کانال روستای بوانلو
前往频道在 Telegram
2 087
订阅者
+124 小时
+17 天
+330 天
数据加载中...
吸引订阅者
六月 '26
六月 '26
+8
在1个频道中
五月 '26
+11
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+16
在0个频道中
Get PRO
一月 '26
+16
在0个频道中
Get PRO
十二月 '25
+44
在14个频道中
Get PRO
十一月 '25
+36
在0个频道中
Get PRO
十月 '25
+43
在2个频道中
Get PRO
九月 '25
+62
在4个频道中
Get PRO
八月 '25
+35
在1个频道中
Get PRO
七月 '25
+28
在1个频道中
Get PRO
六月 '25
+23
在1个频道中
Get PRO
五月 '25
+45
在0个频道中
Get PRO
四月 '25
+52
在2个频道中
Get PRO
三月 '25
+46
在0个频道中
Get PRO
二月 '25
+1 342
在2个频道中
Get PRO
一月 '25
+33
在1个频道中
Get PRO
十二月 '24
+44
在0个频道中
Get PRO
十一月 '24
+57
在2个频道中
Get PRO
十月 '24
+62
在0个频道中
Get PRO
九月 '24
+47
在2个频道中
Get PRO
八月 '24
+71
在0个频道中
Get PRO
七月 '24
+61
在2个频道中
Get PRO
六月 '24
+53
在0个频道中
Get PRO
五月 '24
+58
在1个频道中
Get PRO
四月 '24
+118
在8个频道中
Get PRO
三月 '24
+76
在13个频道中
Get PRO
二月 '24
+69
在14个频道中
Get PRO
一月 '24
+83
在9个频道中
Get PRO
十二月 '23
+63
在1个频道中
Get PRO
十一月 '23
+56
在0个频道中
Get PRO
十月 '23
+65
在0个频道中
Get PRO
九月 '23
+40
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+52
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+29
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+66
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+55
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+26
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+38
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+88
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+32
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+40
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+29
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+18
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+34
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+52
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+37
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+18
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+45
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+50
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+60
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+38
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+53
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+33
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+34
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+61
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+38
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+48
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+65
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+35
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+41
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+39
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+52
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+44
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+34
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+1 408
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 12 六月 | 0 | |||
| 11 六月 | +1 | |||
| 10 六月 | 0 | |||
| 09 六月 | +1 | |||
| 08 六月 | +1 | |||
| 07 六月 | +1 | |||
| 06 六月 | +1 | |||
| 05 六月 | +1 | |||
| 04 六月 | +1 | |||
| 03 六月 | +1 | |||
| 02 六月 | 0 | |||
| 01 六月 | 0 |
频道帖子
روبهرویم صفرآقا گسترده است.
جایی که سه محله داشت و هر محله برای خودش جهانی از آدمها، خاطرهها و قصهها را در دل نگه میداشت.
جرعه دیگری از آب مینوشم.
جاده تا اینجا مرا آورده است اما میدانم از اینجا به بعد، این خاطرهها هستند که دستم را میگیرند و با خود میبرند.
ادامه دارد ...
رسانه مردم فرهیخته بوانلو
@buvanloo
| 2 | سفر به قلب ایل؛ صفرآقا
قسمت دوم
✍قادر قادری
پژوهشگر ارشد مسائل اجتماعی و کارشناس رسانه
با خداحافظی از عمو ککو، دوباره پشت فرمان مینشینم. کاره میمو آرام آرام در آینه عقب کوچک میشود و جاده پیش رویم امتداد پیدا میکند. اما در این سفر، فقط جاده نیست که زیر چرخها میگذرد زمان هم همراه من حرکت میکند.
هر چه جلوتر میروم، سالها بیشتر از کیلومترها کم میشوند.
باد از روی دامنهها عبور میکند و من هنوز گرمای دست عمو ککو را در دستم حس میکنم. مردی که عمرش را زیر سقف آسمان گذراند و از زندگی، بیشتر از بسیاری از کتابخواندهها آموخت. ماشین در جاده امروز پیش میرود، اما ذهنم هنوز همانجا، کنار گله و در میان عطر علفهای کوهستان مانده است.
چند دقیقه بعد، ناگهان چهل سال زمان از روی دشت کنار میرود.
در گوشهای از دامنه، انگار عمو علیرضا جعفرزاده را میبینم که ایستاده و با خالی نرقلی صحبت میکند. صدایشان را باد تا اینجا میآورد. صحبت از برههاست، از ساختن گول و از شستن گله پیش از هاوار.
