کانال روستای بوانلو
الذهاب إلى القناة على Telegram
بهشت شمال شرق خراسان شمالی ارتباط با مدیران کانال @Payamirib @erdelan44
إظهار المزيد2 086
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+37 أيام
-530 أيام
أرشيف المشاركات
2 085
با ورود کردها به خراسان شهری جدید در جنوب سرحد درست شد بنام شهر وان(وان ترکیه) به کوردی شروان یا شاروان و امروزه بنام شیروان نامیده میشود و البته خیلیها شیروان رو بخاطر اینکه همچون شیری خوابیده بنظر میرسد اتلاق میدهند که قویترین سند همان اسمهایی هستند که با خود از دیارشان به خراسان آوردند
در خراسان مخصوصا اسمهایی کرمانجی رو تحریف کردند نام کشتی شمال خراسان همان کشنی اصیل ترین و بهترین نام هست نه کشتی با چوخه
چرا کشنی همان نام شالی هست که کوردها از هزاران سال پیش به کمر میبستند البته ابتدا سسنی و کسنی و بعدا کشنی نام گرفت نام شال زرتشت پیامبر سسنی نام داشت که ۳گره داشت (کردار نیک پندار نیک گفتار نیک) و این سه کلمه را پاس میداشتند بعدا به سپاس شکل گرفت و سسنی هم بعدا به کشنی نام گرفت متاسفانه هنگام نام گزاری کشتی کوردی را کشتی باچوخه گذاشتند.
ارسالی آقای مرادقوی اندام
@buvanloo🌼🌼🌼
2 085
پوشش هرقوم وملتی نمادی از بودن آن ملت است.درپوشش هرملتی فرهنگ وهویت شان موج می زند متاسفانه امروز بد پوششی ها سبب شده است که مسوولین گاه به زور وگاه به تهدید روی آورند ولی چیزی که ازآن غفلت شده است لباس اقوام عزیز ایران است که هیچ کس ازآن بهره ای نگرفته است وکاربه دستان به دنبال الگو گیری از پوشش های غیر ایرانی هستند که یک افت و آفت است.
لباس زنان کرد خراسان که باتنوع رنگ وگوناگونی اش اززیباترین پوشاک زنان به شمارمی رود متاسفانه براثر بی توجهی به دست فراموشی سپرده شده است.دراین لباس همیشه بهار میهمان، نشانی از یاس ودلمردگی نیست.همه گل های به شکوفه نشسته و زلالی زندگی است.حال ازآن همه طراوت حسرتی بلند مانده است!
هنوز خیره دردیروز پرشکوهم ،آن روز که درسپیده دم زلال اردیبهشت، ازستیغ کوه ،کاروانیان سرازیر می شدند وپیشاپیش کاروان ،گاه مهربان مادری ساربان بود. زن با زیبا لباس هایش افسار شتران رامی کشید وطنین گام های زن گل های بهار را از خواب شبانه بر می خیزاند و زن با لباس بهارگونش،طبیعت راروحی دیگر می داد.هنوز پوشش مهربان مادرم که پیش ازآن که بهار رابشناسم گل های پرشکوفه لباسش رابهاری بی خزان دیدم، به یاد دارم.
لباس مادران کرد خراسان،لباس کاراست؛لباس زندگی است؛لباس شادمانی است.بی هیچ تغییر وتاثیری.لباسی است که کهنه نمی شود.هرروز درباور مادر کرد بهار برشانه هایش گل می کند.هرروز گل های نشکفته ی "شاه جهان"، بنفش گل های "آلاداغ"،سبزه های "کیسمار" وطراوت سبزمرخ های "گلیل"درلباسش میهمان می شود وبااین همه شکوه دیگراونیازی به مد وتغییرندارد.
شاید این پوشش دربین بسیاری پوشاک امروزی یک شگفتی باشد که به هیچ وجه دلزدگی وکهنگی ندارد،مثل بسیاری از لباس های اقوام عزیزکه باطراوت لباس شان زمین راجان بخشیده اند.این لباس باالهام از طبیعت،عشق وامید و زندگی را درهم تنیده است. درلباس مادران کرداین دیار،بهار موج می زند.درمیان این گلهای بنفش،دردل انگیزی این پوشش به سبزه نشسته،هزاربهار خفته است.
