داستانک
前往频道在 Telegram
پیشنهاد عالی برای کسانی که فرصت مطالعه کتاب و رمان ندارند ✅ داستانک های کوتاه ✅ ریشه ضرب المثل ها @dastanakema داستانک 🌺 https://t.me/joinchat/AAAAADzbkPMOv7LtjGpafg پل ارتباطی با ادمین و تبادل: @kghobadi61 ادمین داستان های سریالی @Mahb0b6
显示更多2 616
订阅者
无数据24 小时
-57 天
-530 天
数据加载中...
吸引订阅者
六月 '26
六月 '26
+8
在2个频道中
五月 '26
+7
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+5
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+2
在0个频道中
Get PRO
二月 '26
+17
在1个频道中
Get PRO
一月 '26
+4
在3个频道中
Get PRO
十二月 '25
+16
在1个频道中
Get PRO
十一月 '25
+14
在0个频道中
Get PRO
十月 '25
+16
在1个频道中
Get PRO
九月 '25
+18
在1个频道中
Get PRO
八月 '25
+27
在3个频道中
Get PRO
七月 '25
+24
在2个频道中
Get PRO
六月 '25
+24
在2个频道中
Get PRO
五月 '25
+14
在1个频道中
Get PRO
四月 '25
+30
在4个频道中
Get PRO
三月 '25
+24
在2个频道中
Get PRO
二月 '25
+8
在0个频道中
Get PRO
一月 '25
+16
在0个频道中
Get PRO
十二月 '24
+15
在0个频道中
Get PRO
十一月 '24
+14
在3个频道中
Get PRO
十月 '24
+19
在1个频道中
Get PRO
九月 '24
+21
在0个频道中
Get PRO
八月 '24
+26
在0个频道中
Get PRO
七月 '24
+34
在0个频道中
Get PRO
六月 '24
+57
在2个频道中
Get PRO
五月 '24
+53
在1个频道中
Get PRO
四月 '24
+28
在2个频道中
Get PRO
三月 '24
+44
在3个频道中
Get PRO
二月 '24
+44
在1个频道中
Get PRO
一月 '24
+28
在2个频道中
Get PRO
十二月 '23
+32
在1个频道中
Get PRO
十一月 '23
+32
在1个频道中
Get PRO
十月 '23
+14
在0个频道中
Get PRO
九月 '23
+23
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+35
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+39
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+41
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+42
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+10
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+32
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+27
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+35
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+52
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+61
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+54
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+35
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+33
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+29
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+61
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+30
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+40
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+23
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+29
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+34
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+22
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+29
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+33
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+39
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+31
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+32
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+17
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+20
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+20
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+18
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+29
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+37
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+4 423
在0个频道中
| 日期 | 订阅者增长 | 提及 | 频道 | |
| 17 六月 | 0 | |||
| 16 六月 | 0 | |||
| 15 六月 | 0 | |||
| 14 六月 | +1 | |||
| 13 六月 | 0 | |||
| 12 六月 | 0 | |||
| 11 六月 | 0 | |||
| 10 六月 | 0 | |||
| 09 六月 | 0 | |||
| 08 六月 | +1 | |||
| 07 六月 | +1 | |||
| 06 六月 | +2 | |||
| 05 六月 | 0 | |||
| 04 六月 | +1 | |||
| 03 六月 | +1 | |||
| 02 六月 | 0 | |||
| 01 六月 | +1 |
频道帖子
بردن و باختن خیلی اهمیت ندارد. مهم مسیریه که تو طی میکنی. نتیجه بازی در اصل یکجور خبر دادن به مردمه. اگر ته وجودت خودت را برنده بدانی، دیگه کی جرئت میکند تو را بازنده بداند؟ زندگی هم درست همینطوره مارکوس. همیشه کسایی هستند که از تو تندتر یا کندترند. مهمترین چیز، اینه که بدانی چطور باید مسیر را طی کنی.
پرونده هری کبر - ژوئل دیکر
@dastanakema
#داستانک
.
| 2 | 🔰 #قاتل_فراری
❇️ جنایتکاری که آدم کشته بود، در حال فرار با لباس ژنده خسته به دهکده رسید.
چند روز چیزى نخورده بود و گرسنه بود. جلوى مغازه میوه فروشى ایستاد و به سیب هاى بزرگ و تازه خیره شد، اما پولى براى خرید نداشت.
