Light Workers🔆
前往频道在 Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://B2n.ir/nx2538 @lightworkers
显示更多408
订阅者
无数据24 小时
+57 天
+930 天
帖子存档
مقدمه ای بر کتاب منطق الطیر و هفت شهر عشق عطار نیشابوری:
"بخش دوم"
در این داستان مرغان انسانهایی هستنند که به درد عشق مبتلا گشته اند و به دنبال راهی هستند تا مرغ جانشان را، پیش از آنکه مرگ طبیعی به سراغشان بی آید، از قفس تن برهانند و پس از طی طریق و سلوک روحانی و گذشتن از هفت آسمان آگاهی به حقیقت برسند. عطار خود اینگونه پرده از این راز برمیدارد:
من زبان و نطق مرغان سر به سر
با تو گفتم، فهم کن، ای بیخبر
در میان عاشقان مرغان درند
کز قفس «پیش از عجل» در میپرند
جمله را شرح و بیانی دیگر است
زانکه مرغان را زبانی دیگر است
پیش سیمرغ آنکسی اکسیر ساخت
کو زبان جملهٔ مرغان شناخت
در ابیات بالا عطار عاشقان را به مرغانی تشبیه کرده که «پیش از مردن» قصد دارند تا از قفس تن رها شوند و به حقیقت برسند. نکته مهم سلوک همین رهاییِ پیش از مرگ جسم است. حال شاید برخی بپرسند که فرق طریقت با دین چیست؟ آیا همین که انسان دستورات دینی را اجرا کند، کافی نیست تا به حقیقت برسد؟
عرفا در پاسخ این پرسش میگویند که دین انسان را از گناه و رفتار ناشایست باز میدارد و به انسان نیک بودن را میاموزد و در نهایت کلیاتی را از خداوند به انسان عرضه میدارد. جزای دین برای بدکاران دوزخ آتشین است و پاداشش برای مومنان بهشت برین. اما سلوک و طریقت برای کسانی است که از دو عالم دنیا و آخرت گذشته اند و بیشتر از این را خواهان هستند و شراره عشق در دلشان زبانه کشیده و در تکاپوی دیدن خداوند هستند. عطار برای بیان این مطلب حکایتی را در منطق الطیر آورده بدین شرح:
از بوعلی طوسی که از پیران طریقت زمان خود بوده نقل شده که اهل دوزخ گریان و نالان از اهل بهشت تقاضا میکنند که از زیبایی و خوشی بهشت و ذوق وصال برایشان بگویند. اهل بهشت در پاسخ میگویند از زمانی که آفتاب جمال حق روی خود را بر ما بنموده است، دیگر خوشی بهشت با همه کمالاتش پیش ما ارزشی ندارد و هشت طبقه بهشت از شرم جمال حق به تاریکی گراییده است:
گفت: فردا اهل دوزخ زار زار
اهل جنت را بپرسند آشکار
کز خوشی جنت و ذوق وصال
حال خود گویید با ما حسب حال
اهل جنت جمله گویند این زمان
خوشی فردوس برخاست از میان
زانک ما را در بهشت پر کمال
روی بنمود آفتاب آن جمال
چون جمال او به ما نزدیک شد
هشت خلد از شرم آن تاریک شد
در فروغ آن جمال جان فشان
خلد را نه نام باشد، نه نشان
اهل جهنم نیز در پاسخ میگویند: همه آنچه شما گفتید راست است. زیرا ما که خود از سر تا پا غرق آتش دوزخ هستیم، از وقتی روی حق را دیده ایم، به دلیل اینکه فهمیده ایم که از چه آفتابی دور افتاده ایم چنان غرق آتش این حسرت دوری از روی یار شده ایم که به کل آتش دوزخ را از یاد برده ایم!