فصل ها از پی هم می روند،اما مادر کرد ،سرسبزی بهار، گندمگونی تابستان،سرخی سیب های پاییز وسپیدی برف کوهستان را برایش به ودیعه نگه می دارد ولباسش تمام فصل ها را درذهن تداعی می کند.گاه درزمستان بهار راارزانی ات می کند ودرتابستان سفیدی برف کوهساران برایت تداعی می شود واینها همه بیانگر این است که دیروزیان آگاهانه وباسلیقه ای درخور این پوشاک رابرگزیده اند تاکمتر نیاز به تغییر داشته باشند.
حال مادر ایلیاتی باهمان پوشش بر شانه های "گلیل"،"شاه جهان"،"آلاداغ"و"کیسمار" هزار مچید گل می کند.باهمان پوشاک خیمه درآفتاب برمی افرازد.با همان لباس عروس به خانه ی بخت می رود.باهمان لباس زن گلیمش را می بافد،باهمان لباس درمزرعه یاریگر همسر است و اینها همه یعنی زندگی دارد دراین لباس ساده وصمیمی همواره بهاری می شود در حالی که بارنج های کوچ وکوهستان شاید خودکمتر بهاری درزندگی دیده اند.حال ماییم که باید دراین عصر پشت به سنتها کردن چشم براین بهاروچشم براین باور نبندیم.
ارسالی آقای مراد قوی اندام
@buvanlio🌹🌹🌹
❤
2 085
ججو خان درگزی ، از سرداران بنام کرد شما ل خراسان بود که در منطقه کبکان واقع در رشته کوه های هزار مسجد ، متولد شد . در دوران مشروطه ، انگلیسها از مشروطه و روسها از محمد علی شاه حمایت می کردند و بدلیل اینکه شمال خراسان هم مرز با دولت روسیه بود ، منطقه درگیر کشاکش بین روس و انگلیس شد و حرم امام هشتم نیز توسط روسها بمباران گشت
در این بین دلیر مردی از کردهای خراسان بنام ججو بیگ قد علم کرد و در برابر دشمنان ایستاد . ججو از طرفی جور حاکمین بی کفایت قاجار را می کشید که سالیانه بیست و یک نوع مالیات از مردم دریافت می کردند و در جبهه ای دیگر در برابر بیگانگان که قصد دخالت در امور مملکت را داشتند درگیر بود. ججو به همراه سواران درگز و برادرانش از جمله هَلو خان و محمود خان قیام کرد و در مرزهای خراسان در برابر دشمنان ایران جنگید تا در سال 1290 با جنگ های فرسایشی به سمت کوه شایجان عقب نشینی کرد. در النگ زار بام ، دشمنان او را محاصره کردند و در حالیکه اسب ججو در باتلاق فرو رفته بود ، تیری به پای او اصابت کرد و ججو بدلیل خونریزی زیاد جانش را از دست داد.
سالداتها جنازه ی ججو را شکافته و درونش را از برف کوه شbuvanlر کردند و پیکر بی جان او را به کاخ کرملین فرستادند. شایع است که تزار قلب ججو را در دست گرفته و در کاخ کرملین با خوشحالی فریاد میزد: این ست قلب جوجو خان که سالها مارا در مرزهای خراسان عاصی کرده بود, و در کاسه ی سر ججو به نشان این پیروزی بزرگ شراب نوشید ....
ارسالی آقای مرادقوی اندام
@buvanloo🌹🌹🌹
2 085
🌺گیزی امیر گونه!!!🌺
...قدمتش به چهارصد سال پیش
شاید هم بیشتر می رسد!
درخت تنومندی که عمری است
نظاره گر خاطرات تلخ و شیرین این دیار است
واقعیتها به چشم دیده
رازها در دل نهفته...
شاخ و برگ و قد برافراشته و بلندش؛
سالها نشان افتخار و مهر تائیدی
بر اصالت مردمان این دیاراست...
آری
ما عمری است ریشه در خاک داریم
در برابر طوفانها ایستاده ایم
سرد و گرم روزگار چشیده ایم
در مقابل هر مشکلی
سربلندبوده ایم و
سر بلند می مانیم
تحریم و مشکل اقتصادی
ما را از پای در نخواهد آورد...