دو دل بود که سیب را به #زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدایى کند. توى جیبش #چاقو را لمس مى کرد که سیبى را جلوى چشمش دید! چاقو را رها کرد... سیب را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت: « بخور نوش جانت، #پول نمى خواهم. »
روزها، آدمکش فرارى جلوى دکه میوه فروشى ظاهر میشد و بى آنکه کلمه اى ادا کند، صاحب دکه فوراً چند سیب در دست او میگذاشت .یک شب، صاحب دکه وقتى که مى خواست بساط خود را جمع کند، صفحه اوّل روزنامه به چشمش خورد. عکس توى #روزنامه را شناخت .زیر عکس نوشته بود: «#قاتل_فرارى»؛ و #جایزه تعیین شده بود.
میوه فروش شماره #پلیس را گرفت...
موقعی که پلیس او را مى برد، به میوه فروش گفت: «آن روزنامه را من جلو دکه تو گذاشتم. دیگر از #فرار خسته شدم. هنگامى که داشتم براى پایان دادن به زندگى ام #تصمیم مى گرفتم به یاد مهربانی تو افتادم.
"بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد"
✍ گابریل گارسیا مارکز
https://t.me/dastanakema | 246 |
| 3 | مجنون که به دیوانهگری شهرهی شهر است
در دشت جنون، همسفرِ عاقلِ ما بود!
#فرخی_یزدی🍒🔥 | 287 |
| 4 | ♧و من بار دیگر
تو را نبوسم
ننوشم
نبینم
چه بیهودهست
اگر قیامتی نباشد
تا در سکوت
دستهای تو را بگیرم
و به ابدیت نگاهت
لبخند بزنم...♤
° عباس_معروفی | 313 |
| 5 | پیری به نظرم چیزی نیست جز بی آیندگی،
و اگر انسان دچار پیری زودرس میشود برای این است که فردایی نمیبیند..
#محمود_دولت_آبادی | 313 |
| 6 | با هم باشید امّا بگذارید در با هم بودنِ شما فاصلهای باشد. و بگذارید نسیم در میان شما بِوَزد.
یکدیگر را دوست بدارید امّا از عشق، زندانی برای یکدیگر نسازید. بگذارید عشق جایی در ساحل روحتان باشد.
پیمانههای یکدیگر را پر کنید امّا از یک پیمانه ننوشید.
از نان خود به یکدیگر ارزانی کنید امّا از یک قرص نان نخورید.
با هم بخوانید و برقصید و شادکام باشید امّا به حریم تنهایی یکدیگر تجاوز نکنید.
همچون تارهای عود باشید که جدا از هم امّا با یک نوا مُتَرَنم میشوند.
قلبهایتان را بههم هدیه کنید امّا یکدیگر را به اِسارت در نیاورید. زیرا تنها دستانِ زندگی است که بر قلبهای شما حاکم است.
در کنارِ یکدیگر باشید امّا نه چندان نزدیک زیرا ستونهای معبد دور از هم قرار دارند و درخت بلوط و سرو در سایه یکدیگر رشد نمیکنند.
📚 پیامبر و دیوانه
👤 جبران خلیل جبران
https://t.me/dastanakema | 324 |
| 7 | ببخشيد، یک سكه دوزاری داريد؟
میخواهم به گذشته ها, زنگ بزنم!
به آن روزهاي دور...
به دل های بزرگ،
به محل كار پدرم،
به جوانی مادرم،
به کوچه هاى كودكى،
به هم بازيهاى بچگى.
میخواهم زنگ بزنم به دوچرخۀ خسته ام،
به مسیر مدرسه ام که خنده های مرا فراموش کرده،
به نیمکت های پر از یادگاری،
به زنگ هاى تفريح مدرسه،
به زمستانی که با زمین قهر نبود،
به بخارى نفتى که همۀ ما رابا عشق دور هم جمع میکرد،
میدانم آن خاطره ها کوچ کرده اند...
می دانم...
آري ميدانم كه تو هم، دنبال سكه ميگردى!!
افسوس... هیچ سکه ای در هیچ گوشی تلفنی،
دیگر ما را به آن روزها وصل نخواهد کرد...
حيف...