و ناگهان به یاد میآورم که آن روزها چه شور و حالی در منطقه جریان داشت.
هر کس را میدیدی، از هاوار علیرضا حرف میزد.
پیرمردها، چوپانها، رهگذران و همسایهها.
انگار از چند روز قبل، بوی هاوار در دشت میپیچید.
هاوار فقط یک کار دستهجمعی نبود. رشتهای بود که آدمها را به هم پیوند میداد. روزی که دستهای بسیار برای کمک به یک نفر کنار هم قرار میگرفتند. اما هاوار خودش روایتی بلند و شنیدنی دارد روایتی که شاید در فرصتی دیگر به آن بپردازم.
جاده همچنان ادامه دارد.
سکوت دشت ناگهان با صدایی آشنا شکسته میشود.
صدای موتور ایژ.
بیاختیار لبخند میزنم.
پیش از آنکه موتورسوار را ببینم، نامش در ذهنم زنده میشود.
پهلوان...
همان همراه پهلوانی که هیچکس نتوانست پشتش را به خاک برساند. مردی که قدرت بازوانش در همه منطقه زبانزد بود. صدای موتور از میان خاطرات عبور میکند و در دوردست محو میشود، اما تصویرش همچنان در ذهنم باقی میماند.
به نزدیکیهای صفرآقا میرسم.
صفرآقا...
نامی که هنوز هم برایم بوی آب سرد، صدای آدمها و گرمای زندگی میدهد.
از دور نگاه میکنم.
برای لحظهای احساس میکنم جشنی برپاست.
جنبوجوشی عجیب در محوطه دیده میشود. انگار جمعیتی گرد هم آمده باشند. اما میدانم آنچه میبینم بیشتر از آنکه در برابر چشمانم باشد، در حافظه من زنده است.
هر چه نزدیکتر میشوم، تصویر روشنتر میشود.
فرشته و مرهلوتی را میبینم که در میان جمع نشستهاند. دایره میزنند، آواز میخوانند، لطیفه تعریف میکنند و مردم را به خنده وا میدارند. خندهها در دامنهها میپیچد و با صدای آب چشمه در هم میآمیزد.
پاداششان هم چیزی بیش از چند قالب کره محلی نیست.
آن روزها شادیهای مردم ساده بود، اما عمیق بود.
چشم برهم میزنم.
دوباره امروز بازمیگردد.
ماشین را کنار جاده متوقف میکنم.
سالها بود که در آرزوی رسیدن به این چشمه بودم. نه فقط برای نوشیدن آب برای دیدن دوباره بخشی از زندگی که در همین نقطه جا مانده است.
به سمت چشمه میروم.
آب همچنان از دل زمین میجوشد همان آب سرد و تگری که در کودکی خستگی را از تن و غبار را از جان آدم میشست.
کنار چشمه میایستم و ناگهان تصویر دیگری از دل سالها سر برمیآورد.
عمو گلمحمد نادری چند رأس گوسفند را برای آب دادن آورده است. سلام میکنم و خدا قوت میگویم. صدای بعبع گوسفندان با شرشر آب در هم میآمیزد.
کمی پایینتر، چند شیرزن ایل مشغول شستن پشم گوسفنداناند؛ دیگلخانم، دیکوکب، دیصدری، دینوبهار و دیدرجمال.
دستهایشان بیوقفه در آب حرکت میکند.
پشمهای سفید روی سطح آب شناورند و آفتاب بر قطرههای آب میدرخشد.
آن روزها کمتر کسی از این زنان سخن میگفت، اما بخش بزرگی از زندگی ایل بر شانههای همین دستهای پینهبسته استوار بود.
نگاهم را از چشمه برمیدارم.
در دوردست، عمو باجان را میبینم که از راه میرسد.
الاغش زیر بار هیزمهای ارس و تراشههای خشک کوهستان آرام قدم برمیدارد. خستگی در چهرهاش نشسته، اما شوق رسیدن به آب، گامهایش را تندتر کرده است.
در آن سالها، آب فقط آب نبود.
قرارگاه آدمها بود.
محل دیدار بود.
بهانه گفتوگو بود.
هر مسافری، هر چوپانی و هر رهگذری سرانجام راهش به همین چشمه میرسید.
کنار آب مینشینم و جرعهای مینوشم.
طعم آب همان است.
فقط جای بعضی صداها خالی است.
جای بعضی خندهها.
جای بعضی سلامها.
جای بعضی آدمها.