گوش به فرمان رهبر
تا پای جان
ایستاده ایم...
چون گیز امیرگونه....!!!
@buvanloo🌹🌹🌹
2 085
🦋نامی و یادی...!!!🦋
عمر ما انسانها چون ابر بهاری
چون طلوعی و غروبی
با چشم بر هم زدنی می گذرد...
شاید نسل امروز خاطرات دیروز را به یاد نداشته باشند
اما استا علی اکبر سلمانی اوغاز فردی بود با تقوا و با ایمان،
خدمات ایشان در دره زیبای اوغاز
و منطقه سیوکانلو بر احدی از دوستان پوشیده نیست...
کسی که بدون چشم داشت در نبود پدران و مادرانی که در ییلاق و قشلاق مشغول کار و فعالیت بودند با گشاده رویی و مهربانی برای اصلاح سر کودکان و نوجوانان و سرو روی پدران زحماتی کشید که جا دارد به یاد آن همه اخلاص و تلاش و فداکاری از این بزرگ مرد
در کانال زیبای بوانلو یادی کرده باشیم.
برای شادی روحش صلوات👇👇👇
@buvanloo🦋🌹
2 085
Xaltîka xwedbend ji adiyaman
لهجه کوردی ادیامان باکور کوردستان با کوردهای خراسان یکیست یعنی طوری به هم نزدیکن که نمیفهمی این خراسانیست یا ادیامان یا سمسور و گونیباد
@buvanloo
2 085
باز پنجشنبه و موعد دیدار و همدردی با یاران آسمانی...
شادی روح شهدای بوانلو و جمیع رفتگان معطر کنید دهان را با صلوت بر محمد وآل محمد(ص)🦋🦋🦋
@buvanloo🌺
2 085
🏇 تاریخ مشکوک...!!!💂♂💂♂
سال ۱۳۱۸تا ۱۳۲۲ زمان پادشاهی رضا شاه پدر محمدرضا شاه است...
روسها ارابه کشان و سوار بر اسب ،سربازان پیاده نظام نیز دنبال ارابه هایی که توپ های روسی را حمل می کردند درحرکتند...
روسها تازه پیچ کلاته بالی به طرف بوانلو را پشت سر گذاشته اند،روبه روی روستا رسیده بودند که فریادهای
{لا لا اورس رژیانه ناو کَلِه...}
{لا بِرَوِن سَلات هاتِن}در میان مردم پیچید...
مردم از رعب و وحشت دست زن و بچه ها را گرفته بودند و سراسیمه از کوه بروژ بالا می رفتند...
کوه بروژ از جمعیتی که سربالایی را می پیمودند چون مور و ملخ سیاه شده بود...
فرمانده روسها که انسان دانایی بود ؛
با دیدن چنین وضعیتی ،یکی از راهنماهای محلی را به روستا فرستاد تا به مردم اطمینان دهد که روسها به مردم هیچ کاری ندارند،به مردم بگوید: نترسید و از خانه و منزل خود آواره نشوید!
اما دشمن است و تا بن دندان مسلح...
و مردم عادی دست خالی!
مگر باورشان می شود!
فرمانده که دریافته پیغام فرستادن تاثیری ندارد
راه سپاه و نیروهایش را کج کرده و از (رودخانه؛کال)
و پائین دست باغها عبور می کنند تا رعب و وحشت در دل زن و مرد و بچه ها ایجاد نشود...
آنها بدون اینکه به مردم صدمه ای بزنند از پائین باغهای آلاشلو عبور کرده،آرام آرام به حرکتشان ادامه می دادند تا از چپانلو و شکرانلو گذشتند ...
مردم وقتی دیدند که سپاه روس از رخنه مشرف به قلعه صفا گذشتند نفس راحتی کشیدند و خیالشان راحت شدو به خانه هایشان بازگشتند..
در این عملیات مشکوک روسها
که خوانین و مرزداران هیچ دفاع و درگیریی نداشتند
روسها به طرف قوچان حرکت می کردند...!!!