چون بگویند اهل جنت حال خویش
اهل دوزخ در جواب آیند پیش
کای همه فارغ ز فردوس و جنان
هرچ گفتید آنچنانست، آنچنان
زانک ما کاصحاب جای ناخوشیم
از قدم تا فرق غرق آتشیم
روی چون بنمود ما را آشکار
حسرت واماندگی از روی یار
چون شدیم اگه که ما افتادهایم
وز چنان رویی جدا افتادهایم
ز آتش حسرت دل ناشاد ما
آتش دوزخ ببرد از یاد ما
هر کجا کین آتش آید کارگر
ز آتش دوزخ کجا ماند خبر
بنابراین کسانی که در زندگی جسمانی این آتش حسرت دیدن یار در دلشان شعله ور میشود، پا در طریقت روحانی میگذارند و تلاش فراوان میکنند تا نفس و منیت و فردیت خود را (همانند پروانه ای که از شوق نور خود را به آتش میزند و بال و پر خود را میسوزاند و میمیرد) در این آتش اشتیاق که شراره عشق الهی است بسوزانند و نابود کنند تا مرغ جانشان بتواند خود را در دریای حقیقت و وحدت و یگانگی ناپدید کند. اما مهم این است که این اتفاق در زمان زندگی جسمانی روی دهد که پس از مرگ دیگر فرصتی برای این کار نیست. اما ابتدا باید این شعله سوزان عشق (آتش زرتشت در حقیقت نماد همین آتش بوده است) و حسرت دیدار روی یار در انسان ایجاد شود تا او انگیزه کافی برای پا نهادن در این راه دشوار و پر خطر بگذارد و بسیار انگشت شمارند کسانی که در هر زمان به این حد از عشق میرسند. این حسرت و عواقب آنرا عطار اینگونه بیان میکند:
هر که را شد در رهش حسرت پدید
کم تواند کرد از غیرت پدید
حسرت و آه و جراحت بایدت
در جراحت ذوق و راحت بایدت
گر درین منزل تو مجروح آمدی
محرم خلوتگه روح آمدی
گر تو مجروحی، دم از عالم مزن
داغ مینه بر جراحت، دم مزن
بخش دوم
#عطار
#منطق_الطیر
@lightworkers
گر ما خطا کنیم عطای تو بیحدست
نومیدی از عطای تو حد خطای ماست
#خواجوی_کرمانی
@lightworkers
مقدمه ای بر کتاب منطق الطیر و هفت شهر عشق عطار نیشابوری:
"بخش اول"
در داستان منطقالطّیر، سخن از مرغان جهان است که در مجمع مرغان گرد هم میایند و میگویند که همه سرزمین ها پادشاهی دارند، اما ملک ما پادشاهی ندارد و سپاه ما بی سرور است که این باعث بی نظمی در امور سپاه و کشور خواهد شد. ما باید با هم مشورت کنیم تا پادشاهی مناسب برای کشور خود برگزینیم:
مجمعی کردند مرغان جهان
آنچه بودند آشکارا و نهان
جمله گفتند این زمان در دور کار
نیست خالی هیچ شهر از شهریار
چون بود که اقلیم مارا شاه نیست
بیش ازین بیشاه بودن راه نیست
یک دگر را شاید ار یاری کنیم
پادشاهی را طلب کاری کنیم
زانکه، چون کشور بود بیپادشاه
نظم و ترتیبی نماند در سپاه
پس همه با جایگاهی آمدند
سر به سر جویای شاهی آمدند
در این بین هدهد لب به سخن میگشاید و به مرغان میگوید که من سالها پیامرسان سلیمان نبی بوده ام و همه کوه ها و دشت ها و دریاها را گشته ام و میدانم که آن حضرت پادشاه در کجا منزل دارد. نام او سیمرغ است و خانه اش در پشت کوه قاف است. سیمرغ به ما خیلی نزدیک است، اما ما ز او بسیار دوریم. من به تنهایی نمیتوانم به حضور سیمرغ برسم، اما اگر شما من را همراهی کنید، میتوانیم با هم به نزد سیمرغ برویم و از او بخواهیم تا پادشاه ما شود. نکته قابل ذکر در اینجا این است که عطار هدهد را آشفته دلی می داند که جامه ای از طریقت روحانی بر تن دارد و تاجی از حقیقت بر سر گذاشته و شخصی است که از بد و نیک کاملا آگاه است که نماد پیر و راهبر طریقت در سفر روحانی برای رسیدن به حق است. هدهد میگوید شرط آنکه به حضرت پادشاه برسید این است که در راه او جان بدهید (یعنی از نفس رها گردید تا خود حقیقی تان شروع به تابش کند) و از خود رها گردید که این خود مستلزم کنار گذاشتن خودخواهی ها و خودپرستی هاست:
هدهد آشفته دل، پر انتظار
در میان جمع آمد بیقرار
حلهای بود از طریقت در برش
افسری بود از حقیقت بر سرش
تیز وهمی بود در راه آمده
از بد و از نیک آگاه آمده
گفت: ای مرغان، منم بیهیچ ریب
هم برید حضرت و هم پیک غیب
هم ز هر حضرت خبردار آمدم
هم ز فطنت صاحب اسرار آمدم
سالها در بحر و بر میگشتهام
پای اندر ره، به سر میگشتهام
وادی و کوه و بیابان رفتهام
عالمی در عهد طوفان رفتهام
با سلیمان در سفرها بودهام
عرصهٔ عالم بسی پیمودهام
پادشاه خویش را دانستهام
چون روم تنها چو نتوانستهام
لیک با من گر شما هم ره شوید
محرم آن شاه و آن درگه شوید
وارهید از ننگ خودبینی خویش
تا کی از تشویر بیدینی خویش
هر که در وی باخت جان، از خود برست
در ره جانان ز نیک و بد برست
جان فشانید و قدم در ره نهید
پای کوبان سر بدان درگه نهید
هست ما را پادشاهی بی خلاف
در پس کوهی که هست آن کوه قاف
نام او سیمرغ، سلطان طیور
او به ما نزدیک و ما زو دور دور
بخش اول
#عطار
#منطق_الطیر
@lightworkers
پس سیم وادی است آن معرفت
پس چهارم وادی استغنی صفت
هست پنجم، وادی توحید پاک
پس ششم، وادی حیرت صعبناک
هفتمین وادی، فقر است و فنا
بعد ازین روی روش نبود ترا
درکشش افتی، روش گم گرددت
گر بود یک قطره، قلزم گرددت
#عطار
#منطق_الطیر
@lightworkers
اهل جنت جمله گویند این زمان
خوشی فردوس برخاست از میان
زانک ما را در بهشت پر کمال
روی بنمود آفتاب آن جمال
چون جمال او به ما نزدیک شد
هشت خلد از شرم آن تاریک شد
در فروغ آن جمال جان فشان
خلد را نه نام باشد، نه نشان
اهل جهنم نیز در پاسخ میگویند: همه آنچه شما گفتید راست است. زیرا ما که خود از سر تا پا غرق آتش دوزخ هستیم، از وقتی روی حق را دیده ایم، به دلیل اینکه فهمیده ایم که از چه آفتابی دور افتاده ایم چنان غرق آتش این حسرت دوری از روی یار شده ایم که به کل آتش دوزخ را از یاد برده ایم!
چون بگویند اهل جنت حال خویش
اهل دوزخ در جواب آیند پیش
کای همه فارغ ز فردوس و جنان
هرچ گفتید آنچنانست، آنچنان
زانک ما کاصحاب جای ناخوشیم
از قدم تا فرق غرق آتشیم
روی چون بنمود ما را آشکار
حسرت واماندگی از روی یار
چون شدیم اگه که ما افتادهایم
وز چنان رویی جدا افتادهایم
ز آتش حسرت دل ناشاد ما
آتش دوزخ ببرد از یاد ما
هر کجا کین آتش آید کارگر
ز آتش دوزخ کجا ماند خبر
بنابراین کسانی که در زندگی جسمانی این آتش حسرت دیدن یار در دلشان شعله ور میشود، پا در طریقت روحانی میگذارند و تلاش فراوان میکنند تا نفس و منیت و فردیت خود را (همانند پروانه ای که از شوق نور خود را به آتش میزند و بال و پر خود را میسوزاند و میمیرد) در این آتش اشتیاق که شراره عشق الهی است بسوزانند و نابود کنند تا مرغ جانشان بتواند خود را در دریای حقیقت و وحدت و یگانگی ناپدید کند. اما مهم این است که این اتفاق در زمان زندگی جسمانی روی دهد که پس از مرگ دیگر فرصتی برای این کار نیست. اما ابتدا باید این شعله سوزان عشق (آتش زرتشت در حقیقت نماد همین آتش بوده است) و حسرت دیدار روی یار در انسان ایجاد شود تا او انگیزه کافی برای پا نهادن در این راه دشوار و پر خطر بگذارد و بسیار انگشت شمارند کسانی که در هر زمان به این حد از عشق میرسند. این حسرت و عواقب آنرا عطار اینگونه بیان میکند:
هر که را شد در رهش حسرت پدید
کم تواند کرد از غیرت پدید
حسرت و آه و جراحت بایدت
در جراحت ذوق و راحت بایدت
گر درین منزل تو مجروح آمدی
محرم خلوتگه روح آمدی
گر تو مجروحی، دم از عالم مزن
داغ مینه بر جراحت، دم مزن
این آتش چنان باید در دل روشن شود که داغی آن دل را بسوزاند و از روی همین داغی دل است که سالکان در نزد اهل دل شناسایی میشوند و به درگاه حق بار میابند. کسی مرد این راه است که کامل دست از جان بکشد و آماده باشد تا خود را در راه جانان فدا کند. زیرا که با نثار این جان، جانان، جان حقیقی را به او خواهد بخشید:
تا نیاری داغ دل این جایگاه
کی توان کردن بسوی تو نگاه؟
داغ دل آور که در میدان درد
اهل دل، از داغ بشناسند مرد
مرد میباید تمام این راه را
جان فشاندن باید این درگاه را
دست باید شست از جان مردوار
تا توان گفتن که هستی مردکار
جان چو بی جانان نیرزد هیچ چیز
همچو مردان برفشان جان عزیز
گر تو جانی برفشانی مردوار
بس که جانان جان کند بر تو نثار
شیرمردی باید این ره را شگرف
زانک ره دورست و دریا ژرف ژرف
و اما سیمرغ کیست و چه خصوصیاتی دارد؟ هدهد سیمرغ را اینگونه توصیف میکند:
نام او سیمرغ، سلطان طیور
او به ما نزدیک و ما زو دور دور
در حریم عزت است آرام او
نیست حد هر زفانی نام او (زفان = زبان)
صد هزاران پرده دارد بیشتر
هم ز نور و هم ز ظلمت پیش در
در دو عالم نیست کس را زهرهای
کو تواند یافت از وی بهرهای
دایما او پادشاه مطلق است
در کمال عز خود مستغرق است
او به سر ناید ز خود آنجا که اوست
کی رسد علم و خرد آنجا که اوست
وصف او چون کار جان پاک نیست
عقل را سرمایهٔ ادراک نیست
لاجرم هم عقل و هم جان خیره ماند
در صفاتش با دو چشم تیره ماند
هیچ دانایی کمال او ندید
هیچ بینایی جمال اوندید
در کمالش آفرینش ره نیافت
دانش از پی رفت و بینش ره نیافت
پس از آنکه هدهد از پادشاه و جایگاه او سخن میگوید، اشتیاق مرغان برای رسیدن به او زیاد میشود و یکی از مرغان میپرسد:
دیگری گفتش که ای دانای راه
دیدهٔ ما شد در این وادی سیاه
پر سیاست مینماید این طریق
چند فرسنگ است این راه، ای رفیق؟
و هدهد پاسخ میدهد که هفت وادی پیش روی ما قرار دارد. اما چون هر کس که در این راه رفت دیگر برنگشته است (چونکه یا در راه هلاک شده و جان داده و یا به سیمرغ رسیده و دیگر بازنگشته است) از میزان دوری راه و اینکه چند فرسنگ است بی خبرم. اما این هفت وادی این نامها را دارند:
۱. وادی طلب ۲. وادی عشق ۳. وادی معرفت ۴.وادی بی نیازی ۵.وادی توحید ۶. وادی حیرت ۷.وادی فقر و فنا
گفت: ما را هفت وادی در ره است
چون گذشتی هفت وادی، درگه است
وا نیامد در جهان زین راه کس
نیست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد بازکس زین راه دور
چون دهندت آگهی؟ ای نا صبور
چون شدند آنجایگه گم سر به سر
کی خبر بازت دهد، ای بیخبر
هست وادی طلب آغاز کار
وادی عشق است از آن پس، بیکنار
مقدمه ای بر کتاب منطق الطیر و هفت شهر عشق عطار نیشابوری:
در داستان منطقالطّیر، سخن از مرغان جهان است که در مجمع مرغان گرد هم میایند و میگویند که همه سرزمین ها پادشاهی دارند، اما ملک ما پادشاهی ندارد و سپاه ما بی سرور است که این باعث بی نظمی در امور سپاه و کشور خواهد شد. ما باید با هم مشورت کنیم تا پادشاهی مناسب برای کشور خود برگزینیم:
مجمعی کردند مرغان جهان
آنچه بودند آشکارا و نهان
