Light Workers🔆
前往频道在 Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://B2n.ir/nx2538 @lightworkers
显示更多408
订阅者
无数据24 小时
+57 天
+930 天
帖子存档
کار، دلهره، جان کندن و گرفتاری، سرنوشت همهی انسانها در طول زندگیشان
است.
پس اگر همهی اشتیاقها به محض سر برآوردن، برآورده شوند، مردم چگونه زندگیشان را پر کنند و وقت بگذرانند؟
فرض کنید نژاد انسان به آرمان شهر برده میشد، به جایی که همه چیز خود به خود می رویید و کبوترها کباب شده پرواز میکردند؛ جایی که هر کس در آن معشوقاش را می یافت و در حفظ او هم مشکلی نداشت؛ آن وقت مردم از ملال میمردند و خود را حلق آویز میکردند و میکشتند و در نتیجه رنجی بیش از آنچه اکنون طبیعت برایشان تدارک دیده، برای خویش فراهم میکردند....
#اروين_يالوم
#درمان_شوپنهاور
@lightworkers
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎ ﺗﺼﻮﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﺷﮑﻞﻫﺎﯼ ﻧﻮﺭ
ﺑﻪ ﺭﻭﺷﻨﮕﺮﯼ ﻧﻤﯽﺭﺳﺪ،
ﺑﺎ ﺁﮔﺎﻫﺎﻧﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﺑﻪ ﺭﻭﺷﻨﮕﺮﯼ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ.
ﺍﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ ﻧﺎﺧﻮﺷﺎﯾﻨﺪ ﻭ ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﺯﯾﺎﺩ ﻃﺮﻓﺪﺍﺭ ﻧﺪﺍﺭﺩ....
#کارل_گوستاو_یونگ
@lightworkers
مانند دیگران نباش
حتی اگه تو تنها کسی هستی
که مانند دیگران نیست....
#داستایفسکی
@lightworkers
« زشتی خودتان را ببینید تا به خودتان زیبایی ببخشید. »
یک مجسمه ساز در حال ساختن مجسمهی رالف والدو امرسون بود. امرسون مشتاق بود که هر روز رشد سنگ مجسمه را ببیند و همچنان که مجسمه تکمیل میشد، او بیشتر و بیشتر جدی میشد. سرانجام روزی که مجسمه تقریباً کامل شده بود، او با دیدن آن بسیار جدی شد. مجسمه ساز از او دلیل جدیتش را پرسید.
او جواب داد: «من مشاهده میکنم که هر چه مجسمه بیشتر شبیه من میشود، ناراحتتر و زشتتر میشود».
من این قدرت دیدن خود در زشتی، برهنگی و حیوانیت مان را اولین پلهی نردبان « انقلاب در خود » میدانم.
« تنها کسی که قادر است زشتی خود را ببیند، قادر خواهد بود به خودش زیبایی ببخشد. »
بدون اولین توانایی، دومی متولد نمیشود. و کسی که زشتی خودش را میپوشاند و سرگرم فراموشی آن میشود،تا ابد زشت می ماند.زشتی زندگی در ناآگاهی انسان نسبت به آن پنهان میماند. من باید قبل از هر چیز، خودم را همانطور که هستم بشناسم. هیچ راه دیگری نیست.
اگر در همین اولین نقطهی سفر، به کذب و دروغ میدان بدهیم، آنگاه حقیقت نمیتواند در پایان بدست آید. اما ما مالکیت واقعیت خویشتن را به خاطر زشت بودنش انکار می کنیم و شروع به پرورش دادن یک شخصیت کاذب و تصوری میکنیم.
این تمایل و آرزو برای زیبایی کاملاً درست است، اما مسیر آن درست نیست. زشتیمان نمیتواند با قرار دادن ماسکهای زیبا، حذف شود.بلکه برعکس، به خاطر ماسکها، آن پیوسته زشتتر و بدقوارهتر میشود.آنگاه به آهستگی، شناخت خود حتی از خودمان هم ناپدید میشود و ما صرفاً با ماسکهای کاذب آشنا میمانیم. آن گاه اگر ماسک از دست برود، تشخیص دادن خود، غیرممکن میشود....
@lightworkers
در این زمانه،
همین که با مردم همرنگ نشوی
و در برابر سنتها سر خم نکنی،
خود خدمتی است به جامعه!
