میش تو پیش من است و هر چه دارم از آن میش توست.
وی دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.
🕊 آن شخص به دستور خدا گفت:
بدان ای نصوح! نه من شبانم و نه آن، یک میش بوده است، بلکه ما دو فرشته، برای آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت، اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد. و از نظر غایب شد.
⚪ به همین دلیل به توبه واقعی و راستین، (توبه نصوح) گویند.
به امید روزی که در این شرایط حساس تحریمهای ظالمانه آمریکا مسئولین ما هر روز توبه خود نشکنندو بر توبه واقعی و خدمت به مردم مظلوم و صبور ایران اسلامی که در سخت ترین شرایط حامی و پشتیبان بوده اند ثابت قدم بمانند...!!! آمین🙏
@buvanloo🌺🌺🌺
2 107
💜هرکس که ندارد به جهان نعمت خواهر 💜
🌸 افسوس که تنها بود و بی کس و یاور🌸
🌹در موقع تنگی و بلا محنت و سختی 🌹
🌷یک خواهر دلسوز به از یک صف لشکر🌷
💞هم رونق کاشانه و هم نعمت ورحمت 💞
💕 دلسوز برادر بود و حامی مادر💕
🍒خواهر اگر از درد و غم خویش صبور است 🍒
💜 حاضر نبود خار رود پای برادر💜
🌟چون شمع شود آب و به اطراف دهد نور 🌟
🍃پروانه صفت بر جگر خود زند آذر🍃
🍁دوران خوشی با پدرش هست چه کوته 🍁
🌷 کوتاه تر از عمر گل و میوه نوبر🌷
🌺تحت قدم مادر اگر باغ بهشت است 🌺
💜 از قول محمد(ص) تو بخوان ارزش مادر💜
🌿در روی زمین نزد پدر مثل ندارد 🌿
🌸 یک موی سرش با همه دنیاست برابر🌸
💞هر کس دل خواهر شکند رحم ندارد 💞
⭐️بی رحم شفاعت نشود در صف محشر⭐️
💕از بس که بها داده خدا بر زن و دختر 💕
☀️ نازل شده در منزلتش سوره کوثر☀️
🌷خواهی شوی آگاه ز دلسوزی خواهر 🌷
🌹 یادی تو ز زینب کن و شاهنشه بی سر🌹
🙏هر لحظه کنم شکر به درگاه الهی 🙏
💞 زیرا که خدا داده به من یک دونه خواهر💞
🌺روز دختر و میلاد حضرت معصومه (س) پیشاپیش مبارک🌺
@buvanloo🙋♀💁♀👩⚖
2 107
اونایی که پنکه نفتی ندیدند!!
اینم یه پنکه نفتی خیلی قدیمی که هنوز هم کار میکنه
🌹🌹🌹
@buvanloo👌👌👍👍
2 107
🌹مردی از تبار بزرگان بوانلو ...!🌹
در مجالس بارها از دور دیده بودم...
اما برای اولین بار بودکه این سعادت و توفیق نصیبم شده بود تا در محضر استادی بزرگ بنشینم و از کلام دلنشین و سخنان خردمندانه و تجربیات ارزنده و اطلاعات زیادی که در صندوقچه دلش به یادگار داشت استفاده کنم...
عزیزی که همه عزیز می دارندش،
یکی از مسئولین استان خراسان بزرگ بوده که خدمات ارزنده ای را برای مردم انجام داده که در وقت و زمانی دیگر به آن اشاره خواهیم کرد.
جناب آقای حاج کربلایی مهیار قربانژاد فرزند بزرگ مرد و بزرگ عشایر سیوکانلو، روستای بوانلو حاج کربلایی شیرمحمد و نوه مرحوم قربان و نویره مرحوم محمدحسن است که از بزرگی این خاندان در بوانلو هر چه گفته شود باز هم حق مطلب را بجا نیاورده ایم...
شخصی مقتدر و با صلابت،بسیار جدی وبا سواد، شخصی است که هر چند سالهای سال بدلیل موقعیت تحصیلی و شغلی از بوانلو دور بوده اما تمامی اطلاعاتی را که خیلی از بزرگان فراموش کرده اند را با ذکر نام وآدرس وجزئیات به یاد دارند و با گشاده رویی و مهربانی تمام این اطلاعات را در اختیار اینجانب قراردادند تا در فرصت های مناسب بعنوان گوشه ای از تاریخ زیبای منطقه سیوکانلو و بوانلو در اختیار شما علاقمندان قرار گیرد...
در مورد سرگذشت و زندگینامه جناب آقای حاج کربلائی مهیارقربانژاد سخن گفتن و مطلب نوشتن در چند سطر کاری بسیار سخت است،مثل این می ماندکه آب دریا و اقیانوس را با سطل تخلیه کنی!!! در مورد وسعت اقیانوس صفحه هاو برگها باید نوشت...
اما در مورد داستانهای واقعی که حاج آقای قربانژاد لطف فرمودند، وقت گرانبهایشان را در اختیار اینجانب قرار دادند، مطالبی را خدمت شما ارائه خواهم نمود،اما بدلیل زیاد بودن این مطالب و داستانهای دلنشین و شیرین، تنها قسمت های کوتاهی را به سمع نظر شما دوستان می رسانیم...