باد از روی آب میگذرد و من برای لحظهای احساس میکنم اگر بیشتر گوش بدهم، هنوز صدای زنگولهها، گفتوگوها و خندههای آن روزگار را خواهم شنید. | 236 |
| 3 | ماشین را روشن میکنم و راه میافتم. جاده ادامه دارد، اما حالا دیگر فقط از میان دشتها عبور نمیکنم؛ از میان آدمهایی میگذرم که بخشی از روح این سرزمین بودهاند. آدمهایی که شاید بسیاری از آنها دیگر در میان ما نباشند، اما هنوز صدایشان در بادهای خرمانگه و شمشوگر شنیده میشود... و من میدانم که این سفر هنوز تمام نشده است.
رسانه مردم فرهیخته بوانلو
@buvanloo | 476 |
| 4 | در جاده های خرمانگه؛ سفری میان امروز و چهل سال پیش
✍قادر قادری
پژوهشگر ارشد مسائل اجتماعی و کارشناس رسانه
از قرچغه به سمت خرمانگه راه افتادهام. پشت فرمان نشستهام و جاده زیر چرخها آرام آرام عقب میرود، اما انگار زمان راه دیگری را در پیش گرفته است. هر چه جلوتر میروم، چهل سال پیش بیشتر از امروز خودش را نشان میدهد. گاهی شک میکنم که در کدام زمان رانندگی میکنم در جاده امروز یا در خاطراتی که هنوز در این دشتها زندهاند.
آن روزها قرچغه فقط چند خانه گلی بود و پایین روستا دو سه درخت بید، تنها درختان آبادی، در سکوت ایستاده بودند. روستا کمی دلگیر بود، اما گرمای دل آدمهایش این دلتنگی را از یاد میبرد.
سمت چپم دیمهزارهای جو تا دوردستها کشیده شدهاند. باد از روی خوشهها عبور میکند و موجی طلایی روی زمین میدواند درست مثل دریا، اما دریایی از خاک و نان. سمت راستم، زمین آرام آرام به مرز ایران و ترکمنستان میرسد مرزی که روی نقشه خطی باریک است، اما در ذهن من دنیایی از قصهها و خاطرهها را از هم جدا میکند.
در مسیر، شترهایی را میبینم که در جنگل میچرند. آرام و بیشتاب. انگار عجلهای که زندگی امروز را در خود بلعیده، هرگز به دنیای آنها راه پیدا نکرده است. صدای زنگولهای از دور میآید و ناگهان کودکیام را به یادم میآورد روزهایی که همین صداها برایمان موسیقی زندگی بود.
به شمشوگر میرسم. کنار چشمه مشع توقف میکنم. جرعهای آب مینوشم و گلویی تازه میکنم، اما عطش چیز دیگری است عطش بازگشت به روزهایی که گذشتهاند. میدانم که سیراب شدن من جای دیگری است کنار آب سرد و تگری صفر آقا. همان آبی که هنوز مزهاش را زیر زبانم حس میکنم. آبی که فقط تشنگی گلو را برطرف نمیکرد، خستگی جان را هم میشست و میبرد.
جاده مرا به خرمانگه میرساند. از دور سیاهچادرها نمایان میشوند. هنوز هم با دیدنشان حس میکنم به خانه نزدیک شدهام. در فکهکاره، شیرمردانی نشستهاند که سر گوسفندان را نگه داشتهاند و سرگرم کارند. چهرههای آفتابسوختهشان پر از وقار است وقاری که از سالها زندگی در باد و باران به دست آمده. کمی آنطرفتر شیرزنانی را میبینم که خم شدهاند و مشغول شیر دوشیدناند. دستانشان بیوقفه کار میکند و زندگی از میان انگشتانشان در ظرفها جاری میشود.
چوپان بخشی از گوسفندان را به سمت فکهکاره هدایت میکند. نگاهش مدام میان گله و افق در رفتوآمد است. داراییاش چیزی نیست جز یک چوب دستی، یک چراغ قوه و یک چادرشب اما همانها برای ساختن یک زندگی کافی بودهاند.
منطقه پر است از شترها و اسبان چادرنشینان بوانلو. هر کدام از این حیوانات برای صاحبانشان هویتی دارند، اعتباری دارند، داستانی دارند. از دور اسب یورغه عمو مرتضی خان را میبینم. آراسته و تزئین شده است. گردنش را با غرور بالا گرفته؛ انگار میداند قرار است صاحبش را به مهمانی مهمی ببرد. تصویرش مرا به سالهایی میبرد که اسب فقط یک حیوان نبود بخشی از شخصیت مردان ایل بود.