جمله گفتند این زمان در دور کار
نیست خالی هیچ شهر از شهریار
چون بود که اقلیم مارا شاه نیست
بیش ازین بیشاه بودن راه نیست
یک دگر را شاید ار یاری کنیم
پادشاهی را طلب کاری کنیم
زانکه، چون کشور بود بیپادشاه
نظم و ترتیبی نماند در سپاه
پس همه با جایگاهی آمدند
سر به سر جویای شاهی آمدند
در این بین هدهد لب به سخن میگشاید و به مرغان میگوید که من سالها پیامرسان سلیمان نبی بوده ام و همه کوه ها و دشت ها و دریاها را گشته ام و میدانم که آن حضرت پادشاه در کجا منزل دارد. نام او سیمرغ است و خانه اش در پشت کوه قاف است. سیمرغ به ما خیلی نزدیک است، اما ما ز او بسیار دوریم. من به تنهایی نمیتوانم به حضور سیمرغ برسم، اما اگر شما من را همراهی کنید، میتوانیم با هم به نزد سیمرغ برویم و از او بخواهیم تا پادشاه ما شود. نکته قابل ذکر در اینجا این است که عطار هدهد را آشفته دلی می داند که جامه ای از طریقت روحانی بر تن دارد و تاجی از حقیقت بر سر گذاشته و شخصی است که از بد و نیک کاملا آگاه است که نماد پیر و راهبر طریقت در سفر روحانی برای رسیدن به حق است. هدهد میگوید شرط آنکه به حضرت پادشاه برسید این است که در راه او جان بدهید (یعنی از نفس رها گردید تا خود حقیقی تان شروع به تابش کند) و از خود رها گردید که این خود مستلزم کنار گذاشتن خودخواهی ها و خودپرستی هاست:
هدهد آشفته دل، پر انتظار
در میان جمع آمد بیقرار
حلهای بود از طریقت در برش
افسری بود از حقیقت بر سرش
تیز وهمی بود در راه آمده
از بد و از نیک آگاه آمده
گفت: ای مرغان، منم بیهیچ ریب
هم برید حضرت و هم پیک غیب
هم ز هر حضرت خبردار آمدم
هم ز فطنت صاحب اسرار آمدم
سالها در بحر و بر میگشتهام
پای اندر ره، به سر میگشتهام
وادی و کوه و بیابان رفتهام
عالمی در عهد طوفان رفتهام
با سلیمان در سفرها بودهام
عرصهٔ عالم بسی پیمودهام
پادشاه خویش را دانستهام
چون روم تنها چو نتوانستهام
لیک با من گر شما هم ره شوید
محرم آن شاه و آن درگه شوید
وارهید از ننگ خودبینی خویش
تا کی از تشویر بیدینی خویش
هر که در وی باخت جان، از خود برست
در ره جانان ز نیک و بد برست
جان فشانید و قدم در ره نهید
پای کوبان سر بدان درگه نهید
هست ما را پادشاهی بی خلاف
در پس کوهی که هست آن کوه قاف
نام او سیمرغ، سلطان طیور
او به ما نزدیک و ما زو دور دور
در این داستان مرغان انسانهایی هستنند که به درد عشق مبتلا گشته اند و به دنبال راهی هستند تا مرغ جانشان را، پیش از آنکه مرگ طبیعی به سراغشان بی آید، از قفس تن برهانند و پس از طی طریق و سلوک روحانی و گذشتن از هفت آسمان آگاهی به حقیقت برسند. عطار خود اینگونه پرده از این راز برمیدارد:
من زبان و نطق مرغان سر به سر
با تو گفتم، فهم کن، ای بیخبر
در میان عاشقان مرغان درند
کز قفس «پیش از عجل» در میپرند
جمله را شرح و بیانی دیگر است
زانکه مرغان را زبانی دیگر است
پیش سیمرغ آنکسی اکسیر ساخت
کو زبان جملهٔ مرغان شناخت
در ابیات بالا عطار عاشقان را به مرغانی تشبیه کرده که «پیش از مردن» قصد دارند تا از قفس تن رها شوند و به حقیقت برسند. نکته مهم سلوک همین رهاییِ پیش از مرگ جسم است. حال شاید برخی بپرسند که فرق طریقت با دین چیست؟ آیا همین که انسان دستورات دینی را اجرا کند، کافی نیست تا به حقیقت برسد؟