#جان_استوارت_میل
@lightworkers
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
به کسی جمال خود را ننمودهای و بینم
همه جا به هر زبانی بُوَد از تو گفتگویی
غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم
تو ببُر سر از تن من ببَر از میانه گویی
به ره تو بس که نالم ز غم تو بس که مویم
شدهام ز ناله نالی، شدهام ز مویه مویی
همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی
بنموده تیره روزم ستم سیاه چشمی
بنموده مو سپیدم صنم سپیدرویی
چه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی
چه شود که کام جوید ز لب تو کامجویی
شود این که از ترحم دمی ای سحاب رحمت
من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلویی
بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت
سر خُمّ می سلامت شکند اگر سبویی
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی
بنموده تیره روزم ستم سیاه چشمی
بنموده مو سپیدم صنم سپیدرویی
@lightworkers
جامتان را تا سر حد ممکن پر کنید
به لرزهای لبریز خواهد شد
تیغ خود را مدام تیز و تیزتر کنید
لبهاش خورده و کُند خواهد شد
از پی امنیت و ثروت بدوید
آرام نخواهید یافت
به تایید دیگران اهمیت بدهید
بندهی ایشان خواهید شد
کار خویش را که به پایان رساندید
پا پس کشیده و از بیرون به آن نظر کنید
این تنها راهی است که به آرامش میرسد
میانهروی کیفیتی است که در سراسر تائو_ت_چینگ آشکارا یا تلویحا از آن سخن گفته شده است.یین نمادِ سکون است و یانگ نماد حرکت. اگر دائما در حرکت باشید سراسیمگی را تجربه خواهید کرد. اگر به سکون دچار شوید هم چون مرداب میپوسید. در این میان راهی هست که میتوان آنرا آهستگی نامید: با متانت و وزین گام برداشتن، بهنحوی که هم گامهای خود را حس کنید و هم فاصلهی بین این گامها را. موسیقی در اصل فاصلهی بین نُتهاست و زندگی نه رسیدنها که مسیر بینِ منزلهاست.
اگر همراه با فرهنگِ حاکم بر زمانه پیش بروید فقط به دستآوردها توجه میکنید و پریشانحال از این قله به آن قله میجهید. همواره آرام ندارید زیرا قلههای دیگری هم هستند که باید در بنوردید. حرص میخورید که چرا آن یکی را ندارید، حسد میورزید که پس چرا او دارد و شما ندارید.از این میهراسید که نکند هر قدر هم دست و پا بزنید باز هم نرسید و یا حتی آنچه دارید را هم از کف بنهید.حرص و ترس ارتعاش فرهنگِ معاصر است. بانکها با حرص پابرجا هستند و بیمهها با ترس! سرمایهداری با کیش مصرفگرایی زنده است. هر یک از ما که ناآگاهانه در این بازی باشیم دیگران را هم به آن دعوت میکنیم. اگر تلاش کنید با اسیرانِ بازار همنوا شوید و احترام و توجه آنها را به دست آورید یعنی شما هم به همان جرگه پیوستهاید.
راه رسیدن به ژرفترین حسِ آرامش و احساسِ رضایتِ باطنی در آن است که به ندای قلب خود گوش بسپارید و فقط در خدمتِ ارزشهای خویش گام بردارید. کاری که از دستتان ساخته است را انجام دهید و خود را از وسوسهی نتیجهگرفتن برهانید. زیرا نتیجه هرگز به شما تعلق نداشته و نخواهد داشت. نتیجه از دلِ آشوبِ جهان ظاهر میشود. وقتی تلاش خود را انجام دهید و سپس آن چه رُخ میدهد را با آغوشی باز بپذیرید وجودتان یکپارچه صفا خواهد بود. اما وقتی میکوشید که همواره موفقتر، ثروتمندتر، مشهورتر و با نفوذتر شوید،آنگاه جامتان لبریز خواهد شد و تیغتان کمتر خواهد برید! چراکه هر چیزی در اوجِ خود به ضد خود بدل میشود. همواره ذکر لائو تزو را به یاد دارید و در مرکز قرار یابید...
ترجمه و تشریح:
#وحید_شاهرضا
@lightworkers
هنگامی که متوجه شویم نباید در حال جستجوی چیزی ماورایی باشیم آنگاه اولین گام را در جهت یادگیری حقیقت برداشته ایم.
خودشناسی شروع کار است.