کمی دورتر، در رخنه شتر ، نر قمر دایی قادرقلی نشسته است. با آرامش نشخوار میکند و گویی هیچ نگرانیای در دنیا ندارد. هر بار که او را میدیدم، حس میکردم زمان در اطرافش کندتر حرکت میکند.
در دامنه روبهرو، گله عمو جلیل از تختهبیه به سمت بروژ در حرکت است و قصد رفتن به اورس را دارد. گرد و خاکی نرم پشت سر گوسفندان بلند شده و چوپان همراه سگهای گله در پی آنها میآید. همان تصویر آشنای همیشگی مردی تنها در دل طبیعت، با چوب دستی در دست و افقی بیانتها پیش رویش. زندگی ساده بود، اما کوچک نبود.
به کاره میمو میرسم. عمو ککو را میبینم. مردی که تمام عمرش را میان کوه و دشت، در کنار گوسفندان و زیر سقف آسمان گذرانده است. سواد مکتبی ندارد، اما وقتی پای صحبتش مینشینی، میفهمی که زندگی کتابهای زیادی در برابرش گشوده است. چینهای صورتش هر کدام فصلی از یک داستاناند.
سلام میکنم و خدا قوت میگویم. لبخندی میزند که هنوز همان گرمای سالهای دور را دارد. از مسیرش میپرسم.
میگوید: «امشب را گومه جعفر میرم.»
کنارش مینشینم. نیم ساعتی با هم حرف میزنیم از باران، از مرتع، از آدمهایی که رفتهاند و از روزگاری که دیگر تکرار نمیشود. صدایش با وزش باد در هم میآمیزد و من حس میکنم دوباره کودک شدهام کودکی که پای حرف بزرگترها مینشست و خیال میکرد این آدمها همیشه خواهند ماند.
اما جاده منتظر نمیماند.
برخلاف میل دلم، از جا بلند میشوم. دستش را میفشارم. او دوباره به سمت گلهاش برمیگردد و من به سمت ماشینم. چند قدم که دور میشوم، برمیگردم و نگاهش میکنم. عمو ککو همانجا ایستاده کوچک در میان عظمت دشت، اما بزرگتر از بسیاری از آدمهایی که در شهرها دیدهام. | 471 |
| 5 | پدری با پسری گفت به قهر
که تو آدم نشوی !جان پدر🖐🏻
حیف از آن عمر که ای بی سروپا
در پی تربیتت کردم سر
دل فرزند از این حرف شکست😤
بی خبر از پدرش کرد سفر
رنج بسیار کشید و پس از آن
زندگی گشت به کامش چو شکر
عاقبت شوکت والایی یافت
حاکم شهر شد و صاحب زر
چند روزی بگذشت و پس از آن
امر فرمود به احضار پدر
پدرش آمد از راه دراز
نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غایت خودخواهی و کبر
نظر افگند به سراپای پدر
گفت گفتی که تو آدم نشوی
تو کنون حشمت و جاهم بنگر
پیر خندید و سرش داد تکان
گفت این نکته برون شد از در
«من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم آدم نشوی جان پدر»
با سپاس از جناب اقای فرشید زرپویان بابت ارسال این مطلب
@buvanloo | 498 |
| 6 | 📝📝نوشته ای بسیار زیبا و جالب
از یک دبیر ادبیات؛
✍ کیان صارمی، دبیر بازنشسته
♈️این روزها بد جوری از این نسل جدید درمانده شده ام!!
♈️سالها ی پیش وقتی به درس لیلی و مجنون می رسیدم و با حسی شاعرانه داستان این دو دلداده را تعریف میکردم قطره اشکی از چشم دانش آموزی جاری میشد...
♈️یا به مرگ سهراب که میرسیدم همیشه اندوه وصف نشدنی را در چهره ی دانش آموزانم میدیدم .
♈️همیشه قبل از عید اگر برای فراش مدرسه از بچه ها عیدی طلب میکردم خیلی ها داوطلب بودند و خودشان پیش قدم....
♈️و امسال وقتی عیدی برای پیرمرد خدمتگزار خواستم تازه بعد از یک سخنرانی جگر سوز و جگر دوز هیچ کس حتی دستی بلند نکرد...
♈️وقتی به مرگ سهراب رسیدم یکی از آخر کلاس فریاد زد چه احمقانه چرا رستم خودش را به سهراب معرفی نکرد که این اتفاق نیفتد و نه تنها بچه ها ناراحت نشدند که رستم بیچاره و سهراب به نادانی و حماقت هم نسبت داده شدند.....