صد افسوس که دوزاری مان بموقع نیفتاد!
https://t.me/dastanakema | 310 |
| 8 | یاور همیشه مومن
داریوش عزیز
بیاد جوانی👌🌹❤️ | 309 |
| 9 | پشت دریاها شهری است
که در آن پنجرهها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی است که به فواره هوش بشری مینگرند
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان مینگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس ترا میشنود
و صدای پر مرغان اساطیر میآید در باد...
سهراب_سپهری🍒🔥
https://t.me/dastanakema | 372 |
| 10 | وقتی سرم را بالا آوردم، کلاس دیگر شبیه یک ساعت قبل نبود. پسر ورزشکار کلاس سرش را پایین انداخته بود و اشکهایش را پاک میکرد. دختری که همیشه ساکت بود، دست همکلاسی کناریاش را گرفته بود. چند نفر بیصدا گریه میکردند.
دیگر کسی به گروهها و تفاوتها فکر نمیکرد. نه شاگرد اولی وجود داشت، نه شاگرد ضعیفی. نه محبوبترین دانشآموز و نه منزویترین. فقط چند جوان بودند که هرکدام زخمی پنهان با خود حمل میکردند.
گفتم این چیزی است که همه ما با خودمان حمل میکنیم. سپس زیپ کوله را بستم و ادامه دادم: از امروز این کوله همینجا میماند، روی دیوار این کلاس. هر وقت وارد این اتاق شدید، یادتان باشد که لازم نیست بار همه چیز را تنهایی به دوش بکشید.
زنگ مدرسه به صدا درآمد. معمولاً بچهها با شنیدن زنگ با عجله از کلاس بیرون میرفتند، اما آن روز هیچکس بلند نشد. چند لحظه بعد آرامآرام وسایلشان را جمع کردند و به سمت در رفتند.
اتفاقی افتاد که هرگز فراموش نمیکنم. اولین دانشآموزی که از کنار کوله رد شد، مکث کرد و دستش را روی آن گذاشت. بعد رفت. دانشآموز بعدی هم همین کار را کرد. بعدی هم. و بعدی هم.
تکتک آنها هنگام خروج لحظهای به کوله دست زدند؛ انگار میخواستند به هم بگویند میفهممت، میبینمت، تنها نیستی.
آن روز مهمترین درسی بود که در تمام سالهای معلمیام داده بودم. نه درباره تاریخ، نه درباره جنگها و نه درباره سیاست. بلکه درباره انسان بودن.
ما در دنیایی زندگی میکنیم که همه سعی دارند قوی به نظر برسند. همه بهترین لحظههای زندگیشان را نمایش میدهند و کمتر کسی از بارهایی حرف میزند که در سکوت حمل میکند. همین سکوت است که آدمها را از درون فرسوده میکند.
آن شب ایمیلی دریافت کردم که موضوعی نداشت. در آن نوشته شده بود: امروز پسرم بعد از سالها مرا در آغوش گرفت. برای اولین بار درباره ترسها و فشارهایی که تحمل میکرد حرف زد. گفت احساس کرده کسی واقعاً او را دیده است. ما تصمیم گرفتهایم برای کمک گرفتن اقدام کنیم. ممنونم.
سالها گذشته است و آن کوله هنوز روی دیوار کلاس من آویزان است. برای آدمهای غریبه فقط یک کولهپشتی کهنه و بیارزش به نظر میرسد، اما برای ما یادآور یک حقیقت بزرگ است؛ اینکه هر انسانی بارهایی دارد که دیده نمیشوند.
زن جوانی که در صف نانوایی ایستاده، پیرمردی که با همه بحث میکند، نوجوانی که در اتوبوس هدفون در گوشش گذاشته است؛ همه در حال حمل کردن چیزی هستند که شما از آن خبر ندارید.
برای همین کمی مهربانتر باشید، کمی کمتر قضاوت کنید و گاهی از آدمهای اطرافتان بپرسید: این روزها چه باری روی دوشت هست؟
شاید همان سؤال ساده، زندگی کسی را نجات دهد.
https://t.me/dastanakema
#داستانک | 388 |
| 11 | درِ کلاس را قفل کردم. صدای چرخیدن کلید در سکوت ناگهانی کلاس پیچید و توجه همه را جلب کرد. بیستوپنج دانشآموز سال دوازدهم به من خیره شدند. چند نفر هنوز نیمهپنهان مشغول نگاه کردن به صفحه موبایلهایشان بودند و نور آبی نمایشگر روی صورتهای خستهشان افتاده بود. آرام گفتم گوشیها را جمع کنید؛ نه روی حالت سکوت، خاموششان کنید. غرولند کوتاهی در کلاس پیچید، اما بالاخره همه گوشیها را کنار گذاشتند.