خود چیست؟ که باید بشناسیم
خود محصول هزاران سال زندگی توام با حرص و خودخواهی، طمع و حسد، اضطراب و ناامیدی،
همراه با لحظات کوتاهی از شادی و امید است
پس معجونی است هزارساله
درک عملی نه نظری این موارد یعنی خودشناسی...
همانطور که نباید منتظر بود کسی بگوید تو گرسنه ای، باید خود درک کنیم.
خودشناسی یعنی درک حقیقت
نگاه به ترس ها، اندوه ها و شادی ها
نگاه انسان به خود...
دیدن آن چیزی که در حالِ وقوع است.
اگر دیدن را بیاموزیم،
به دنبال روش نیستیم،
اینجا نه معلمی وجود دارد نه شاگردی نه دستور العملی
با کنارگذاشتن اینها (نه با مقاومت و مبارزه)، بار سنگینی از ذهن به زمین گذاشته می شود و انرژی پدیدار می شود
و این انرژی آزادی بوجود می آورد
و کسی که آزاد است از عشق عظیمی برخوردار خواهد بود و عشق، خود آنچه که می خواهد، می کند...
#خودشناسی
#جیدو_کریشنا_مورتی
@lightworkers
هفت وادی پیش روی سالک
وادی اول: وادی طلب
بخش چهارم
پس ابلیس از راز خداوند آگاه شد و دانست که انسان جنسش از خاک نیست و جان او از خداوند است. نکته مهم این است که ابلیس برای آگاهی از راز الهی حتی حاضر می شود سر خود را از دست بدهد. این نکته مهمی است که سالک راه طریقت باید بداند: سلوک باید و باید تحقیقی باشد و نه تقلیدی، وگرنه درهای اصلی باز نخواهند شد و در راه تحقیق و کشف اسرار سالک باید آماده گذشتن از جان باشد.
پس خدا به ابلیس گفت چونکه از راز من آگاه شدی، باید کشته شوی تا راز من جای دیگری فاش نشود. اما ابلیس از خدا درخواست رحم کرد و به او گفت به من مهلتی بده و جزای دیگری برای من در نظر بگیر. خداوند پاسخ داد:
حق تعالی گفت: مهلت بر منت
طوق لعنت کردم اندر گردنت
نام تو کذاب خواهم زد رقم
تابمانی تا قیامت متهم
بنابراین ابلیس لقب دروغگو را پذیرفت. سپس ابلیس در پاسخ میگوید:
بعد از آن ابلیس گفت: آن گنج پاک
چون مرا روشن شد، از لعنت چه باک؟
لعنت، آنِ تو است، رحمت آنِ تو
بنده آنِ تو است، قسمت آنِ تو
گر مرا لعن است قسمت، باک نیست
زهر هم باید، همه تریاک نیست
چون بدیدم خلق را لعنت طلب
لعنت برداشتم من، بیادب
این چنین باید طلب، گر طالبی
تو نه ای طالب، به معنی غالبی
بنابراین ابلیس برای دانستن اسرار الهی حاضر شد که لعنت ابدی خداوند را بر خود بخرد، چراکه طالب میداند هر چه که در راه طلب از حق به او میرسد، چه خوب و چه بد، باید با جان و دل پذیرایش باشد و عطار از داستان این نتیجه را می گیرد که طلب رسیدن به حقیقت در تو باید به حدی باشد که حتی حاضر باشی مانند ابلیس که از مقربان درگاه الهی بود، لعن و نفرین دیگران بر خود را خریدار باشی.