@buvanloo🦋🦋🦋
2 085
🌹برداشت آزاد...!!!🌹
💥خلاصه کوتاهی از کرامات امامزاده زیدالله💥
سالها پیش چنین واقعه ای اتفاق افتاد...
در مکانی بنام:
تختی خرمانان ...
درگیری شدیدی بوجود آمد...
صدای ضربه های چوبی که بر روی هوا می چرخید و بر سرو گردنها فرود می آمد...
خبراین درگیری خیلی زود در روستا پیچید...
زن ومرد هر کدام بیل و تبر بدست سراسیمه و هراسان به طرف محل حادثه فرار می کردند...
نوجوانی سریع خود را به کیوانی ؟؟؟؟رساند...
موژه،،،،
موژه،،،،
آپو ؟؟؟گوتیه گُلِه ژَه ناو بوقَنده وَرخِن...!
اسلحه را بدست می گیرد و خود را به محل درگیری می رساند....
دویست ،سیصدمتر مانده به محل درگیری؛با شنیدن صدای ناله و فریاد و شیون هایی که در فضا پیچیده بود چند تیر هوایی ! اما رو به طرف محل درگیری شلیک می کند...
با شنیدن صدای تیر که در فضای منطقه پیچیده بود زنان بیشتر احساس ترس وخطر کرده بودند...
و صدای شیون و بر سر زدن و صورت خراشیدنها...
...و از صدای
مُرد،،،
مُرد،،،
زنانی که فریاد برآورده بودند
ترس سراپای وجود نوجوان را فرا گرفته بود!!!
او با خود چنین فکر کرد که حتما بر اثر تیر اندازی چند نفری به زمین افتاده اند...
لذا به طرف اوغاز پا به فرار گذاشت...
به گفته حاضران ناگهان از کوه بروژ و از امامزاده زید طوفانی برخواست و گرد بادی حرکت کرد و در محل درگیری چنان چرخید و گردو خاک به پا شد که این گرد باد باعث خوابیدن قائله و جلوگیری از ریخته شدن خون خیلی از بی گناهان گردید...
@buvanloo🌺🌺🌺
2 085
زیبایی را تنها با چشم نمیتوان دید.
زیبا ترین زن در این میدان انتخاب میشود،،،،
#کولبر
@buvanloo🌺🌺🌺
2 085
زمانی که بخواهید وصیت نامه بنویسید:
متوجه خواهید شد تنها کسی که از داراییتان سهمی ندارد,
خودتان خواهید بود!
پس تا میتوانید از زندگی لذت ببرید..
تولستوی
@buvanloo🌹🌹🌹
2 085
"Serpêhatîyek pêwîst ji nifşê îro"
Li demên kevn netewekî li herima deştê jîyan dikir ku li navbera wan mêrek hebû ku dayîka wî bi werritînê(gelek tiştan ji bîr dikir) pêketibû, wê dixwest ku di dema rojê de kurê wê li kêleka wê be, vê karî ew mêr aciz dikir, wî fikir dikir ku ew kar wî li nêrîna xelkê biçûk dike. Dema ku gava kocê bû mêr bi hevjina xwe re got, dayîka min nehîne, bila ew li vir bimîne û hinek xwarin jî bo wê dahîne da li vir bimîne, heta ku gur wê bixwin yan jî bimire, Û em ji dest wê xilas bibin.
Hevjina wî got baş e, herçi ku dibêjî ez ê pêk bînim, hemî bo koçê amade bûn, jina wî jî dayîka mêrê xwe danî û hinek xwarin û av jî li rexê wê danî û kurê xwe yê yeksalî jî li hêla dayîka mêrê xwe danî û çûn.
Wan tenê eynî yek zarok hebû ku ev jî kur bû, mêr ji kurê xwe gelekî hez dikir û demên ku bêhna xwe vedida bi wî re dilîst û ji dîtina wî gelekî şa dibû. Dema ku hinek ji dirêjahîya rê çûn, da ku gava nîvrojê bû û hemî mijûlê bihinvedan û xwarina firavînê bûn, mêr bi jina xwe re got kurê min bihîn/werîn daku ez ê bi wî re bilîzim, jinê bi wî re got min ew li rexa dayîka te danî, mêrê wê gelekî berizî û hawar û qîrîn kir ku çima te ev kar kir, hevjina wî bersiv da, em wî naxwazin, ji ber ku ev jî pêşerojê herwiha ku te dayîka xwe avêt û çûyî, ew jî min ê bavêje û biçe daku bimirim.