عرفا در پاسخ این پرسش میگویند که دین انسان را از گناه و رفتار ناشایست باز میدارد و به انسان نیک بودن را میاموزد و در نهایت کلیاتی را از خداوند به انسان عرضه میدارد. جزای دین برای بدکاران دوزخ آتشین است و پاداشش برای مومنان بهشت برین. اما سلوک و طریقت برای کسانی است که از دو عالم دنیا و آخرت گذشته اند و بیشتر از این را خواهان هستند و شراره عشق در دلشان زبانه کشیده و در تکاپوی دیدن خداوند هستند. عطار برای بیان این مطلب حکایتی را در منطق الطیر آورده بدین شرح:
از بوعلی طوسی که از پیران طریقت زمان خود بوده نقل شده که اهل دوزخ گریان و نالان از اهل بهشت تقاضا میکنند که از زیبایی و خوشی بهشت و ذوق وصال برایشان بگویند. اهل بهشت در پاسخ میگویند از زمانی که آفتاب جمال حق روی خود را بر ما بنموده است، دیگر خوشی بهشت با همه کمالاتش پیش ما ارزشی ندارد و هشت طبقه بهشت از شرم جمال حق به تاریکی گراییده است:
گفت: فردا اهل دوزخ زار زار
اهل جنت را بپرسند آشکار
کز خوشی جنت و ذوق وصال
حال خود گویید با ما حسب حال
کشتهٔ حیرت شدم یکبارگی
میندانم چاره جز بیچارگی
ای خرد در راه تو طفلی بشیر
گم شده در جست و جویت عقل پیر
در چنان ذاتی من آنگه کی رسم
از زعم من در منزه کی رسم
نه تو در علم آیی و نه در عیان
نی زیان و سودی از سود و زیان
نه ز موسی هرگزت سودی رسد
نه ز فرعونت زیان بودی رسد
ای خدای بینهایت جز تو کیست؟
چون توئی بیحد و غایت جز تو چیست؟
هیچ چیز از بینهایت بیشکی
چون به سر ناید کجا ماند یکی؟
ای جهانی خلق حیران مانده
تو بزیر پرده پنهان مانده
پرده برگیر آخر و جانم مسوز
بیش ازین در پرده پنهانم مسوز
گم شدم در بحر حیرت ناگهان
زین همه سرگشتگی بازم رهان
در میان بحر گردون ماندهام
وز درون پرده بیرون ماندهام
بنده را زین بحر نامحرم برآر
تو درافکندی مرا تو هم برآر
نفس من بگرفت سر تا پای من
گر نگیری دست من ای وای من
جانم آلودست از بیهودگی
من ندارم طاقت آلودگی
یا ازین آلودگی پاکم بکن
یا نه در خونم کش و خاکم بکن
خلق ترسند از تو من ترسم ز خود
کز تو نیکو دیدهام از خویش بد
مردهایام میروم بر روی خاک
زنده گردان جانم ای جانبخش پاک
مؤمنو کافر به خون آغشتهاند
یا همه سرگشته یا برگشتهاند
گر بخوانی این بود سرگشتگی
ور برانی این بود برگشتگی
پادشاها دل به خون آغشتهام
پای تا سر چون فلک سرگشتهام
گفتهای من با شماام روز و شب
یک نفس فارغ مباشید از طلب
چون چنین با یکدگر همسایهایم
تو چو خرشیدی و ما هم سایهایم
چه بود ای معطی بیسرمایگان
گر نگه داری حق همسایگان
با دلی پر درد و جانی با دریغ
ز اشتیاقت اشک میبارم چو میغ
گر دریغ خویش برگویم ترا
گم بباشم تا به کی جویم ترا
ره برم شو زان که گم راه آمدم
دولتم ده گرچه بیگاه آمدم
هرکه در کوی تو دولت یار شد
در تو گم گشت وز خود بیزار شد
نیستم نومید و هستم بیقرار
بوک درگیرد یکی از صد هزار
#عطار
#منطق_الطیر
@lightworkers
هر چه بیشتر
با چیزی یا مسئلهای بجنگید،
فقط به بزرگتر و قویتر شدن
آن مسئله کمک کردهاید....
#کارل_گوستاو_یونگ
@lightworkers
گفتند: چهل شب حياط خانهات را آب و جارو كن. شب چهلمين، خضر خواهد آمد. چهل سال خانهام را رُفتم و روييدم و خضر نيامد. زيرا فراموش كرده بودم حياط خلوت دلم را جارو كنم.
گفتند: چلهنشيني كن. چهل شب خودت باش و خدا و خلوت. شب چهلمين بر بام آسمان برخواهيی رفت...
و من چهل سال از چله بزرگ زمستان تا چله كوچك تابستان را به چله نشستم، اما هرگز بلندی را بوی نبردم. زيرا از ياد برده بودم كه خودم را به چهلستون دنيا زنجير كردهام...