♈️وقتی شعر لیلی و مجنون را با اشتیاق در کلاس خواندم و از جنون مجنون از فراق لیلی گفتم
♈️یکی پرسید لیلی خیلی قشنگ بود؟
گفتم از دیده ی مجنون بله ولی دختری سیاه چهره بود و زیبایی نداشت.
این بار نه یک نفر که کل کلاس روان شناسانه به این نتیجه رسیدند که قیس بنی عامر از اول دیوانه بوده عقل درست حسابی نداشته که عاشق یک دختر زشت شده،
تازه به خاطر او سر به بیابان هم گذاشته.....
♈️خلاصه گیج و مات از کلاس درس بیرون آمدم و ماندم که باید به این نسل جدید چه درسی داد که به تمسخر نگیرند و بدون فکر قضاوت نکنند....
♈️ماندم که این نسل کجا می خواهند صبوری و از خود گذشتگی را بیاموزند....
نسلی که از جان گذشتن در راه عشق برایشان نامفهوم،
کمک به همنوع برایشان بی اهمیت،
مرگ پسر به دست پدر از نوع حماقت است....
♈️امروز به این نتیجه رسیدم که باید پدر مادر های جوان که بچه های کوچک دارند از همین الان جایی در خانه سالمندان برای خودشان رزرو کنند.
این نسل تنها آباد کننده خانه سالمندان خواهند بود...
♈️برای انهدام یک تمدن سه چیز را باید منهدم کرد؛
-اول خانواده
-دوم نظام آموزشی
-و سوم الگوها
-برای اولی منزلت زن را باید شکست.
-برای دومی منزلت معلم.
-و برای سومی منزلت بزرگان و اسطوره ها....
@bovanloo | 474 |
| 7 | 4_5848028943407390451.m4a | 697 |
| 8 | 2_5273879523459374537.mp3 | 737 |
| 9 | ✅ برگرفته از داستان بلند بوک و زاوا
✍به قلم علی محمدزاده
در روزگاری که جاده ای نبود و راهها پر از سنگ و صخره و پستی و بلندی و چال وچوقور بود، زمان را نه با عقربههای ساعت که با گامهای آهستهی اسب و قاطر و اشتران و نگاه کردن خورشید و سایه می سنجیدند، عروسی بین کرمانجهای خراسان، آیینی بود آمیخته به شکوه وگاهی همراه با اندوه،
در دههی چهل عروسی را از دره ی اوغاز به باجگیران بردند، بوک(عروس) نه فقط به خانهی بخت، که به سرزمینی ناشناخته و دوردست رهسپار میشد.
در روستای باجگیران، که در سینهِی ستبر کوههای مرزی شوروی (اورس، اورسیت)آرمیده بود، غوغایی برپا بود.
جوانان طایفهی سیوکانلو، روزها بود که با همتی بلند، هیزم و گَوَن از دل صخرههای صعبالعبور گرد آورده بودند؛ پشتههایی از تراشه های درختان خشک شده مرخ و گون که بر پشت الاغ ها و قاطرها، می بستند تا آرو دوی تنور را برای پختن نان محیا سازند.
به دست زنان کیوانی که با میله بلندی به نام سرسوت هیزم های خاردار را در تنور فرو می بردند و آتش از تنورها زبانه می کشید، بیوقفه نانِ پنجهکش می پختند وعطرِ روغن زرد و نانِ تازه، در هوا پراکنده بود.
صاحب مجلس درب لحیم شده ی حلب هفده کیلویی روغن زرد را جلوی چشم مهمان ها باز می کرد و کاسه های روغن و نعلبکی های پر از پنیر محلی و کره تازه صبحانه ای مفصل بود که نشان از سخاوت و دست و دل بازی کرمانج های خراسان داشت.
آنگاه نوای سرنا و کوبشِ دهلِ آشیقها، کوهستان را به لرزه درآورده و سکوتِ سنگین مرز را در هیاهوی شادی میشکست.
اما حکایت، آنگاه که خورشید هنوز سر از افق بیرون نزده بود، رنگی دیگر به خود گرفت. کاروانی از بزرگان و کیوانیها، راهی روستای اوغاز شدند تا بوک را به خانه بیاورند.
از دیرباز در مراسم عروسی، رسم بر آن بود که قبل ازعروس کشان از طرف داماد، پهلوان یا پهلوانانی را به میدان کشتی چوخه روانه کنند؛ تا در برابر پهلوانانِ طرف عروس، زورآزمایی کنند و افتخار و سرافرازی خاندان را به نمایش بگذارند.این میدان، تنها آوردگاهِ کشتی نبود، بلکه صحنهای بود از غیرت، نام، و آبروی دو تبار که بنحوی شایسته برگزار می شد.
