𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜
关闭频道
For No One
显示更多未指定国家未指定类别
395
订阅者
-224 小时
-137 天
-5030 天
帖子存档
395
ای جهان شاهد بمان بر آخرین فریاد او
اذان گفتند و شکستند بال یک آزاد او
صبح با نام خدا آغاز شد اما دریغ
خون چکید از شاخه امید مادرزاد او
بر مناره صوت الله اکبر میرسید
زیر دار اما نفس گم شد ز بیداد او
حیدر حیدر در فضا پیچید و لرزید آسمان
اشک میبارید از چشم شب غمزاد او
نه سلاحی در دو دستش نه دلی آلوده بود
جرمش این بود آرزو جرمش فقط فریاد او
مادری تا صبح با تسبیح و اشک و انتظار
دوخت چشمش را به در بر وعده میلاد او
خواهرش آیینه را هر روز گردگیری کند
شاید آید باز عطر خنده دلشاد او
کفشهای مانده در کنج اتاقش ساکتاند
قصهها دارند از رؤیا و از امداد او
صبح از تقویم شهر افتاد و خورشید خجل
شرمگین شد آسمان از قصه ناشاد او
هر طنابی گرچه جسمی را ز دنیا کم کند
هرگز اما کم نگردد نام و استبداد او
نه که تاریخ از سکوت خویش شرمنده شود
تا ابد خواهد نوشت از اشک بیفریاد او
ای جهان شاهد بمان این زخم زخمی ساده نیست
داغ یک انسان داغ نسل و قوم و افراد او
روزی آید صبح دیگر بیطناب و بیهراس
تا بخندد کودکی در سایه آزادی و نور
آن زمان هر کس گذر کرد از کنار این مزار
زیر لب گوید نرفت از یاد فریاد او
395
میگویم خدای این خیابانها و خونها که بود؟
میگویم مگر مسجدجامع خانهی خدا نبود،
پس چرا پایش را از زانو نداشت؟
مگر به روی اتشکده خانهی خدا بنا نبود؟
پسچرا افتاب فقط میان مهراب میدمید؟
پس بالای منارهها، باد اذان میگفت؟
میگویم مگر ورقهای نازک تکه تکه روح ارامه درخت نبود؟
به گمانم اینداستانها را اجتماعکلاغهای منقار بستهی روی درخت میدانند، من خوب دیدم که انشب چطور پریدند و گنگ شدند.
395
انفرادیِ ساعت ۲۰:۴۶درست ۲۵۹,۲۰۰ ثانیهست که زمان توی گلوی من گیر کرده. از همان ساعت ۲۰:۴۶ شبِ سه روز پیش، انگار یک حفرهی سیاه وسط زندگیام باز شد و تمامِ پناه و باورم را بلعید. ۷۲ ساعت است که من لای چرخدندههای آن ثانیهی شوم، ذرهذره آرد میشوم و عقربهها، بیرحمانه روی زخمم پا میگذارند و خیالِ گذشتن ندارند.. پشتِ شیشهی سرد و بیروحِ این گوشی، آن شب تو فقط حرف نمیزدی؛ تو داشتی با تبرِ خشم، تمامِ پُلهای پشتِ سرمان را خرد میکردی. صدایت... آن صدایی که روزی تنها لالاییِ شبهای بیقراریام بود، جوری مسخ شده بود که انگار هزار سال است مرا نمیشناسی. لحنت، غریبهای بود که با قساوتِ تمام، کلمات را با خشابِ فریاد به سمتم شلیک میکرد. هر هجای بلندت، لرزهای بود که ستونهای خانهی پوشالیِ دلم را پایین میریخت و من، بیدفاعترین سربازِ این جنگِ نابرابر بودم. از پشتِ همان صفحهی کوچکِ لعنتی، میدیدم که چطور چشمهایت کاسهی خون شده بود. نگاهت آنقدر غرق در جنونِ آن لحظه بود که انگار پردهای از کینه چشمانت را پوشانده بود؛ نه لرزشِ بیامانِ دستهایم را میدیدی که گوشی را با تمامِ توان نگه داشته بود، نه التماسِ پنهان در نگاهم را و نه هقهقهایی که روی صفحه میچکید و تصویرت را برایم تار میکرد. تو در آن لحظه، هیچچیز را نمیدیدی، جز میلِ عجیبی برای ویران کردنِ دختری که تمامِ سلاحش در برابرِ تو، سکوتی از سرِ بهت و ناباوری بود. میبینی؟ تو از راهِ دور، بی آنکه حتی لمسم کنی، من را زیرِ آوارِ حرفهایت دفن کردی. کلماتت چنان با سنگدلی انتخاب شده بودند که استخوانِ احساسم را خرد کردند. جوری تمامِ من را له کردی که حس میکنم هویتم، لبخندم و آن منِ نیمهجانی که مانده بود، در نویزهای همان تماسِ آخر دفن شده است. حالا سه روز است که من در انفرادیِ آن ساعت ۲۰:۴۶ شب حبس شدهام و با هر تپش، دوباره و دوباره همان شوکِ تلخ را با رگ و پیام لمس میکنم. تو فقط سرم داد نزدی، تو قداستِ آن «ما» بودن را در محرابِ خشمت، قربانی کردی...
395
اما ادما بازیچه دست ما و انتخاب های ما نیستن که یه مدت بین زمین و هوا نگهشون داری
https://t.me/realabyss/8200
395
مغز ادم دنبال تعادل نیست دنبال چالشه تو میری با کسی که برات هیجان درست کنه نه اینکه یه زندگی متعادل و اروم
395
ببین منطقیه خیلی
تو یه ادم خوب رو داشته باشی که دوستت داشته باشی اونو میزاری رزرو بعد منتظر میمونی ببینی که به فرد بهتر میاد یا نه اگه اومد چه خوب اگه نیومد میری با اون پسره