گفتند: دلت پرنيان بهشتی است. خدا عشق را در آن پيچيده است. پرنيان دلت را واكن تا بوی بهشت در زمين پراكنده شود...
چنين كردم، بوی نفرت عالم را گرفت. و تازه دانستم بی آنكه باخبر باشم، شيطان از دلم چهل تكهای براي خودش دوخته است...
به اينجا كه میرسم، نااميد میشوم، آنقدر كه میخواهم همه سرازيری جهنم را يكريز بدوم. اما فرشتهای دستم را میگيرد و میگويد: هنوز فرصت هست، به آسمان نگاه كن. خدا چلچراغی از آسمان آويخته است كه هر چراغش دلی است. دلت را روشن كن. تا چلچراغ خدا را بيفروزی.
فرشته شمعی به من میدهد و میرود...
راستی امشب به آسمان نگاه كن، ببين چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است...
#عرفان_نظرآهاری
@lightworkers
سر، انباشته از نتایج قطعی و از پیش تعیین شده است.
قلب همیشه پاک و ساده وآماده دانستن است.
قلب همیشه یک کودک است و
سر همیشه بزرگسال....
سر هیچ گاه جوان نیست....
یادت باشد قلب هیچ گاه پیر نمیشود...
@lightworkers
من رویای عشقی را در سر میپروراندم که چیزی بیش از اشتیاق دو تن برای تصاحب یکدیگر بود....
من رویای عشقی را در سر دارم که در آن اشتیاقی دو جانبه برای جست و جوی حقیقتی برتر میان دو تن پدید آید....
شاید نباید آن را عشق نامید ، شاید نام حقیقی آن دوستی است....
#اروین_یالوم
@lightworkers
اگر سخن میانِ من و تو پایان یافت
و راههایِ وصال قطع شدند
و جدا و غریبه گشتیم،
از نو با من آشنا شو....
#نزار_قبانی
Sorrow
#Lisa_Gerrard
@lightworkers
دوستی سه منزل است :
هوی ـ صفت تن،
محبت ـ صفت دل،
عشق ـ صفت جان.
هوی بنفس قائم، محبت بدل قائم، عشق بجان قائم.
نفس از هوی خالی نه، و دل از محبت خالی نه، و جان از عشق خالی نه ؛ عشق مأوای عاشق است، و عاشق مأوای بلاست. عشق عذاب عاشق است و عاشق عذاب بلا.
در عشق تو، گبر ناب من دانم بود!
دل سوخته، جان كباب، من دانم بود!
در آتش تیز و آب من دانم بود!
روز و شب در عذاب من دانم بود!
این عشق كه صفت جان آمد، نیز بر سه قسم است :
اول ـ راستی،
میانه ـ مستی،
آخر ـ نیستی.
راستی عارفانراست، مستی والهان راست، نیستی بی خودانراست.
راستی آنست كه آنچه گوئی كنی و آنچه نمائی داری و آنجا كه آوازدﻫﻲ باشی.
مستی بیقراری و ولهزدگی است. گه نظر مولی دائم گردد، دل هائم گردد ؛ گه عطا بزرگ گردد، از طاقت یافت بر گذرد.
مستی هم نفس راست، هم دل را، هم جانرا. چون شراب بر عقل زور كند، نفس مست گردد. چون آشنائی بر آگاهی زور كند، دل مست شود. چون كشف بر انس زور گیرد، جان مست شود. چون ساقی خود متجلی گردد، هستی آغاز كند و مستی صحو شود.
من نیستم ای نگار، تو هستم كن
یك جرعه شراب وصل بر دستم كن
با من بنشین بخلوت و مستم كن
گر سیر شوی بنكتهای پستم كن
اما نیستی آنست كه در سر دوستی شوی، نه بدین جهان با دید آئی، نه در آن جهان. دو گیتی در سر دوستی شد و دوستی در سر دوست، اكنون نمییارم گفت كه منم، نمییارم گفت كه اوست!
از دیده و دوست، فرق كردن نه نكوست
یا اوست بجای دیده، یا دیده خود اوست
آن پیر طریقت گفت : خداوندا! یافته میجویم، با دیدهور میگویم : كه داریم چه جویم؟ كه بینم چه گویم؟ شیفتهٴ این جست و جویم، گرفتار این گفتگویم.