Gotina jinê mîna birûskê li dilê mêr ket û bilez li hespê xwe siwar bû û ber bi dê û kurê xwe çû, ji ber ku piştî koçê tim guran ber bi wir dihatin daku ji nav bermayên koçberan xwarinekê bo xwe peyda bikin.
Mêr dema ku gihîşt dît dayîka wî zarok rakirîye û gur li derdura wan in, Û pîrejinê ber bi wan keviran dihavêje û tev xebata xwe bikartîne ku zarok ji destê guran biparêze. Mêr gur dûr kirine û dayîk û zarokê xwe vegerandin. Û ji wê gavê wê di dema koçê ewil dayîka xwe li dêve siwar dikir û bixwe jî li hespê siwar dibû û ji dû wê diçû, wî piştî wê bûyerê dayîka xwe mîna çavên xwe diparast, ji bo wê rûdanê qedir û qîmeta hevjina wî li pal wî gelek çû jor.
Mirov dema ku tê dinyayê bena navika wê/î dibirin, Lê belê cihê wê tim dimîne daku jibîr neke ku bo xwarin û vexwarinê bi jineke mezin pêve mabû.
داستاني مخصوص نسل امروز
درزمانهای قدیم مردمی بادیه نشین زندگی میکردندکه دربین آنهامردی بود که مادرش دچار الزایمر و نسیان بودو میخواست درطول روزپسرش کنارش باشدواين امرمردرا آزار ميدادفكر ميكرد در چشم مردم کوچک شده است.هنگامی که موعد کوچ رسید مرد به همسرش گفت مادرم را نیاور بگذار اینجا بماند ومقداری غذا هم برایش بگذار تا اینجا بماندواز شرش راحت شوم تا گرگ او را بخورد یا بمیرد.همسرش گفت باشه انچه میگویی انجام میدهم! همه اماده کوچ شدند زن هم مادر شوهرش راگذاشت و مقداری اب و غذا در کنارش قرار دادو کودک یک ساله ی خود راهم پیش زن گذاشت و رفتند.آنها فقط همین یک کودک راداشتندکه پسر بودومردبه پسرش علاقه ی فراوانی داشت و اوقات فراقت بااو بازی میکردواز دیدنش شاد میشد.وقتی مسافتی را رفتند تا هنگام ظهربرای استراحت ایستادندومردم همه مشغول استراحت وغذا خوردن شدند مردبه زنش گفت پسرم را بیاورتابااو بازی کنم زن به شوهرش گفت او را پیش مادرت گذاشتم مرد به شدت عصبانی شد و داد زد که چرا اینکار را کردی همسرش پاسخ داد ما او را نمیخواهیم زیرا بعدها او من را همانطور که مادرت را گذاشتی و رفتی خواهد گذاشت تا بمیرم.حرف زن مانند صاعقه به قلب مرد خورد و سریع اسب خود را سوار شد و به سمت مادرش و فرزندش رفت زیرا پس از کوچ همیشه گرگان بسمت انجا می امدند تا ازباقی مانده وسایل شاید چیزی برای خوردن پیدا کنند.مرد وقتی رسیددید مادرش فرزندرابلند کرده و گرگان دورآنها هستندوپیرزن به سمتشان سنگ پرتاب میکندوتلاش میکندکه کودک را از گرگهاحفظ کند.مردگرگها رادورکرده و مادروفرزندش رابازمیگرداند وازآن به بعد موقع کوچ اول مادرش راسواربرشتر میکردوخودبا اسب دنبالش روان میشد وازمادرش مانند چشمش مواظبت میکرد وزنش درنزدش مقامش بالارفت.انسان وقتی به دنیا می آیدبند نافش رامیبرند، ولی جایش همیشه می ماندتا فراموش نکندکه برای تغذیه به یک زن بزرگ وصل بود.
#EHMED_QUDSÎ_BÛWAN