@buvanloo👌👌👍👍
2 107
فلاکت سد بارزو شیروان و زیست بومش .
آب این مایه ی حیات را بیشتر قدر بدانیم ودر مصرف آن با تمام وجود صرفه جویی کنیم.
ارسالی:موسی هژبری🙏🙏👌👌
@buvanloo🌹🌹
2 107
🐎 ییلاق صفرآقا....(۱)🏇
🐕🐩🐏🐑🐑🐐🐐🐐🐐🐑🐑🐑
شیر زنان کرمانج (فکه کاره)نشسته بودند بِروش(دیگ)مسی شان را گذاشته و مشغول دوشیدن شیر،صدای شرُشُر شیرهایی که با دستان توانمند مادران طایفه سیوکانلو دوشیده می شدو بر کف ظروف مسی اصابت می کرد صدای قشنگ و آهنگ زیبایی را به گوش می رساند،آهنگی که قابل وصف نیست...!
خورشید تازه رخ زیبایش را از دره ی زیبا و رشته کوه های بلند ییلاق صفرآقا و ریچان پنهان کرده بود...
آخرین (بِر-دسته-گروه)گوسفندان از محل فکی کاره رو به اتمام بود که چوپان جوان همچون رستم و سهراب ،چوب به دست و چادر شب بر شانه با هدایت نیری (تکه) گروه بزو بزغاله ها، گله را به طرف زمانگ و رشته کوه های آغ کمر هدایت کرد، کم کم هوا تاریک شده بود..
جز صدای زنگوله تکه ای که جلو دار بود و گله را هدایت و رهبری می کرد و صدای آرام چریدن گوسفندان در دامنه رشته کوه های سر به فلک کشیده منطقه صدایی به گوش نمی رسید...
باز هم بد شانسی و بد بیاری!!!
سگها امشب گله را همراهی نکرده اند
این وظیفه چوپان گله و همراه او را سنگینتر می کرد..ـ
گرگهای چهار پا که تکلیفشان معلوم است ...
از شانس و اقبال بد، گروهی چهارنفره از گرگهای دوپا چندروزی است برای شکار آهو به منطقه آمده اند...
چه سخت است ناکام و شکست خوردن در شکار...!
یکی از شکارچیان با دیدن گله نقشه ای که در سر داشت را عملی کرد...
مسیر حرکت گله کنار بوته ای پناه گرفت و گوسفند چاق و چله ای را می رباید....
گوسفند را به محل استراحتگاهشان منتقل کرد،پس از سر بریدن و پوست کندن، گوشت ها را تکه تکه کردندو داخل دیگ روی اجاق بار گذاشتند...
از آنجا که مال حلال خوردن ندارد و از آنجایی که باید دست این شکارچیان که نامشان محفوظ است رو شود
اسب شکارچیان شیهه ای کشید ....
شیهه کشیدن اسب همانا و دو ریالی و شصت چوپان دانا و با هوش افتادن همانا!!!
چوپان جوان که مرحوم حاجی خان بود، با چراغ قوه گله را نگاهی کردو فورا متوجه غیبت و نبود گوسفندی شد که اتفاقا خودش صاحبش بود!
با هوشیاری، گله را از مسیر دور کرد و خود مسیر شیهه اسب و دود برخواسته ناشی از آتش را دنبال کرد...
ادامه دارد
✍ چ.ب
@buvanloo🌹🌹
2 107
خانگل
بانو خانگل ملقب به خانگل مصر زاده در حدود سال ۱۳۲۰ در روستای اوغاز (شهرستان شیروان خوراسان) در میان طایفه سیوکانلو متولد شد.
زندگی او از کودکی همواره با سختیها و فشار های سنگین همراه بود.
در نوجوانی مانند همه دختران کورد آواز گرم و دلنشین او همراه با مدینه همخوان و همسال خود در میان کوه ها و باغهای اوغاز مترنم بود.
پس از یک ماجرای سخت عاطفی که به ناکامی انجامید دیگر صدایش برای همیشه قطع شد و گویی که سیل اشک ها آمدند و آن نواهای پر شور را شستند و بردند و به دریا ریختند.
پس از سالها تحمل زندگی با همسر اجباری، او دیگر فرسوده و سرخورده و غمگین و آواره شده بود / گاه به یاد روزهای جوانی زمزمه می کند و اشک میریزد با صدای محزون و گرفته اما دلنشین، آهنگهای کوردی را خوب می خواند.
او ازجمله هنرمندان شایسته ای بود که پژمرده شد اما هنوز در دلهای ما جای دارد.🌹🌹🌷🌷
@buvanloo👌👌🙏🙏
2 107
ز غربتش چه بگویم که سینه ها خون است
برای صادق زهرا مدینه محزون است
دلم دوباره به یاد رئیس مذهب سوخت
که داغ غربت لیلی حدیث مجنون است
شهادت رئیس مذهب شیعه،امام جعفرصادق (ع)تسلیت باد.
@buvanloo🏴🏴🏴
