ch
Feedback
داستان کوتاه

داستان کوتاه

前往频道在 Telegram

سعی میکنیم روزانه داستان های کوتاه و آموزنده حکایات و بریده هایی از کتاب ها و سخنان ناب و ارزشمند را برای شما عزیزان ارسال کنیم .

显示更多

📈 Telegram 频道 داستان کوتاه 的分析概览

频道 داستان کوتاه (@dastan_kootah) 波斯语 语言赛道中的 是活跃参与者。目前社区聚集了 34 874 名订阅者,在 书籍 类别中位列第 821,并在 伊朗 地区排名第 9 891

📊 受众指标与增长动态

невідомо 创建以来,项目保持高速增长,吸引了 34 874 名订阅者。

根据 09 九月, 2026 的最新数据,频道保持稳定运转。过去 30 天订阅人数变化为 -217,过去 24 小时变化为 -20,整体触达仍然可观。

  • 认证状态: 未认证
  • 互动率 (ER): 平均受众互动率为 8.67%。内容发布后 24 小时内通常能获得 3.05% 的反应,占订阅者总量。
  • 帖子覆盖: 每篇帖子平均可获得 3 023 次浏览,首日通常累积 1 064 次浏览。
  • 互动与反馈: 受众积极参与,单帖平均反应数为 14
  • 主题关注点: 内容集中在 صدا, وقت, ارل, چیز, حال 等核心主题上。

📝 描述与内容策略

作者将该频道定位为表达主观观点的平台:
سعی میکنیم روزانه داستان های کوتاه و آموزنده حکایات و بریده هایی از کتاب ها و سخنان ناب و ارزشمند را برای شما عزیزان ارسال کنیم .

凭借高频更新(最新数据采集于 10 九月, 2026),频道始终保持新鲜度与高覆盖。分析显示受众积极互动,使其成为 书籍 类别中的关键影响点。

34 874
订阅者
-2024 小时
-537 天
-21730 天
吸引订阅者
九月 '26
九月 '26
+6
在0个频道中
八月 '26
+6
在1个频道中
Get PRO
七月 '26
+4
在2个频道中
Get PRO
六月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
五月 '26
+4
在0个频道中
Get PRO
四月 '26
+1
在0个频道中
Get PRO
三月 '26
+3
在0个频道中
Get PRO
二月 '260
在1个频道中
Get PRO
一月 '26
+4
在0个频道中
Get PRO
十二月 '25
+1
在1个频道中
Get PRO
十一月 '250
在1个频道中
Get PRO
十月 '25
+1
在0个频道中
Get PRO
九月 '25
+1
在0个频道中
Get PRO
八月 '25
+3
在2个频道中
Get PRO
七月 '25
+2
在0个频道中
Get PRO
六月 '25
+5
在3个频道中
Get PRO
五月 '25
+1
在1个频道中
Get PRO
四月 '250
在1个频道中
Get PRO
三月 '25
+4
在7个频道中
Get PRO
二月 '25
+11
在1个频道中
Get PRO
一月 '25
+13
在4个频道中
Get PRO
十二月 '24
+9
在2个频道中
Get PRO
十一月 '24
+11
在3个频道中
Get PRO
十月 '24
+27
在6个频道中
Get PRO
九月 '240
在5个频道中
Get PRO
八月 '24
+2
在5个频道中
Get PRO
七月 '24
+16
在10个频道中
Get PRO
六月 '24
+6
在6个频道中
Get PRO
五月 '24
+148
在4个频道中
Get PRO
四月 '24
+263
在10个频道中
Get PRO
三月 '24
+265
在5个频道中
Get PRO
二月 '24
+322
在4个频道中
Get PRO
一月 '24
+269
在23个频道中
Get PRO
十二月 '23
+301
在2个频道中
Get PRO
十一月 '23
+291
在4个频道中
Get PRO
十月 '23
+318
在2个频道中
Get PRO
九月 '23
+300
在0个频道中
Get PRO
八月 '23
+199
在0个频道中
Get PRO
七月 '23
+128
在0个频道中
Get PRO
六月 '23
+154
在0个频道中
Get PRO
五月 '23
+146
在0个频道中
Get PRO
四月 '23
+56
在0个频道中
Get PRO
三月 '23
+102
在0个频道中
Get PRO
二月 '23
+215
在0个频道中
Get PRO
一月 '23
+225
在0个频道中
Get PRO
十二月 '22
+289
在0个频道中
Get PRO
十一月 '22
+190
在0个频道中
Get PRO
十月 '22
+115
在0个频道中
Get PRO
九月 '22
+86
在0个频道中
Get PRO
八月 '22
+173
在0个频道中
Get PRO
七月 '22
+113
在0个频道中
Get PRO
六月 '22
+101
在0个频道中
Get PRO
五月 '22
+140
在0个频道中
Get PRO
四月 '22
+230
在0个频道中
Get PRO
三月 '22
+76
在0个频道中
Get PRO
二月 '22
+52
在0个频道中
Get PRO
一月 '22
+49
在0个频道中
Get PRO
十二月 '21
+108
在0个频道中
Get PRO
十一月 '21
+57
在0个频道中
Get PRO
十月 '21
+223
在0个频道中
Get PRO
九月 '21
+139
在0个频道中
Get PRO
八月 '21
+227
在0个频道中
Get PRO
七月 '21
+121
在0个频道中
Get PRO
六月 '21
+174
在0个频道中
Get PRO
五月 '21
+121
在0个频道中
Get PRO
四月 '21
+111
在0个频道中
Get PRO
三月 '21
+319
在0个频道中
Get PRO
二月 '21
+183
在0个频道中
Get PRO
一月 '21
+64
在0个频道中
Get PRO
十二月 '20
+84 139
在0个频道中
日期
订阅者增长
提及
频道
10 九月0
09 九月0
08 九月0
07 九月+3
06 九月0
05 九月0
04 九月0
03 九月0
02 九月+3
01 九月0
频道帖子
توجه توجه 📢 به مناسبت سالگرد تاسیس و تولد مؤسسه برسام 🎂 هر کدام از دوستان علاقمند، امروز در کلاس ثبت‌نام کند، از ۵۰ درصد تخفیف😍 برخوردار می‌شود. هنر داستان‌نویسی؛ از رویا تا واقعیت با «مؤسسه فرهنگی و هنری برسام» ✨ آیا می‌خواهید داستان‌های خود را از سطحی ساده به دنیایی عمیق و تأثیرگذار تبدیل کنید؟ ✍️ ما در مؤسسه فرهنگی و هنری برسام، با تکیه بر تجربه‌ی موفق و نتایج ملموس، مسیر نویسندگی را برای شما هموار می‌کنیم. اعتبار ما، رضایت هنرجویان ماست: ✅ ۵ دوره جامع آموزش داستان‌نویسی با نرخ رضایت ۱۰۰٪ ✅ ۷ ورکشاپ تخصصی و تعاملی با تمرکز بر مهارت‌های عملی ✅ آموزش خصوصی برای بیش از ۴۰ هنرجو با تضمین کیفیت و رضایت کامل در این دوره‌ها، شما تنها تکنیک نمی‌آموزید؛ بلکه با ساختار ذهنی یک نویسنده حرفه‌ای آشنا می‌شوید. 🧠📖 📍 برای دریافت مشاوره رایگان و ثبت‌نام، به ما پیام دهید: [آیدی تلگرام یا لینک تماس شما] @shahinbahrami2019 @moOzH4321 09124707233 09125685619