اگر پهلوانی نبود، یا کسی از پذیرفتن این مسئولیت سر باز میزد، خلاتی یعنی خلعت و بخششی درخور از کله قند گرفته تا پول نقد و بره ای نرینه یا قوچ و گوساله ای بسته به استطاعت مالی طرفین به پهلوان پیشکش میشد تا رسم جوانمردی و حرمت میدان از رونق نیفتد.
قبل از راهی کردن بوک، در اولنگزارهای اوغاز قیامتی بر پا شده بود، پهلوانان برای عرض اندام با سینه های فراخ و چهارشانه و چشم های درشت و بازوان قوی وارد میدان شده، نوای سرنا و دوهل تن و بدن ها را به لرزه می انداخت.دو پهلوان وارد میدان رزمگاه شدند، داور هر کدام را معرفی کرد که با کف و سوت زدنهای حاضرین تشویق شدند
ابتدا به قادرقلی خان بزرگ منطقه احترام گذاشتند، طبق آداب و رسوم دست دادند و روی همدیگر را بوسیدند و کشتی چوخه آغاز شد،دست در بند کمر و یقه همدیگر انداختند، دو پهلوان با ریتم نوای آشیق ها دور میدان چرخیدند و با پس لنگ یا فن لنگ همدیگر را برانداز کردند...
بعد از پایان کشتی چوخه نوبت راهی کردن عروس رسید،صدای شاباش شاباشِ زنان و مردان در فضا میپیچید، عروس وهیئتِ همراهش با نوای جاننوازِ دهل وسرنا، چون کاروانی از شادی و شور، تا بیرونِ روستا بدرقه میشدند؛ بدرقهای آمیخته با هلهله، احترام، و شکوهِ آیینی که هم دل را میلرزاند و هم خاطره را جاودانه میکرد.
راه، نه راه بود که دهان باز کوهستان بود؛ گذرگاهی پر پیچ و خم و نفسگیر.
و آنگاه که بوک را بر پشت قاطر آذینشده می نشاندند، گویی زمان در نقطه ای از تاریخ می ایستاد.
اسب و قاطر، آراسته به دستمالهای رنگارنگ، تیل، موری و مرجانهایی که در نور صبحگاه میدرخشیدند، زیر آن پارچهی سفید که همچون ابری بر زین گسترده بود، شکوهی آیینی یافته بودند.
اما در زیر آن پارچهی سفید، قلبی میتپید که هراسان بود.اشکهای عروس، که چون مروارید بر گونههایش میغلتید، نه فقط از شرمِ حیا، که از دلتنگی زودهنگام بود؛ دلتنگیِ دختری که ریشههایش را در خاک اوغاز جا میگذاشت تا در دیاری دور، در سایهی صخرههای باجگیران، دوباره جوانه بزند.
و چه دردناک و جانسوز بود تماشای مادرانی که پشت سر کاروان، آب میریختند و با چشمانی تر، جگرگوشهشان را به دست قضا و گذرگاههای دشوار کوهستان میسپردند.
آن لحظه، لحظهی عبور بود؛ عبور از کودکی به زنانگی، و از خانهی پدری به خانهی بخت.
آنجا، میان صدای زنگولههای قاطر در پیچِ کوهستان و گذر از بلندای قاشمارچنگه و زیلان و هقهق پنهانی عروس، رازی نهفته بود که هیچ قلمی را یارای بازگوییاش نیست،
داغ غربت، در عین جشنِ پیوند.
کاروان میرفت، و باجگیران در انتظار دختری بود که با اشکهایش، پیوندی ابدی میان دو طائفه بسته بود.