سی سال بود که تاریخ درس میدادم. در این مدت نسلهای زیادی را دیده بودم؛ نوجوانهایی که با امید و آرزو وارد کلاس میشدند و دنیا را پیش روی خود میدیدند. اما این نسل فرق داشت. چیزی در نگاهشان بود که مرا نگران میکرد؛ نوعی خستگی عمیق، انگار قبل از آنکه زندگی را شروع کنند، از آن خسته شده بودند.
روی میزم یک کولهپشتی قدیمی قرار داشت. رنگش پریده بود، بندهایش ساییده شده بود و گوشههایش شکل اولیه خود را از دست داده بودند. یک ماه بود که هر روز آن را به کلاس میآوردم و هیچکس توجهی به آن نداشت. برای دانشآموزان فقط یک وسیله کهنه و بیارزش بود، اما من میدانستم سنگینترین چیزی است که در تمام مدرسه وجود دارد.
آن روز کوله را برداشتم و وسط کلاس روی یک صندلی گذاشتم. صدای برخوردش با صندلی باعث شد چند نفر سرشان را بالا بیاورند. گفتم امروز قرار نیست درباره انقلاب مشروطه یا جنگ جهانی حرف بزنیم. بعد از کشوی میزم یک دسته کارت سفید بیرون آوردم و بین همه پخش کردم.
وقتی آخرین کارت را روی میز یکی از دانشآموزان گذاشتم، رو به کلاس ایستادم و گفتم سه قانون داریم. اول اینکه هیچکس اسمش را نمینویسد. دوم اینکه هیچ شوخیای در کار نیست. سوم اینکه هر چیزی مینویسید باید حقیقت داشته باشد.
سپس ادامه دادم: روی این کارت بنویسید سنگینترین باری که این روزها روی دوشتان است چیست.
یکی از پسرهای کلاس که همیشه در تیم فوتبال مدرسه بازی میکرد و معمولاً شوخطبع بود، دستش را بالا برد و پرسید یعنی درسها و امتحانها؟
لبخند کوتاهی زدم و گفتم نه. منظورم چیزی است که شبها خوابتان را میگیرد. ترسی که به کسی نگفتهاید. فشاری که تحمل میکنید. غمی که پنهانش کردهاید. چیزی که هر روز با خودتان حمل میکنید.
کلاس در سکوت فرو رفت. فقط صدای کولر از گوشه اتاق شنیده میشد. چند دقیقه هیچکس چیزی ننوشت. همه منتظر بودند دیگری شروع کند. بعد دختری که همیشه شاگرد اول کلاس بود، خودکارش را برداشت و شروع به نوشتن کرد. پس از او نفر کناری و بعد بقیه. کمکم همه سرهایشان را پایین انداختند و تنها صدای حرکت خودکارها روی کاغذ شنیده میشد.
وقتی نوشتن تمام شد، یکییکی جلو آمدند. کارتهایشان را تا کردند و داخل کوله انداختند. هیچکس حرفی نمیزد. فضا شبیه مراسم اعترافی خاموش بود. وقتی آخرین کارت داخل کوله افتاد، زیپش را بستم و دستم را روی آن گذاشتم.
گفتم شما هر روز همدیگر را میبینید. یکی را با معدلش میشناسید، یکی را با ظاهرش، یکی را با تعداد دنبالکنندههایش در فضای مجازی. اما حقیقت آدمها اینجاست؛ داخل همین کوله.
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: حالا این نوشتهها را بلند میخوانم و تنها وظیفه شما گوش دادن است. نه حدس زدن، نه خندیدن، نه نگاه کردن به اطراف. فقط گوش دادن.
اولین کارت را باز کردم. خطی لرزان و نامرتب داشت. روی آن نوشته شده بود که پدرم چند ماه است بیکار شده. هر صبح لباس میپوشد و از خانه بیرون میرود تا همسایهها نفهمند. ساعتها در ماشین مینشیند و وانمود میکند سر کار است. میترسم خانهمان را از دست بدهیم.
