337
订阅者
-224 小时
-137 天
-3130 天
帖子存档
337
https://t.me/realabyss/8347
شاید تقصیر ماست هی به خورشید گفتیم پشتت به ماست الان تصمیم گرفته روشو بهمون نشون بده
337
دلم میخواست خانهات باشم،
که از خستگیهایت به من برگردی!
حمید سلیمی
337
عشق !
واژهای که حتی برای نفرین از او استفاده میکنند،
نامی که گاهی مرهم است و گاهی همان زخمی که مرهم میخواهد
کلمهی «متاسفم»
هیچگاه شما را از عشق
رهایی میدهد؟
یا فقط
شکلِ محترمانهی یک ویرانیست
که آهسته بر سرِ دل آوار میشود؟
عشق،
همان واژهایست که وقتی میگوییش
جهان برای لحظهای مکث میکند،
اما وقتی میرود
هیچ واژهای
جای خالیاش را پر نمیکند
و «متاسفم»،
چقدر کوچک است
برای دلی که
تمامِ خودش را
بیمحابا
خرجِ دوست داشتن کرده است
آیا میشود
با یک عذرخواهی ساده
خاطرهی راه رفتنها را پاک کرد؟
آن قدمهایی که کنار هم
معنیِ مسیر را ساخته بودند
آیا میشود
با یک «ببخشید»
صدایی را خاموش کرد
که هنوز
در گوشِ تنهایی
تکرار میشود؟
عشق،
اگر بیاید
بیاجازه میآید،
و اگر بماند
با هیچ خواهشی نمیرود
و اگر برود…
با خود،
تمامِ «ما» را میبرد
و تو میمانی
با کلمههایی
که دیر رسیدهاند،
با حسرتهایی
که زود فهمیدهاند،
با دلی که هنوز
فرقِ میانِ
«تمام شده»
و «تمام نمیشود»
را نمیفهمد
شاید «متاسفم»
برای آرام کردنِ وجدان کافی باشد،
اما برای آرام کردنِ دل،
نه…
دل،
زبانِ خودش را دارد،
و وقتی عاشق شد
دیگر
به این سادگیها
ترجمه نمیشود
و من،
میانِ تمامِ این واژهها
میانِ گفتن و نگفتن،
فقط به یک چیز فکر میکنم:
ای کاش
همانقدر که گفتنِ «متاسفم» آسان است،
فراموش کردنِ عشق هم
ممکن بود…
337
من خیلی له شدم...
آنقدر که دیگر صدای شکستن خودم را هم نمیشنوم.
خیلی خرد شدم...
مثل شیشهای که هزار بار شکست
و هر بار تکههایش را دوباره شکستند.
توروخدا...
دست از سرِ تهماندهی من بردارید.
دیگر چیزی از من نمانده
که بخواهید از من بگیرید.
با حرفهایتان
قلبی را نشانه گرفتهاید
که مدتهاست از تپیدن فقط عادتش مانده،
نه امیدش.
خستهام...
از جنگیدن،
از توضیح دادن،
از ثابت کردن خودم
به آدمهایی که فقط بلدند زخم بزنند.
کاش یکبار
به جای شکستنِ آدمها،
دردشان را میدیدید.
من دیگر از گریه نمیترسم...
از این میترسم
که روزی برسد
دیگر حتی اشکی هم برای ریختن نداشته باشم.
337
سر من به سنگ...دست تو بر روی سر او...
یار من هم صحبت اغیار شد مرا رها کرد وبا دشمانم یار شد...
به خون خفتم نمیایی چرا دیگر...
اسیر عرزاییلم نگاهم نمیکنی کمی دیگر...؟
آنی که غرق خون خفته دراینجا منم همان دلبر زیباروی شیرین سخنت هستم...
مرا ندیدی؟یا نخواستی که نجات دهنده ام باشی..؟
او دیدی؟ و خواستی قاتلم باشی..؟
337
Based on your personal experience while talking to me, please name a movie/tv character who resembles me. Only give me a name.
با این پرامپت chat gpt بهتون میگه شبیه کدوم شخصیتهستید ، منم که مشخصا بتمن شدم337
خیانت کرده بود و میگفت ″ببخشید″
یه سوال بپرسم؟.
من چطور تورو ببخشم تو تا زمانی که من نفهمیده بودم ، پشیمون نبودی :)
337
من بغض نهفتهی بلوچستانم
خندهی خستهی کوردستانم
سنگهای شکستهی لرستانم
من، اندوه فزون سیویک استانم!
من یک بیت به خط پهلوی بودم
افسوس که در مردمان امی بودم..
پر از نقش و نگارههای تاریخی؛
اما در حصارِ فرهنگ و افکار تازی بودم
درفشی بودم از ساسانیان، بر فراز آسمان
تیری بودم از کیانیان، رها شده از کمان
حالا این منم، تکه تکه جدا شدم
با عهدنامههای حاکمان!