2
توجه توجه 📢 به مناسبت سالگرد تاسیس و تولد مؤسسه برسام 🎂 هر کدام از دوستان علاقمند، امروز در کلاس ثبت‌نام کند، از ۵۰ درصد تخفیف😍 برخوردار می‌شود. هنر داستان‌نویسی؛ از رویا تا واقعیت با «مؤسسه فرهنگی و هنری برسام» ✨ آیا می‌خواهید داستان‌های خود را از سطحی ساده به دنیایی عمیق و تأثیرگذار تبدیل کنید؟ ✍️ ما در مؤسسه فرهنگی و هنری برسام، با تکیه بر تجربه‌ی موفق و نتایج ملموس، مسیر نویسندگی را برای شما هموار می‌کنیم. اعتبار ما، رضایت هنرجویان ماست: ✅ ۵ دوره جامع آموزش داستان‌نویسی با نرخ رضایت ۱۰۰٪ ✅ ۷ ورکشاپ تخصصی و تعاملی با تمرکز بر مهارت‌های عملی ✅ آموزش خصوصی برای بیش از ۴۰ هنرجو با تضمین کیفیت و رضایت کامل در این دوره‌ها، شما تنها تکنیک نمی‌آموزید؛ بلکه با ساختار ذهنی یک نویسنده حرفه‌ای آشنا می‌شوید. 🧠📖 📍 برای دریافت مشاوره رایگان و ثبت‌نام، به ما پیام دهید: [آیدی تلگرام یا لینک تماس شما] @shahinbahrami2019 @moOzH4321 09124707233 09125685619
1
3
نقد و بررسی داستان «رقص» نویسنده: #جوی_جولیسنت مترجم: #گیتا_گرکانی 👇👇👇 https://t.me/dastanespresso
913
4
رقص 💎 به قفسه من تکیه می‌کند: «استیو مردنی با آن جوش‌‌ها آه احتمالا می‌خواهد مرا به رقص دعوت کند. این آخرین شانس من است. خب باز بهتر از این است که مثل " جنی" بی‌بو و بی‌خاصیت باشم.» نفس عمیقی می‌کشم. «سلام استیو » « سلام سو » «می‌خواهی از من چیزی تقاضا کنی؟» حتی جوش‌های صورتش هم سرخ شدند. « می‌خواستم ببینم... تو شماره تلفن جنی را داری؟ » نویسنده: #جوی_جولیسنت مترجم: #گیتا_گرکانی #book  #story #داستان_کوتاه 🆔 @dastan_kootah 🌹
1 054
5
没有文字...
3 172
6
هنر داستان‌نویسی؛ از رویا تا واقعیت با «مؤسسه فرهنگی و هنری برسام» ✨ آیا می‌خواهید داستان‌های خود را از سطحی ساده به دنیایی عمیق و تأثیرگذار تبدیل کنید؟ ✍️ ما در مؤسسه فرهنگی و هنری برسام، با تکیه بر تجربه‌ی موفق و نتایج ملموس، مسیر نویسندگی را برای شما هموار می‌کنیم. اعتبار ما، رضایت هنرجویان ماست: ✅ ۵ دوره جامع آموزش داستان‌نویسی با نرخ رضایت ۱۰۰٪ ✅ ۷ ورکشاپ تخصصی و تعاملی با تمرکز بر مهارت‌های عملی ✅ آموزش خصوصی برای بیش از ۴۰ هنرجو با تضمین کیفیت و رضایت کامل در این دوره‌ها، شما تنها تکنیک نمی‌آموزید؛ بلکه با ساختار ذهنی یک نویسنده حرفه‌ای آشنا می‌شوید. 🧠📖 📍 برای دریافت مشاوره رایگان و ثبت‌نام، به ما پیام دهید: [آیدی تلگرام یا لینک تماس شما] @shahinbahrami2019 @moOzH4321 09124707233 09125685619
2 782
7
" سلام منو به خدا برسون " 💎 رویِ میز یک لیوان آب قرار داشت و در کنارش کاسه‌ی گردی که گلهای سرخ رنگ به تن داشت خودنمایی می‌کرد که سم مرگ موش داخلش ریخته شده بود. رویِ بدنش عرقِ سردی را احساس می‌کرد و با حالی نزار به احسان نگاه کرد و مرگ موش را همراه آب خورد! دستهایش به لرزه افتاد و انگار در قلبش یک دونده‌ی دو صد متر مسابقه می‌داد . احسان با چشمهایش تغییراتِ اوضاع احوالِ جمال را دنبال می‌کرد. - الان دیگه وقتشه، یالا دیگه زنگ بزن. این را جمال گفت و با دهان و چشمانی باز منتظر پاسخ ماند احسان اما از روی صندلی، کمی به جلو خم شد و با خونسردی گفت: -زوده داداش، باید یه کم دیگه صبر کنیم. جمال وحشت‌زده فریاد زد: - چی میگی واسه خودت، مگه نمی‌بینی از ترس داره زهرم میترکه. تو رو خدا  همین الان زنگ بزن لعنتی احسان اما گوشی تلفنِ جمال را برداشت و از اتاق خارج شد . جمال که منتظر شنیدن مکالمه‌ی احسان با خانواده‌اش بود کشان کشان‌خود را به سمت بیرون بُرد ولی هیچ صدایی به گوشش نمی‌رسید، در این لحظه او با حالتی ملتمسانه گفت: - رفیق دارم می‌میرم، التماست می‌کنم زنگ بزن، اصلا گوشیمو بده خودم زنگ‌بزنم. تو رو خدا، آخه چرا همچین می‌کنی تو؟! احسان پُکِ آخر سیگارش را با آرامش و لذت کشید و دود آن را به سمت بالا فوت کرد و در حالی‌که با دستمال آثار انگشتانش را از رویِ موبایل و وسایلی که به آنها دست زده بود پاک می‌کرد خیلی خونسرد پاسخ داد: -ببین جمال من حوصله‌ی طول و تفسیر و تعارف تیکه پاره کردن ندارم، اینه که خیلی تند و سریع و رُک و راست می‌رم سر اصل مطلب تا تکلیف جفتمون زودتر مشخص بشه، ببین مثلا رفیق من، اون موقع که عاشق شراره شدی، خیلی قبل‌ترش من شراره رو می‌خواستم، درسته که تو از این موضوع خبر نداشتی و منم به همین خاطر با وجودی که خیلی خیلی برام سخت بود، تو عالم رفاقت با تو پامو کشیدم کنار اما، اما... جمال با صدایی که انگار از ته چاه می‌آمد به زحمت ناله‌کنان گفت: - اما چی؟ احسان به چهره‌ی رنگ پریده‌ی جمال نگاهی انداخت و با کینه‌‌‌‌ای فوران کرده فریاد زد: - اما تو‌ مثل یه سکه‌ی دوزاری دو رو داشتی، وقتی نه شراره تو رو می‌خواست نه خانواده‌ات راضی به این ازدواج بودند، تو باز ول کن معامله نبودی - خب من عاشق و دیوونه‌ی شراره بودم، بدونِ بدونِ اون زندگی برام معنا نداشت این را جمال به زحمت و با سرفه گفت و به روی زمین افتاد احسان کمی سرش را خاراند و روی کاناپه نشست با لحنی خشک و جدی گفت: -خلاصه‌اش می‌کنم که دَم آخری علت کار منو بدونی و بعد بری اون دنیا. تا اینجا اوکی، مشکلی نبود، ولی وقتی من صاف و صادقانه بهت گفتم، جمال حالا که دختر و خانواده‌اش تو رو نمی‌خوان و خانواده‌‌ی خودت هم مخالف سرسخت این ازدواج هستن،‌ بهتره بری کنار تا من با شراره ازدواج کنم، چون معلوم بود که اصرار تو اصلا عاقبت خوشی واسه هیچ‌کدوم ما نداره و تازه با وجودی که بارها شراره به من گفته بود دوستم داره ولی تو از این موضوع کاملا خبر داشتی ولی با نامردی تمام داشتی همه چی رو خراب می‌کردی و برگشتی بهم چی گفتی جمال؟