سکوت کلاس سنگینتر شد. کارت بعدی را برداشتم. روی آن نوشته شده بود که هر روز میترسم مادرم دوباره داروهایش را بیش از حد مصرف کند. چند بار فکر کردهام دیگر زنده نیست. از ترس خوابم نمیبرد.
هیچکس تکان نخورد. همه به کوله خیره شده بودند.
کارت بعدی میگفت هر جا میروم اول راه خروج را پیدا میکنم. همیشه احساس میکنم ممکن است اتفاق بدی بیفتد. کارت بعدی درباره پدر و مادری بود که هر شب دعوا میکردند و آرامش خانه را از بین برده بودند. کارت بعدی از دختری بود که همه فکر میکردند زندگی فوقالعادهای دارد، اما شبها در اتاقش گریه میکرد و هیچکس خبر نداشت.
هرچه جلوتر میرفتم، حقیقت بیشتری از دل کاغذها بیرون میآمد. یکی از ترسش از آینده نوشته بود. دیگری از تنهایی. یکی احساس میکرد هرگز برای خانوادهاش کافی نیست. دیگری اعتراف کرده بود که هر روز نقش آدم خوشحال را بازی میکند، در حالی که از درون خسته و فرسوده است.
به آخرین کارت رسیدم. کاغذ را باز کردم و چند ثانیه فقط به آن نگاه کردم. روی آن نوشته شده بود: دیگر نمیدانم برای چه باید ادامه بدهم. فقط منتظرم چیزی یا کسی دلیلی برای ماندن به من بدهد.
کلمات در گلویم گیر کرد. کارت را آرام تا کردم و دوباره داخل کوله گذاشتم. | 332 |
| 12 | .
بچه که بودم با دخترِ همکار مامانم که هممحلهای هم بودیم دوست شدم.
وقتی برای اولین بار، در یک روز بارانی رفتم خانهشان از دیدن صحنهای عجیب حسابی جا خوردم.
تشتی گوشهی خانه، کمی آنطرفتر از مبلمان شیک و امروزیشان گذاشته شده بود و از سقف، چکچک آب میریخت داخلش.
دوستم تعریف کرد که اولینبار که سقف سوراخ شده و شروع کرده به چکهکردن، ترسیدهاند، فرشها را جمع کردهاند، کاسهای زیر سوراخ گذاشتهاند و مادرش تلفن زده به پدرش.
پدر خودش را رسانده، دیده تعمیر سقف کار او نیست، قرار شده عمو بیاید.
آمدن عمو امروز و فردا شده، هی عقب افتاده، سوراخ مانده توی سقف و کاسه را برداشتهاند و به جایش تشت گذاشتهاند.
و کمکم خو گرفتهاند، تشت شده عضو جدید خانواده و آنقدر عادی شده که تازه وقتی میروند به خانهای دیگر، یادشان میآید آن تشت و آن سوراخ و آن چکچک و آن بوی دائمی نم نباید آنجا باشد.
ما درس خواندیم، گپ زدیم، بازی کردیم... و تشت آنجا بود برای خودش، با صدای چکچک مدامی که دیگر داشت برایم به شکنجه تبدیل میشد.
روزی که آنها آمدند خانهی ما، پسربچهی چهار پنجسالهی خانواده با کنجکاوی پرسید: "اینا تشتشون رو کجا گذاشتن؟!"
یعنی وجود یک تشت در گوشهای از خانه در نظر آن بچه عادی و حتی بدیهی بود.
بعدها وقتی تابستان رسید و بارانها قطع شد، اعتراف کردند که یادشان رفته بود آن وضع طبیعی نیست و اعصابخردکن است.
یک پاییز تا بهار، یک خانواده آزار دیده بودند؛ چون عادت کرده بودند، به تحمل کردن.
تحملکردن اگر ته نداشته باشد، اگر برای رفع مشکل نجنگی، اگر بپذیری و بگذاری جایی سوراخی بماند که بماند، کمکم بیآنکه بفهمی فرسوده میشوی، بیآنکه بفهمی درد را، زخم را سهم خودت میدانی، بدیهی میدانی.
حتی اگر مجبور به تحمل چیزی هستیم، باید آگاهانه باشد. باید بگوییم من این شرایط را، این زندگی را، این پارتنر را، این شغل را، این مکان را تحمل میکنم تا وقتی که...
هر نامرادیای باید ته داشته باشد؛ آدم آهن نیست که نشکند.