خداوندا! خود كردم و خود خریدم، آتش بر خود خود افروزانیدم! از دوستی آواز دادم، دل و جان فرا ناز دادم. مهربانا! اكنون كه در غرقابم، دستم گیر كه گرم افتادم :
زین بیش مزن تو ای سنائی غم عشق
كآواره چو تو بسند، در عالم عشق
بپذیر تو پند و گیر یك ره كم عشق
كز آب روان گرد بر آرد غم عشق
آری! مشتاق كشتهٴ دوستی است، هر چند كه سر ببالین است. نیكوتر آنست كه كشتهٴ دوستی به از كشتهٴ شمشیر است، نه از كشتهٴ دوستی خون آید و نه از سوختهٴ آن دود! كشته بكشتن راضی، و سوخته بسوختن خشنود!
هر چند بر آتشم نشاند غم تو
غمناك شوم، گرم نماند غم تو
#کشف_الاسرار_و_عدة_الابرار
@lightworkers
هزار عیب و دو صد نقص در وجود منست
تو
با نگاهِ محبت،
مرا تماشا کن...
#معینی_کرمانشاهی
@lightworkers
بنده چون شرایط دعا بجای آرد، مرغ قفسی است كه رب العالمین آواز وی دوست دارد. عادت خلق چنانست كه مرغی بگیرند و او را قفسی سازند و آب و علف معد دارند، تا آن مرغ بوقت سحر ببانگ آید،
همچنین رب العزة عابدان و عارفانرا در وجود آورد و دنیا قفس ایشان ساخت و منافع و مصالح ایشان در دنیا مهیا كرد و كارهاشان راست كرد، آنگه در محكم تنزیل گفت : « و بالاسحار هم یستغفرون ».
بنده بعجز خود در وقت سحر می زارد، و میخروشد و حق بلطف خود میشنود و می نیوشد.
#کشف_الاسرار_و_عدة_الابرار
@lightworkers
برای کینه؟ آه نه! برای عشق من، بمان
برای دوست داشتن، برای خواستن بمان
هر آنچه دوست داشتم، برای من نماند و رفت
امید آخرین اگر تویی، برای من بمان
به سبزه و نسیم و گل، تو درس زیستن بده
بهار باش و باز هم به خاطر چمن بمان
تمامت و کمال را به نام ما رقم زدند
کمال عشق اگر منم، تو هم “تمام زن” بمان
برای آنکه تیشه را به فرق خویش نشکند
امید زیستن شو و برای کوهکن بمان
مزن به نقش خود گمان، ز سرگذشت این و آن
برای دیگران چرا؟ برای خویشتن بمان
#حسین_منزوی
@lightworkers
حسادت چیست!!!
حسادت سنجیدن است ؛
مقایسه است و ما به سنجیدن فکر کرده ایم.
ما نسبت به مقایسه شرطی شده ایم ؛
همیشه در حال مقایسه هستیم.
دیگری خانه بهتری دارد؛
دیگری بدن زیباتر دارد؛
دیگری پول بیشتری دارد؛
دیگری شخصیت پر جذبه تری دارد
.مقایسه و تداوم مقایسه خویش به هر آن کس
که گذرتان میگذرد، پیامدش
حسادتی عظیم خواهد بود.
محصول جانبی شرطی شدن نسبت
به مقایسه والا.
اگر شما مقایسه را رها کنید
حسادت ناپدید می شود.
آنگاه به راحتی
می فهمید که خودتان هستید
هیچ کس دیگری نیستید ؛
نیازی هم نیست کس دیگری باشید.
این خوب است که شما خودتان را با
درختان مقایسه نمی کنید والا شروع به
احساس حسادتی عظیم می کردید ؛
چرا سبز نیستید ؟
و چرا خداوند نسبت به شما
سخت گیر بوده است...وگل نمی دهید
این بهتر است که شما خود را با پرندگان
نمی سنجید؛با رودخانه ها؛ یا کو ه ها ،و الا رنج بسیار می برید.
شما فقط خود را به نوعی انسانها
مقایسه می کنید ؛ چون شرطی شده اید.
که خود را فقط با انسان ها مقایسه کنید ؛
شما خود را با طاووس ها؛ با طوطی ها نمی سنجید؛ والا حسادت شما بیشتر می شد ؛
شما چنان بار سنگینی از حسادت را
متحمل شده اید که اصلا قادر به زندگی کردن نیستید....
@lightworkers