‌ با توام جمال بهم چی گفتی حیوونه بی‌صفت؟ جمال با صدایی نامفهوم گفت: - یادم، یادم نیست احسان اما از روی کاناپه جهید و بالای سر جمال ایستاد و رو به او فریاد زد: - اما من خوب یادمه، برگشتی با پَستی و نارفیقی تمام بهم گفتی، این خوابای خوش رو از کله‌ات بیرون کن احسان، حواستم باشه سمت شراره بخوای بری با من طرفی، بعدم گفتی که باید تو نقشه‌ی خودکشیت بهت کمک کنم تا خانواده‌ی خودتو و خانواده‌ و خودِ شراره رو تحت فشار بذاری تا به ازدواج تو و اون رضایت بدن. ولی اینجاش رو دیگه کور خوندی رفیق. من نمیذارم تو با تهديد و قلدری به خواسته‌هات برسی، و این وسط من رو هم کلا ندید بگیری، حالا تو با خودکشی و به دست خودت حذف میشی و من و شراره هم بهم می‌رسیم و عدالت اجرا میشه، شراره حق منه تو هم اینو خوب میدونی و خوشحالم که آدم کثیف و نارفیق و رذلی مثل تو نتوست خوشبختی ما رو نابود کنه. سفر به آخرتت خوش رفیق! سلام منو به خدا برسون در این لحظه ناگهان جمال از جا پرید و با چاقو به  احسان حمله کرد و بعد از این که با چندین ضربه او را زمین‌گیر کرد با لحنی تمسخرآمیز گفت: - آخه بی‌شعور، تو فکر کردی بعد از این همه جریانات من انقدر احمقم که بیام پیش تو و کنار تو وایستم و مثل مشنگها مرگ موش واقعی رو بخورم و منتظر بشم تو نجاتم بدی؟ نه رفیق اینجا رو دیگه تو کور خوندی، الانم تو مرگ موش واقعی رو نوش جان می‌کنی و ریق رحمت رو سر میکشی، فقط قبلش باید زحمتِ یه دست‌نویس که مشخص میکنه از زندگی خسته شدی و خودکشی کردی رو بکشی، بعدش دیگه کاری باهات ندارم و سفر بخیر بهت میگم رفیق بامرام و خوبم! راستی سلام منم به خدا برسون... نویسنده: #شاهین_بهرامی #book  #story #داستان_کوتاه 🆔 @dastan_kootah 🌹
2 483
8
خاله زبیده 💎 گفتم" علی جان، پسرم پاشو تا هوا تاریک نشده این آش رو ببر خونه آقاجون و بی بی . بی بی سرما خورده " علی گفت" مشق هامو ننوشتم . تا الان خوابیده بودم" چاره ای نداشتم ، بلند شدم و قابلمه آش را گذاشتم تو زنبیل و به صدای بلند که بچه ها بشنوند گفتم" بچه ها تا میرم و برمیگردم باباتونم خونه برگشته." از در بیرون زدم. روزهای سرد زمستانی بود و هوا زود تاریک میشد. کوچه دراز بود به ته کوچه نرسیده یک میانبری از بین دوتا خانه بود. شکر خدا در باز بود، رد شدم و رفتم سمت خونه بی بی. آقاجون داشت وضو می‌گرفت. رفتم داخل خانه و آش را گذاشتم روی کرسی. کمی خانه را جمع و جور کردم . سماور را روشن کردم. از آنها خداحافظی کردم. از در بیرون آمدم . هوا تاریک مثل قیر بود. مهتاب هم نبود کمی کوچه را روشن کند. مشغول کار شده بودم و زمان از دستم در رفته بود. بدبختانه در میانبر خانه همسایه بسته بود . خجالت کشیدم در بزنم. به ناچار با سرعت به سمت بالای کوچه راه افتادم . کوچه آقاجونم به موازات کوچه ما بود. بدون میانبر ده الی دوازده دقیقه راه بود. از هر خانه ای نور ضعیفی بلند بود. برق نبود و همه روشنایی ها وابسته به نفت بود. در نتیجه اگر مهتاب نبود کوچه ها تاریک تاریک بود. تند و تند قدم برمی‌داشتم. در قابلمه به قابلمه میخورد و صدائی بلند میکرد. بد نبود سکوت کوچه را میشکست. کوچه خلوت بود .چون به محض تاریک شدن هوا در روستا مخصوصا زمستان  همه میروند توی خانه هایشان. یک لحظه صدای خُرخُر شنیدم. آب دهانم را قورت دادم. به پشت سرم نگاهی کردم. به تصور اینکه صدای سگ است ، گفتم" چخه چخه" اما پشت سرم کسی نبود. نمیدانم چرا اینقدر از این صدا  ترسیده بودم . من بچه روستا بودم. دوباره صدای زوزه به صدای خُرخُر اضافه شد. با خودم گفتم" یا رب چرا سرکوچه نمیرسم. چرا این راه اینقدر طولانی شد. به یکبار توی تاریکی صدای آشنائی شنیدم. گفت" ننه علی از کجا میای" صدای خاله زبیده بود. انگار خون گرمی توی رگهام جریان پیدا کرد. خوشحال شدم و ذوق زده گفتم" از خونه آقاجونم میام. بی بی سخت سرما خورده" با تعجب پرسیدم" خاله تو از کجا میای! گفت" وا نفهمیدی از کجا میام. دستش رو به سمت راستش دراز کرد گفت" از خونه دختر خوندم میام" خاله زبیده سه تا شوهر کرده بود اما بچه دار نمیشد. دختر خوندشم دختر شوهر دومش بود. من با دل قرص و محکم سر کوچه رسیدم. خاله پابه پای من می آمد در حالیکه یک پای خاله چند سانت کوتاهتر از پای دیگرش بود. و همین بلند و کوتاهی پایش راه رفتن را برایش سخت میکرد. اما الان به راحتی با من قدم برمی‌داشت.