قطبالدین صادقی جایی خطاب به دانشجویانش میگوید:
"دنیا برای رنجهایی که شما میکشید ارزشی قائل نیست، بلکه برای پاسخی که به آن میدهید ارزش قائل است."
با تحمل کردن و با سوختن و ساختن قهرمان نمیشویم، بلکه با گذر عاقلانه از آن است که میتوانیم به خودمان افتخار کنیم.
هر سوراخی، هر شکافی بالاخره یک روز باید درز گرفته شود، هر فشاری بالاخره باید برداشته شود.
برای تمام عمر زیر باری ماندن، کار چهارپاهاست.
@dastanakema
#داستانک | 365 |
| 13 | چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا؟
ز روزن سر در آویزد چو قرص ماه خوش سیما
تویی جان من و، بی جان ندانم زیست من باری
تویی چشم من و، بی تو ندارم دیدهٔ بینا
#مولانا
صبح شد ...
آی نمی باید خفت
چشم بگشای که خورشید شکُفت
باز کن پنجره را با دمِ صبح
باید از خانهی دل
گَرد پریشانی رُفت ...
صبح نو مبارک،،،❤
@dastanakema
#داستانک
. | 564 |
| 14 | سهراب سپهری چقدر زیبا گفت:
ﺧﺪﺍ ﮔﺮ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﺩﺍﺭﺩ ﺯ ﺭﻭﻱ ﻛﺎﺭ آﺩﻣﻬﺎ!
ﭼﻪ ﺷﺎﺩﻳﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﺮﻫﻢ...
ﭼﻪ ﺑﺎﺯﻳﻬﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﺳﻮﺍ...
ﻳﻜﻲ ﺧﻨﺪﺩ ﺯ آﺑﺎﺩﻱ...
ﻳﻜﻲ ﮔﺮﻳﺪ ﺯ ﺑﺮﺑﺎﺩﻱ...
ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺟﺎﻥ ﻛﻨﺪ ﺷﺎﺩﻱ...
ﻳﻜﻲ ﺍﺯ ﺩﻝ ﻛﻨﺪ ﻏﻮﻏﺎ...
ﭼﻪ ﻛﺎﺫﺏ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺻﺎﺩﻕ...
ﭼﻪ ﺻﺎﺩﻕ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻛﺎﺫﺏ...
ﭼﻪ ﻋﺎﺑﺪ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻓﺎﺳﻖ...
ﭼﻪ ﻓﺎﺳﻖ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﻋﺎﺑﺪ...
ﭼﻪ ﺯﺷﺘﻲ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻧﮕﻴﻦ...
ﭼﻪ ﺗﻠﺨﻲ ﻫﺎ ﺷﻮﺩ ﺷﻴﺮﻳﻦ...
ﭼﻪ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﺭﻭﺩ پايين...
ﻋﺠﺐ ﺻﺒﺮﻱ ﺧﺪﺍ ﺩﺍﺭﺩﻛﻪ ﭘﺮﺩﻩ ﺑﺮ ﻧﻤﻴﺪﺍﺭﺩ!!!
@dastanakema
#داستانک | 420 |
| 15 | آنجا که دلی بود
به میخانه نشستیم
آن تـوبه صــد ساله
به پیمانـه شکستیم
از آتـش دوزخ
نهراسیم که آن شب
ما تـوبه شکستیم
ولی دل نشکستیـم
࿐჻ᭂ࿐
@dastanakema
#داستانک | 425 |
| 16 | در حال پیگیری اخبار خاورمیانه هر شب.
@dastanakema
#داستانک | 472 |
| 17 | ☆☆☆
*حکایت*
آورده اند که در زمان گذشته، رعیت یک آبادی از ارباب خویش درخواست نمودند: که اکنون که تعداد زاد و ولد اسبهای ارباب زیاد شده، ارباب احسان کند و چند اسب به پیران آبادی بدهد؛ زیرا الاغهای آنها لنگ و قادر به حرکت نیستند.
ارباب در برابر درخواست رعیت درماند، و دراندیشه فرو رفت؛ و نه دل دادن اسب به آنها را داشت، و نه میتوانست بهانهیی بیابد که خواسته آنها را رد کند .
مباشر خردمند ارباب چون واماندگی ارباب را دید به او گفت اکنون چاره ای تقدیم تان میکنم که به شایستگی از اجرای این خواسته رعیت رهایی یابید.