بنابراین هر چه قدر اراده فرد و میزان طلب سالک بیشتر باشد، درد و رنج و بلاهای وارده بیشتر خواهد شد (البته این آزمایشات بسته به روحیه و شرایط زندگی و علایق و دلبستگی های او، تفاوت دارد). البته سالک خوشی و غم را به یک اندازه دوست دارد، چرا که هر دو را هدیه ای از طرف خداوند می داند. مهم این نیست که در این راه چه بر او از حق میرسد، سختی و درد و رنج یا شور و شادی و مستی. مهم برای او تنها و تنها این است که آنچه رسیده است، از جانب حق رسیده و برای این مهم جان خود را هم نثار میکند. پس اگر شخص طلب کرد و پاسخی نیامد، باید بداند که اشکال در طلب کردن اوست، نه اینکه خدایی وجود ندارد یا اینکه نمیخواهد به طلب او پاسخ بدهد:
سنگ و گوهر را، نه دشمن شو، نه دوست
آن نظر کن تو، که این از دست اوست
گر ترا سنگی زند معشوق مست
به که از غیری، گُهر آری بدست
مرد باید کز طلب در انتظار
هر زمانی جان کُند در ره نثار
نه زمانی از طلب ساکن شود
نه دمی آسودنش ممکن شود
گر نمی یابی تو او را روز و شب
نیست او گم، هست نقصان در طلب
بخش چهارم - وادی اول: وادی طلب
#عطار
#منطق_الطیر
@lightworkers
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند
گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
#حافظ
@lightworkers
هفت وادی پیش روی سالک
وادی اول: وادی طلب
بخش سوم
زمانی که سالک توانست بر نفس و من درون خود تا حدی چیره شود و بداند که "من ذهنی" یا همان "نفس کاذب" حقیقت او نیست و او فرای این ظاهر و صورت و عقل است، عنایت الهی شامل حالش میشود و با چشم درونی آغاز به دیدن نور ذات خویش میکند:
چون دل تو پاک گردد از صفات
تافتن گیرد ز حضرت نور ذات
زمانی که این نور بر دل سالک تابیدن میگیرد، میزان طلب در او هزار برابر میشود. دیگر هیچ سدی در برابر او توان پایداری ندارد و حتی اگر در مسیرش آتش باشد، مانند پروانه از شوق دیدار یار خود را در آتش میزند. عطار این مثال را میزند تا میزان طلب را در سالک به ما بازگوید:
چون شود آن نور بر دل آشکار
در دل تو یک طلب گردد هزار
چون شود در راه او آتش پدید
ور شود صد وادی ناخوش پدید
خویش را از شوق او دیوانهوار
بر سر آتش زند پروانهوار
در این مرحله از طلب یک تجربه جدید شامل حال سالک میگردد و آن تجربه "مستی عرفانی" است. این مستی چنان قوی است که او همچون کسی که می انگور خورده مست میشود، اما این مستی از جاری شدن می ناب الهی در وجود او است تا او پاداش طلبش را بگیرد. سالک به کل، دو عالم (عالم مادی و عالم پس از مرگ شامل بهشت و جهنم) را فراموش میکند، چون او در دریای وجود حق پا گذاشته است. نکته بعدی، افزایش طلب دانستن "اسرار الهی" است. او با تمام وجود خواهان شناختن جانان است و در این راه حتی از اژدهایی که او را برای خواسته اش ممکن است به کام مرگ بکشاند نیز هراسی ندارد. تمام این مثال ها را عطار میزند تا به ما میزان عطش درونی سالک را برای شناختن حق نشان دهد، تا جایی که سالک از کفر و دین نیز برای رسیدن به طلبش میگذرد، زیرا می داند که در آن سوی حجابها، این و آنی وجود ندارد و هر آنچه هست همه اوست:
سِر طلب گردد ز مشتاقی خویش
جرعهای می، خواهد از ساقی خویش
جرعهای ز آن باده چون نوشش شود
هر دو عالم، کُل، فراموشش شود
غرقهٔ دریا، بماند خشک لب
سِر جانان میکند از "جان" طلب
ز آرزوی آن که سِر بشناسد او
ز اژدهای جان ستان، نهراسد او
کفر و لعنت گر به هم پیش آیدش