آنقدر هول رسیدن به خانه را داشتم که این موضوع فراموشم شد. سرکوچه ، دست چپ  به فاصله دوکیلومتری قبرستان ده بود . و من به سمت راست کوچه پیچیدم. یک دفعه خاله ناپدید شد. صدایش کردم جوابی نیامد. به سمت کوچه خودمان راه افتادم. در حالیکه تمام بدنم میلرزید. و از خاله خبری نبود. قلبم تند و تند میزد. از اینکه خاله غیبش زده بود وحشت منو گرفته بود. تقریبا خانه ما به نیمه کوچه نرسیده بود. نور ضعیف فانوس را دیدم. مطمئن شدم این نور از جلوی در خانه ماست. تا این چند قدم را به خانه برسم مُردم و زنده شدم. زنبیل از دستم افتاد و نفهمیدم چه اتفاقی افتاد. چشمهایم را که باز کردم نورخورشید به صورتم زد . لبخندی زدم و دیدم همه خانواده دورم نشستن. بی بی بیچاره با احوال مریض اش گریه میکرد. کم کم شب قبل یادم افتاد‌ . به صدای بلند گفتم خاله زبیده. بلند شدم و نشستم.  بی بی گفت" دخترجان تا صبح چندبار تو عالم بیهوشی خاله زبیده رو صدا میکردی. مگه خاله با تو بود. گفتم" با من نبود . وسطهای کوچه صدام کرد. با هم حرف زدیم ،‌ سرکوچه که رسیدیم یک دفعه گم شد" بی بی پرسید "خود زبیده بود" گفتم" تو تاریکی صورتش رو ندیدم فقط صداش رو شنیدم" تازه فهمیدم که بیچاره خاله زبیده اصلا اون وقت شب بیرون نبوده. پس چه کسی بوده" همه گفتن" تو از ما بهترون رو دیدی. یعنی جن دیده بودم،  که به شکل خاله زبیده به چشمم آمده بود . میگفتن" اون به سمت قبرستون رفته . برای همینه که ما شبها به سمت قبرستون نباید بریم اونجا پر از جن هست" خلاصه مدتی بعد از جریان آن شب با احتیاط و دلهره وارد انبار آذوقه و آغل گوسفندان میشدم. آن شب باد شدیدی بود.  صدای زوزه باد وحشت به دل می انداخت. رفتم انبار تا کمی پیاز بیاورم. سبد را پرکردم. فانوس خاموش شد. با عجله برگشتم. باد در را بسته بود. تو تاریکی راه بیرون رفتن از انبار رو گم کردم. زوزه های باد که لابلای درختان می پیچید  بیشتر شبیه خنده بود. کسی صدایم میکرد. ننه علی راه در از اینطرفه. فریاد میزدم ولم کنید. به در میکوبیدم.  بوی تند پیاز توی دماغم پرشده بود. نویسنده: #اکرم_مولایی #book  #story #داستان_کوتاه 🆔 @dastan_kootah 🌹
3 842
9
هنر داستان‌نویسی؛ از رویا تا واقعیت با «مؤسسه فرهنگی و هنری برسام» ✨ آیا می‌خواهید داستان‌های خود را از سطحی ساده به دنیایی عمیق و تأثیرگذار تبدیل کنید؟ ✍️ ما در مؤسسه فرهنگی و هنری برسام، با تکیه بر تجربه‌ی موفق و نتایج ملموس، مسیر نویسندگی را برای شما هموار می‌کنیم. اعتبار ما، رضایت هنرجویان ماست: ✅ ۵ دوره جامع آموزش داستان‌نویسی با نرخ رضایت ۱۰۰٪ ✅ ۷ ورکشاپ تخصصی و تعاملی با تمرکز بر مهارت‌های عملی ✅ آموزش خصوصی برای بیش از ۴۰ هنرجو با تضمین کیفیت و رضایت کامل در این دوره‌ها، شما تنها تکنیک نمی‌آموزید؛ بلکه با ساختار ذهنی یک نویسنده حرفه‌ای آشنا می‌شوید. 🧠📖 📍 برای دریافت مشاوره رایگان و ثبت‌نام، به ما پیام دهید: [آیدی تلگرام یا لینک تماس شما] @shahinbahrami2019 @moOzH4321 09124707233 09125685619
4 863
10
💎 آن هایی که در جیب سکه داشتند، از باران لذت بردند؛ آن‌هایی که در جیب اسکناس داشتند، مشغول یافتن سرپناه برای گریز از باران بودند. (نویسنده: ماناسوی باترا [Manasvi Batra]) دوباره با هم غریبه شده‌ایم، اما این بار از هم خاطره داریم. (نویسنده: وراج پاتل [Vraj Patel]) به پسرک معصوم و گرسنه حتی تکه‌ای نان ندادند، اما بابت خرید عکسی که در آن غم همان پسر نمایان بود، مبلغی چند میلیونی پرداخت کردند. (نویسنده: جای میشرا [Jai Mishra]) ازدواج من 6700 دلار برایم آب خورد و طلاقم 16425 دلار؛ هم ازدواج و هم طلاق، هر دو ارزش مبالغ پرداخت شده را داشتند. (نویسنده: اش ویاس [Ash Vyas]) در طول 20 سالی که از عمرش سپری شده بود، دائماً از این بابت ناراحت بود که چرا قدش از سایر پسرهای هم سن و سالش بسیار بلندتر است؛ ظرف 2 ماه، عاشق دختری شد که ویلچرنشین بود. (نویسنده: جای میشرا [Jai Mishra]) خیلی وقت ها برای خودم آرزوی مرگ کرده.ام، ولی بلافاصله یک فکر ترسناک مرا از این آرزو منصرف کرده است: «اگر تو در آن دنیا منتظر من نباشی چه؟» (نویسنده: آنانگشا آلَمیان [Anangsha Alammyan]) «شماره رو اشتباه گرفتید» این را صدایی آشنا از پشت خط گفت. (نویسنده: آبهیناو تیاگی [Abhinav Tyagi]) آنقدر به آن خیره ماند که بالاخره آهسته آهسته انگشتانش را سوزاند؛ ولی قبل از سوزاندن انگشتان، مدت‌ها پیش، ازدواج، آینده و ریه های مرد را سوزانده بود. (نویسنده: نیشانت چاوهان [Nishant Chauhan]) «چرا به من اعتماد نداری؟» دختر جوان این پیام را تایپ کرد و همزمان برای دو پسر فرستاد. (نویسنده: نیشانت چاوهان [Nishant Chauhan]) نکند لحظاتی بعد از مرگ، خدا از ما بپرسد: «خُب، بهشتی که تا الان درونش بودی چگونه بود؟» (نویسنده: ویشال لاهسیو [Vishal Lahsiv]) قهوه ی روی میز در حال سرد شدن بود، ولی دختر کماکان چشم انتظار خبری از جانب پسر بود. منتظر بود پسر به نحوی دلتنگی خود را نسبت به او ابراز کند. اما در همان لحظه، در جایی دیگر، پسر داشت سیگار پشت سیگار روشن می‌کرد تا بتواند دختر را به طور کل فراموش کند. (نویسنده: سوناندا چاودهاری [Sunanda Chaudhary]) #book  #story #داستان_کوتاه 🆔 @dastan_kootah 🌹
4 199
11
آموزش خصوصی داستان‌نویسی با شاهین بهرامی فقط برای ۹ نفر اول: ۳ نفر اول: رایگان ۳ نفر بعدی: ۶۰٪ تخفیف ۳ نفر بعدی: ۳۰٪ تخفیف مل
