اِنـعـکـاس
Відкрити в Telegram
https://t.me/+uF4MwVoe2DllYjQ0 گپ چنل خوشحال میشیم بیاین🧌
Показати більшеКраїна не вказанаКатегорія не вказана
337
Підписники
-224 години
-137 днів
-3130 днів
Архів дописів
337
انگار شخصیتم دو نفره،
یکی میخواد تمام دنیا رو ببینه
و اون یکی حتی نمیخواد اتاق رو ترک کنه.
337
و در آن لحظه، من دگر آن نبودم که پیش از تو بودم. گویی وجودم در کورهی نگاهت ذوب شد و به شکلی نو ریخته گشت؛ شکلی که تنها در هندسهی عشق تو معنا مییافت. در آن لحظه، زمان نه خطی راست، که حلقهای شد به مرکزیت تو ، حلقهای که گذشته و آینده را در دایرهی ابدیِ حالِ با تو محو کرد.
من دگر آن تنهاییِ پیشین نبودم که مانند جزیرهای در اقیانوس بیکران هستی رها شده بود. تو پلی شدی از جنس نور، که مرا به قارهی وصل رساند. در آن لحظه، هر ترسی به اعتمادی تبدیل شد که ریشه در ژرفای چشمان تو داشت. گویی تمام فلسفههای سنگینِ وجود از پرسشهای سقراط تا اندیشههای نیچه ، تنها مقدمهای بودند برای فهم آن حکمتی که در سکوتِ در آغوش گرفتنت نهفته است.
من دگر آن انسانِ محصور در مرزهای تن و زمان نبودم. در آن لحظه، با تو، بینهایت را لمس کردم. گویی هر سلول وجودم به ستارهای تبدیل شد که در کهکشانِ حضور تو میدرخشید. و این تحول، شاعرانهترین ترانهای بود که هستی میتوانست برایم بنوازد ، ترانهای که وزنش بر قلبم مینشست و ذوق را به جریان خونم تبدیل میکرد.
در آن لحظه، فهمیدم که عشق، تنها احساس نیست؛ بلکه شیوهای دیگر از بودن است. بودن در تو، بودن با تو، و بودن برای تو. من دگر تنها یک "من" نبودم؛ بلکه "ما"یی شدم که ریشه در دو جانِ به هم پیوسته داشت. و این "ما"، سنگینتر از تمام تنهاییهای گذشته بود، زیرا با وزنِ مسئولیتِ دوست داشتن و دوست داشته شدن آمیخته شده بود.
پس ای که وجودت فصلهای روح مرا دگرگون کرد، بدان که در آن لحظه و هر لحظهی پس از آن، من تولدی دوباره یافتم. تولدی که هر نفسش سپاسگزارانهست، هر نگاهش سرشار از اعجاب، و هر قدمش در مسیر زندگی، با یاد تو سبکبال و پر از ذوق است.
337
اساساً من هیچ بهانهای را برای بی احترامی
نمیپذیریم، اگر مریض هستید درمان شوید
و اگر بی ادب هستید تربیت شوید.
337
و ای کاش آن روز بعد از ایستادگی در مقابل بغض اندوهناک و سنگین پس از سر سپردن به رفتن اخرین تکیه تنهایی خویش
جان میدادم
اری ...
باید اتفاق می افتاد .. امروز پس از سالها
خنده مصنوعی دیگر نایی برای خندیدن هایی از سر اجبار نمیبینم
من جان سپردم
جان سپردم به اخرین ترک های روی قلبم ک از اخرین و مهم ترین اتفاق زنده بودنم افتاد ....
رفتن تو.
337
و در چشمان او نمیدانم من چه دیدم که اینگونه دلباخته ی او شدم؛
چشمانش سیه بود و این سیاهی روشنترین بخش زندگیه من بود...
حال نمیدانم چه کسی به آن چشم ها نگاه میکند و بر روی آنها بوسه میزند... اما کاش...کاش آن چشم ها مال من بودن و بعد آن پسرمان آن چشم هارا به ارث میبرد؛
و در این حسرت، رازی نهفته است بزرگتر از تمامیِ داشته ها و نداشته های من...
زیرا سیاهیِ چشم او، نه یک رنگ، که دریچه ای بود به خویشتنم؛ من او را دیدم و او مرا به من نمایاند. دلدادگی، این گم شدن در تصویر دیگری نیست، که یافتن خویش در آیینه ی نگاه اوست.
هر بوسه ای که اکنون بر آن چشمها مینشیند، در حقیقت بر حافظه ی نوری بوسه میزند که زمانی مرا روشن کرده بود. چه باک اگر اکنون دیگری در آن خیره میشود؟ حقیقتِ آن روشنی، برای همیشه در من تهنشین شده است.
و چه حکمت شیرینی است این حسرتِ پدر شدن از او... گویی میخواستیم عشق را تن ببخشیم، به آن ابدیتِ گریزپا صورتی فانی دهیم تا پس از ما بماند. اما عشق، فرزند نمیخواهد، جاودانگی میخواهد. و جاودانگیِ عشق در "نشدن"هایش است، در همین کاش ها.
پس بگذار پسر خیالیمان، با همان چشمها، تا ابد در جهانی موازی زندگی کند؛ جایی که در آن، عشق نه شروعی دارد و نه پایانی، نه بودنی و نه میراثی؛ تنها نوری است که در ظلمتِ نبودن، همچنان میتابد
337
و در چهرهی پیرش، نمیدانم چه رازی نهفته بود که اینگونه مرا به خویش کشید؛
چینهای صورتش، نقشهی سالهایی بودند که زیسته بود، و هر خط، روایتی خاموش از رنج و صبوری…
چشمانش دیگر آن درخششِ جوانی را نداشت، اما در عمقشان نوری بود آرام، نوری که نه میدرخشید، که میفهماند.
دست زمان، بیپروا بر چهرهاش گذشته بود، اما چیزی را نبرده بود؛
گویی هر آنچه گرفته، به جایش معنا گذاشته بود.
و من، در آن خطوط شکسته، خودِ فردای خویش را میدیدم؛
نه با ترس، که با نوعی آشتیِ خاموش.
اکنون نمیدانم چه کسی در آن چهره مینگرد و آن سکوتِ عمیق را درک میکند…
اما کاش… کاش میشد لحظهای در کنار آن فرسودگیِ باشکوه بمانم،
و بیاموزم که چگونه انسان، آرامآرام، به حکمت بدل میشود.
زیرا پیری، فرو ریختن نیست؛
تراکمِ بودن است در قالبی که دیگر نیازی به تظاهر ندارد.
و آن چینها، نه نشانهی پایان، که گواهیاند بر زیستن،
بر عبور، بر ماندن.
و چه راز عجیبیست این دلبستگی به چهرهای که زمان لمسش کرده…
گویی در آن، چیزی فراتر از زیبایی میجوییم؛
چیزی شبیه حقیقت.
پس بگذار آن صورتِ رو به زوال، در ذهنم جاودانه بماند؛
نه به عنوان حسرتِ از دست رفتن،
که بهسانِ آینهای که نشانم داد
زیبایی، آنگاه آغاز میشود که دیگر نیازی به جوانی ندارد.
337
https://t.me/realabyss/8349
گاهی بهترین ایده ممکنه با توجه به اینکه هیچی درست پیش نمیره اما شاید مرگ دردناکی باشه اگه تا اینجاشو امدیم شاید ادامشم بتونیم