@ bovanloo | 817 |
| 10 | @bovanloo | 626 |
| 11 | 没有文字... | 1 |
| 12 | باسلام ودرود خدمت دوست گرامی وتلاشگر وسرشار از علم تاریخ
دوست گرامی با اطلاعاتی که از یکی نوادگان خوانین دشت مانه بنام آقای حاجی حبیب رحمانی قصه یاده شده بشکل دیگری بوده که گویا آن آهنگ ننه خانم قهرمانی مربوط به این داستان بوده است دختری بنام ننه خانم از دختران خوشگل قهرمانلو بوده ودارای شوهر بوده که وضع شوهرش از نظر اقتصادی خوب نبوده که حاج رضا خان قهرمانلو با زور ننه خانم را از شوهرش جدا میکنه وبرای پسرش عروس میکنه که شوهر ننه خانم به آن گروه که برای سرداری در کوه اطراق کرده بودند مراجعه وعرض شکایت وظلم میکند که سرگروه آن افراد فردی بنام حجی محمد رضایی از روستای اولاشلو بوده وبه اتفاق گروه برای کمک به مرد چوپان وباز گردان زنش بنام ننه خانم به عروسی فرزند حاج رضا قهرمانلو حمله کرده وننه خانم را از اسب عروسی پیاده کرده وبه شوهرش میرسانند وحاج رضا برای کمک به خان روستای سلولی مراجعه وبدون گفتن کل ماجرا میگوید دزدان به کاروان عروسی ما حمله کرده ویروس منو بردند که خان آن منطقه که پدر بزرگ حاج حبیب رحمانی بوده به کمک آنان میرود وگروه سرداران را در کوه کلاین شکست میدهد ویروس را به خانواده رضاخان برمیگرداند ودر بین خوانندگان آواز کردی میگویند اله نخ قهرمانی دزان بریه امنیان حانیه معروفه
ارادتمندم دوست گرامی
رسانه مردم فرهیخته بوانلو
@bovanloo | 44 |
| 13 | روایت و قرائت دوم از داستان واقعی کوچ توسط یکی از اعضای محترم کانال وزین بوانلو .قضاوت و تجزیه و تحلیل واقعه با خوانندگان عزیز 👇👇👇👇 | 38 |
| 14 | آب، سرش را بر سنگ میکوبد و از دردی نامعلوم به ستوه آمده است.
از بلندای صخره، حلق آویز میشود و رها در طناب بلند تقدیر، سربهزیر میماند.
گنجشک، در رقص قطره بال میزند.
کبک، در موسیقی آب مستی میکند.
آهو، در خنکای آبشار آرام میشود
کفشدوزک، آرام به نوک برگ میرسد که از تماشا نماند.
یکی میخزد و آبشخورش را تسخیر میکند.
یکی میجهد و قلوپ در آب شیرجه میزند.
از ردپای پنجههای تنومند رعبآور گریزپای آشنا به قواعد شکار، بدن گر میگیرد. پلنگ را میگویم.
دیگری هم عصا به دست در پناه بوتهها روزگار سپری میکند.
و من در قضاوت اینهمه، در تحیرم و مستند را در صفحه روزگار در تماشا نشسته ام.
آب، میرود و سرگردان در لابلای صخرهها، رنجهای کهن مانده بر تنه درختان را در خاطر مینگارد.
رنگهای ماورای تخیل و احساس را پنهان میکند
عطر گل را میبلعد
در ریشه گیاه، نفسی تازه میکند
و من پیاپی اینهمه، زانو میزنم و ادای احترام میکنم.
خورشید در زلالی آب، سهمی دارد.
ابر، میراثدار این برکت است.
باد، خنکای رود را به یغما میبرد
ماه، آذین میبندد این طوق آغشته به عطر آهوی ختایی را.
زمین، هی زیرکی میکند
صخره، صبرش سرآمده
و من در کلاس معمار بزرگ طبیعت، انگشت به دهانم
طبیعت را میگویم و رود را
✍خوشنما
@bovanloo | 804 |
| 15 | آب، سرش را بر سنگ میکوبد و از دردی نامعلوم به ستوه آمده است.
از بلندای صخره، حلق آویز میشود و رها در طناب بلند تقدیر، سربهزیر میماند.
گنجشک، در رقص قطره بال میزند.
کبک، در موسیقی آب مستی میکند.
آهو، در خنکای آبشار آرام میشود
کفشدوزک، آرام به نوک برگ میرسد که از تماشا نماند.
یکی میخزد و آبشخورش را تسخیر میکند.
یکی میجهد و قلوپ در آب شیرجه میزند.
از ردپای پنجههای تنومند رعبآور گریزپای آشنا به قواعد شکار، بدن گر میگیرد. پلنگ را میگویم.
دیگری هم عصا به دست در پناه بوتهها روزگار سپری میکند.
و من در قضاوت اینهمه، در تحیرم و مستند را در صفحه روزگار در تماشا نشسته ام.
آب، میرود و سرگردان در لابلای صخرهها، رنجهای کهن مانده بر تنه درختان را در خاطر مینگارد.
رنگهای ماورای تخیل و احساس را پنهان میکند
عطر گل را میبلعد
در ریشه گیاه، نفسی تازه میکند
و من پیاپی اینهمه، زانو میزنم و ادای احترام میکنم.