آموزش خصوصی داستان‌نویسی با شاهین بهرامی فقط برای ۹ نفر اول: ۳ نفر اول: رایگان ۳ نفر بعدی: ۶۰٪ تخفیف ۳ نفر بعدی: ۳۰٪ تخفیف ملاک تخفیف، زمان پیام دادن و تکمیل ثبت‌نام است. برای اعلام آمادگی لطفا از طریق زیر هر چه سریعتر پیام دهید: @shahinbahrami2019 @moOzH4321 09125685619 09124707233
4 284
12
" زورگیری با قمه " 💎 زن جوان که فرحناز نام داشت در حالی که پشت فرمان ماشین مدل بالایش مشغول گاز زدن چیزبرگش بود از پنجره بیرون را تماشا می‌کرد عینک آفتابیش را کمی بالا داد و با لذت مشغول خوردن و تماشای خیابان شد بعضی از رهگذران آهسته و بی‌خیال و برخی دیگر با سرعت مشغول راه رفتن بودند، اتوموبیل‌ها هم در جهت‌های مختلف به همین ترتیب حرکت می‌کردند. زن داشت به این فکر می‌کرد که هر کدام از این آدمها چه داستان‌هایی می‌توانند داشته باشند که جز خودشان هیچ کس دیگری از آنها خبر ندارد. فرحناز از صبح با نامزدش به خرید و تفریح رفته بودند و حالا  نامزدش برای خرید دارو به داروخانه رفته بود و او انتظار برگشتش را می‌کشید. در همین حین درب جلوی اتوموبیل باز شد و فرحناز با شنیدن صدای درب به سمت راست چرخید و گفت: اومدی عزی...؟ که ناگهان از شدت ترس جیغی کشید و ته ساندویچش از دستش رها شد و به زیر پایش افتاد. فرحناز چیزی را که در مقابلش می‌دید باور نمی‌کرد، چشمهایش از ترس و وحشت گرد شده بود و می‌خواست از حدقه بیرون بپرد نم اشکی چشمانش را پُر کرد و در همان حال در تصویری مات قمه‌ی تیز و بلندی را دید که نوکش زیر گردنش بود و امتداد آن در دست مرد قوی هیکلی ‌بود که صورتش را با یک شال مشکی کاملا پوشانده بود و فقط یک جفت چشم ترسناک دیده می‌شد که به او خیره شده - یالا بدون حرف اضافه ماشینو روشن کنه راه بیفت زودباش فرحناز که دچار شوک بزرگی شده بود لحظه‌ای احساس کرد که تمام بدنش قفل کرده و قادر به هیچ حرکتی نیست. او حتی نمی توانست آب دهانش را قورت بدهد. -پس چرا معطلی؟ اگه به جونت علاقمندی و میخوای زنده بمونی زودباش راه بیفت احمق! فرحناز فشار بیشتر قمه را که زیر گلویش احساس کرد انگار بدنش از قفل بودن خارج شد و هر طور بود بر خودش مسلط گشت و ماشین را روشن کرد و به راه افتاد. -اولین خروجی برو بیرون، یالا زودباش فرحناز دست‌پاچه مشغول رانندگی بود و حالا تیزی قمه را نه زیر گلویش که در پهلویش احساس می‌کرد. فرحناز نگران دزیده شدن اتوموبیلش نبود و با خود می‌گفت به جهنم، بلایی سر خودم نیاد، او از این می‌ترسید که دزد بی‌رحم به دزدیدن اتوموبیلش اکتفا نکند و در جای پرت و دور افتاده‌ای او را مورد آزار و اذیت و تجاوز قرار دهد و حتی او را بکشد! فرحناز از شدت ترس نمی‌توانست درست نفس بکشد و احساس می‌کرد ریتم ضربان قلبش به هم ریخته و در تنفس هم سینه‌اش می‌سوخت و خس‌خس می‌کرد. کمتر از دو ماه دیگر موعد جشن عروس‌اش با نامزدش شهروز بود و حالا همه‌ چی در دقایقی کوتاهی داشت به فنا می‌رفت و برای همیشه نابود می‌شد. چقدر به خودش لعنت فرستاد که چرا درب‌های ماشین را قفل نکرده در همین لحظات فوق حساس و قبل از این که از شهر خارج شوند ناگهان فرحناز به یاد کلیپی در اینستاگرام افتاد که به مردم یاد می‌داد زمانی که در اتوموبیل‌شان دچار خفت‌گیری شدند در اولین فرصت به اتوموبیل در حال حرکتی بکوبند تا هر دو متوقف شوند و در آن شرایط حتما راننده اتوموبیل صدمه دیده و سرنشینان از آن پیاده و به سمت آنان خواهند آمد و به این شکل شانس بزرگی برای نجات وجود دارد‌. فرحناز دو رو برش را با دقت نگاه کرد و متوجه شد زورگیر به جلو نگاه می‌کند و حواسش به او نیست پنجاه متر جلوتر هم یک اتوموبیل دویست و هفت سفید در حال حرکت بود‌. فرحناز نفس عمیقی به آهستگی کشید و ناگهان سرعتش را بیشتر کرد و از پشت به اتوموبیل دویست و هفت کوبید. خودش و زورگیر ناگهان به جلو پرتاپ شوند ولی هر دو به هر شکلی بود تعادل خود را حفظ کردند. زورگیر اما با صدای بلندی فریاد زد: -چکار می‌کنی احمقِ بی‌پدر...  به حسابت می‌رسم، زنده‌ات نمیذارم مادرِ ... حالا فرحناز چشم به اتوموبیل دویست هفت سفید دوخته و منتظر رسیدن کمک بود. اما در اتوموبیل دویست هفت که دو سرنشین داشت آن مردی که در صندلی جلو نشسته بود و با ماسک و کلاه چهره‌ی خود را پوشانده بود سر راننده داد زد که : - هیس، هیچی نشده، صدات درنیاد عوضی و اصلا پیاده نشو، وگرنه این قمه رو می‌کنم تو قلبت، راه بیفت زودتر... پایان #شاهين_بهرامی #book  #story #داستان_کوتاه 🆔 @dastan_kootah 🌹
3 332
13
" آیا می‌خواهید دنیا را مثل یک داستان‌نویس ببینید؟ " به این صحنه دقت کنید: 💎 صف طولانی سینما به کندی پیش می‌رفت. مردی با بارانی بلند و کلاه تیره‌رنگ، در میانه‌ی صف ایستاده بود و با دقت اطرافش را رصد می‌کرد. کمی جلوتر، عشاق در حال شماره رد و بدل کردن بودند؛ کمی عقب‌تر، درگیری و دعوا بالا گرفته بود؛ یکی هذیان می‌گفت، یکی جیبِ دیگری را می‌زد و در انتهای صف، صدای آواز بلند بود. در میانه‌ی این همه آشفتگی، کسی غش کرد… سرانجام، مرد به باجه رسید. کلاهش را کمی بالاتر داد، بلیت خرید، همان‌جا آن را پاره کرد و مستقیم در پیاده‌رو به راه خود ادامه داد…» چرا بلیت را پاره کرد؟ چون او، یک فیلم را در میانه‌ی صف تماشا کرده بود! و دیگر نیازی به سینما رفتن نداشت! ✍️ نوشته‌ی: شاهین بهرامی این داستانِ یک مردِ معمولی نیست؛ این داستانِ یک «نویسنده» است. یک نویسنده، نیازی به تماشای پرده‌ی نقره‌ای ندارد؛ او سینما را در نگاهِ آدم‌ها می‌بیند، در تضادِ یک دعوا و یک لبخند، و در هیاهویِ زندگیِ روزمره پیدا می‌کند. او می‌داند که داستان، در جایی نهفته است که دیگران فقط «عبور» می‌کنند. آیا شما هم می‌خواهید یاد بگیرید که چطور از دلِ اتفاقاتِ عادی، داستان‌های خارق‌العاده بیرون بکشید؟ چطور نگاهتان را از یک «بیننده» به یک «روایتگر» تغییر دهید؟ ✨ دوره خصوصی و آنلاین داستان‌نویسی (هنرِ مشاهده و روایت) ✨ مدرس: شاهین بهرامی ما در این دوره، فقط تکنیک نمی‌آموزیم؛ ما «چشمِ نویسنده» را در شما بیدار می‌کنیم. آنچه در این مسیر با هم طی می‌کنیم: 👁️ هنرِ مشاهده (The Art of Observation): چطور جزئیاتِ پنهانِ جهان را شکار کنیم. 🎞️ تبدیلِ واقعیت به روایت: چطور اتفاقاتِ روزمره را به صحنه‌هایی دراماتیک تبدیل کنیم. ✍️ ساختِ اتمسفر و معنا: چطور پشتِ هر اتفاق، معنایی عمیق و تأمل‌برانگیز قرار دهیم. 🚀 تسلط بر تکنیک‌های مدرن نوشتار: از ساختار پی‌رنگ تا خلق شخصیت‌های زنده. اگر می‌خواهید یاد بگیرید که چطور از زندگی، داستان بسازید، جای شما در این کلاس است. 📥 همین حالا و از طرق زیر پیام بده و یاد بگیر چطور دنیا را دوباره ببینیم: @shahinbahrami2019 @moOzH4321 09124707233 09125685619
2 786
14
ــ آقای دکتر! آقای دکتر کاش قلبی در سینه‌تان می‌تپید، کاش می‌خواستید درک کنید … هرگز راضی نمی‌شدید بخاطر پول … اینقدر رنج و عذابم بدهید … خیال می‌کنید درد و غصه‌ی خودم کم است؟ … در این لحظه دست برد و شقیقه‌های خود را فشرد ؛ خرمن گیسوانش در یک چشم به هم زدن ــ گفتی فنری را فشرده بود، نه شقیقه هایش را ــ بر شانه هایش فرو ریخت … ــ از دست شوهر نادانم عذاب می‌کشم … این بیغوله‌ی گند و نفرت انگیز را تحمل می‌کنم … و حالا یک مرد تحصیل کرده به خودش اجازه می‌دهد ملامتم کند ، سرکوفتم بزند. خدای من! تا کی باید عذاب بکشم؟ ــ ولی خانم محترم، قبول کنید که موقعیت خاص صنف ما … اما دکتر ناچار شد خطابه‌ای را که آغاز کرده بود قطع کند. نادژدا پترونا تلوتلو خورد و به بازوان دکتر که به طرف او دراز شده بود، در آویخت و از هوش رفت … سر او به سمت شانه‌ی دکتر خم شد و روی آن آرمید. دقیقه ای بعد، زمزمه کنان گفت: ــ بیایید از این طرف … جلو شومینه دکتر … جلوتر … همه چیز را برایتان تعریف می‌کنم … همه چیز … ساعتی بعد دکتر ، آپارتمان نادژدا پترونا را ترک گفت هم دلخور بود ؛ هم شرمنده ؛ هم سرخوش … در حالی که سوار سورتمه‌ی خود می‌شد ، زیر لب گفت: « انسان وقتی صبح‌ها از خانه‌اش بیرون می‌رود ، نباید پول زیاد با خودش بردارد! یک وقت ناچار می‌شود پولش را بسلفد! » پایان نویسنده: #آنتوان_چخوف #book  #story #داستان_کوتاه 🆔 @dastan_kootah 🌹
2 690
15
" انتقام زن " 💎 هوم … حق این بود که نزد دندانپزشکش می‌رفت و مزاحم من نمی‌شد … این را گفت و اخم کرد. حدود یک دقیقه در سکوت گذشت. ــ آقای دکتر از زحمتی که به شما دادیم و شما را تا اینجا کشاندیم عذر می‌خواهم … باور کنید اگر شوهرم می‌دانست که تشریف می‌آورید ، ممکن نبود پیش دندانساز برود … ببخشید … دقیقه‌ای دیگر در سکوت گذشت. نادژدا پترونا پشت گردن خود را خاراند. دکتر زیر لب غرولندکنان گفت: ــ خانم محترم ، لطفاً مرخصم کنید! جایز نیست بیش از این معطل شوم. وقت ماها آنقدر ارزش دارد که … ــ یعنی … من که … من که معطلتان نکرده‌ام … ــ ولی خانم محترم ، بنده که نمی‌توانم بدون دریافت حق‌القدم از خدمتتان مرخص شوم! نادژدا پترونا تا بناگوش سرخ شد و تته پته کنان گفت: ــ حق القدم ؟ آه ، بله ، حق با شماست … باید حق القدم داد ، درست می‌فرمایید … شما زحمت کشیده‌اید ، تشریف آورده‌اید اینجا … ولی آقای دکتر … باور بفرمایید شرمنده‌ام … موقعی که شوهرم از منزل بیرون می‌رفت ، کیف پولمان را هم با خودش برد … متأسفانه یک پاپاسی در خانه ندارم … ــ هوم! … عجیب است! … پس می‌فرمایید تکلیف بنده چیست؟ من که نمی‌توانم همین جا بنشینم و منتظر شوهرتان باشم. اتاقهایتان را بگردید شاید پولی پیدا کنید … حق القدم من، در واقع مبلغ قابلی نیست … ــ آقای دکتر باور بفرمایید شوهرم تمام پولمان را با خودش برده … من واقعاً شرمنده‌ام … اگر پولی همراهم بود ممکن نبود بخاطر یک روبل ناقابل ، این وضع … وضع احمقانه را تحمل کنم … ــ مردم تلقی عجیبی از حق القدم پزشک‌ها دارند … به خدا قسم که تلقی‌شان مایه‌ی حیرت است! طوری رفتار می‌کنند که انگار ما آدم نیستیم. کار و زحمت ما را ، کار به حساب نمی‌آورند … فکر کنید اینهمه راه را آمده‌ام و زحمت کشیده‌ام … وقتم را تلف کرده‌ام … ــ مشکل شما را می‌فهمم آقای دکتر، ولی قبول بفرمایید گاهی اوقات ممکن است در خانه‌ی آدم حتی یک صناری پیدا نشود! ــ آه … من چه کار به این « گاهی اوقات‌ها » دارم؟ خانم محترم شما واقعاً که … ساده و غیر منطقی تشریف دارید. خودداری از پرداخت حق القدم یک پزشک … عملی است ــ حتی نمی‌توانم بگویم ــ خلاف وجدان … از اینکه نمی‌توانم از دست شما به پاسبان سر کوچه شکایت کنم، آشکارا سوءاستفاده می‌کنید … واقعاً که عجیب است! آنگاه اندکی این پا و آن پا کرد … بجای تمام بشریت،  احساس شرمندگی می‌کرد … صورت نادژدا پترونا به قدری سرخ شد که گفتی لپهایش مشتعل شده بودند ؛ عضلات چهره‌اش از شدت نفرت و انزجار ، تاب برداشته بودند ؛ بعد از سکوتی کوتاه ، با لحن تندی گفت: ــ بسیار خوب! یک دقیقه به من مهلت بدهید! … الان کسی را به دکان سر کوچه‌مان می‌فرستم ، شاید بتوانم از او قرض بگیرم … حق القدمتان را می‌پردازم ، نگران نباشید. سپس به اتاق مجاور رفت و یادداشتی برای کاسب سر گذر نوشت. دکتر پالتو پوست خود را در آورد ، به اتاق پذیرایی رفت و روی مبلی یله داد. هر دو خاموش و منتظر بودند. حدود پنج دقیقه بعد ، جواب آمد. نادژدا پترونا سر پاکت را باز کرد، از لای یادداشت جوابیه‌ی کاسب، یک اسکناس یک روبلی در آورد و آن را به طرف دکتر دراز کرد. چشمهای پزشک از شدت خشم درخشیدند. اسکناس را روی میز گذاشت و گفت: ــ خانم محترم از قرار معلوم، بنده را دست انداخته‌اید … شاید نوکرم یک روبل بگیرد ولی … بنده هرگز! ببخشید … ــ پس چقدر می‌خواهید ؟! ــ معمولاً ده روبل می‌گیرم … البته اگر مایل باشید می‌توانم از شما پنج روبل قبول کنم. ــ پنج روبلم کجا بود ؟ … من همان اول کار به شما گفتم: پول ندارم! - یادداشت دیگری برای کاسب سر گذر بفرستید. آدمی که بتواند به شما یک روبل قرض بدهد، چرا پنج روبل ندهد؟ مگر برایش فرق می‌کند؟ خانم محترم، لطفاً بیش از این معطلم نکنید. من آدم بیکاری نیستم ، وقت ندارم … ــ گوش کنید آقای دکتر، اگر اسمتان را « گستاخ » ندانم، دستکم باید بگویم که .. کم لطف و نامهربان تشریف دارید! نه! خشن و بیرحم! حالیتان شد؟ شما … نفرت انگیز هستید! نادژدا پترونا به طرف پنجره چرخید و لب به دندان گرفت ؛ قطره‌های درشت اشک از چشمهایش فرو غلتیدند. با خود فکر کرد: « مردکه‌ی پست فطرت! بی شرف! حیوان صفت! به خودش اجازه می‌دهد … جرأت میکند … آخر چرا نباید وضع وحشتناک و اسفناک مرا درک کند؟ … لعنتی! صبر کن تا حالیت کنم! » در این لحظه به سمت دکتر چرخید ؛ آثار رنج و التماس بر چهره اش نقش خورده بود. با صدایی آرام و لحنی ملتمسانه گفت:
2 860
16
✨ دوره آموزش آنلاین و خصوصی داستان‌نویسی ✨ با مدرس: شاهین بهرامی در این کلاس‌ها، ما از سطحِ «توصیف ساده» عبور می‌کنیم و وارد دنیای «روایتگری حرفه‌ای» می‌شویم. آنچه در این آموزش خصوصی در انتظار شماست: 🔹 تسلط بر تکنیک Show, Don’t Tell (نمایش دادن به جای بیان کردن) 🔹 یادگیری ساختار اصولی پی‌رنگ (Plot) و مدیریت گره‌های داستانی 🔹 خلق شخصیت‌های زنده و چندبعدی که در ذهن خواننده می‌مانند 🔹 تحلیلِ شخصی نوشته‌های شما و رفع اشکال مستقیم (تک‌به‌تک) 🚀 فرصت را از دست ندهید. داستان‌های شما منتظرِ تولد شدن هستند. 📩 برای دریافت جزئیات دوره و رزرو وقت مشاوره، همین حالا اقدام نمایید: @shahinbahrami2019 @moOzH4321 09125685619 09124707233
2 851
17
در میان تاریکی 💎 مرد نابینا روز خوشی را در خانه دوستش گذراند. شب هنگام که می‌خواست به خانه برگردد از دوستش تقاضای فانوس کرد. دوستش با تعجب پرسید: «فانوس؟ فانوس که در دیدن تو تأثیری ندارد؟» مرد نابینا جواب داد: «فانوس را برای خودم نمی‌خواهم، برای مردم می‌خواهم که مرا ببینند و به من بر‌خورد نکنند.» مرد فانوس را از دوستش گرفت و به راه افتاد. هنوز مسافت زیادی را نرفته بود که مردی باشدت با او برخورد کرد. مرد نابینا فریاد زد: «نمی توانی حواست را جمع کنی؟ مگر فانوس مرا نمی‌بینی؟» مرد بسیار مؤدبانه جواب داد: «متاسفانه خیرآقا، من نابینا هستم.» نویسنده: #استفان_لاکنر ترجمه:#اسدالله_امرایی #book  #story #داستان_کوتاه 🆔 @dastan_kootah 🌹
3 124
18
🖊برگزاری دوره‌های کلاس خصوصی آموزش تکنیک‌های داستان نویسی با شاهین بهرامی ●در این دوره شما با اصول درست داستان نویسی از پایه آشنا خواهید شد و داستان‌های شما به طور کامل مورد نقد و بررسی قرار خواهد گرفت. ●اگر تا ۷ مردادماه ثبت نام بفرمایید از ۵۰٪ تخفیف این دوره برخوردار خواهید شد یعنی به جای ساعتی ۳۰۰ هزار تومان فقط ساعتی ۱۵۰ هزار تومان پرداخت خواهید کرد. قیمتی کمتر از دوره‌های عمومی راههای کسب اطلاعات و ثبت نام: @shahinbahrami2019 @moOzH4321 09125685619 09124707233
1 743
19
هنگام شب دوباره باران سختی شروع به باریدن گرفت و باد شدیدی وزید که‌ صدای آن را می‌شد از پشت پنجره شنید.جانسی آن روز خواهش‌کنان گفت: «کرکره را بالا بکش!»آن برگ هنوز بر سر جایش بود.مریض آن را با دقتی‌ تمام نگاه کرد و آن‌گاه گفت:«سو!چیزی این برگ را به دیوار نگه داشته است‌ تا به من ثابت کند که من چه نیت سویی داشته‌ام.این خود گناه است که آدم‌ مرگ خودش را بخواهد.لطفا برای من کمی سوپ و یک استکان شیر بیاور! نه اول یک آیینه‌ی دستی برایم بیاور و بعد چند تا بالش به پشت من بگذار تا بتوانم بنشینم و تو را هنگام آشپزی تماشا کنم». مریض درحالی‌که با اشتهای تمام همه‌ی آن‌چه را دوستش آورده‌ بود قورت می‌داد،متکی به نفس گفت:«من حتما روزی خواهم توانست‌ خلیج ناپل را نقاشی کنم».بعد از ظهر آن روز که دکتر برای معاینه آمده بود، گفت:«حالا دیگر شانس سلامتی شما زیاد است،با یک پرستاری خوب شما موفق خواهید شد.من باید اکنون مریض دیگری در این ساختمان ویزیت‌ کنم.آقای برمن را،شما حتما ایشان را می‌شناسید.مریضی ایشان خیلی‌ جدی‌ست،از این جهت من ایشان را به بیمارستان حواله دادم». روز بعد دیگر خطری جانسی را تهدید نمی‌کرد و آن برگ هنوز بر سر جایش قرار داشت.برمن پیر در بیمارستان جان سپرد.او هنگامی که در پرتو یک چراغ دستی،روی نردبان ایستاده بود و با قلم مو و تخته رنگ، شاهکارش را تکمیل می‌کرد،به سینه‌پهلوی سختی گرفتار شده بود. وقتی که آخرین برگ افتاده بود،او یک برگ مو روی دیوار نقاشی کرد. نویسنده: #اُ_ هِنری(o.Henry) #book  #story #داستان_کوتاه 🆔 @dastan_kootah 🌹