درپذیرد تا دری بگشایدش
چون درش بگشاد، چه کفر و چه دین
زانک نبود زان سوی در آن و این
برای اینکه درک کنیم به دست آوردن دانش معنوی و درک اسرار چقدر در مرحله ابتدایی سلوک اهمیت دارد، عطار حکایتی از دلیل سجده نکردن ابلیس بر آدم را بیان میکند:
هنگامی که خداوند بعد از خلق جسم خاکی انسان خواست جان آدمی را در کالبدش بدمد، نمیخواست که هیچ یک از ملایک از راز جان انسان چیزی بدانند. پس خطاب به ملایک گفت:
گفت: ای روحانیان آسمان
پیش آدم سجده آرید این زمان
سر نهادند آن همه بر روی خاک
لاجرم، یک تن ندید آن سِر پاک
همه سجده کردند به جز ابلیس که چنین گفت:
گر بیندازند سَر از تن مرا
نیست غم، چون هست این گردن مرا
من همیدانم که آدم خاک نیست
سَر نهم تا سِر ببینم، باک نیست
چون نبود ابلیس را سَر بر زمین
سِر بدید او، زانکه بود او در کمین
بخش سوم - وادی اول: وادی طلب
#عطار
#منطق_الطیر
@lightworkers
هفت وادی پیش روی سالک
وادی اول: وادی طلب
بخش دوم
بعد از اینکه روح سیر تکاملی از جمادی تا انسانی را طی نمود و در مرحله انسانی نیز به آن درجه از آگاهی باطنی رسید که لذات مادی و نفسانی برایش جذابیتی نداشته و همچنین آداب و رسوم شریعت نیز عطش معنوی او را سیراب نکرد، برای ارضای حس باطنی اش خواستار ورود به آگاهی بالاتر و شهود باطنی می گردد. در اینجاست که هوش کیهانی یا خداوند یا استادان والا مقام یا هر چه که هر کس بخواهد بنامد، مشقات و رنجهایی را برای طالب تدارک میبیند تا طالب خود را محک بزند و بداند چقدر تحمل و اراده برای ورود به طریقت را دارد (خداوند شرایط آزمایش ما را فراهم میکند تا خودمان بتوانیم ظرفیت و استعداد خود را اندازه بگیریم و برای بالابردن ظرفیت و پیشرفت بیشتر تلاش نمائیم). عطار بزرگ ورود به مرحله اول سلوک و طریقت روحانی را اینگونه بیان میکند:
چون فرو آیی به وادی طلب
پیشت آید هر زمانی صدتعب
صد بلا در هر نفس اینجا بود
طوطی گردون، مگس اینجا بود
جد و جهد، اینجات باید سالها
زانک اینجا قلب گردد کارها
سالک راه را از خیلی قبل تر آغاز میکند؛ از زمانی که احساس میکند میخواهد بیشتر بداند... آنچه که جامعه و متشرعین به او آموخته اند، پاسخ پرسشهای معنوی او را نمیدهند و او مانند تشنه لبی که به دنبال آب این سو و آنسو میگردد، از این کتاب به آن کتاب و از این دانای دین به آن دانای دین به دنبال پاسخ پرسشهایش درباره راز خلقت و آفرینش می رود. او در دل میداند که راز آفرینش بسیار بیشتر و پیچیده تر از آن است که به او آموخته اند. این حد از تشنگی، سرانجام راه ورود به سلوک روحانی را بر او میگشاید و شخص متشرف به ورود به اولین مرحله طریقت روحانی میشود. نکته بسیار ظریف و قابل توجه در اینجا این است که این تشنگی برای دانستن، باید از ژرفای وجود شخص بر آید و یک خواسته قلبی باشد. چون بسیاری از انسانها هستند که این خواسته برای دانستن را دارند، اما طلب آنها از نفس ایشان برمی آید و ایشان اگر به این خواسته شان برسند، از آن در راه اهداف این دنیایی استفاده خواهند کرد و این طور طلب پاسخی در پی نخواهد داشت.
معمولا ورود به اولین مرحله طریقت (اولین آسمان آگاهی) با نشانه هایی همراه است که توسط اساتید روحی به سالک (در خواب یا بیداری) نشان داده میشوند و در پی آن، در بینش درونی سالک تغییراتی حاصل میشود. در این هنگام سالک این تغییرات ناگهانی را در خود درک میکند و به سمت افزایش آگاهی خود میرود.