پیشنهاد مباشر چنین بود :
بیایید الاغهای رعیت درخواست کننده اسب را بدزدیم، و وقتی درماندگی آنها را دیدیم، خرشان را به آنها باز گردانیم، تا خرسند از زندگی شوند، و هوس اسب نکنند .
سپس چنین کردند و الاغهای بزرگان آبادی در یک شب گم شد .
صاحبان الاغهای گمشده نزد ارباب به پناه آمدند، و از او خواستند تا با بهره گیری از قدرت و نوکران خود دنبال الاغ ها بگردند و آنها را پیدا کنند و به صاحبانشان برسانند، و جملگی برای ارباب دعا کردند که در این همت پیروز شود .
پس از چند روز بانگ بر آمد که به فرمان ارباب الاغها پیدا شد، و صاحبان آنها به دم عمارت ارباب آمده و ضمن سپاس و شکر وجود ارباب، گوسپندی را را برای تندرستی ارباب نذر کرده، و ذبح کردند، و الاغهای خویش را در آغوش گرفته، و خرسند وشاکر و مسرور به خانه هایشان بازگشتند و اهل و عیال خویش را نیز در این شادمانی و خوشبختی شریک کردند. و از آن پس نه تنها هوس داشتن اسب نکردند، بلکه به شکر بقای الاغهای لنگ خویش همواره ارباب را دعا میکردند و از زندگی خود راضی و احساس خوشبختی میکردند .
*نمیدانم چرا با اتصال اینترنت یاد این حکایت افتادم.*
*خودم هم نمیدانم!😉*
@dastanakema
#داستانک | 1 250 |
| 18 | 没有文字... | 662 |
| 19 | گفت: نمیتوانم طاقت بیاورم.
و بعد وحشتزده اندیشید که شاید بتواند طاقت بیاورد و مجبور باشد این رنج عظیم را سالها به دوش بکشد.
ال ام مونتگمری | 757 |
| 20 | تصاویر و ویدئوهایی از حضور جنسن هوانگ، بنیانگذار و مدیرعامل انویدیا، در نمایشگاه کامپیوتکس ۲۰۲۶ تایپه مورد توجه کاربران شبکههای اجتماعی قرار گرفته است.
🔸در یکی از این ویدئوها، هوانگ برخلاف تصویری که معمولا از مدیران شرکتهای بزرگ فناوری دیده میشود، بدون تشریفات رسمی روی کف یکی از غرفههای نمایشگاه نشسته است.
🔸این رفتار ساده و بدون تکلف زمانی بیشتر جلب توجه میکند که بدانیم انویدیا اکنون ارزشمندترین شرکت جهان محسوب میشود. بر اساس دادههای بازار در روز ۴ ژوئن ۲۰۲۶، ارزش بازار این شرکت حدود ۵.۲۴ تریلیون دلار است. رویترز نیز انویدیا را یک شرکت بیش از ۵ تریلیون دلاری توصیف کرده که تراشههای آن تقریبا در تمامی مراکز داده بزرگ جهان استفاده میشود.
🔸دلیل این حضور پررنگ روشن است: انویدیا دیگر صرفا یک تولیدکننده کارت گرافیک نیست. این شرکت که در سال ۱۹۹۳ تأسیس شد و در سال ۱۹۹۹ پردازنده گرافیکی یا GPU را معرفی کرد، اکنون خود را یک شرکت زیرساخت کامل هوش مصنوعی معرفی میکند؛ شرکتی که از تراشه و شبکه گرفته تا سرورها، نرمافزارها و مراکز داده عظیم موسوم به «کارخانههای هوش مصنوعی» را پوشش میدهد.
🔸جنسن هوانگ از زمان تأسیس انویدیا در سال ۱۹۹۳ تاکنون مدیریت این شرکت را برعهده داشته است. شاید به همین دلیل، نشستن او روی کف یک غرفه نمایشگاهی برای امضا کردن محصولات، بیش از آنکه یک حرکت نمایشی به نظر برسد، ادامه همان سبک رفتاری غیررسمی و نزدیک به فضای مهندسی و صنعتی شرکتی باشد که از یک ایده کوچک به یکی از مهمترین بازیگران عصر هوش مصنوعی تبدیل شده است.
@dastanakema
#داستانک | 760 |
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
