ch
Feedback
تصدّقت

تصدّقت

前往频道在 Telegram

| چنل وقفِ مولا و اولاد زهراست💚 (با همین آیدی توی بله هستیم.)

显示更多
未指定国家未指定类别
258
订阅者
+324 小时
+267
+4530
帖子存档
يمه أطمنج عليه Basim Al-Karbalaei.m4a23.09 MB

اسم بچه‌م رو می‌ذارم خامنه‌ای؛ وسلام.

خدایا یه روزی بذار من با بچهٔ خودم بیام همچین جاهایی. بچه‌ی منم عین همین طفلکا.

یکی از پسربچه‌های بامزه‌ی اینجا اسمش مجتبی‌س. وای خیلی نازه از اوناس که از چهره‌ش مشخصه بزرگ بشه یه مذهبی سفت ازش میاد بیرون، نازعسل رو بهش گفتم می‌دونستی اسمت شبیه حضرت‌آقاست؟! تازه بهش می‌گن سیدمجتبی... وای قربونش رفتم واقعا. خیلی نازه خیلی.

می‌ری روضه به جز عزاداری چیکار می‌کنی؟! هیچی فقط چنددور قربون همه‌ی بچه‌های ریز مجلس می‌رم. دستم برسه می‌چلونم.

:)🌿
:)🌿

کانال رسمی «بدرقه آقای شهید ایران» آغاز به کار کرد. آخرین اخبار و اطلاعات درباره مراسم وداع، تشییع و تدفین امام مجاهد شهید حضرت آیت الله سید علی خامنه ای 🔹تلگرام https://t.me/Badraghe_agha 🔹ایتا https://eitaa.com/Badraghe_agha 🔹بله https://ble.ir/Badraghe_agha 🔹روبیکا https://rubika.ir/Badraghe_agha 🔹سروش https://splus.ir/Badraghe_agha 🔹توییتر https://x.com/Badraghe_agha

از بعضی آدما نور می‌بره انگار. انگار که اینا شب تا صبح قرآن خونده باشن نماز خونده باشن، یه آرامش عجیبی صادر می‌کنن؛ محو تماشاشون می‌شی.. عجیبن و غریب.

Repost from عشقه ‌🎒
اونی که داغدار و عزادارِ ۱۸ و ۱۹ دی بود، همین مرد بود. اونی که کشته‌های فریب‌خورده رو هم «شهید» اعلام کرد، همین مرد بود. صاحب عزای دی و اسفند، ماییم نه شما تروریست‌های وحشیِ بی‌بته، که برای عزای میناب رقصیدید و خندیدید! صاحب عزا ماییم، تا ابد.

منم همینطور خانم کوچولو منم همینطور..":)

همیشه فکر می‌کردم ترس، همون چیزیه که آدم رو وادار می‌کنه فرار کنه. بعد یه مدت فهمیدم نه... ترس، همیشه شبیه ترس نیست. گاهی لباسِ عاقل بودن می‌پوشه. گاهی خودش رو پشتِ «الان وقتش نیست» قایم می‌کنه. گاهی اسمش می‌شه صبر. گاهی احتیاط. و گاهی هم انقدر محترمانه وارد زندگی آدم می‌شه که تا مدت‌ها اصلاً نمی‌فهمی داره همه‌چیز رو ازت می‌گیره. نمی‌دونم... شاید بزرگ‌ترین ترس زندگی من، هیچ‌وقت تپش قلب یا لرزیدن دست‌هام نبوده. شاید همون لحظه‌ای بوده که به خودم گفتم: «ولش کن...» همون لحظه‌ای که برای نگفتن، هزار تا دلیل منطقی پیدا کردم. برای نرفتن. برای شروع نکردن. برای امتحان نکردن. عجیبه... ترس خیلی وقت‌ها بی‌صداست. خیلی وقت‌ها آروم کنار گوشت می‌شینه و با صدای خودت باهات حرف می‌زنه. اون‌قدر شبیه خودته که باورش می‌کنی. می‌گه: «اگه نشد چی؟» بعد یه مدت دیگه نمی‌گه. می‌پرسه: «اصلاً چرا باید بشه؟» و تو نمی‌فهمی از کی، سؤال‌هاش شدن باورهای خودت. فکر می‌کنم خطرناک‌ترین ترس‌ها، اونایی نیستن که آدم رو می‌ترسونن. اونایین که آدم رو قانع می‌کنن. قانع می‌کنن که همین‌جا خوبه. که آرزوها زیادی بزرگن. که فرصت هنوز هست. که فردا بهتره. و بعد، یه روز از خواب بیدار می‌شی و می‌بینی چیزی ازت دزدیده نشده... خودت، خودت رو جا گذاشتی. شاید ترس، هیچ‌وقت قرار نبود شبیه هیولا باشه. شاید قرار بود شبیه یه دوست دلسوز بیاد. همونی که آخر هر تصمیم مهم، آروم می‌گه: «بی‌خیال...» و بدترین قسمت ماجرا اینه... که بیشترِ وقت‌ها، صدای اون دوست از صدای خودمون قابل تشخیص نیست..