یک تغییر بزرگ، فرو رفتن در خود و جدا شدن از دیگران است (در داستان زندگی بیشتر عرفا و پیامبران این ترک جامعه انسانی و سالها در کوه یا بیابان به سر بردن بیان شده است.). سالک در این زمان آرام آرام از مال دنیا (و هرگونه وابستگی به امور دنیوی) دوری میجوید و شروع به پاک کردن خود از هواها و امیال نفسانی میکند. (شاید دوستان شنیده باشند که کسانی که وارد راه درویش می گردند، در ابتدای مشرف شدن چله نشینی میکنند. یعنی چهل روز کامل زیر نظر پیر طریقت، خود را در اتاقی زندانی میکنند و به خوراک بسیار کمی بسنده میکنند و دایما ذکر حق میگویند. این کار برای همین پاک کردن ذهن و جدایی از مال و دارایی و طلب مدام است):
ملک اینجا بایدت انداختن
ملک اینجا بایدت در باختن
در میان خونت باید آمدن
وز همه بیرونت باید آمدن
چون نماند هیچ معلومت به دست
دل بباید پاک کرد از هرچه هست
بخش دوم - وادی اول: وادی طلب
#عطار
#منطق_الطیر
@lightworkers
مُزدِ عاشقی
رنج است
اما اين رنج
روشنی می بخشد
از دلی عاشق
که می شکند،
موسيقی و ترانه می تراود
#جبران_خليل_جبران
@lightworkers
هفت وادی پیش روی سالک
وادی اول: وادی طلب
بخش اول
چون فرو آیی به وادی طلب
پیشت آید هر زمانی صد تعب
برای ورود در هر راهی نخست باید فرد طالب و خواستار ورود در آن باشد. برای آغاز عرفان نیز خواست و اراده اولیه ضرورت دارد (بگذریم از اینکه عمده عرفا اعتقاد دارند که این خواست نیز از عنایات حق است و او باعث ایجاد این میل در فرد میشود). نکته اینجاست که از دید عطار کسی که خواستار طی طریقت روحانی شد، سختی ها و رنجهای بسیاری در کمین او هستند و جز کسی که اراده و صبر پولادین ندارد، نمیتواند سختی راه را تحمل کند. باید طلب به حدی باشد که فرد به جز رسیدن به خواسته روحانی اش هیچ چیز دیگر نخواهد و حتی حاضر به گذشتن از جان باشد. حافظ بزرگ در اینباره میفرماید:
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید
بعد از اینکه روح سیر تکاملی از جمادی تا انسانی را طی نمود و در مرحله انسانی نیز به آن درجه از آگاهی باطنی رسید که لذات مادی و نفسانی برایش جذابیتی نداشته و همچنین آداب و رسوم شریعت نیز عطش معنوی او را سیراب نکرد، برای ارضای حس باطنی اش خواستار ورود به آگاهی بالاتر و شهود باطنی می گردد. در اینجاست که هوش کیهانی یا خداوند یا استادان والا مقام یا هر چه که هر کس بخواهد بنامد، مشقات و رنجهایی را برای طالب تدارک میبیند تا طالب خود را محک بزند و بداند چقدر تحمل و اراده برای ورود به طریقت را دارد (خداوند شرایط آزمایش ما را فراهم میکند تا خودمان بتوانیم ظرفیت و استعداد خود را اندازه بگیریم و برای بالابردن ظرفیت و پیشرفت بیشتر تلاش نمائیم). عطار بزرگ ورود به مرحله اول سلوک و طریقت روحانی را اینگونه بیان میکند:
چون فرو آیی به وادی طلب
پیشت آید هر زمانی صدتعب
صد بلا در هر نفس اینجا بود
طوطی گردون، مگس اینجا بود
جد و جهد، اینجات باید سالها
زانک اینجا قلب گردد کارها
بخش اول - وادی اول: وادی طلب
#عطار
#منطق_الطیر
@lightworkers
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کآن چهره مشعشع تابانم آرزوست
در دست هر که هست ز خوبی قراضههاست
آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
این نان و آب چرخ چو سیل است بی وفا
من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست
#حضرت_مولانا
@lightworkers
مقدمه ای بر کتاب منطق الطیر و هفت شهر عشق عطار نیشابوری:
"بخش سوم"
این آتش چنان باید در دل روشن شود که داغی آن دل را بسوزاند و از روی همین داغی دل است که سالکان در نزد اهل دل شناسایی میشوند و به درگاه حق بار میابند. کسی مرد این راه است که کامل دست از جان بکشد و آماده باشد تا خود را در راه جانان فدا کند. زیرا که با نثار این جان، جانان، جان حقیقی را به او خواهد بخشید:
تا نیاری داغ دل این جایگاه
کی توان کردن بسوی تو نگاه؟
داغ دل آور که در میدان درد
اهل دل، از داغ بشناسند مرد
مرد میباید تمام این راه را
جان فشاندن باید این درگاه را
دست باید شست از جان مردوار
تا توان گفتن که هستی مردکار
جان چو بی جانان نیرزد هیچ چیز
همچو مردان برفشان جان عزیز
گر تو جانی برفشانی مردوار
بس که جانان جان کند بر تو نثار
شیرمردی باید این ره را شگرف
زانک ره دورست و دریا ژرف ژرف
و اما سیمرغ کیست و چه خصوصیاتی دارد؟ هدهد سیمرغ را اینگونه توصیف میکند:
نام او سیمرغ، سلطان طیور
او به ما نزدیک و ما زو دور دور
در حریم عزت است آرام او
نیست حد هر زفانی نام او (زفان = زبان)
صد هزاران پرده دارد بیشتر
هم ز نور و هم ز ظلمت پیش در
در دو عالم نیست کس را زهرهای
کو تواند یافت از وی بهرهای
دایما او پادشاه مطلق است
در کمال عز خود مستغرق است
او به سر ناید ز خود آنجا که اوست
کی رسد علم و خرد آنجا که اوست
وصف او چون کار جان پاک نیست
عقل را سرمایهٔ ادراک نیست
لاجرم هم عقل و هم جان خیره ماند
در صفاتش با دو چشم تیره ماند
هیچ دانایی کمال او ندید
هیچ بینایی جمال اوندید
در کمالش آفرینش ره نیافت
دانش از پی رفت و بینش ره نیافت
پس از آنکه هدهد از پادشاه و جایگاه او سخن میگوید، اشتیاق مرغان برای رسیدن به او زیاد میشود و یکی از مرغان میپرسد:
دیگری گفتش که ای دانای راه
دیدهٔ ما شد در این وادی سیاه
پر سیاست مینماید این طریق
چند فرسنگ است این راه، ای رفیق؟
و هدهد پاسخ میدهد که هفت وادی پیش روی ما قرار دارد. اما چون هر کس که در این راه رفت دیگر برنگشته است (چونکه یا در راه هلاک شده و جان داده و یا به سیمرغ رسیده و دیگر بازنگشته است) از میزان دوری راه و اینکه چند فرسنگ است بی خبرم. اما این هفت وادی این نامها را دارند:
۱. وادی طلب ۲. وادی عشق ۳. وادی معرفت ۴.وادی بی نیازی ۵.وادی توحید ۶. وادی حیرت ۷.وادی فقر و فنا
گفت: ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی، درگه است
وا نیامد در جهان زین راه کس
نیست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد بازکس زین راه دور
چون دهندت آگهی؟ ای نا صبور
چون شدند آنجایگه گم سر به سر
کی خبر بازت دهد، ای بیخبر
هست وادی طلب آغاز کار
وادی عشق است از آن پس، بیکنار
پس سیم وادی است آن معرفت
پس چهارم وادی استغنی صفت
هست پنجم، وادی توحید پاک
پس ششم، وادی حیرت صعبناک
هفتمین وادی، فقر است و فنا
بعد ازین روی روش نبود ترا
درکشش افتی، روش گم گرددت
گر بود یک قطره، قلزم گرددت
بخش سوم
#عطار
#منطق_الطیر
@lightworkers
اين سبب ها بر نظرها پردهها است
كه نه هر ديدار صنعش را سزاست
ديده ای بايد سبب سوراخ كن
تا حجب را بركند از بيخ و بن
تا مسبب بيند اندر لامكان
هرزه بيند جهد و اسباب و دكان
#حضرت_مولانا
ديده ای از شاه خواهم شه شناس
تا شناسد شاه را در هر لباس
@lightworkers
مقدمه ای بر کتاب منطق الطیر و هفت شهر عشق عطار نیشابوری:
"بخش دوم"
در این داستان مرغان انسانهایی هستنند که به درد عشق مبتلا گشته اند و به دنبال راهی هستند تا مرغ جانشان را، پیش از آنکه مرگ طبیعی به سراغشان بی آید، از قفس تن برهانند و پس از طی طریق و سلوک روحانی و گذشتن از هفت آسمان آگاهی به حقیقت برسند. عطار خود اینگونه پرده از این راز برمیدارد:
من زبان و نطق مرغان سر به سر
با تو گفتم، فهم کن، ای بیخبر
در میان عاشقان مرغان درند
کز قفس «پیش از عجل» در میپرند
جمله را شرح و بیانی دیگر است
زانکه مرغان را زبانی دیگر است
پیش سیمرغ آنکسی اکسیر ساخت