3 721
20
💎 آخرین برگ ترجمه‌ی دکتر جهانبخش گیاهی-آلمان گرینویچ،یکی از بخش‌های شهر نیویورک،جایی که انبوه نقاشان آن را ناحیه‌ی هنری قرار داده بودند،یک قسمت بسیار غم‌انگیز شهر بوده است. در زیر سقف یک خانه‌ی سه طبقه،اتاقی با پنجره‌یی به سوی شمال که‌ هیچ سایه‌یی را به داخل آن راه نبود،به خاطر مناسب‌بودن اجاره‌ی آن،کارگاه‌ نقاشی سو sue ،که مخفف سوزان است و جانسی که نام اصلی‌اش یوهانا بوده است،تشکیل شده است. سو و جانسی یک‌دیگر را در ماه نوامبر به‌طور تصادفی در یک رستوران‌ دیده بودند و در نگاه اول نسبت به یک‌دیگر علاقه‌مند شده و با هم شروع‌ به یک زندگی مشترک کردند. هنگامی که در ماه نوامبر بادهای بسیار سرد شمالی شروع به وزیدن‌ کردند،جانسی دچار سینه پهلو شد که دیری نپایید او را بستری کرد.موطن‌ اصلی او که کالیفرنیای معتدل باشد،در بدنش ایجاد مقاومت زیادی نکرده بود. دکتر در راهرو به سو گفت:«امید به سلامتی ایشان تقریبا یک در ده‌ است،این شانس باید ایشان را امید به زندگی کند با این که ایشان خیلی‌ جوانند،به سرشان زده است،دیگر امیدی به زندگی ندارند،آیا چیزی وجود دارد که ایشان را تحت تاثیر قرار بدهد؟» «ایشان می‌خواستند یک‌بار خلیج ناپل را نقاشی کنند...» «نقاشی؟چه به معنی!آیا کسی در زندگی‌شان وجود دارد تا ایشان به او متکی باشد؟به‌طور مثال یک مرد». «آیا یک مرد ارزشی دارد؟نه،آقای دکتر!» دکتر سرانجام گفت:«بسیار خوب،من وظیفه‌ی طبی خودم را انجام‌ خواهم داد،اما وقتی که ایشان شروع به شمارش تشیع‌کنندگان جنازشان کردند، آن وقت است که دیگر داروهای طبی اثر علاج‌کننده‌شان را از دست می‌دهند». اشک‌های سو یک دستمال کاغذی ژاپونی را به صورت خمیر درآورده بود. آن‌گاه قامت خود را راست کرد و دفتر نقاشی‌اش را زیر بغل گرفت و با اوقاتی‌ به ظاهر خوش شروع کرد آهنگی را در اتاق جانسی با سوت نواختن،ناگهان از سوت زدن خودداری کرد،زیرا متوجه شد که دوستش خوابیده است.سو تازه‌ شروع کرده بود برای داستان یک مجله‌ی مصور،قلم به دست بگیرد که‌ دوستش حرکتی کرد.«دوازده...یازده...ده...»بیمار شروع به شمارش کرد. سو نظری به دیوار بی‌رمق خانه‌ی روبه‌رو انداخت که یک درخت رز مثل‌ یک اسکلت درهم پیچیده به طرف بالا می‌خزید.بادهای پاییزی،تقریبا تمام‌ برگ‌های آن را ریخته بودند،سو غمگنانه پرسید:«عزیزم،چه‌ات است؟» مریض نجواکنان گفت:«شش،پریروز تقریبا صد تا بودند،حالا می‌شود آن‌ها را به سادگی شمرد.باز هم یکی افتاد.دیگر فقط پنج تا مانده است». «عزیزم از چه حرف می‌زنی؟» «از برگ‌های آن موی وحشی،وقتی که آخرین برگ آن بیفتد،من هم‌ خواهم رفت،آیا دکتر دراین‌باره با تو حرفی نزد؟» سو با خشم داد زد:«چنین اراجیفی را من هرگز نشنیده‌ام،سعی کن کمی‌ سوپ بخوری تا جان بگیری و من دوباره بتوانم به نقاشی‌ام ادامه بدهم». جانسی سرش را به معنی امتناع تکان داد و کنجکاوانه از پنجره به بیرون‌ نظر افکند.آن‌گاه بدون این‌که حرکتی بکند،گفت:«دوباره یکی افتاد،حالا فقظ چهارتا مانده است». وقتی که مریض خوابش برد،سو رفت تا همسایه‌اش،آقای برمن‌ Bermann را بیاورد که برای او به عنوان کوهنورد منزوی مدل می‌ایستاد. آقای برمن که خودش یک نقاش ناموفق بود،ریشی داشت موسی‌وار که‌ میکل آنژلو آن را ترسیم کرده بود.با وجودی که شصت سال از عمر این‌ نقاش گدشته بود،هنوز نتوانسته بود شاهکاری به وجود بیاورد،تا نام ایشان‌ را جاویدان کند. آقای برمن با نهایت بی‌علاقگی به گفته‌های سو درباره‌ی هزیان‌ جانسی گوش می‌داد.سرانجام فریاد کشید:«چه‌گونه می‌توان این قدر بی‌شعور بود و مرگ را آرزو کرد،آن هم به این دلیل که برگ‌های یک درخت‌ موی لعنتی خزان می‌کنند؟» هر دوی آن‌ها از پشت پنجره به درخت مو که دیگر سه برگ بیش‌تر نداشت،نظر افکندند.برمن گفت:«من امروز حالش را ندارم برای کوه‌نورد احمقتان مدل بایستم»و رفت.در بیرون برف باران سردی می‌بارید.فردای‌ آن روز وقتی که سو بیدار شد،جانسی را دید با دیدگانی ناامید و بی‌فروغ به‌ کرکره‌ی سبز پنجره چشم دوخته است. جانسی زیر لب گفت:«لطفا آن را بالا بکش!می‌خواهم بیرون را تماشا کنم.نگاه کن با وجود باران سنگین و باد شدید،هنوز یک برگ مو خودش را در شیار دیوار حفظ کرده است.دمش سبز و دندانه‌هایش زرد است.سه چهار متر از زمین فاصله دارد و شجاعانه خودش را روی یک شاخه نگه داشته است». جانسی ادمه داد:«این آخرینش است،امروز این آخرین برگ هم‌ می‌افتد و من هم با او».سو به تشویش افتاد،اما نزدیکی‌های غروب آن‌ها دیدند که آن برگ منزوی هنوز خودش را به دیوار خانه‌ی روبرو نگه داشته است.
3 610