خورشید در زلالی آب، سهمی دارد.
ابر، میراثدار این برکت است.
باد، خنکای رود را به یغما میبرد
ماه، آذین میبندد این طوق آغشته به عطر آهوی ختایی را.
زمین، هی زیرکی میکند
صخره، صبرش سرآمده
و من در کلاس معمار بزرگ طبیعت، انگشت به دهانم
طبیعت را میگویم و رود را | 1 |
| 16 | سپاس از حاج منصور دولخانی عزیز که حقیقتا حق استاد و شاگردی را ادا کردند .
در تکمیل دل نوشته جنابعالی چند نکته را در باب شخصیت فرهیخته معلم و استاد و دوست عزیزم غلام حسن بعرض خوانندگان بزرگوار میرسانم.
۱- واژه مقدس معلمی حقیقتا برازنده ایشان هست .کسی که هم در زمان اشتغال و هم در زمان بازنشستگی قداست واژه معلم را در عمل و رفتار ثابت کردند .
2- ایشان علاوه براینکه یک دبیر کار کشته و دارای سبک خاص تدریس بودند با اکثریت دانش آموزانش نیز رفیقی شفیق بودند .
3- دانش آموزان متولد دهه پنجاه که در مدرسه راهنمایی نواب صفوی اوغاز در محضر ایشان تلمذ کردند غریب به اتفاق کارمند شدند .
قدردان معلمی هستم که به من اندیشیدن را آموخت نه اندیشه ها را .
برای استاد و سرور و رفیق بی حاشیه خودم آرزوی سعادت و سلامت و بهروزی دارم .❤️❤️🌹🌹🙏🙏
رسانه مردم فرهیخته بوانلو
@bovanloo❤️🌹🙏 | 633 |
| 17 | آن روز، دفتر کار من، گلدانی بود که در آن، ریشههای استوارِ یک استاد، شکوفههای مختلف را در کنار هم گرد آورده بود.در پایان برای استادم آرزوی سلامتی را دارم. 🌷🌹❤️🙏
رسانه مردم فرهیخته بوانلو | 658 |
| 18 | در عصرروز پنجم خرداد سال ۱۴۰۵، دفتر کارم واقع در خیابان شفا مشغول کار بودم ک بصورت اتفاقی و تصادفی معلم دوره راهنمایی من (جناب غلامحسن قوی اندام) به یک خاطره واقعی بدل شد. در آن لحظه، زمان به عقب بازگشت و من (منصور دولخانی) خود را در برابر شکوهِ معرفت یافتم؛ در برابر استاد بزرگم، جناب «قویاندم». مردی که سال ۱۳۶۴، مشعل علم و اخلاق را در دستان من گذاشته بود. وقتی پس از احوالپرسی و بوسهای بر دستانِ پر از تجربه ایشان، گرمای حضورشان را حس کردم، گویی تمام سالهای گذشته در یک لحظه معنا یافت.
اما جادوی این دیدار، تازه آغاز شده بود... گویی تقدیر میخواست پیوند این مدرسه بزرگ را به رخ بکشد. در همان حال، دو چهرهی آشنا و بزرگوار، زینل دولتیان و حسن صداقت، وارد دفترم شدند. تماشای آنها که هر دو از شاگردانِ وفادار و عزیز استاد قویاندم بودند، حسی از حیرت و شکرگزاری در من برانگیخت. در آن اتاق کوچک، ما نه تنها سه شاگرد، بلکه سه نسل از ادب و دانش را در هم میدیدیم که در برابر شکوهِ یک معلم، سر تعظیم فرود آورده بودیم.
رسانه مردم فرهیخته بوانلو | 794 |
| 19 | آن روز، دفتر کار من، گلدانی بود که در آن، ریشههای استوارِ یک استاد، شکوفههای مختلف را در کنار هم گرد آورده بود.در پایان برای استادم آرزوی سلامتی را دارم. 🌷🌹❤️🙏
رسانه مردم فرهیخته بوانلو | 1 |
| 20 | ✅ اطلاعیه فروش ملک
یک قطعه زمین به مساحت ۲۵۰متر مربع ۷۰ متر مسکونی دارد که در بالاترین نقطه بوانلو واقع شده است. دارای امتیاز آب و برق وگاز میباشد و ماشین رو است.
برای کسب اطلاعات بیشتر به جناب آقای
میر علی حقیقی فر تماس بگیرید
۰۹۳۵۴۹۵۲۷ ۰۴
@buvanloo | 681 |
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