کو زبان جملهٔ مرغان شناخت
در ابیات بالا عطار عاشقان را به مرغانی تشبیه کرده که «پیش از مردن» قصد دارند تا از قفس تن رها شوند و به حقیقت برسند. نکته مهم سلوک همین رهاییِ پیش از مرگ جسم است. حال شاید برخی بپرسند که فرق طریقت با دین چیست؟ آیا همین که انسان دستورات دینی را اجرا کند، کافی نیست تا به حقیقت برسد؟
عرفا در پاسخ این پرسش میگویند که دین انسان را از گناه و رفتار ناشایست باز میدارد و به انسان نیک بودن را میاموزد و در نهایت کلیاتی را از خداوند به انسان عرضه میدارد. جزای دین برای بدکاران دوزخ آتشین است و پاداشش برای مومنان بهشت برین. اما سلوک و طریقت برای کسانی است که از دو عالم دنیا و آخرت گذشته اند و بیشتر از این را خواهان هستند و شراره عشق در دلشان زبانه کشیده و در تکاپوی دیدن خداوند هستند. عطار برای بیان این مطلب حکایتی را در منطق الطیر آورده بدین شرح:
از بوعلی طوسی که از پیران طریقت زمان خود بوده نقل شده که اهل دوزخ گریان و نالان از اهل بهشت تقاضا میکنند که از زیبایی و خوشی بهشت و ذوق وصال برایشان بگویند. اهل بهشت در پاسخ میگویند از زمانی که آفتاب جمال حق روی خود را بر ما بنموده است، دیگر خوشی بهشت با همه کمالاتش پیش ما ارزشی ندارد و هشت طبقه بهشت از شرم جمال حق به تاریکی گراییده است:
گفت: فردا اهل دوزخ زار زار
اهل جنت را بپرسند آشکار
کز خوشی جنت و ذوق وصال
حال خود گویید با ما حسب حال
اهل جنت جمله گویند این زمان
خوشی فردوس برخاست از میان
زانک ما را در بهشت پر کمال
روی بنمود آفتاب آن جمال
چون جمال او به ما نزدیک شد
هشت خلد از شرم آن تاریک شد
در فروغ آن جمال جان فشان
خلد را نه نام باشد، نه نشان
اهل جهنم نیز در پاسخ میگویند: همه آنچه شما گفتید راست است. زیرا ما که خود از سر تا پا غرق آتش دوزخ هستیم، از وقتی روی حق را دیده ایم، به دلیل اینکه فهمیده ایم که از چه آفتابی دور افتاده ایم چنان غرق آتش این حسرت دوری از روی یار شده ایم که به کل آتش دوزخ را از یاد برده ایم!
چون بگویند اهل جنت حال خویش
اهل دوزخ در جواب آیند پیش
کای همه فارغ ز فردوس و جنان
هرچ گفتید آنچنانست، آنچنان
زانک ما کاصحاب جای ناخوشیم
از قدم تا فرق غرق آتشیم
روی چون بنمود ما را آشکار
حسرت واماندگی از روی یار
چون شدیم اگه که ما افتادهایم
وز چنان رویی جدا افتادهایم
ز آتش حسرت دل ناشاد ما
آتش دوزخ ببرد از یاد ما
هر کجا کین آتش آید کارگر
ز آتش دوزخ کجا ماند خبر
بنابراین کسانی که در زندگی جسمانی این آتش حسرت دیدن یار در دلشان شعله ور میشود، پا در طریقت روحانی میگذارند و تلاش فراوان میکنند تا نفس و منیت و فردیت خود را (همانند پروانه ای که از شوق نور خود را به آتش میزند و بال و پر خود را میسوزاند و میمیرد) در این آتش اشتیاق که شراره عشق الهی است بسوزانند و نابود کنند تا مرغ جانشان بتواند خود را در دریای حقیقت و وحدت و یگانگی ناپدید کند. اما مهم این است که این اتفاق در زمان زندگی جسمانی روی دهد که پس از مرگ دیگر فرصتی برای این کار نیست. اما ابتدا باید این شعله سوزان عشق (آتش زرتشت در حقیقت نماد همین آتش بوده است) و حسرت دیدار روی یار در انسان ایجاد شود تا او انگیزه کافی برای پا نهادن در این راه دشوار و پر خطر بگذارد و بسیار انگشت شمارند کسانی که در هر زمان به این حد از عشق میرسند. این حسرت و عواقب آنرا عطار اینگونه بیان میکند:
هر که را شد در رهش حسرت پدید
کم تواند کرد از غیرت پدید
حسرت و آه و جراحت بایدت
در جراحت ذوق و راحت بایدت
گر درین منزل تو مجروح آمدی
محرم خلوتگه روح آمدی
گر تو مجروحی، دم از عالم مزن
داغ مینه بر جراحت، دم مزن
بخش دوم
#عطار
#منطق_الطیر
@lightworkers