همیشه فکر می‌کردم ترس، همون چیزیه که آدم رو وادار می‌کنه فرار کنه. بعد یه مدت فهمیدم نه... ترس، همیشه شبیه ترس نیست. گاهی لباسِ عاقل بودن می‌پوشه. گاهی خودش رو پشتِ «الان وقتش نیست» قایم می‌کنه. گاهی اسمش می‌شه صبر. گاهی احتیاط. و گاهی هم انقدر محترمانه وارد زندگی آدم می‌شه که تا مدت‌ها اصلاً نمی‌فهمی داره همه‌چیز رو ازت می‌گیره. نمی‌دونم... شاید بزرگ‌ترین ترس زندگی من، هیچ‌وقت تپش قلب یا لرزیدن دست‌هام نبوده. شاید اون لحظاتی بوده که به خودم می‌گفتم: «ولش کن...» همون لحظه‌ای که برای نگفتن، هزار تا دلیل منطقی پیدا کردم. برای نرفتن. برای شروع نکردن. برای امتحان نکردن. عجیبه... ترس گاهی هیچ‌صدایی نداره اصلا. خیلی وقت‌ها آروم کنار گوشم می‌شینه و با صدای خودم باهام حرف می‌زنه. اون‌قدر شبیه خودته که باورش می‌کنی. همیشه فکر می‌کردم ترس، همون چیزیه که آدم رو وادار می‌کنه فرار کنه. بعد یه مدت فهمیدم نه... ترس، همیشه شبیه ترس نیست. گاهی لباسِ عاقل بودن می‌پوشه. گاهی خودش رو پشتِ «الان وقتش نیست» قایم می‌کنه. گاهی اسمش می‌شه صبر. گاهی احتیاط. و گاهی هم انقدر محترمانه وارد زندگی آدم می‌شه که تا مدت‌ها اصلاً نمی‌فهمی داره همه‌چیز رو ازت می‌گیره. نمی‌دونم... شاید بزرگ‌ترین ترس زندگی من، هیچ‌وقت تپش قلب یا لرزیدن دست‌هام نبوده. شاید همون لحظه‌ای بوده که به خودم بارها گفتم: «ولش کن...» اغلب ترس‌های من صدایی ندارن، خیلی از مواقع کنار گوشم می‌شینن و با صدای خودم باهام صحبت می‌کنن. اونقدر شبیهمه که باور می‌کنم خودمم. می‌گه: «اگه نشد چی؟» بعد یه مدت دیگه نمی‌گه. می‌پرسه: «اصلاً چرا باید بشه؟» و من نمی‌فهمم از کی، سؤال‌هاش شدن باورهای من. فکر می‌کنم خطرناک‌ترین ترس‌ها، اونایی نیستن که آدم رو می‌ترسونن. اونایین که آدم رو قانع می‌کنن. قانع می‌کنن که همین‌جا خوبه. که آرزوها زیادی بزرگن. که فرصت هنوز هست. که فردا بهتره. و بعد، یه روز از خواب بیدار می‌شی و می‌بینی چیزی ازت دزدیده نشده... خودت، خودت رو جا گذاشتی. شاید ترس، هیچ‌وقت قرار نبود شبیه هیولا باشه. شاید قرار بود شبیه یه دوست دلسوز بیاد. همونی که آخر هر تصمیم مهم، آروم می‌گه: «بی‌خیال...» و بدترین قسمت ماجرا اینه... که بیشترِ وقت‌ها، صدای اون دوست... از صدای خودمون قابل تشخیص نیست.

Repost from N/a
من زیر بیرق ابوالفضل‌‌العباسم
من زیر بیرق ابوالفضل‌‌العباسم

میرم بخوابم.

من می‌ترسم. برام زیارت عاشورا بخونید.

ولی بچه‌ها وجداناً من مردم برام نماز شب اول قبر رو بخونید والا غیرتاً.

فلذا درستش اینه ادم بگه شرمنده از درست استفاده نکردن از فرصت، شرمنده از زندگی کردن در راهی جز راه خدا. وگرنه که زندگی نعمته کفر نعمت می‌شه.

من فرضا اوایل خیلی ارزوی شهادت می‌کردم. می‌گفتم خدایا پس کی منم بیام؟ بعد برگشتم به خودم گفتم خب عزیزجان تو چیکار کردی مگه که شهید شی؟ بجاش باید بگی خدایا بهم فرصت بده یه کاری برات بکنم.

اگه بازدارنده نباشه و یأس تزریق نکنه اره:) فرصت رو نسوزونه.

‌ یاد مرگ بودن زندگی رو دگرگون می‌کنه.