من هنوز هم داریوشها درون خود دارم
شاپورها و انوشیروانها درون خود دارم!
من هنوز هم اُمیدِ رهایی ز اهرمن دارم..
337
دیگر حتی سایهام هم مرا ترک کرده است
درست در همین ساعت که ساعتِ شنی
به جایِ ماسه، خاکسترِ لحظهها را میریزد.
من از تبارِ آن درختیام
که در زمستانِ ابدی، جوانه زد
نه برای میوه، نه برای سایه...
فقط برای آنکه زودتر بشکند و
تکههایش در هیزمدانِ خاطره، خاکستر شود.
تو نمیدانی؛
بغض که از حد بگذرد، صدا نمیشود،
سیاهی میشود!
چیزی شبیه به حفرهای در مرکزِ سینه،
که تمامِ نورهایِ جهان را میبلعد و
چیزی به دنیا پس نمیدهد.
من آن نقاشم که قلممویش خشکیده
و بومش، سفیدتر از کفنِ آرزوهایش است.
نه میتوانم چیزی بکشم،
نه میتوانم از این «هیچِ» بزرگ، چشم بردارم.
خستهام...
نه از راهی که آمدم،
از «ماندنی» که تحمیل شده است.
خستهام از این ضربانِ منظمِ بیمعنی در رگها،
وقتی که تمامِ روح،
سالهاست که در ایستگاهِ آخر،
جا مانده است.
خداوندا!
اگر این زندگی است،
پس آن «رفتنِ» بیبازگشت چه بود؟
من در خانهی خود هم،
مسافریام که بلیتِ برگشتش را
باد برده است.
337
گمانم صحبتهایمان را در ذهنت نداشته باشی، اما دوست داشتن چیزی نیست که من از آن دست برداشته باشم، نه اینکه هنوز همان آدم پیش از این باشم، نه، من تغییر کردهام، شکستهام، فهمیدهام، اما در میان تمام این دگرگونیها، یک چیز در من خاموش نشد، همان میلی که بیدلیل به سوی تو میرفت، همان گرایشی که حتی وقتی باید عقب مینشستم، پیش میآمد و مرا دوباره به همان نقطه آغاز بازمیگرداند، انگار دوست داشتن برای من نه یک انتخاب، که یک سرشت است، چیزی شبیه به نفس کشیدن، که حتی وقتی هوا سنگین میشود، حتی وقتی سینه از درد پر است، باز هم ادامه پیدا میکند
من یاد گرفتهام که بعضی علاقهها با نبودن هم از بین نمیروند، فقط شکلشان عوض میشود، از حضور به خاطره، از لمس به خیال، از گفتن به سکوت، و این سکوت عجیبترین شکل دوست داشتن است، جایی که دیگر کلمهای برای اثبات نیست، جایی که دیگر نیازی به پاسخ نیست، اما هنوز در عمیقترین لایههای وجود، چیزی آرام و پیوسته جریان دارد، مثل رودی که زیر زمین میگذرد، بیآنکه دیده شود، اما هرگز خشک نمیشود
شاید اگر به عقب برگردم، خیلی چیزها را جور دیگری بفهمم، شاید کمتر خودم را در کلماتت گم کنم، شاید کمتر از نشانههای کوچک معناهای بزرگ بسازم، اما حتی در آن صورت هم بعید است بتوانم از این حس عبور کنم، چون مسئله همیشه تو نبودهای، مسئله من بودهام، منی که عادت دارد عمیق دوست بدارد، بیمحاسبه، بیترازوی سود و زیان، و همین هم زیبایی من است و هم زخم من
میدانی بعضی آدمها بلدند چگونه کنار بکشند و همهچیز را تمام کنند، اما من از آنها نیستم، من تمام نمیکنم، من ادامه میدهم، فقط شکل ادامه دادن را عوض میکنم، از بودن کنار تو به بودن بی تو، از گفتن به ننوشتن، از خواستن به پذیرفتن، و در این میان دوست داشتن هنوز هست، نه به شکل قبل، نه با همان امید سادهدلانه، بلکه به صورت حقیقتی آرام و سنگین که دیگر نیازی به اثبات ندارد
و شاید این بالغترین شکل دوست داشتن باشد
اینکه بدانی ماندنی در کار نیست
اما احساست را انکار نکنی
اینکه بفهمی فاصله لازم است
اما ریشهها را قطع نکنی
اینکه بپذیری بعضی داستانها پایان مشترک ندارند
اما همچنان بخشی از وجودت را با خود میبرند
و من در همین میانه ایستادهام
نه کاملاً رها، نه کاملاً وابسته
فقط انسانی که یاد گرفته دوست داشتن را
حتی در نبودن هم ادامه دهد
بیصدا، عمیق، و بیادعا
